آزادی تفکر و آزادی عقیده

0

درس پنجم

آزادی تفکر و آزادی عقیده

 

آیت‌الله شهید مطهری 

 

بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم‏

الحمد للَّه رب العالمين بارئ الخلائق اجمعين و الصّلاة و السّلام على عبد اللَّه و رسوله و حبيبه و صفيّه سيدنا و نبيّنا و مولانا ابى القاسم محمد و على آله الطّيّبين الطّاهرين المعصومين. اعوذ باللَّه من الشيطان الرجيم.

لا اكْراهَ فِى الدّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطّاغوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏ لَا انْفِصامَ لَها وَ اللَّهُ سَميعٌ عَليمٌ‏.

 

يكى از انواع آزاديها كه از انواع آزادى اجتماعى شمرده مى‏ شود، به اصطلاحِ امروز آزادى عقيده‏ و تفكر است‏. انسان در جميع شئون حياتى خود بايد آزاد باشد، يعنى مانعى و سدى براى پيشروى و جولان او وجود نداشته باشد، سدى براى پرورش‏ هيچ يك از استعدادهاى او در كار نباشد. يكى از مقدس‏ترين استعدادهايى كه در بشر هست و شديدا نيازمند به آزادى است تفكر است- و فعلا عرض مى‏ كنيم فكر و عقيده كه بعد ميان اين دو تفكيك خواهيم كرد- بلكه مهم‏ترين قسمتى از انسان كه لازم است پرورش پيدا كند تفكر است و قهرا چون اين پرورش نيازمند به آزادى يعنى نبودن سد و مانع در جلو تفكر است، بنابراين انسان نيازمند به آزادى در تفكر است. امروز هم مى ‏بينيم مسئله‏ اى بسيار مهم و قابل توجه به نام آزادى عقيده در جهان مطرح است، خصوصا بعد از انتشار اعلاميه‏ هاى حقوق بشر.

در مقدمه اعلاميه جهانى حقوق بشر «ظهور دنيايى كه در آن افراد بشر در بيان عقيده، آزاد و از ترس و فقر فارغ باشند» به عنوان بالاترين آرمان بشرى اعلام شده است.

در اينجا عقيده اعم است از عقيده اجتماعى و سياسى و عقيده مذهبى. پس در واقع بزرگترين آرزوى بشرى اين است كه جهانى آزاد به وجود بيايد كه در آن بيان عقيده هر كسى آزاد باشد، هر كسى حق داشته باشد هر عقيده‏ اى را مى‏ خواهد انتخاب كند و نيز در اظهار و بيان عقيده‏ اش آزاد باشد. در آن دنيا ترس و فقر هم نباشد، امنيت كامل برقرار باشد، رفاه اقتصادى كامل در كار باشد. چنين دنيايى به عنوان آرمان بشرى اعلام شده است.

 

در ماده نوزدهم اين اعلاميه چنين مى‏ خوانيم:

هر كسى حق آزادى عقيده و بيان دارد و حق مزبور شامل آن است كه از داشتن عقايد خود بيم و اضطرابى نداشته باشد، در كسب اطلاعات و افكار و در اخذ و انتشار آن به تمام وسايل ممكن و بدون ملاحظات مرزى آزاد باشد.

 

⬛ فرق فكر و عقيده‏

 

ما مى ‏خواهيم اين مسئله را از نظر اسلامى بررسى كنيم كه از نظر اسلام آيا آزادى فكر و عقيده صحيح است، يعنى اسلام طرفدار آزادى فكر و عقيده است يا طرفدار آن نيست؟ اينجاست كه ما بايد ميان فكر و آنچه كه امروز غالبا عقيده ناميده مى‏ شود فرق بگذاريم. فرق است ميان فكر و تفكر و ميان عقيده.

 

تفكر قوه‏ اى است در انسان ناشى از عقل داشتن. انسان چون موجود عاقلى است، موجود متفكرى است و قدرت دارد در مسائل تفكر كند. به واسطه تفكرى كه در مسائل مى‏ كند حقايق را تا حدودى كه برايش مقدور است كشف مى‏ كند، حال هر نوع تفكرى باشد: تفكر به اصطلاح استدلالى و استنتاجى و عقلى يا تفكر تجربى. خداوند تبارك و تعالى به انسان چنين نيرويى داده است، به انسان عقل داده است كه با آن فكر كند يعنى مجهولات را كشف كند. انسان، جاهل به دنيا مى‏ آيد. در آن آيه شريفه مى‏فرمايد: خداوند شما را خلق كرد [در حالى كه چيزى نمى‏ دانستيد:] اخْرَجَكُمْ مِنْ بُطونِ امَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمونَ شَيْئاً. انسان، جاهل به دنيا مى‏ آيد و وظيفه دارد كه عالم شود. چگونه عالم شود؟ با فكر و درس خواندن. تفكر يعنى انسان در هر مسئله‏ اى تا حدودى كه استعداد آن را دارد بايد فكر كند و از طريق علمى آن مسئله را به دست آورد.

آيا اسلام يا هر نيروى ديگرى مى ‏تواند بگويد بشر حق تفكر ندارد؟ نه، اين عملى است لازم و واجب و لازمه بشريت است. اسلام در مسئله تفكر نه تنها آزادى تفكر داده است بلكه يكى از واجبات و يكى از عبادتها در اسلام تفكر است.

 

⬛ تفكر از نظر قرآن و حديث‏

 

ما چون فقط قرآن خودمان را مطالعه مى‏ كنيم و كتابهاى ديگر را مطالعه نمى‏ كنيم، كمتر به ارزش اين همه تكيه كردن قرآن به تفكر پى مى‏ بريم. شما هيچ كتابى (نه مذهبى و نه غير مذهبى) پيدا نمى‏ كنيد كه تا اين اندازه بشر را به تفكر سوق داده باشد؛ همواره مى‏ گويد فكر كنيد؛ در همه مسائل: تاريخ، خلقت، خدا، انبيا و نبوت، معاد، تذكرات و تعليمات انبيا و مسائل ديگر.

