خوبیها و بدیهای دنیا و آخرت ٢

0

خوبیها و بدیهای دنیا و آخرت ٢

 

آیت‌الله شهید مطهری 

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحيم

 

فَوَقیهُمُ اللهُ شَرَّ ذلِک الْیوْمِ وَ لَقّیهُمْ نَضْرَةً وَ سُرورآ. وَ جَزیهُمْ بِما صَبَروا جَنَّةً وَ حَریرآ. مُتَّکئینَ فیها عَلَی الاَْرائِک لا یرَوْنَ فیها شَمْسآ وَ لا زَمْهَریرآ. وَ دانِیةً عَلَیهِمْ ظِلالُها وَ ذُلـِّلَتْ قُطوفُها تَذْلیلا. وَ یطافُ عَلَیهِمْ بِانِیةٍ مِنْ فِضَّةٍ وَ اَکوابٍ کانَتْ قَواریرا. قَواریرَ مِنْ فِضَّةٍ قَدَّروها تَقْدیرآ« سوره مبارکه دهر ».

 

در مقدمه تفسیر این آیات، مطلبی هست که لازم است در اطرافش بحث کنیم، بحثی لازم و ضروری است و با برخی اشکالات و ایرادهایی که مخصوصآ دنیای مسیحیت برزندگی پیغمبر اکرم از یک طرف و بر برخی تعلیمات قرآنی که به همین آیات و شبه این آیات مربوط می‌شود از طرف دیگر، وارد کرده‌اند مرتبط است و اتفاقآ این ایرادها و شبهه‌ها با بعضی از زمینه‌های فکری ، مربوط است که آن زمینه‌های فکری هم از دنیای مسیحیت به ما رسیده است و در میان ما وجود دارد و احیانآ از دنیاهای غیر مسیحیت نیز چنین زمینه‌هایی را به ارث برده‌ایم.

 

🎇 نعمتهای بهشتی و لذتهای جسمانی پیغمبر ص

 

دو مسئله‌ را می‌خواهم طرح کنم. یکی این مسئله‌ است که در قرآن کریم راجع به بهشت و جهنم و بالخصوص بهشت [از امور جسمانی یاد شده است. درباره بهشت ] مکرر از یک سلسله نعیم جسمانی و به تعبیر دیگر «نعیم حیوانی» نام برده شده است و در نویدهای بهشتی سخن از نعمتهای جسمانی زیاد است.

 

البته کسی نمی‌تواند تردید کند که سخن از نعمتهای روحانی و معنوی هم در قرآن هست با تصریح به اینکه نعمتهای روحانی و معنوی بسی بالاتر و شامخ‌تر از نعمتهای جسمانی است، ولی در عین حال نعمتهای جسمانی هم در قرآن ذکر شده و از نظر عدد بیشتر ذکر شده است، یعنی آنها کمتر یاد شده و اینها بیشتر یاد شده است در عین اینکه خود قرآن کریم چه با تصریحات و چه با اشاراتی که نزدیک به تصریح و مانند تصریح است می‌گوید که آن نعیمهای معنوی با این نعیمهای جسمانی و مادی (به یک معنا) قابل مقایسه نیست. صحبت از باغها و درختهای بهشتی است، از نهرهای بهشتی است، از حورالعین بهشتی است، از « وِلْدانٌ مُخَلَّدون » بهشتی است، از جامهای بهشتی است، از میوه‌ها و خوردنیهای بهشتی است. اینها در قرآن زیاد آمده است.

 

در دنیای مسیحیت یک هو و جنجالی راه انداخته‌اند راجع به اینکه چرا قرآن بر روی این نعیم جسمانی و مادی اینقدر تکیه کرده است؟ چرا اینقدر سخن از حورالعین می‌آورد؟ سخن از « وِلْدانٌ مُخَلَّدون» می‌آورد؟ سخن از «وَ لَحْمِ طَیرٍ مِمّا یشْتَهونَ » می‌آورد؟ سخن از «جَنّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ» می‌آورد؟ و زیاد هم آورده است و راست هم می‌گویند.

 

مسئله‌ دوم راجع به زندگی شخص پیغمبر اکرم از نظر تعدد زوجات است که چرا پیغمبر اسلام زنهای متعدد داشت و حتی بیش از آن نصابی که برای امت مجاز است زن داشت؟ این مسئله‌ لازم است دقیقآ و عمیقآ طرح و ریشه‌های مطلب نشان داده شود.

 

ما باید مطلب را از بیخ و ریشه شروع کنیم و خودمان را در مقابل همه این حرفها قرار بدهیم. ممکن است کسی از ما سؤال کند: این نعمتهای جسمانی، همین نعمتهای خدا که در دنیا هست، خوردنیها، آشامیدنیها، بوییدنیها، لمس کردنیها، دیدنیها و شنیدنیها، همه لذتهای جسمانی، چرا اینها بد است؟ اگر اینها بد است چرا خدا از اول خلق کرده؟ اولا چرا چنین چیزهایی در دنیا وجود دارد؟ ثانیآ چرا این قوه‌ای که من را به سوی آن می‌کشاند که من از آن لذت می‌برم وجود دارد؟ اگر بد است آیا حق نبود که خداوند از اول اینها را خلق نمی‌کرد؟ این مسئله‌ای است که در واقع از چند هزار سال پیش برای بشر مطرح بوده است.

