اسلام و آزادی تفکر

0

درس ششم

اسلام و آزادی تفکر 


 

آیت‌الله شهید مطهری 

 

بسم اللَّه الرحمن الرحيم‏

 

بحث ما درباره آزادى عقيده بود. در جلسه گذشته بحثى شد درباره اين كه چگونه عقيده‏ اى صحيح است آزاد باشد و چگونه عقيده‏ اى صحيح نيست آزاد باشد و آزاد بودن بشر در آن بر خلاف حيثيت شرافتى انسان است.

 

عرض كرديم معتقَدات بشر بر يكى از دو پايه مى‏ تواند باشد. گاهى پايه اعتقاد بشر يك تفكر آزاد است، انسان با يك عقل و فكر آزاد از روى تأمل و انديشه واقعى عقيده‏ اى را براى خود انتخاب مى ‏كند. ولى گاهى عقيده‏ اى به بشر تحميل مى‏ شود از هر راهى و لو از راه تقليد آباء و اجداد، و بعد انسان به آن عقيده خو مى‏ گيرد و آن عقيده بدون آن كه با قوّه تفكر او كوچك‏ترين ارتباطى داشته باشد در روح او مستقر مى‏ گردد. اولين خاصيت و اثر اين گونه عقايد اين است كه جلو تفكر آزاد انسان را مى‏ گيرد و به صورت زنجيرى براى عقل و فكر انسان در مى ‏آيد. اين گونه عقايد عبارت است از يك سلسله زنجيرهاى اعتيادى و عرفى و تقليدى كه به دست و پاى فكر و روح انسان بسته مى ‏شود، و همان طور كه يك آدمِ به زنجير كشيده و به غل بسته شده خودش قادر نيست آن زنجير را از دست و پاى خود باز كند، شخص ديگرى لازم است تا با وسايلى كه در اختيار دارد آن را از دست و پا و گردن او باز كند، ملتهايى هم كه نه از روى تفكر بلكه از روى يك نوع عادت، تقليد، تلقين و … عقايدى را پذيرفته‏ اند چون فكر آنها را به زنجير كشيده است نيروى ديگرى لازم است كه اين زنجيرها را پاره كند؛ عرض نمى‏ كنم كه يك زنجير ديگرى به دست و پاى او بنهد، و عرض نمى‏ كنم كه يك فكر و عقيده‏ اى حتى يك عقيده مبتنى بر فكرى را به او تحميل كند، بلكه مى‏ گويم كه او را از اين زنجيرها آزاد كند تا بتواند خودش آزادانه فكر كند و عقيده‏ اى را بر مبناى تفكر انتخاب كند. اين از بزرگترين خدمتهايى است كه يك فرد مى‏ تواند به بشر بكند.

 

⬛ مبارزه انبيا با عقايد غير ناشى از فكر

 

يكى از كارهاى انبيا همين بوده است كه اين گونه پايگاههاى اعتقادى را خراب كنند تا فرد آزاد شده بتواند آزادانه درباره خود، سرنوشت و اعتقاد خود فكر كند. در اين زمينه مثال زياد است. براى اين كه اجمالا بدانيد انسان در حالى كه در زنجير يك عادت گرفتار است اصلا نمى‏تواند درباره آن فكر كند، يك مثال كوچك عرض مى‏ كنم، قياس بگيريد:

يكى از معاريف صحابه رسول خدا آمد در مقابل حضرت ايستاد و عرض كرد يا رسول اللَّه! من هرچه فكر مى ‏كنم مى‏ بينم نعمتى كه خدا به وسيله تو بر ما ارزانى داشت بيش از آن اندازه‏ اى است كه ما تصور مى‏ كنيم. ظاهرا اين سخن را در وقتى گفت كه پيغمبر اكرم به دخترشان يا به يك دختر بچه ديگرى مهربانى مى‏ كرد. بعد يك جريان قساوت‏ آميزى را از خودش نقل كرد كه واقعا اسباب حيرت است و خود او آن وقت حيرت كرده بود كه چگونه بوده است كه چنين كارى را انجام مى‏داده‏ اند.

مى‏گويد: من از كسانى بودم كه تحت تأثير اين عادت قرار گرفته بودم كه دختر را نبايد زنده نگه داشت، دختر مايه ننگ است و اين مايه ننگ را بايد از ميان برد. بعد نقل مى‏ كند كه زنش دخترى مى‏ زايد و سپس دختر را مخفى مى‏ كند و به او مى‏گويد:

من دخترم را از ميان بردم. دختر بزرگ مى‏ شود، شش هفت ساله مى‏ شود. يك روز اين دختر را مى ‏آورد به اين پدر نشان مى‏ دهد به اطمينان اين كه اگر ببيند يك چنين دختر شيرينى دارد ديگر كارى به كارش نخواهد داشت، و بعد همين مرد با چه وضع قساوت‏ آميزى اين دختر را زنده به گور مى ‏كند. مى‏ گويد: حالا من مى‏ فهمم كه ما چه‏ جانورهايى بوديم و تو چطور ما را نجات دادى. ما آن وقتى كه اين كار را مى‏ كرديم، فكر مى‏ كرديم چه كار خوبى داريم مى‏ كنيم.

 

امورى كه اجبار بردار نيست‏ :

 

بشر در چه چيزهايى بايد آزاد باشد و در چه چيزهايى نمى ‏تواند آزاد باشد و اصلا فكر آزادى درباره آنها غلط است؟ بعضى چيزهاست كه اصلا اجبار بردار نيست يعنى نمى ‏شود بشر را مجبور كرد كه آن را داشته باشد، خودِ موضوعْ، قابل اجبار نيست، اگر تمام قدرتهاى مادى جهان جمع شوند و بخواهند با زور آن را اجرا كنند قابل اجرا نيست، مثل محبت و دوستى. اگر يك فرد فرد ديگر را دوست نداشته باشد، آيا با زور مى‏ شود او را دوستدار و عاشق وى كرد؟ چنين چيزى محال است.

اگر تمام قدرتهاى جهان جمع شوند و بخواهند يك فرد را كه فرد ديگر را دوست ندارد، به زور دوستدار او كنند امكان ندارد، زيرا اين قلمرو قلمرو زور نيست.

برعكس، اگر كسى كسى را دوست دارد باز با زور نمى ‏توان آن دوستى را از دل او بيرون آورد.