تفكر حتى عبادت شمرده مى‏ شود. مكرر شنيده‏ ايد احاديث زيادى را كه به اين عبارت است: تَفَكُّرُ ساعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبادَةِ سَنَةً، تَفَكُّرُ ساعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبادَةِ سِتّينَ سَنَةً، تَفَكُّرُ ساعَةٍ خَيْرٌ مِنْ عِبادَةِ سَبْعينَ سَنَةً. يك ساعت فكر كردن از يك سال عبادت كردن افضل است، از شصت سال عبادت كردن افضل است، از هفتاد سال عبادت كردن افضل است. اين تغيير تعبيرات- همان طور كه بسيارى از علما گفته‏ اند- به واسطه اين است كه نوع و موضوع تفكرها فرق مى‏ كند: يك تفكر است كه انسان را به اندازه يك سال عبادت جلو مى‏ برد، يك تفكر است كه او را به اندازه شصت سال عبادت‏ جلو مى ‏برد، يك تفكر است كه او را به اندازه هفتاد سال عبادت جلو مى ‏برد. در احاديث ما وارد شده است: كانَ اكْثَرُ عِبادَةِ ابى ذَرٍّ التَّفَكُّرَ اكثر عبادت ابى ذر فكر كردن بود. يعنى ابی ذرى كه شما او را تالى سلمان مى‏ شماريد و بلكه شايد بشود او را همرديف سلمان شمرد (يعنى تقريبا مى ‏توان گفت بعد از معصومين، مردى نظير اينها در درجه ايمان نيامده است) خيلى خدا را عبادت مى‏ كرده است ولى بيشترين عبادت ابو ذر فكر كردن بود.

 

⬛ تفاوت اسلام و مسيحيت‏

 

گذشته از اينها، در اسلام اصلى است راجع به اصول دين كه وجه امتياز ما و هر مذهب ديگرى- مخصوصا مسيحيت- همين است. اسلام مى‏ گويد اصول عقايد را جز از طريق تفكر و اجتهاد فكرى نمى‏ پذيرم. يعنى جناب‏عالى بايد موحد باشى، خداشناس باشى؛ اما چرا خداشناس باشم، به چه دليل؟ مى‏ گويد دليلش را خودت بايد بفهمى، اين يك مسئله علمى است، يك مسئله فكرى و عقلى است. همين طور كه به يك دانش‏ آموز مى‏ گويند اين مسئله حساب را خودت بايد بروى حل كنى، من حل كنم به دردت نمى‏ خورد، آن‏وقت به دردت مى‏ خورد كه اين مسئله را خودت حل كنى، اسلام صريح مى‏گويد: لا الهَ الَّا اللَّه‏ يك مسئله است، اين مسئله را تو بايد با فكر خودت حل كنى؛ اين كه من به‏ لا الهَ الَّا اللَّه‏ اعتقاد داشته باشم و آن را درك كنم براى تو كافى نيست، خودت بايد اين مسئله را طرح كنى و خودت هم بايد آن را حل كنى.

ركن دوم اسلام چيست؟ مُحَمَّدٌ رَسولُ اللَّه‏. اسلام مى‏ گويد اين هم مسئله ديگرى است كه باز تو بايد مثل يك دانش‏ آموز حلش كنى، يعنى فكر كنى و آن را حل نمايى. معاد چطور؟ معاد را هم تو بايد مثل يك مسئله حل كنى، بايد فكر كنى، بايد معتقد باشى؛ و همچنين ساير مسائل. گو اين كه حل كردن اين دو مسئله [يعنى توحيد و نبوت‏] به حل ساير مسائل كمك مى‏ كند ولى به هر حال از نظر اسلام اصول عقايد، اجتهادى است نه تقليدى، يعنى هر كسى با فكر خودش بايد آن را حل كند.

پس اين ادلّ دليل بر اين است كه از نظر اسلام نه تنها فكر كردن در اصول دين جايز و آزاد است يعنى مانعى ندارد، بلكه اصلا فكر كردن در اصول دين در حدود معينى كه لااقل بفهمى خدايى دارى و آن خدا يكى است، پيغمبرانى دارى، قرآن از جانب خدا نازل شده است، پيغمبر از جانب خداست، عقلًا بر تو واجب است؛ اگر فكر نكرده اينها را بگويى من از تو نمى‏ پذيرم.

از همين جا تفاوت اسلام و مسيحيت بالخصوص و حتى ساير اديان روشن مى‏ شود. در مسيحيت، درست مطلب برعكس است؛ يعنى اصول دين مسيحى، ماوراى عقل و فكر شناخته شده است. اصطلاحى هم خودشان وضع كردند كه «اينجا قلمرو ايمان است نه قلمرو عقل» يعنى براى ايمان يك منطقه قائل شدند و براى عقل و فكر منطقه ديگرى. گفتند: حساب عقل و فكر كردن يك حساب است، حساب ايمان و تسليم شدن حساب ديگرى است؛ تو مى‏ خواهى فكر كنى، در قلمرو ايمان حق فكر كردن ندارى، قلمرو ايمان فقط قلمرو تسليم است، در اين جا حق فكر كردن نيست. ببينيد تفاوت ره از كجاست تا به كجا؟ يكى اصول دين خودش را منطقه ممنوعه براى عقل و فكر اعلام مى ‏كند و ديگرى نه تنها منطقه ممنوعه اعلام نمى‏ كند، بلكه منطقه لازم الورود اعلام مى‏كند كه عقل بايد در اين منطقه وارد شود، اگر وارد نشود من چيزى را نمى‏ پذيرم. اين، معنى آزادى تفكر است.

 

بنابراين اگر كسى واقعا در اين مسائل فكر كند، آيا از نظر اسلام حق دارد؟

مسلّم حق دارد، بلكه لازم است فكر كند. آيا اگر كسى واقعا به فكرش از نظر منطقى يك چيزى مى‏ رسد در باب خدا، در باب قيامت، در باب نبوت، فكر مى‏ كند و يك اشكال به ذهنش مى ‏رسد، حق دارد اين اشكال را به ديگران بگويد كه براى من در اين مسئله شبهه‏ اى پيدا شده است، بياييد اين شبهه را براى من حل كنيد؟ البته آزاد است. اشكالش بايد حل شود. سؤال كردن در مسائل اصول دين، امر واجب و لازمى است. از پيغمبر اكرم سؤال مى‏ كردند، از على عليه السلام سؤال مى‏ كردند، از ساير ائمه اطهار سؤال مى‏ كردند، زياد هم سؤال مى‏ كردند و آنها هم جواب مى‏ دادند. اين كتابهاى احتجاجاتى كه ما داريم (و غير آنها) نشان مى‏ دهد در زمينه اصول دين در اسلام چقدر حق آزادى بيان و حق آزادى سؤال داده شده است. تا وقتى كه انسان روحش روح تحقيق و كاوش است و انگيزه‏ اش واقعا تحقيق و كاوش و فكر كردن است، اسلام مى‏ گويد بيا فكر كن، هر چه بيشتر فكر و سؤال كنى، هر چه بيشتر برايت شك پيدا شود، در نهايت امر بيشتر به حقيقت مى‏ رسى، بيشتر به واقعيت مى‏ رسى.