 

🎇 فکر ثنوی

 

از این جهت، یک فکر البته ناقص و نارسا و شرک آمیز در دنیا پیدا شد که مرکزش هم ایران خود ما بوده است، فکر ثنوی که اشیاء در ذات خودشان دو گونه‌اند: بعضی از اشیاء در ذات خود خوبند و بایستنی و بایدباشند، و بعضی دیگر در ذات خود بدند و نبایستنی و نباید باشند. اگر این طور است، آیا این آفریننده خیرخواه است یا بدخواه؟ اگر خیرخواه است پس بدها را نباید بیافریند، اگر بدخواه است پس خوبها را نباید بیافریند. نظریه دو قطبی بودن عالم پیدا شد که اصلا دو مبدأ در عالم وجود دارد و اشیاء دو صف را تشکیل می‌دهند: صف خوبها صف بدها، و صف خوبها را یک خدا خلق کرده است، صف بدها را یک مبدأ دیگر غیر از آن مبدئی که آنها را آفریده است، و بین ایندو جنگ وجود دارد به این معنا که این می‌خواهد آن نباشد با همه مخلوقاتش، میدان تنها برای او باقی بماند، و آن می‌خواهد که این نباشد با همه مخلوقاتش و میدان برای او باقی بماند، گو اینکه در نهایت امر غلبه با مبدأ نیکیهاست یعنی مبدأ بدیها با همه آفریده‌هایش معدوم می‌شود و از بین می‌رود. این یک نوع توجیه برای خلقت و برای اشیاء، یعنی اشیاء را به خوبها و بدها تقسیم می‌کنند و مقصود از «خوب» آن چیزی است که باید باشد و بایستنی است و «بد» آن چیزی است که نمی‌بایست آفریده می‌شد ولی آفریده شده است و اینها دو اصل و دو مبدأ مستقل دارند و جنگ این دو مبدأ بر سر بود و نبود است، این می‌گوید تو نباید باشی من باید باشم و آن می‌گوید تو نباید باشی من باید باشم.

 

حال اگر این طور باشد این خودش یک حسابی است. در این حساب، ما باید خیلی چیزها را در این دنیا بد مطلق بدانیم و اگر به این بدها تن می‌دهیم، بر اساس این فلسفه و این فکر، به حکم اضطرار تن می‌دهیم. یعنی مثلا شهوت بطن یا شهوت شکم که انسان از خوردن و نوشیدن لذت می‌برد، در اصل و ریشه بد است و نباید باشد، شر است ولی چه باید کرد، حیات ما بستگی به این شر دارد. یا لذت جنسی در ذات خودش بد است و نباید باشد ولی چه می‌توان کرد، این دنیا دنیای آمیختگی است، خوبو بدها با همدیگر به این نحو آمیختگی دارند، چاره‌ای نداریم از اینکه به آن تن بدهیم.

 

خود مسیحیت نمی‌تواند زیر بار این حرف در همه جا برود. تنها در شهوت جنسی آمده‌اند این حرف را زده‌اند که شهوت جنسی در ذات خودش بد است و پلیدی و آلودگی است و اگر کسی بتواند در تمام عمر مجرد زیست کند و اساسآ جنس مخالف را لمس نکند، آن مردی که در همه عمر زنی را لمس نکند و آن زنی که در همه عمر مردی را لمس نکند، او مقدس زندگی کرده است چون از گیر این شر رها شده و خودش را به این شر نیالوده است، ولی می‌گویند این کار را فقط یک اقلیت می‌توانند انجام بدهند و همانها هم صلاحیت دارند که رهبر مذهبی باشند. پاپ از میان کاردینالها انتخاب می‌شود و شرط کاردینال بودن این است که در همه عمر زنی را لمس نکرده باشد. حالا در عمل آیا چنین چیزی وجود دارد یا وجود ندارد (چون امری است بر خلاف طبیعت و فطرت) باید کتاب‌های تاریخ خود فرنگیها را خواند، بعد ببینید که چه افتضاحاتی در این کلیساها به وجود آمده و چه نامها روی اینها گذاشته‌اند! عجیب است! اگر کسی تاریخهایی که خود فرنگیها نوشته‌اند مخصوصآ تاریخ تمدن ویل دورانت را ـ که بیش از بیست جلدش تا حالا چاپ شده است ـ بخواند، بخشهایی که مربوط به تاریخ ایتالیا می‌شود که به زندگی پاپها مربوط است، می‌بیند که چه غوغایی بوده است!