ايمان قابل اجبار نيست‏

يكى از چيزهايى كه خودش طبعا زور بردار نيست و چون زور بردار نيست موضوع اجبار در آن منتفى است ايمان است. آنچه كه اسلام از مردم مى‏ خواهد ايمان است نه تمكين مطلق اعم از آن كه ايمان داشته باشند يا ايمان نداشته باشند، آن به درد نمى‏ خورد، نمى‏ تواند پايدار بماند، تا زور هست باقى است، زور كه رفت آن هم منتفى مى‏ شود به انتفاء علت خودش.

قرآن كريم هميشه دم از ايمان مى ‏زند و حتى در موردى كه عده‏ اى از اعراب باديه‏ نشين آمدند ادعا كردند كه ما هم ايمان آورديم، مى‏ فرمايد: به اينها بگو شما نگوييد ما ايمان آورديم؛ شما همين قدر مى‏ توانيد بگوييد ما اسلام آورديم (يعنى يك اسلام ظاهرى) اما نمى‏ توانيد بگوييد ما ايمان آورديم‏ (قالَتِ الأَعْرابُ آمَنّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنوا وَ لكِنْ قولوا اسْلَمْنا وَ لَمّا يَدْخُلِ الْايمانُ فى قُلوبِكُمْ). پيغمبر از مردم ايمان‏ مى‏ خواهد. اسلام آوردن، همين قدر كه كسى اظهار اسلام كند، شهادتين را بگويد، اثرش فقط اين است كه مسلمين از جنبه اجتماعى مى‏ توانند او را در زمره خودشان حساب كنند و از نظر حقوق اجتماعى مساوى خودشان بدانند؛ يعنى اگر مرد است مى‏ توانند به او زن بدهند، اگر زن است در شرايطى مى‏ توانند با او ازدواج كنند و همچنين ساير احكام حقوقى كه افراد مسلمان نسبت به يكديگر دارند.◀️ اما آيا اسلام فقط آمده است كه يك اجتماع اسلامى كه از مقررات اسلامى تمكين كند ايجاد كند؟

نه، اين يك مرحله است. اسلام آمده است ايمان، عشق، شور و محبت در دلها ايجاد كند. ▶️ايمان را كه نمى‏شود به زور به كسى تحميل كرد. آيه «لا اكْراهَ فِى الدّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِ‏» شايد غير از آن جهتى كه در هفته پيش عرض كردم ناظر به اين جهت است كه تو از مردم ايمان مى‏ خواهى، مگر با اجبار هم مى‏ شود كسى را مؤمن كرد؟! اين است كه قرآن مى‏ فرمايد مردم را با حكمت دعوت كن: ادْعُ الى‏ سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ مردم را با دليل و منطق دعوت كن تا روح و قلب آنها را خاضع و عشق و محبت در دل آنها ايجاد كنى. در آيه ديگر مى‏ فرمايد: فَذَكِّرْ انَّما انْتَ مُذَكِّرٌ. لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِرٍ اى پيغمبر! وظيفه تو گفتن و ابلاغ و يادآورى است، تو كه مسلط بر اين مردم نيستى كه بخواهى به زور آنها را مؤمن و مسلمان كنى.

 

پس بعضى از موضوعات است كه خود آن موضوعات زور بردار و اجبار بردار نيست. طبعا در اين گونه مسائل بايد مردم آزاد باشند، يعنى امكانى غير از آزادى وجود ندارد.

 

امورى كه اجبار بردار است ولى كمال مطلوب با اجبار حاصل نمى‏ شود :

يك سلسله مسائل ديگر است كه در آنها مى‏ شود مردم را اجبار كرد ولى آن كمالى كه در آن كار مى‏ خواهند، به اجبار پيدا نمى‏ شود. مثلا در اخلاقيات، مردم موظفند راستگو باشند، امين باشند، به يكديگر خيانت نكنند، عادل باشند. مى ‏شود مردم را مجبور كرد كه دروغ نگويند، امين باشند؛ اگر خيانت كردند، دزدى كردند دستشان هم بريده شود. ولى اين از نظر مقررات اجتماعى است. در اين گونه مسائل يك جنبه ديگرى هم وجود دارد كه جنبه اخلاقى مطلب است و آن اين است كه اخلاق از انسان مى‏ خواهد كه راستگو باشد، امين باشد. آنچه كه اخلاق مى‏ خواهد اين نيست كه انسان راست بگويد بلكه اين است كه انسان راستگو باشد، يعنى راستگويى ملكه روحى او باشد، تربيت او باشد، تقوا در روح او وجود داشته باشد كه راستى و درستى و امانت و آن چيزهايى كه فضايل اخلاقى گفته مى‏ شود به طبع ثانوى از روح او صادر شود؛ يعنى وقتى كه راست مى‏ گويد نه به خاطر ترس از قانون باشد كه اگر دروغ بگويد قانون مجازاتش مى‏ كند، يا امانت داشته باشد نه به خاطر اين كه اگر خيانت كند قانون مجازاتش مى‏ كند، بلكه امانت داشته باشد به دليل اين كه امانت را براى خودش فضيلت و انسانيت مى‏ شمارد، راستگو باشد براى اين كه راستى را براى خودش شرف و كمال مى‏ داند و از دروغ تنفر دارد و آن را زشت مى‏ داند. پس راستى، درستى، امانت، آن‏وقت براى بشر فضيلت و كمال است كه به صورت يك تربيت درآيد نه صرف اين كه فقط عمل و اجرا شود. اين گونه مسائل هم به اين شكل قابل اجبار نيست.

 

⬛رشد اجتماعى‏

 

يكى ديگر از مسائلى كه بشر بايد در آن آزاد باشد، نه از نظر اين كه اصلا قابل اجبار نيست بلكه از جنبه‏ هاى ديگرى، رشد بشر است. بشر اگر بخواهد رشد پيدا كند بايد در كار خودش آزاد باشد، در انتخاب خودش آزاد باشد. شما بچه‏تان را تربيت مى‏ كنيد، خيلى هم علاقه‏مند هستيد كه او آن طورى كه دلتان مى‏ خواهد از آب دربيايد. ولى اگر هميشه از روى كمال علاقه‏ اى كه به او داريد در تمام كارها از او سرپرستى كنيد، يعنى مرتب به او ياد بدهيد، فرمان بدهيد كه اين كار را بكن، از اينجا برو؛ اگر مى‏ خواهد چيزى بخرد همراهش برويد، همواره به او دستور بدهيد كه اين را بخر، آن را نخر؛ محال است كه اين بچه شما يك آدم باشخصيت از آب دربيايد. در حدودى براى شما لازم است بچه‏تان را هدايت كنيد و در حدودى هم لازم است او را آزاد بگذاريد، يعنى هم هدايت و هم آزاد گذاشتن. وقتى اين دو با يكديگر توأم شد، آن‏وقت بچه شما اگر يك استعدادى هم داشته باشد، ممكن است كه يك بچه با تربيت كاملى از آب درآيد.