اين مسئله را ما مسئله فكر مى‏ ناميم.

 

⬛ دو گونه عقيده:

۱. عقيده بر مبناى تفكر

۲. ‏اما عقيده چطور؟ عقيده البته در اصل لغت، «اعتقاد» است. اعتقاد از ماده عقد و انعقاد و … است، بستن است، منعقد شدن است، بعضى گفته‏ اند حكم گرهى را دارد.

۳. ‏دل بستن انسان به يك چيز دو گونه است؛ ممكن است مبناى اعتقاد و دل بستن و انعقاد روح انسان همان تفكر باشد. در اين صورت عقيده‏ اش بر مبناى تفكر است.

۴. ‏۲. عقيده به معنى دلبستگى‏

۵. ‏ولى گاهى انسان به چيزى اعتقاد پيدا مى‏ كند و اين اعتقاد بيشتر كار دل و احساسات است نه كار عقل. به يك چيز دلبستگى بسيار شديد پيدا مى‏ كند، روحش به او منعقد و بسته مى‏ شود، ولى وقتى كه شما پايه‏ اش را دقت مى‏ كنيد كه اين عقيده او از كجا پيدا شده است، مبناى اين اعتقاد و دلبستگى چيست، آيا يك تفكر آزاد اين آدم را به اين عقيده و دلبستگى رسانده است يا علت ديگرى مثلا تقليد از پدر و مادر يا تأثر از محيط و حتى علايق شخصى و يا منافع فردى و شخصى در كار است، مى ‏بينيد به صورت دوم است؛ و اكثر عقايدى كه مردم روى زمين پيدا مى‏ كنند عقايدى است كه دلبستگى است نه تفكر.

 

۶. ‏آيا بشر از نظر دلبستگيها بايد آزاد باشد؟ اين دلبستگيهاست كه در انسان تعصب و جمود و خمود و سكون به وجود مى‏ آورد و اساسا اغلب، عقيده دست و پاى فكر را مى‏ بندد.◀️ عقيده كه پيدا شد، اولين اثرش اين است كه جلو فعاليت فكر و آزادى تفكر انسان را مى‏ گيرد چون به آن دل بسته است. حُبُّ الشَّىْ‏ءِ يُعْمى وَ يُصِمُ‏ چيزى كه انسان به آن دل بست، چشم بصيرت را كور مى‏كند، گوش بصيرت را كر مى‏كند، ديگر انسان نمى‏تواند حقيقت را ببيند و بشنود.▶️

۷. ‏مثلا بت‏ پرست‏هايى بتها را پرستش مى‏ كردند و مى‏ كنند. آيا اين را ما بايد براى آنها تفكر حساب كنيم و عقيده و اعتقاد آنها را يك اعتقاد زاييده از فكر و عقل آزاد تلقى كنيم، يا يك دلبستگى و يك جمود و يك خمودى كه ناشى از يك سلسله تعصبات و تقليدهايى است كه طبقه به طبقه به اينها رسيده است؟ شما هيچ مى‏ توانيد باور كنيد كه يك بشر با فكر و عقل آزاد خودش به اينجا برسد كه بت را بايد پرستش كرد، هُبَل را بايد پرستش كرد؟! آيا شما هيچ مى‏ توانيد احتمال اين‏ قضيه را بدهيد كه يك بشر، از فكر آزاد و منطقى (يعنى فكر مدرسه‏ اى، همان فكرى كه اسلام در اصول عقايد خواسته است) به اينجا برسد كه گاو را بايد پرستش كرد (همان‏طور كه الآن ميليونها نفر در هندوستان گاو را پرستش مى‏ كنند)؟! آيا ممكن است يك عده از افراد بشر از روى فكر آزاد و باز و بلامانع و منطقى و تفكر درسى حتى به اينجا برسند كه اعضاى تناسلى را بايد پرستش كرد، كه هنوز در ژاپن ميليونها نفر با اين عقيده وجود دارند؟! نه، هيچ‏وقت عقل و فكر بشر و لو ابتدايى‏ ترين عقل و فكر بشر باشد، او را به اينجا نمى‏ رساند. اينها ريشه‏ هايى غير از عقل و فكر دارد. مثلا در ابتدا افرادى سودجو و استثمارگر پيدا مى‏ شوند كه مى‏ خواهند افراد ديگر را به زنجير بكشند و رژيمى به وجود آورند، و اين در دنيا زياد بوده و هست. اين رژيم يك تكيه‏ گاه اعتقادى مى‏ خواهد، بدون تكيه‏ گاه اعتقادى امكان‏پذير نيست. آن كسى كه اول [آن اعتقاد را] تأسيس مى‏ كند، خودش مى ‏فهمد كه چه مى‏ كند، دانسته كارى را انجام مى ‏دهد، يعنى دانسته خيانت مى‏ كند؛ موضوعى را- بتى، گاوى، اژدهايى را- به شكلى در ميان مردمى رايج مى‏ كند. اين مردم اغفال مى‏ شوند. اول هم خيلى به آن دلبستگى ندارند ولى چند سالى مى‏ گذرد، بچه‏ هاى اينها به دنيا مى‏ آيند، بچه‏ ها مى ‏بينند پدر و مادرها چنين مى‏ كنند، همان كار پدر و مادرها را تعقيب مى‏ كنند. نسل به نسل كه مى‏ گذرد و سابقه تاريخى پيدا مى‏ كند، جزء سنن و مآثر ملى مى‏ شود، جزء تراديسيون‏ها مى‏ شود، جزء غرور و افتخارات ملى مى‏ شود و ديگر نمى‏ شود آن را از افراد بشر گرفت. درست مثل گچى كه در ابتدا كه با آب مخلوط مى‏ شود ماده شُلى است، آن را به هر شكلى كه بخواهيد در مى‏ آوريد، ولى وقتى كه بالاخره به يك شكلى درآمد تدريجا خشك مى‏ شود و هر چه خشك‏تر مى‏ گردد، سفت‏تر مى ‏شود. بعد به حالتى مى ‏رسد كه با كلنگ هم نمى‏ شود آن را خرد كرد.

⬛ مغالطه دنياى امروز

 

آيا با اين عقايد بايد مبارزه كرد يا نبايد مبارزه كرد؟ يعنى آيا آزادى فكر- كه مى‏ گوييم بشر فكرش بايد آزاد باشد- شامل عقيده به اين معنا مى‏ شود؟ مغالطه‏ اى‏ كه در دنياى امروز وجود دارد در همين جاست. از يك طرف مى‏ گويند فكر و عقل بشر بايد آزاد باشد، و از طرف ديگر مى‏ گويند عقيده هم بايد آزاد باشد؛ بت‏ پرست هم بايد در عقيده خودش آزاد باشد، گاوپرست هم بايد در عقيده خودش آزاد باشد، اژدهاپرست هم بايد در عقيده خودش آزاد باشد؛ هر كسى هر چه را كه مى‏ پرستد، هر چيزى را به عنوان عقيده براى خودش انتخاب كرده بايد آزاد باشد، و حال آن كه اين گونه عقايد ضد آزادى فكر است. همين عقايد است كه دست و پاى فكر را مى‏ بندد. آن‏وقت مى‏ آيند تعريف مى‏ كنند كه بله انگلستان يك كشور صد در صد آزاد است، تمام ملل در آنجا آزادى دارند، بت‏ پرست بخواهد بت‏ پرستى كند دولت به او آزادى مى‏ دهد، گاوپرست هم بخواهد گاوپرستى كند چون آنجا مركز آزادى است به او آزادى مى‏ دهند، حتى وسيله برايش فراهم مى‏ كنند، معابد و معبودهاى آنها را محترم مى‏ شمارند و مى‏ گويند بله، بشر عقيده‏ اى دارد بايد آزاد باشد!

 

⬛ اشتباه اعلاميه جهانى حقوق بشر

 

خود اعلاميه حقوق بشر همين اشتباه را كرده است. اساس فكر را اين قرار داده است كه حيثيت انسانى محترم است، بشر ازآن‏جهت كه بشر است محترم است (ما هم قبول داريم) و چون بشر محترم است، پس هرچه را خودش براى خودش انتخاب كرده، هر عقيده‏ اى كه خودش براى خودش انتخاب كرده محترم است!

 

عجبا! ممكن است بشر خودش براى خودش زنجير انتخاب كند و به دست و پاى خود ببندد، ما چون بشر را محترم مى‏ شماريم [او را در اين كار آزاد بگذاريم؟!] لازمه محترم شمردن بشر چيست؟ آيا اين است كه ما بشر را در راه ترقى و تكامل هدايت كنيم؟ يا اين است كه به او بگوييم چون تو بشر و انسان هستى و هر انسانى احترام دارد، تو اختيار دارى، هرچه را كه خودت براى خودت بپسندى من هم براى تو مى‏ پسندم و برايش احترام قائلم و لو آن را قبول ندارم و مى‏دانم كه دروغ و خرافه است و هزار عوارض بد دارد، اما چون تو خودت براى خودت انتخاب كرده‏ اى من آن را قبول دارم؟! آن چيزى كه خودش براى خودش انتخاب كرده زنجير است. او براى دست و پاى فكر خودش زنجير انتخاب كرده، تو چطور اين زنجير را محترم مى ‏شمارى؟! اين محترم شمردن تو اين زنجير را، بى‏ احترامى به استعداد انسانى و حيثيت انسانى اوست كه فكر كردن باشد. تو بيا اين زنجير را از دست و پايش باز كن تا فكرش آزاد باشد.

 

⬛ دو نمونه از برخورد نادرست با آزادى عقيده‏

 

ملكه انگلستان در سفر به هندوستان به همه معابد رفت، در همه جا احترام گزارد.

وقتى مى‏ خواست به فلان بتخانه وارد شود، قبل از آن كه به كفش‏كَن معروف برسد از بيرون كفشهايش را درآورد و گفت اينجا معبد است، محترم است. با اين كه مى‏ گفت من خودم مسيحى هستم و بت‏ پرست نيستم اما [در آنجا گفت‏] از باب اين كه يك عده انسانها اين بتها را محترم مى‏ شمارند، من بايد آنها را محترم بشمارم، عقيده آزاد است!

يا عده‏ اى مى‏ گويند ببينيد ما چه ملتى هستيم! ما در دو هزار و پانصد سال پيش اعلاميه حقوق بشر را امضا كرديم. كوروش وقتى كه وارد بابِل شد، با اين كه خودش بت ‏پرست نبود و تابع مثلا دين زردشت بود، مع ذلك گفت تمام معابد بت‏ پرستى كه در اينجا هست محترم است. پس ما ملتى هستيم طرفدار آزادى عقيده.

 

اين بزرگترين اشتباه است. از نظر سياسى هر چه مى‏ خواهيد تمجيد كنيد، زيرا اگر كسى بخواهد ملتى را به زنجير بكشد بايد تكيه گاه اعتقادى او را هم محترم بشمارد، اما از نظر انسانى اين كار صد در صد خلاف است.