در يكى از كتابهاى حيوان‏شناسى خواندم كه بعضى از پرندگان [به روش‏ خاصى پرواز را به بچه‏ هايشان ياد مى‏ دهند.] گويا كركس را مثال زده بود. نوشته بود اين حيوان وقتى مى‏ خواهد پرواز را به بچه‏ اش ياد بدهد بعد از اين كه اين بچه پر درآورد يعنى جهازش از نظر جسمانى كامل شد- ولى چون هنوز پرواز نكرده پرواز كردن را بلد نيست- او را با نوك خودش برمى‏ دارد مى ‏اندازد روى بال خودش و پرواز مى‏ كند. يك مقدار كه بالا رفت، يك‏دفعه اين بچه را رها مى‏ كند. او به حكم اجبار شروع مى‏ كند به پر و بال زدن ولى پر و بال‏هاى نامنظم، گاهى بالا مى‏ رود گاهى پايين، گاهى افقى مى‏ رود گاهى عمودى. مادر هم مراقب و مواظب اوست تا وقتى كه احساس مى‏ كند خسته شده كه اگر او را نگيرد سقوط مى‏ كند، آن‏وقت او را مى‏ گيرد و دومرتبه روى بال خود مى‏ گذارد. باز مقدارى او را مى‏ برد و ضمنا به او ارائه مى‏ دهد كه اين طور بايد حركت كرد و بال زد. همين كه رفع خستگى ‏اش شد دومرتبه آزادش مى‏ گذارد. باز مدتى پر و بال مى‏ زند، و همين طور مدتها بچه خودش را اين طور تربيت مى‏ كند تا پرواز كردن را به او ياد بدهد، يعنى راهنمايى را با به خود واگذاشتن توأم مى‏ كند تا آن بچه پرواز كردن را ياد بگيرد.

بسيارى از مسائل اجتماعى است كه اگر سرپرستهاى اجتماع افراد بشر را هدايت و سرپرستى نكنند گمراه مى‏ شوند، اگر هم بخواهند و لو با حسن نيت (تا چه رسد به اين كه سوء نيت داشته باشند) به بهانه اين كه مردم قابل و لايق نيستند و خودشان نمى‏ فهمند و لياقت ندارند آزادى را از آنها بگيرند اين مردم تا ابد بی لياقت باقى مى‏ مانند.

مثلا انتخابى مانند انتخاب وكيل مجلس مى‏ خواهد صورت بگيرد. ممكن است شما كه در فوق اين جمعيت قرار گرفته ‏ايد حسن نيت هم داشته باشيد و واقعا تشخيص شما اين باشد كه خوب است اين ملت فلان فرد را انتخاب كند، و فرض مى ‏كنيم واقعا هم آن فرد شايسته ‏تر است. اما اگر شما بخواهيد اين را به مردم تحميل كنيد و بگوييد شما نمى‏ فهميد و بايد حتما فلان شخص را انتخاب كنيد، اينها تا دامنه قيامت مردمى نخواهند شد كه اين رشد اجتماعى را پيدا كنند. بايد آزادشان گذاشت تا فكر كنند، تلاش كنند، آن كه مى‏ خواهد وكيل شود تبليغات كند، آن كسى هم كه مى‏ خواهد انتخاب كند مدتى مردّد باشد كه او را انتخاب كنم يا ديگرى را، او فلان خوبى را دارد، ديگرى فلان بدى را دارد. يك دفعه انتخاب كند، به اشتباه خودش پى ببرد، باز دفعه دوم و سوم تا تجربياتش كامل شود و بعد آن ملت به صورت ملتى‏ در بيايد كه رشد اجتماعى دارد. و الّا اگر به بهانه اين كه اين ملت رشد ندارد و بايد به او تحميل كرد، آزادى را براى هميشه از او بگيرند، اين ملت تا ابد غير رشيد باقى مى‏ ماند. رشدش به اين است كه آزادش بگذاريم و لو در آن آزادى ابتدا اشتباه هم بكند. صد بار هم اگر اشتباه كند باز بايد آزاد باشد.

 

مَثَلش مَثَل آدمى است كه مى‏ خواهد به بچه‏ اش شناگرى ياد بدهد. بچه‏ اى كه مى‏ خواهد شناگرى ياد بگيرد آيا با درس دادن و گفتن به او ممكن است شناگرى را ياد بگيرد؟ اگر شما انسانى را ده سال هم ببريد سر كلاس، پيوسته به او بگوييد اگر مى‏ خواهى شناگرى را ياد بگيرى اول كه مى‏ خواهى خودت را در آب بيندازى به اين شكل بينداز، دستهايت را اين طور بگير پاهايت را اين طور، بعد دستهايت را اين طور حركت بده پاهايت را اين طور، امكان ندارد كه او شناگرى را ياد بگيرد.

بايد ضمن اين كه قانون شناگرى را به او ياد مى‏ دهيد، رهايش كنيد برود داخل آب، و قهرا در ابتدا چند دفعه مى ‏رود زير آب، مقدارى آب هم در حلقش خواهد رفت، ناراحت هم خواهد شد ولى دستور را كه مى‏ گيرد ضمن عملْ، شناگرى را ياد مى‏ گيرد و الّا با دستورِ فقط بدون عمل، آنهم عمل آزاد، ممكن نيست شناگرى را ياد بگيرد؛ يعنى حتى اگر او را ببريد در آب ولى آزادش نگذاريد و همواره روى دست خودتان بگيريد، او هرگز شناگر نمى‏ شود.

اينها هم يك سلسله مسائل است كه اصلا بشر را بايد در اين مسائل آزاد گذاشت تا به حد رشد و بلوغ اجتماعى لازم برسد.