 

⬛ سه نمونه از برخورد درست با آزادى عقيده‏

 

كار صحيح كار ابراهيم عليه السلام است كه خودش [در جامعه‏ اش‏] تنها كسى است كه يك فكر آزاد دارد و تمام مردم را در زنجير عقايد سخيف و تقليدى كه كوچك‏ترين مايه‏ اى از فكر ندارد گرفتار مى‏ بيند. مردم به عنوان روز عيد از شهر خارج مى ‏شوند و او بيمارى را بهانه مى‏ كند و خارج نمى ‏شود. بعد كه شهر خلوت مى ‏شود وارد بتخانه بزرگ مى‏ شود، يك تبر برمى‏ دارد، تمام بتها را خرد مى‏ كند و بعد تبر را به گردن بت بزرگ مى ‏آويزد و بيرون مى‏ آيد. عمدا اين كار را كرد براى اين كه- به نصّ قرآن كريم- بتواند فكر مردم را آزاد كند. شب، وقتى كه مردم بر مى ‏گردند و به معبد مى‏ روند مى‏ بينند اوضاع واژگونه است، مثل اين است كه اين بتها خودشان با همديگر دعوا كرده باشند و همديگر را كشته باشند. تنها بتى كه باقى مانده است بت‏ بزرگ است. چه كسى اين كار را كرده است؟ به حكم فطرت مى‏ فهميدند كه اين بتهاى بیجان خودشان نمى ‏توانند به جان همديگر بی فتند، لا بد كار يك موجود شاعر است. قالوا سَمِعْنا فَتىً يَذْكُرُهُمْ يُقالُ لَهُ ابْراهيمُ‏ يك جوانى بود به نام ابراهيم كه به اينها بدگويى مى‏ كرد، نكند كار او باشد! ابراهيم را احضار كنيد تا از او بازپرسى كنيم.

أ انْتَ فَعَلْتَ هذا بالِهَتِنا يا ابْراهيمُ‏ ابراهيم! آيا تو اين كار را كردى‏ قالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبيرُهُمْ هذا فَاسْأَلوهُمْ انْ كانوا يَنْطِقونَ‏ نه، من نكردم. علامت جرم را شما دست كسى ديگر مى‏ بينيد، مى‏ آييد يقه مرا مى ‏چسبيد؟ علامت جرم كه همراه بت بزرگ است، چرا به سراغ من آمده‏ ايد؟ از خودشان بپرسيد تا جواب بدهند. فَرَجَعوا الى‏ انْفُسِهِمْ‏ با خودشان فكر كردند كه راست مى‏ گويد. با اين عمل، رَجَعوا الى‏ انْفُسِهِمْ يعنى فكرشان را از زنجير عقيده آزاد كرد. اين را مى ‏گويند عمل انسانى.

عمل موسى بن عمران انسانى است كه وقتى مى ‏بيند قومش گوساله سامرى را به عنوان يك بت انتخاب كرده‏ اند و دارند پرستش مى‏ كنند، مى‏ گويد: لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فِى الْيَمِّ نَسْفاً «به خدا آتشش مى‏ زنم، به خدا خاكسترش را هم بر باد مى ‏دهم» براى اين كه اگر آن گوساله مى ‏مانْد چه مى‏ كرد؟ غير از اين كه مردمى را در زنجير يك خرافه گرفتار مى‏ كرد مگر اثر ديگرى داشت؟ واقعا قوم موسى كه آمدند گوساله را پرستش كردند، فكر آزادشان آنها را به آنجا كشاند؟ يا از دريا بيرون آمده بودند، چشمشان به مردمى افتاده بود كه بتهايى دارند و آنها را سجده مى‏ كنند، و تا آن وقت بت سجده كردن را نديده بودند، خوششان آمده بود. يا موسَى اجْعَلْ لَنا الهاً كَما لَهُمْ آلِهَةٌ [گفتند بت‏ پرستان‏] سرگرميهاى خوبى دارند، اينها خوب چيزهايى است، از اينها خوشمان مى‏ آيد؛ موسى! همان‏طور كه اينها چنين چيزهايى دارند، براى ما هم قرار بده.

يك زمينه خوشايند بشرى [علت اين درخواست آنها بود.]

عمل صحيح عمل خاتم الانبياء است؛ سالهاى متمادى با عقيده بت‏ پرستى مبارزه كرد تا فكر مردم را آزاد كند. اگر عرب جاهليت هزار سال ديگر هم مى ‏ماند همان بت را پرستش مى ‏كرد (همان‏طورى كه حتى در ملتهاى متمدن مثل ژاپن هنوز بت‏ پرستى وجود دارد) و يك قدم به سوى ترقى و تكامل برنمى‏ داشت. اما پيغمبر آمد اين زنجير اعتقادى را از دست و پاى آنها باز كرد و فكرشان را آزاد نمود: وَ يَضَعُ عَنْهُمْ اصْرَهُمْ وَ الأَغْلالَ الَّتى كانَتْ عَلَيْهِمْ‏. قرآن اسم آن چيزى را كه اروپايى مى‏ گويد بشر را بايد در آن آزاد گذاشت، زنجير مى‏ گذارد؛ مى‏ گويد شكر اين را بكنيد كه خدا به وسيله اين پيغمبر اين بارهاى گران يعنى خرافه‏ ها را از دوش شما برداشت، اين زنجيرهايى را كه خودتان به دست و پاى خودتان بسته بوديد برداشت.

در جنگ بدر اسرا را نزد پيغمبر آورده بودند. طبق معمول اسير را براى اين كه فرار نكند مى‏ بندند. پيغمبر يك نگاهى به اينها كرد و بى‏ اختيار تبسم نمود. آنها گفتند:

ما از تو خيلى دور مى ‏دانستيم كه به حال ما شماتت كنى. فرمود: شماتت نيست، من مى‏ بينم شما را به زور اين زنجيرها بايد به سوى بهشت ببرم، به زور بايد اين عقايد را از شما بگيرم.

 

بنابراين بسيار تفاوت است ميان آزادى تفكر و آزادى عقيده. اگر اعتقادى بر مبناى تفكر باشد، عقيده‏ اى داشته باشيم كه ريشه آن تفكر است، اسلام چنين عقيده‏ اى را مى ‏پذيرد، غير از اين عقيده را اساسا قبول ندارد. آزادى اين عقيده آزادى فكر است. اما عقايدى كه بر مبناهاى وراثتى و تقليدى و از روى جهالت، به خاطر فكر نكردن و تسليم شدن در مقابل عوامل ضد فكر در انسان پيدا شده است، اينها را هرگز اسلام به نام آزادى عقيده نمى‏ پذيرد.