 

⬛ رشد فكرى‏

 

از جمله امورى كه بايد بشر را در آنها آزاد گذاشت رشد فكرى است. همين طور كه براى شناگرى بايد مردم را آزاد گذاشت، از نظر رشد فكرى هم بايد آنها را آزاد گذاشت. اگر به مردم در مسائلى كه بايد در آنها فكر كنند از ترس اين كه مبادا اشتباه كنند، به هر طريقى آزادى فكرى ندهيم يا روحشان را بترسانيم كه در فلان موضوع دينى و مذهبى مبادا فكر كنى كه اگر فكر كنى و يك وسوسه كوچك به ذهن تو بيايد به سر در آتش جهنم فرو مى ‏روى، اين مردم هرگز فكرشان در مسائل دينى رشد نمى‏ كند و پيش نمى‏ رود. ◀️دينى كه از مردم در اصول خود تحقيق مى‏ خواهد (و تحقيق يعنى به دست آوردن مطلب از راه تفكر و تعقل) خواه ناخواه براى مردم آزادى‏ فكرى قائل است. ▶️ مى‏ گويد اصلا من از تو «لا الهَ الَّا اللَّه‏» ى را كه در آن فكر نكرده‏ اى و منطقت را به كار نينداخته‏ اى نمى‏ پذيرم، نبوت و معادى را كه تو از راه رشد فكرى انتخاب نكرده ‏اى و به آن نرسيده‏ اى من از تو نمى‏ پذيرم. پس ناچار به مردم آزادى تفكر مى‏ دهد. مردم را از راه روحشان هرگز نمى‏ ترساند، نمى‏ گويد مبادا در فلان مسئله فكر كنى كه اين، وسوسه شيطان است و اگر وسوسه شيطان در تو پيدا شد به سر در آتش جهنم مى‏ روى.

 

◀️در اين زمينه احاديث زيادى هست، از آن جمله است اين حديث كه پيغمبر اكرم فرمود: از امت من نُه چيز برداشته شده است؛ يكى از آنها اين است: الْوَسْوَسَةُ فِى التَّفَكُّرِ فِى الْخَلْق‏ (يا: التَّفَكُّرُ فِى الْوَسْوَسَةِ فِى الْخَلْق‏) يعنى يكى از چيزهايى كه امت مرا هرگز به خاطر آن معذب نخواهند كرد اين است كه انسان درباره خلقت، خدا و جهان فكر كند و وساوسى در دلش پيدا شود. ما دام كه او در حال تحقيق و جست‏وجوست، هرچه از اين شكها در دلش پيدا شود، خدا او را معذب نمى‏ كند و آن را گناه نمى ‏شمارد.▶️

 

در حديث معروفى است‏ كه يك عرب بدوى آمد خدمت رسول خدا و عرض كرد: «يا رَسولَ اللَّه! هَلَكْتُ» تباه شدم. پيغمبر اكرم فورا مقصود او را درك كرد، فرمود: فهميدم چه مى‏ خواهى بگويى، لا بد مى‏ گويى شيطان آمد به تو گفت: مَنْ خَلَقَكَ؟ تو هم در جوابش گفتى كه مرا خدا آفريده است. شيطان گفت: مَنْ خَلَقَهُ؟ خدا را كى آفريده است؟ تو ديگر نتوانستى جواب بدهى. گفت: يا رسولَ اللَّه! همين است.

پيغمبر فرمود: ذلِكَ مَحْضُ الْايمانِ‏. (عجبا!) فرمود: چرا تو فكر كردى كه هلاك شدى؟! اين عين ايمان است؛ يعنى همين تو را به ايمان واقعى مى‏ رساند، اين تازه اول مطلب است. چنين فكرى كه در روح تو پيدا شد، اين شك كه پيدا شد [بايد براى رفع آن تلاش كنى.] شك منزل بدى است ولى معبر خوب و لازمى است. زمانى بد است كه تو در همين منزل بمانى. شيطان به تو گفت: تو را چه كسى خلق كرده است؟ گفتى:

خدا. گفت: خدا را چه كسى خلق كرده؟ گفتى: ديگر نمى‏دانم، بعد هم سر جايت نشستى. اين، شك تنبلهاست، هلاكت است. اما تو كه چنين آدمى هستى كه وقتى چنين شك و وسوسه‏ اى در تو پيدا شد در خانه ننشستى، از مردم هم رودربايستى‏ نكردى و نگفتى كه اگر من به مردم بگويم چنين شكى كرده‏ ام مى ‏گويند پس تو ايمانت كامل نيست، معلوم مى‏ شود كه يك حس و طلبى در تو هست كه فورا آمدى نزد پيغمبرت سؤال كنى كه اگر من چنين شكى پيدا كردم چه كنم؟ آيا اين شك را با يك عمل رد كنم يا با يك فكر؟ ذلِكَ مَحْضُ الْايمانِ‏ اين عين ايمان است؛ چرا از چنين چيزهايى مى ‏ترسى؟! اين است آزادى در تفكر.

 

پس اسلام كه رشته تقليد را از اساس پاره كرده است و مى‏ گويد من اصول دين را بدون آن كه آزادانه آن را درك كرده باشيد نمى‏ پذيرم، چنين مكتبى آيا اصلا امكان دارد كه مردم را مجبور كند به اين كه بياييد اسلام را به زور بپذيريد؟ همين طور كه در عمل هم نكرد. آنچه كرد غير از اين بود كه مردم را مجبور به اسلام كرده باشد؛ آنچه كرد مبارزه با عقايد خرافى بود كه يك ذره با عقل و فكر بشر سر و كار نداشت، فقط زنجيرى شده بود براى عقل و فكر. زنجيرها را برداشت، گفت حالا آزادانه فكر كن تا بفهمى مطلب از چه قرار است. يا اگر با كشورهايى جنگيد، با ملتها نجنگيد، با دولتها جنگيد، يعنى با كسانى جنگيد كه اين زنجيرهاى خيالى و اجتماعى را به دست و پاى مردم بسته بودند. اسلام با حكومتهاى جابر جنگيد. كجا شما مى‏ توانيد نشان بدهيد كه اسلام با يك ملت جنگيده باشد؟ و به همين دليل ملتها در نهايت شوق و رغبت اسلام را پذيرفتند كه يكى از آنها ايران خودمان بود.

 

كارنامه درخشان اسلام در آزادى عقيده‏

يكى از صفحات بسيار درخشان تاريخ اسلام كه متأسفانه مذاهب ديگر در اينجا صفحات تاريخشان سياه و تاريك است، همين مسئله آزادى عقيده‏اى بود كه مسلمين پس از آن كه حتى حكومت را در دست گرفتند به ملتها دادند و اين نظير ندارد. (متأسفانه ما آن طورى كه بايد و شايد در اين مسائل دقت و فكر نمى ‏كنيم.) من جز اين كه شما را در اين گونه مسائل راهنمايى كنم كه تاريخ را مطالعه كنيد راه ديگرى ندارم، چون فعلا وقت تفصيل نداريم.