 

⬛ ريشه طرح غلط آزادى عقيده در اروپا:

۱. محكمه تفتيش عقايد

۲. ‏آيا مى‏ دانيد علت اين كه در دنياى اروپا آزادى دين و آزادى عقيده را اين طور فرض كردند كه عقيده بشر بايد به طور كلى آزاد باشد (به همان معنايى كه خودشان مى‏ گويند) چيست؟ اين آزادى عقيده به اين حد افراط كه شما امروز در دنياى اروپا مى ‏بينيد، بخشى از آن عكس‏ العمل يك جريان بسيار شديد و سختى است كه در دنياى اروپا بوده و آن محكمه تفتيش عقايد است. اينها قرنها در چنگال تفتيش عقايد بودند. كليسا مى ‏آمد تجسس و جست‏وجو مى‏ كرد ببيند آيا كسى در مسائلى كه كليسا درباره آن اظهار نظر كرده است- و لو راجع به فلكيّات باشد- اعتقادى بر خلاف نظر كليسا دارد يا نه؟! آيا اگر كليسا اظهار نظر كرده است كه عناصر چهارتاست يا خورشيد به دور زمين مى‏ چرخد، در اين مسائل كسى فكرى بر خلاف اين دارد؟ و لو فكر او فكر علمى و فلسفى و منطقى بود. تا مى‏ ديدند فكرى پيدا شده بر خلاف آنچه كليسا عرضه داشته است، فورا آن را به عنوان يك جرم بزرگ تلقى مى‏ كردند، آن شخص را به محكمه مى‏ كشاندند و شديدترين مجازاتها از نوع سوختن زنده زنده را در مورد او اعمال مى‏ كردند.

 

۳. ‏شما تاريخ اروپاى قرون وسطى را بخوانيد [و آن را با تاريخ مشرق زمين مقايسه كنيد، آنگاه مى‏ بينيد] در اين جهت مشرق زمين نظير ندارد. از نظر فجيع بودن جنايت، ما هرچه كه مشرق زمين را توصيف كنيم و هرچه كه منبريها در منابر راجع به بنى اميه و بنى العباس و حتى حجّاج بن يوسف ثقفى حتى مبالغه كنند، مشرق زمين هرگز به پاى اروپاييهاى قرون وسطى نمى‏ رسد، به پاى اروپايى امروز هم نمى‏ رسد. مجازات زنده زنده آتش زدن به سادگى انجام مى‏ شد. تاريخ آلبرماله‏ قسمت قرون وسطاى آن را بخوانيد. مثلا مى‏ نويسد: يك دسته زن را (با اين كه زن بيشتر مورد ترحم است) به يك جرم خيلى كوچك زنده زنده آتش زدند. چقدر دانشمندانى كه به جرم اظهار نظر در مسائلى كه كليسا درباره آنها اظهار نظر علمى كرده است، آنهم مسائلى كه مربوط به اصول دين نيست مثل اين كه عناصر چندتاست يا زمين مى‏ گردد كه مسئله مذهبى نيست، كشته شدند. مى‏ گفتند كليسا در مسئله كليات اظهار نظر كرده است، ديگر هيچ عالمى حق ندارد در اين مسئله بر خلاف آنچه كليسا اظهار نظر كرده است بگويد.

۵. ‏قهرا عكس‏ العمل آن تشديدها اين خواهد بود كه بگويند هر جا پاى مذهب در كار بيايد، هر جا كه نام دين و مذهب باشد، مردم آزادند هر عقيده‏ اى را مى‏ خواهند داشته باشند و لو بخواهند گاو را پرستش كنند.

 

۶. ‏۲. دين امرى مربوط به وجدان شخصى فرد است‏

۷. ‏جهت ديگر اين است كه از نظر طرز تفكر بعضى از فلاسفه اروپا، دين و مذهب هرچه مى‏ خواهد باشد- خواه به صورت بت‏ پرستى، خواه به صورت گاوپرستى و خواه به صورت خداپرستى- امرى است مربوط به وجدان شخصى هر فرد؛ يعنى هر فردى در وجدان خودش نيازمند است كه يك سرگرمى به نام مذهب داشته باشد.

‏اين مقدارش را قبول كرده‏ اند كه انسان نمى ‏تواند بدون سرگرمى مذهبى باشد، همين طور كه در مسئله هنر هم اين حرف را مى‏ زنند: انسان نيازمند به يك سرگرمى هنرى مثلا سرگرمى شعرى است. مسائلى كه مربوط به وجدان شخصى هر فرد است اصلا خوب و بد ندارد، راست و دروغ ندارد، حق و باطل ندارد؛ حق و باطل و راست و دروغش بستگى به پسند شما دارد، هرچه را كه شما بپسنديد آن خوب است. مثالى عرض مى‏ كنم:

‏اگر كسى از شما بپرسد: در ميان رنگهاى لباسها كدام رنگ بهتر است، جواب چيست؟ هركس جواب مطلق بدهد، بگويد: بهترين رنگها كه همه مردم بايد آن رنگ را براى لباس خود انتخاب كنند فلان رنگ است، آدم جاهلى است. جواب اين است كه در مسئله رنگ، ذوقها و سليقه‏ ها مختلف است، هر كسى رنگ مخصوصى را براى لباس خود مى‏ پسندد. از من نپرس كه بهترين رنگها براى همه مردم چيست؟

از من بپرس تو كدام رنگ را براى لباسهايت معمولا انتخاب مى‏كنى؟ تا من بگويم فلان رنگ. يا در ميان خورشها كدام‏يك از همه بهتر است؟ كسى نمى‏تواند جواب مطلق بدهد كه فلان خورش بهترين خورش است، اين خورش را بايد انتخاب كرد و ساير خورشها را بايد دور ريخت. نه، تو حق دارى از ذوق و سليقه خودت حرف بزنى. انسان احتياج دارد يك خورشى را با برنج مصرف كند، هر كسى هر خورشى را مى ‏پسندد همان خوب است. اينها را ما مى‏ گوييم مسائل سليقه‏ اى و شخصى كه خوب و بد مطلق ندارد، خوب و بدش بستگى به پسند انسان دارد، هر كسى هرچه را مى‏ پسندد همان خوب است.

‏در مسائل مذهبى و دينى چون آنها نمى‏ خواهند به واقعيتى براى دين و نبوت اعتراف كرده باشند و قبول كنند كه واقعا پيغمبرانى از طرف خدا آمده‏ اند و يك راه واقعى به بشر نشان داده‏ اند و سعادت بشر در اين است كه آن راه واقعى را طى كند، مى‏ گويند ما نمى‏دانيم واقع و ريشه مذهب چيست ولى همين‏قدر مى ‏فهميم كه انسان بدون مذهب نمى ‏تواند زندگى كند؛ يكى از شرايط زندگى انسان اين است كه انسان به يك موضوعى به عنوان مذهب سرگرمى داشته باشد و به عبارت ديگر يكى از سرگرميهاى زندگى انسان مذهب است، خواه آن چيزى كه به عنوان معبود گرفته خداى يگانه باشد يا انسانى به نام عيساى مسيح يا گاو يا فلز و يا چوب، فرق نمى‏ كند، بنابراين نبايد مزاحم افراد شد، هر كسى به ذوق و سليقه خودش هرچه را انتخاب مى‏كند همان خوب است.

 

‏ايراد ما هم همين است. ما مى‏ گوييم طرز تفكر شما در باب دين غلط است. آن دينى كه تو مى‏ گويى عقيده به آن دين آزاد است، اصلا من قبولش ندارم. من دين را به عنوان يك راه واقعى براى سعادت بشر معتقدم. در راه واقعى براى سعادت بشر نبايد گفت عقيده يك انسان و لو آن عقيده بر مبناى تفكر نباشد آزاد است.

 

مثال ديگر: آيا شما در مسئله بهداشت و يا در مسئله فرهنگ هرگز مى‏ گوييد كه عقيده آزاد است؟ آيا شما هرگز اين حرف را مى ‏زنيد كه اعتقاد هر مردمى راجع به بهداشت آزاد است؟! اگر مردم منطقه‏اى دلشان مى‏ خواهد كه تراخم داشته باشند، نود درصد آنها تراخم دارند و خودشان تراخم را انتخاب كرده‏ اند، شما مى ‏رويد از آنها اجازه مى‏ گيريد كه آيا به ما اجازه مى ‏دهيد كه تراخم شما را معالجه كنيم؟ يا از هر طريق ممكن كه بتوانيد و لو آنها را اغفال كنيد و گولشان بزنيد، و لو دست و پايشان را ببنديد، تراخمشان را معالجه مى‏ كنيد و مى‏ گوييد من به اينها خدمت كردم، خودشان نمى ‏فهمند.

 

‏مردمِ ديگر، فرهنگ را نمى ‏خواهند. شما مى‏ رويد برايشان مدرسه باز كنيد، مى‏ آيند درِ مدرسه را مى ‏بندند و مبارزه مى‏ كنند. تعليمات اجبارى چه حكمى دارد؟

 

اعلاميه جهانى حقوق بشر چرا ضد تعليمات اجبارى قيام نمى‏ كند؟ چرا نمى‏گويد بشر آزاد است و به همين جهت كسى حق ندارد تعليمات را اجبارى كند چون تعليمات اجبارى ضد آزادى بشر است؟ بر عكس، همين اعلاميه جهانى حقوق بشر در ماده ۲۶، تعليمات در حدود ابتدايى را اجبارى مى‏ داند يعنى حق آزادى را از بشر در اين قضيه سلب مى ‏كند، چرا؟ مى‏ گويد براى اين كه راه سعادت بشر است؛ غلط كرده آن كه مى‏ گويد من مى‏ خواهم جهالت را انتخاب كنم، من نمى‏ خواهم باسواد شوم، او نمى ‏فهمد، به زور بايد باسوادش كرد، به زور بايد به او خدمت كرد.

 

اما در باب دين و مذهب اين حرف را نمى ‏زنند، براى اين كه چنين فرض كرده‏ اند كه بهداشت يا فرهنگ يك واقعيتى است و سعادت بشر در اين واقعيت است اما دين يك سليقه فردى و شخصى است، يك احتياج درونى است، مثل يك عطشى است كه انسان پيدا مى‏ كند كه بايد به وسيله‏ اى تسكين پيدا كند. به قول آنها انسان نياز به پرستش پيدا مى‏ كند، يك وقت در خودش احساس مى‏ كند كه بايد پرستش كند. اين نياز خودش را با يك پرستشى بايد رفع كند، هرچه را پرستش كند فرق نمى‏ كند، يك تقديس و پرستشى بايد بكند، هرچه شد. اينجاست كه مى‏ گويند عقيده محترم است و فرقى ميان عقيده و تفكر نمى‏ گذارند.

 

بنابراين در اينجا دو ايراد وارد است: يكى اين كه دين را نبايد به عنوان يك مسئله سليقه‏ اى وجدانى شخصى از قبيل انتخاب رنگ لباس در نظر گرفت. ثانيا انتخاب دين با انتخاب رنگ لباس فرق مى‏ كند؛ اگر بشر يك عقيده ضد عقل انتخاب كند، آن عقيده ديگر به عقل و فكرش مجال فعاليت و پيشرفت نمى ‏دهد.

 

‏خلاصه‏

‏خلاصه عرايض امشب ما اين شد كه در اسلام آزادى تفكر هست و آزادى عقيده‏ اى كه بر مبناى تفكر درست شده باشد هست، اما آزادى عقيده‏ اى كه مبنايش فكر نيست هرگز در اسلام وجود ندارد. آن آزادى معنايش آزادى بردگى است، آزادى اسارت است، آزادى زنجير در دست و پا قرار دادن است. بنابراين حق با انبيا بوده است نه با روشى كه دنياى امروز مى‏ پسندد. حق با انبيا بوده است كه اين گونه زنجيرها را از دست و پاى بشر مى‏ گرفتند، پاره مى‏ كردند و در نتيجه مى ‏توانستند بشر را وادار به تفكر كنند.◀️ ما مى ‏بينيم كه اسلام از يك طرف با بت‏ پرستیها به آن شدت مبارزه مى‏ كند و از طرف ديگر به همان بت ‏پرست مى‏ گويد اگر مى‏ خواهى خدا را بپذيرى، در حالى كه بت را پذيرفته‏ اى قبول ندارم؛ بايد خدا را با عقل آزاد بپذيرى. وَ فِى الأرضِ آياتٌ لِلْموقِنينَ. وَ فى انْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرونَ‏. خدا را مى ‏خواهى بپذيرى؟ بدون تفكر قبول نيست. برو روى زمين مطالعه كن، روى مخلوقات زمين مطالعه كن، در گياه‏ها مطالعه كن، در خلقت حيوانات مطالعه كن، در خلقت خودت مطالعه كن، در بدن و روحت مطالعه كن، در آسمانها مطالعه كن. اين‏قدر مى ‏گويد راجع به توحيد مطالعه كن كه انسان بايد عالم شود، خود به خود يك علمى به دست مى‏ آورد تا از مجراى علم به توحيد برسد، به معاد و نبوت برسد:▶️

 

‏انَّ فى خَلْقِ السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ اخْتِلافِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ لَآياتٍ لِاولِى الْالْبابِ‏. الَّذينَ يَذْكُرونَ اللَّهَ قِياماً وَ قُعوداً وَ عَلى جُنوبِهِمْ وَ يَتَفَكَّرونَ فى خَلْقِ‏ السَّمواتِ وَ الْارْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلًا سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النّارِ.