 

شما جلد سوم‏ تاريخ آلبرماله‏ را كه تاريخ قرون وسطى‏ است بخوانيد، ببينيد مسيحيها، همينهايى كه امروز دارند در ميان ما تبليغ مى‏ كنند كه اسلام با زور پيشروى كرده است، چه جناياتى براى تحميل عقيده مسيحيت مرتكب شده‏ اند، چه درباره خود مسيحيان يعنى فرقه‏هاى بدعتى مسيحيت به قول خودشان و چه درباره‏ مسلمين و غير آنها. تاريخ زردشتيها را بخوانيد. مخصوصا توصيه مى‏ كنم تاريخ ايران قبل از اسلام، دوره ساسانيان را بخوانيد و مخصوصا ببينيد روابط زردشتيهايى كه حكومت را در دست داشتند و موبدها كه در آن دستگاهها متنفّذ بودند با عيسويان آن دوره (حالا مانويان و مزدكيان به جاى خود)، آزارهايى كه درباره عيسويها و يهوديها كردند چه بوده است؟! جلد سيزدهم‏ تاريخ تمدن‏ ويل دورانت را بخوانيد، باز راجع به مظالم مسيحيهاست. همچنين جلد يازدهم‏ تاريخ تمدن‏ ويل دورانت را بخوانيد كه راجع به اسلام است، مخصوصا قسمتهاى مختلفى كه خود او نشان مى‏ دهد كه اسلام و مسلمين چقدر براى آزاديهاى ملتهايى كه تحت فرمان آنها بودند احترام قائل بودند. چنين چيزى در تاريخ جهان نظير ندارد.

 

به عنوان نمونه جلد دوم كتاب‏ محمد خاتم پيامبران‏ يك مقاله بسيار عالى از يكى از اساتيد دارد به نام «كارنامه اسلام». لااقل مى ‏توانيد چند صفحه اول آن مقاله را بخوانيد كه راجع به انگيزه تمدن اسلامى بحث كرده، اگرچه به طور فشرده بحث كرده است. آنجا مى‏ توانيد مطلب را كاملا به دست آوريد، چون آن بحث يك بحث بسيار آزاد است.

 

⬛ دو علت پيدايش و گسترش تمدن اسلامى‏

 

علما راجع به علل پيدايش و گسترش تمدن اسلامى خيلى بحث كرده و دو علت اساسى برايش ذكر نموده‏ اند: اولين علت، تشويق بى حدى است كه اسلام به تفكر و تعليم و تعلّم كرده است و اين تشويق در متن قرآن است.

علت دومى كه براى پيدايش و گسترش تمدن اسلامى ذكر كرده‏ اند كه چطور شد اسلام توانست از ملتهاى مختلف نامتجانس كه قبلا از يكديگر كمال تنفر را داشتند چنين وحدتى به وجود آورد، احترامى است كه اسلام به عقايد ملتها گذاشت، به قول خودشان تسامح و تساهلى كه اسلام و مسلمين راجع به عقايد ملتهاى مختلف قائل بودند. لهذا در ابتدا كه اين تمدن تشكيل مى ‏شد، هسته اولىِ مسلمانها را اعراب حجاز تشكيل مى ‏دادند كه تمدنى نداشتند. كم كم ملتها آمدند مسلمان شدند. در آغاز عده كمى از آنها مسلمان شدند، بقيه يا يهودى بودند يا زردشتى يا مسيحى و يا صابئى (مخصوصا صابئى‏ها خيلى زياد بودند، زردشتى خيلى كم بوده است). مسلمين به قدرى با اينها با احترام رفتار كردند و اينها را در ميان خودشان وارد كردند كه كوچك‏ترين دوگانگى با آنها قائل نبودند، و همين سبب شد كه تدريجا خود آنها در اسلام هضم شدند يعنى عقايد اسلامى را پذيرفتند.

 

⬛ نمونه‏ هايى از تسامح و تساهل مسلمين درباره عقايد مخالف‏

 

در اين زمينه نمونه زياد است. از زمان حضرت امير شروع مى‏ كنم. ما در تاريخ اين طور مى‏ خوانيم كه امير المؤمنين على عليه السلام در زمان خلافتشان مكرر اين جمله را مى ‏فرمود كه تا من زنده هستم هر سؤالى داريد از من بپرسيد كه اگر بميرم و در ميان شما نباشم ديگر كسى را پيدا نخواهيد كرد كه اين گونه از شما بخواهد كه از او سؤال كنيد: سَلونى قَبْلَ انْ تَفْقِدونى. نوشته ‏اند يك مرتبه شخصى از پاى منبر بلند شد و با يك تجاسر و بيان جسارت ‏آميزى گفت: «ايُّهَا الْمُدَّعى ما لا يَعْلَمُ وَ الْمُقَلِّدُ ما لا يَفْهَمُ، انَا السّائِلُ فَاجِبْ» اى مدعىِ- العياذ باللَّه- جاهل و اى كسى كه نفهميده حرف مى‏زنى! من سؤال مى‏ كنم تو جواب بده. وقتى به قيافه‏ اش نگاه كردند ديدند به مسلمين نمى ‏خورد. فقط قيافه‏ اش را توضيح داده‏ اند كه آدم لاغر اندامى بود و موى مجعّد و درازى داشت، كتابى را هم به گردنش آويخته بود «كَأنَّهُ مِنْ مُهَوَّدَةِ الْعَرَب» يعنى قيافه‏ اش شبيه بود به عربهايى كه يهودى شدند.

تا اين گونه جسارت كرد، اصحاب امير المؤمنين با ناراحتى بپاخاستند و خواستند اذيتش كنند: اين كيست كه جسارت مى‏ كند؟! على عليه السلام جمله‏ اى دارد، فرمود بنشينيد: انَّ الطَّيْشَ لا يَقومُ بِهِ حُجَجُ اللَّهِ وَ لا تَظْهَرُ بِهِ بَراهينُ اللَّهِ. فرمود: اين شخص سؤال دارد، از من جواب مى‏ خواهد، شما خشم گرفتيد، مى ‏خواهيد خشونت به خرج بدهيد، غضب كرديد، عصبانيت به خرج مى‏ دهيد، با عصبانيت نمى ‏شود دين خدا را قائم و راست كرد، با عصبانيت برهان خدا ظاهر نمى ‏شود، بنشينيد سر جايتان! بعد رو كرد به آن مرد و فرمود: اسْأَلْ بِكُلِّ لِسانِكَ وَ ما فى جَوانِحِكَ‏. بپرس با تمام زبانت، يعنى هرچه مى‏ خواهد دل تنگت بگو، هرچه در درون دل دارى بگو. همين يك جمله كافى بود كه اين آدم را از ابتدا نرم كند. شروع كرد به سؤال كردن. چندين سؤال كرد و حضرت جواب دادند. متأسفانه در نقل، متن سؤال و جواب‏ها ذكر نشده است.

همين قدر نوشته‏ اند كه در آخر يك‏مرتبه ديدند آن شخص گفت: اشْهَدُ انْ لا الهَ الَّا اللَّهُ وَ انَّ مُحَمَّداً رَسولُ اللَّه.

اسلام اساسا در اين گونه مسائل، خفه شو و اين حرفها ندارد. در زمان خود پيغمبر مى‏ آمدند سؤال مى‏ كردند، حضرت جواب مى‏ داد. شما در تاريخ مى ‏خوانيد كه على عليه السلام در زمان خلافت شيخين مخصوصا زياد به مسجد مى‏ رفت و [در بيان علت اين كار] مى ‏فرمود: براى اين كه صيت اسلام در جهان بلند شده است، از اطراف و اكناف مردم دانشمندى مى‏ آيند، سؤالاتى دارند، كسى بايد به آنها جواب بدهد. گاهى اصحاب خاص خودش مثل سلمان و ابى ذر را مى‏ فرستاد و به آنها مى‏ فرمود: برويد در مسجد، مراقب باشيد اگر افرادى پيدا شدند كه راجع به اسلام سؤالاتى داشتند مبادا كسى باشد كه نتواند جواب آنها را بدهد، مبادا آدم جاهلى باشد به عنف آنها را رد كند، اگر ديديد دانشمندى از يك جاى جهان پيدا شد و سؤالاتى درباره اسلام دارد فورا بياييد مرا خبر كنيد كه بروم جوابهايش را بدهم.

حتى بنى اميه على‏رغم اين همه تبليغاتى كه عليه آنها مى ‏شود و بسيارى از آن تبليغات (حدود نود در صد آن) درست است، اگر آنها را قياس كنيم با بسيارى از حكومتهاى ديگر كه در جهان بودند، باز آنها بهتر بودند. مخصوصا در دوره بنى العباس آزادى عقيده، تا آنجا كه با سياست برخورد نداشت، فراوان بود. اين داستان را من در داستان راستان‏ تحت عنوان «توحيد مفضّل» نقل كرده‏ ام:

مُفضّل بن عمر يكى از اصحاب امام صادق عليه السلام است. رفت در مسجد مدينه نماز بخواند. خلوت بود. خودش مى‏ گويد: «بعد از نماز، من درباره پيغمبر و عظمت او فكر مى‏ كردم.» در همان حال ابن ابى العوجاء- كه يكى از زنادقه بود يعنى اصلا خدا را قبول نداشت- آمد كنارى نشست به طورى كه فاصله زيادى با مفضّل نداشت. بعد يكى از همفكرانش هم آمد كنار او نشست. شروع كردند با همديگر صحبت كردن. در بين صحبتها يك‏دفعه ابن ابى العوجاء گفت: من هرچه درباره عظمت اين آدم كه در اينجا مدفون شده فكر مى‏ كنم، متحيرم. ببين چه كرده است! چگونه به گردن مردم افسار زده است! در پنج وقت صداى شهادت به پيامبرى او بلند است. شروع كرد به كفر گفتن راجع به خدا، پيغمبر، قيامت و …

مفضّل آتش گرفت، نتوانست طاقت بياورد. آمد نزد او و با عصبانيت گفت: اى دشمن خدا! در مسجد پيغمبر خدا چنين سخنانى مى‏ گويى؟! او پرسيد: تو كيستى و از كدام نحله از نحله ‏هاى مسلمين هستى؟ از اصحاب كلامى؟ از فلان فرقه هستى؟

بعد گفت: اگر از اصحاب جعفر بن محمد هستى، ما همين حرفها و بالاتر از اينها را در حضور خودش مى‏ گوييم، با كمال مهربانى همه حرفهاى ما را گوش مى‏ كند به‏ طورى كه ما گاهى پيش خودمان خيال مى‏ كنيم كه تسليم حرف ما شد و عن قريب او هم حرف ما را قبول مى‏ كند. بعد با يك سعه‏ صدرى شروع مى‏ كند به جواب دادن، تمام حرفهاى ما را جواب مى‏ دهد. يك ذره از اين عصبانيتهايى را كه جناب‏عالى داريد او ندارد، ابدا عصبانى نمى‏ شود.

مفضّل برمى ‏خيزد مى‏ رود خدمت امام صادق عليه السلام و مى ‏گويد: يا ابنَ رسول اللَّه! من يك چنين گرفتارى پيدا كردم. حضرت تبسّم مى‏ كند و مى‏ فرمايد: ناراحت نباش، اگر دلت مى‏ خواهد فردا صبح بيا من يك سلسله درس توحيدى به تو مى‏ گويم كه بعد از اين اگر با اين طبقه مواجه شدى بدانى چه جواب بدهى. كتاب‏ توحيد مفضّل‏ كه امروز در دست است مولود اين جريان است.