 

همانا در خلقت اين آسمانها و زمين نشانه ‏هايى وجود دارد. برويد سراغ اين نشانه ‏هاى ما، برويد درباره اين نشانه‏ ها فكر كنيد، اما به شرط اين كه لُب و مغز داشته باشيد، روح داشته باشيد، فكر داشته باشيد. ببينيد تا چه اندازه عقل و فكر انسان را آزاد مى‏ كند!

 

عقيده اسلامى اجبار بردار نيست‏

‏آيه ديگر قرآن مى‏ گويد: لا اكْراهَ فِى الدّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِ‏ دين و ايمان اجبارى نيست، راهْ، واضح است، من از شما فقط تفكر و دقت مى‏ خواهم. اساسا ايمانى كه اسلام مى‏ خواهد قابل اجبار كردن نيست، امكان اجبار ندارد. مگر مى‏ شود كسى را آن طورى كه اسلام از او ايمان مى‏ خواهد مجبور كرد؟ اگر ممكن باشد كه بچه ‏اى را به فلك ببندند، اين‏قدر چوب به او بزنند تا يك مسئله را حل كند، چنين چيزى نيز ممكن است. زير چوب كسى نمى‏ تواند مسئله حل كند. او را بايد آزاد گذاشت، فكرش را بايد آزاد گذاشت تا مسئله را حل كند. عقيده اسلامى يك چنين چيزى است.

 

شأن نزول آيه «لا اكراه فى الدين»

‏در شأن نزول آيه «لا اكْراهَ فِى الدّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِ‏» نوشته ‏اند عده‏ اى از انصار (يعنى مردم مدينه از اوس و خزرج) قبل از اين كه پيغمبر اسلام به مدينه تشريف بياورند، بچه ‏هايشان را نزد يهوديها مى‏ فرستادند چون آنها نسبت به بت ‏پرست‏هاى مدينه متمدن‏تر بودند و بعضى از ايشان (ده بيست نفر) سواد خواندن و نوشتن هم داشتند، برعكس اعراب بت ‏پرست كه سواد خواندن و نوشتن نداشتند. اغلب، بچه‏ هايشان را پيش آنها مى ‏فرستادند كه تربيت شوند و چيزهايى ياد بگيرند. اين بچه‏ ها وقتى كه مى ‏رفتند پيش يهوديها مى‏ديدند كه ثقافت و فرهنگ آنها نسبت به‏ پدر و مادر و قبيله خودشان خيلى بالاتر است، به آنها علاقه‏مند مى ‏شدند و احيانا به دين ايشان درمى ‏آمدند.

 

‏وقتى كه اسلام به مدينه آمد، بت‏پرست‏ ها مسلمان شدند ولى اكثر يهوديها به دين خودشان باقى ماندند الّا عده كمى كه آنها هم مسلمان شدند. در ميان بچه‏ هايى كه تحت تربيت يهوديها بودند، عده‏ اى به همان دين يهود باقى ماندند، تا قضيه بنى النضير پيش آمد. قرار شد كه بنى النضير در اثر خيانت و نقض عهد و پيمانى كه كرده بودند، مهاجرت و جلاى وطن كنند و از آنجا بروند. بچه‏ هاى انصار كه به اينها علاقه‏مند و با اينها محشور بودند و حتى دينشان را هم انتخاب كرده بودند، گفتند:

اگر بناست اينها بروند ما هم با اينها مى‏ رويم. پدرها خواستند مانع آنها شوند، گفتند: شما حق نداريد برويد، شما بايد بمانيد و بايد هم مسلمان شويد. آمدند پيش پيغمبر اكرم، فرمود: نه، «بايد» ندارد، شما اسلام را بر آنها عرضه كنيد؛ اگر پذيرفتند، پذيرفتند و اگر نپذيرفتند ما اسلام اجبارى هرگز نمى‏ خواهيم: لا اكْراهَ فِى الدّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِ‏ ديگر اكنون حقيقت آشكار شده است، راه هدايت از راه ضلالت آشكار است، اگر كسى راه هدايت را نگيرد جز بيمارى چيز ديگرى نيست.

 

اسلام با آن عقيده‏ هايى كه غالبا تكيه‏ گاه برخى رژيمهاى ظالمانه است مبارزه كرده. اسلام در همين ايران خودمان آمد چه كرد؟ تا آنجا كه مى‏ خواست تكيه‏گاه يك رژيم فاسد را از بين ببرد مبارزه كرد، بعد خودِ اسلام را عرضه كرد، گفت اختيار با خودتان، مى‏ خواهيد اسلام را بپذيريد مى‏ خواهيد نپذيريد.

‏شما آن تهمت را نپذيريد، اين متن تاريخ اسلام است، شرقى و غربى اين تاريخ را پذيرفته است، هيچ دينى آزادى عقيده واقعى را به اندازه اسلام رعايت نكرده است. اين مورخين غربى هستند كه به اين مطلب اعتراف دارند. و لهذا در صدر اسلام اكثريت قريب به اتفاق مردم ايران، زردشتى بودند. ايرانيها در زمانى مسلمان شدند كه اتفاقا حكومتشان حكومت عرب نبود، حكومت ايرانى بود. ايرانيان در زمانى كه حكومتشان حكومت ايرانى شد تدريجا مسلمان شدند و الّا در زمان حكومت عرب مسلمان نبودند و مسلمان هم نشدند و اعراب هم آنها را مجبور به اسلام نكردند.

 

آدرس کوتاه این مقاله: http://noorekoran.ir/cZMpe

Leave A Reply

Your email address will not be published.