همين ابن ابى العوجاء يك سال در فصل حج به مسجد الحرام رفته بود! با رفقاى زنديق خود حلقه‏ اى را تشكيل داده بودند و با هم سخن مى‏ گفتند. ظاهرا ابن مقفّع هم در آنجا بوده. يك وقت ابن مقفّع مى‏ گويد: اين مردم را ببين، مثل گاوى كه به خرمن بسته باشند دور اين سنگها مى ‏چرخند و در بين اينها يك نفر آدمى كه قابل صحبت كردن باشد نيست مگر آن شيخ جالس كه آنجا نشسته. ابن ابى العوجاء گفت: تو درباره او هم مبالغه مى‏ كنى، او هم چيزى نيست. گفت: نه، اين غير از آنهاست. بينشان مباحثه در گرفت. ابن مقفّع گفت: حالا اگر خيلى دلت مى‏ خواهد برو از او يك سؤال بكن. من با او صحبت كرده‏ ام، برو با او صحبت كن. رفت اما چقدر جسارت ‏آميز! ابتدا كه نشست، گفت: يا ابن رسول اللَّه! مى‏ دانى آدم وقتى در راه حلقش سرفه بگيرد بايد سرفه كند. فرمود: بله. گفت: آدم شك هم كه در دلش پيدا مى ‏شود بايد بگويد. فرمود: بله. گفت من مى‏ گويم: الى‏ ما تَدوسونَ هذَا الْبَيْدَرَ وَ تَحومونَ حَوْلَهُ حَوْمَ الْبَقَر؟! (و از اين گونه تعبيرات) تا كى شما مى‏ خواهيد مثل گاو دور اين خرمن بچرخيد؟ بعد شروع كرد به سؤال كردن راجع به خدا. امام صادق عليه السلام جواب دادند و متنش در كتب حديث هست. گفت: اگر خدا راست است چرا خودش را نشان نمى‏ دهد؟ حضرت فرمود: خدا چگونه خودش را نشان بدهد از اين بهتر؟! يك صانع چگونه مى ‏تواند خودش را در صنعتش نشان بدهد كه خدا خودش را در اين عالم نشان نداده است؟ آيا خدا خودش را در خلقت تو نشان نداد؟ در خلقت آسمان و زمين نشان نداد؟ در چشم و دست و پا و جهاز هاضمه و ريه‏ ات نشان نداد؟ در فلان گياه نشان نداد؟ ابن ابى العوجاء مى‏ گويد: آن‏قدر گفت كه‏ يك‏مرتبه پيش من مجسم شد كه الآن خدا خودش در مى‏ آيد و مى‏ خواهد خودش را به من نشان بدهد!

بخش احتجاجات در كتب حديث‏

بخشى از كتابهاى حديثى ما احتجاجات است. مثلا بحار الانوار يك جلد در احتجاجات دارد. ما يك كتاب داريم در احتجاج: احتجاج‏ طبرسى. بايد اين احتجاجات را خواند. اينها مباحثاتى است كه علماى اديان ديگر و به طور كلى دانشمندان ديگر- كه بعضى از آنها دهرى و مادى‏ مسلك، بعضى يهودى، بعضى مسيحى، بعضى زردشتى، بعضى صابئى و حتى بعضى بت‏ پرست بودند- با ائمه عليهم السلام داشته ‏اند. اينها مى‏ آمدند نزد ائمه سؤال مى ‏كردند، جواب مى‏ شنيدند و مى ‏رفتند.

كسى نمى ‏گفت تو چه حقى دارى در دولت مقتدر اسلامى چنين حرفهايى بزنى.

مخصوصا مباحثات و احتجاجات حضرت رضا عليه السلام كه در متن كتب تاريخ و حديث مضبوط است عجيب است. دولت هارون و دولت مأمون از مقتدرترين دولتهايى است كه جهان به خود ديده است. اينها اگر مى‏ خواستند جلو آزادى عقيده را بگيرند، به حد اعلا مى ‏توانستند و كسى جرئت مخالفت نداشت. هارون اجازه مى ‏داد متكلمين بيايند. در آن زمان هنوز فرقه‏ هاى متكلمين توسعه زياد پيدا نكرده بود. فرقه‏ هاى مختلف متكلمين اسلامى مى‏ آمدند، شروع مى ‏كردند به مباحثه كردن؛ آنها كه عقايد اعتزالى داشتند، آنها كه عقايد اشعرى داشتند و حتى آنها كه شيعه بودند. با اين كه اينها دشمن درجه اول شيعه بودند، مع ذلك به متكلمين شيعى كم و بيش اجازه مى‏ دادند كه بيايند در اين مجالس بحثهاى خودشان را مطرح كنند.

مأمون كه داستانى است! با اين كه او از نظر سياسى آدم سنى‏ مسلك و متعصبى بود (يعنى پايه سياستش بر احترام شيخين و بر تسنن بود و مى‏ دانيم كه در مسائل سياسى چقدر شيعه را اذيت مى‏ كرد و همين كافى است كه امام رضا عليه السلام را شهيد كرد) ولى همين آدم تا آنجا كه به سياستش برخورد نداشت، در مسائل مذهبى آزادى مى‏ داد. خودش مباحثاتى دارد به نفع تشيع و عليه تسنن كه يك قاضى ترك چند سال پيش كتابى به نام‏ تشريح و محاكمه در تاريخ آل محمد نوشت و به فارسى ترجمه شده؛ من وقتى آن كتاب را خواندم ديدم يكى از بهترين احتجاجات و مباحثاتى كه به نفع شيعه شده و در آن بر امامت امير المؤمنين استدلال شده است‏ همين مباحثه‏ اى است كه مأمون با علماى اهل تسنن كرده است. مأمون هر عيبى داشت ولى مرد دانش‏دوست و دانش‏طلب عجيبى بود.

 

اعتماد اسلام به منطق خود

 

شما نظير و شبيه اين رفتارها را در كجا پيدا مى‏ كنيد؟ علت اين امر چه بود؟ اين بود كه اسلام به منطق خودش اعتماد داشت. اسلام چون به منطق خودش اعتماد داشت هيچ وقت نمى‏ آمد مردم را بترساند بگويد درباره اين مسائل فكر نكن، درباره خدا فكر نكن، بلكه مى‏ گفت هرچه دلت مى‏ خواهد فكر كن ولى به شرط اين كه اساسى فكر كنى، روى منطق فكر كنى، در حدودى كه يك بشر مى‏تواند فكر كند. يك وقت مثلا تو مى‏ گويى من مى‏ خواهم حقيقت خدا را به دست آورم. به تو مى‏ گويند آيا تو حقيقت يكى از مخلوقات خدا را به دست‏ آورده‏ اى كه مى‏ خواهى حقيقت خدا را به دست آورى؟ آيا تو حقيقت همين نور حسى را به دست آورده‏ اى؟ الآن هم كه علم اين همه پيشرفت كرده است، از بحث در حقيقت اشياء خوددارى مى‏ كند.

ولى مى‏ گويد اين كه ما به كُنه و حقيقت اشياء نرسيم، دليل نمى‏ شود كه وجود اشياء را انكار كنيم. اگر از ما بپرسند حقيقت برق چيست نمى‏ دانيم، حقيقت ماده چيست نمى‏ دانيم، حقيقت انرژى چيست نمى‏ دانيم، حقيقت نور چيست نمى‏ دانيم، اما وجود اينها را انكار نمى‏ كنيم. حقيقت حيات چيست؟ هنوز يك بشر پيدا نشده است كه ادعا كند من مى ‏توانم بگويم حقيقت حيات چيست. اما وجود حيات را انكار نمى‏ كنيم چون آثار حيات را مى ‏بينيم. در اين حدود همه مردم مى ‏توانند به خدا معرفت پيدا كنند كه خدايى هست، ذات لايزالى هست، ذات ازلى و ابدى هست، ذاتى كه بى‏ نياز از همه چيز است، ذاتى كه مبدأ همه اشياء است، ذاتى كه عالم به مخلوقات خود و قادر بر همه چيز است. در اين حدود همه مى‏ توانند درك كنند.

حالا راز قضا و قدر را فرض كنيم هيچ كس نتواند درك كند يا بعضى افراد بتوانند درك كنند ولى افراد ديگر نتوانند درك كنند، اين مضر به جايى نيست. اين است كه اسلام نه تنها به مردم اجازه مى‏ دهد بلكه فرمان مى‏ دهد كه در اين گونه مسائل فكر كنند؛ درباره معاد فكر كنند (و نمونه تفكر به دست مردم مى‏ دهد)، درباره نبوت فكر كنند و درباره ساير مسائل، چرا؟ به دليل اطمينانى كه اسلام به منطق خود دارد و اين كه پايه اين دين روى منطق و فكر و تفكر است.

 

دشمنان خدمتگزار

من مكرر در نوشته‏ هاى خودم نوشته‏ ام كه من هرگز از پيدايش افراد شكاك در اجتماع كه عليه اسلام سخنرانى كنند و مقاله بنويسند نه تنها متأثر نمى ‏شوم، از يك نظر خوشحال هم مى‏ شوم، چون مى‏ دانم پيدايش اينها سبب مى‏ شود كه چهره اسلام بيشتر نمايان شود. وجود افراد شكاك و افرادى كه عليه دين سخنرانى مى‏ كنند وقتى خطرناك است كه حاميان دين آن‏قدر مرده و بى روح باشند كه در مقام جواب برنيايند و عكس‏ العمل نشان ندهند. اما اگر همين مقدار حيات و زندگى در ملت اسلام وجود داشته باشد كه در مقابل ضربت دشمن عكس‏ العمل نشان بدهد، مطمئن باشيد كه در نهايت امر به نفع اسلام است؛ همان طور كه در طول سى چهل سال اخير، كسروى پيدا شد عليه شيعه بالخصوص و احيانا عليه اسلام چيزها نوشت، توده‏ اى‏ ها آمدند در مسائل ماديگرى حرفها زدند و به اساس اسلام اعتراض كردند، افراد ديگرى پيدا شدند كه به نام حمايت از مليت ايرانى عليه اسلام سخنانى گفتند؛ اينها بدون اين كه خودشان بخواهند و قصد داشته باشند، به طور غير مستقيم آن‏قدر به اسلام خدمت كردند كه خدا مى‏ داند. وقتى كسروى آن كتابها را نوشت، تازه دست علماى اسلام رفت روى كاغذ و مسائلى را كه در طول چند قرن در اثر اين كه اعتراض و تشكيك و ايرادى نشده بود پرده‏ هايى از ابهام روى آنها را گرفته بود و كم‏ كم خرافات و اوهامى هم درباره آنها پيدا شده بود، تشريح كردند. اصلا مردم نمى ‏دانستند مثلا در باب امامت چه بايد بگويند، در باب تشيع چه بايد بگويند، در باب تقيه چه بايد بگويند، در باب بَداء چه بايد بگويند. آن‏وقت علما شروع كردند به آشكار ساختن حقايق از زير پرده‏ هاى اوهامى كه در طول چند قرن در اثر نبودن شكاك و اين دشمنان خدمتگزار به وجود آمده بود، و يك سلسله از مسائل خيلى بهتر روشن شد. توده ‏اى‏ ها چقدر به طور غير مستقيم و بدون اين كه خودشان بخواهند، به منطق فلسفى و منطق اجتماعى اسلام خدمت كردند! يعنى سبب شدند كه دستهاى علماى اسلام از آستين بيرون آمد و آثار نفيسى در اين زمينه منتشر شد.

يك دين زنده هرگز از اين گونه حرفها بيم ندارد، آن‏وقت بيم دارد كه ملتش آن‏قدر مرده باشند كه عكس‏ العمل نشان ندهند و متأسفانه ما در گذشته گاهى چنين حالتى داشته ‏ايم. مثلا در اوايل مشروطيت عده‏ اى آمدند گفتند: قوانين جزائى اسلام به درد امروز نمى‏ خورد. ما نديديم يك نفر پيدا شود كه يك كتاب بنويسد از منطق‏ اسلام در اين زمينه حمايت كند. بعد عده‏ اى روى غرض و عده‏ اى روى جهالت و نادانى آمدند قوانين جزائى اسلام را يكباره بوسيدند و كنار گذاشتند، نسخ‏ شده تلقى كردند و رفتند قوانين جزائى كشورهاى خارجى را ترجمه كردند. اين، اسباب تأسف است و الّا اكنون كه در مسائل ديگر حقوقى اسلام مثل حقوق زن و مسائل اقتصادى اسلام جنبشى در ميان مسلمين مى‏ بينيم، هيچ جاى نگرانى نيست و در نهايت امر پيروزى با مسلمين است.

اساسا دينى كه منطقش بر اساس فكر و عقل و حساب و فلسفه و بر اساس يك سلسله مصالح است، در اين جهت نگرانى ندارد. روى همين حساب از صدر اسلام تا كنون آن آزادى تفكرى كه اسلام به مسلمين و به ملل ديگر درباره اسلام داده، هيچ دين ديگرى نداده است و اين از افتخارات اسلام است.

خدايا! به همه ما توفيق عنايت كن كه حقايق اسلام را از روى بصيرت و تحقيق درك كنيم.

خدايا! به ما غيرت و حيات و جنبش عنايت كن.

خدايا! خير دنيا و آخرت به همه ما كرامت بفرما، پنبه‏هاى غفلت از گوش ما بيرون كن.

خدايا! اموات همه ما را ببخش و بيامرز.

 

آدرس کوتاه این مقاله: http://noorekoran.ir/YDTzZ

Leave A Reply

Your email address will not be published.