 

جاحظ در کتاب البیان و التبیین ـ که در قرن سوم هجری نوشته شده و از کتب بسیار معتبر اسلامی است ـ داستانی را نقل می‌کند، می‌گوید یک وقتی بیست تا دزد در اطراف بغداد یا در نواحی شامات که در آن نواحی مسیحی زیاد بوده، به جایی حمله می‌کنند یا سر گردنه‌ای را می‌گیرند، بعد پلیس دولتی اطلاع پیدا می‌کند و اینها را تعقیب می‌کند. اینها فرار می‌کردند و آنها هم رد اینها را می‌گرفتند. خود این دزدها نقل کرده بودند که ما در بین راه که می‌رفتیم دیر یک راهبی را پیدا کردیم و رفتیم داخل این دیر، آنجا مخفی شدیم، گفتیم آنها دیگر نمی‌فهمند و همین طور هم شد، پلیس دولتی آمد و رد شد. آنجا دیدیم یک کشیشی است و بیست تا دختر تارک دنیا. اینها وقتی که مطمئن می‌شوند که پلیس آمد و رد شد و رد اینها را پیدا نکرد هریک از آنها سراغ یکی از آن دختران تارک دنیا می‌رود. بعد آنجا می‌نویسد که «اِذآ قَدْ سَبَقَهُمُ الْقِسّیسُ کلَّهُمْ» دیدند یک باکره وجود ندارد و آقای کشیش قبل از آنها کار همه آنها را ساخته است! البته اینکه یک مرد عزب را در میان بیست زن و دختر قرار دهند یک امر غیر طبیعی است و این کار از اساس غلط است.

 

به هر حال، اگر کسی این فکر را به این شکل بیان کند معنایش همین است که اصلا شهوت جنسی در ذات خودش پلیدی است و قهرآ زن برای مرد یک شیء پلید است و مرد برای زن. شهوت شکم یعنی خوردن و آشامیدن هم همین طور است، دیدن هم همین طور است که انسان منظره‌ای را ببیند و از آن لذت ببرد، شنیدن هم همین طور است که آوازی را بشنود و از آن لذت ببرد. همه اینها در ذات خودش نباید وجود داشته باشد ولی چون در دنیا به قول آنها نور و ظلمت، خوب و بد با یکدیگر آمیخته است چاره‌ای نیست، به آخرت که رفتیم، دیگر در آخرت که اینها نباید وجود داشته باشد، در بهشت نباید صحبت از خوردن و نوشیدن و لذت جنسی و لذت نظر و لذت شنوایی باشد چون فرض این است که همه اینها بد است، وقتی که بد است اصلا نباید وجود داشته باشد. در دنیا هم اگر کسی بخواهد به مقام قدس برسد باید تا آخرین حد ممکن از این پلیدیها احتراز کند. در میان آنها یکی که لااقل به عقیده آنها ممکن‌الاحتراز است مسئله‌ لذت جنسی است که انسان در عمرش اساسآ با جنس مخالف تماس نگرفته و او را لمس نکرده باشد. اگر این طور باشد قهرآ در دنیا معنای مقدس زیستن یک مفهوم خاص پیدا می‌کند، بهشت هم باید منحصر به لذات روحانی باشد و اگر لذت جسمانی در آن باشد نقص آن است، زیرا آن حیوانیت و پستی است و این پستیها نباید آنجا وجود داشته باشد. این یک طرز تفکر.

 

🎇 ناسازگاری این طرز تفکر با توحید

 

ولی اگر انسان قدری فکر کند می‌فهمد که این طرز تفکر یک ذره با توحید سازگار نیست و شرک آمیز است . چگونه ؟! هم از نظر ما که قائل هستیم به خدای واحد علیم حکیم و اینکه وجود هیچ ذره‌ای در عالم بیهوده نیست، چنین چیزی امکان ندارد و هیچ چیزی در عالم «بد» به آن معنا که اصلا نباید باشد و از اول نباید خلق بشود نیست، به این معنا بدی نداریم و اگر بدی باشد اصلا با حکمت خدا منافات دارد. در سوره مُلک خواندیم:

 

« اَلَّذی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیوةَ لِیبْلُوَکمْ أیکمْ أحْسَنُ عَمَلا وَ هُوَالْعَزیزُ الْغَفورُ. الَّذی خَلَقَ سَبْعَ سَمواتٍ طِباقآ ما تَری فی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَری مِنْ فُطورٍ. ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کرَّتَینِ ینْقَلِبْ إلَیک الْبَصَرُ خاسِئآ وَ هُوَ حَسیرٌ ».

 

در آیه دیگر قرآن می‌خوانیم: « اَلَّذی اَحْسَنَ کلَّ شَیءٍ خَلَقَهُ » هر چه را که آفریده نیک آفریده است.

 

اگر این طور گفتیم، از آن طرف این سؤال [ و مشکل] مطرح می‌شود: پس دستورهایی که در موضوع تربیتها، عبادتها، ریاضتها، ترک شهوت کردن‌ها و مبارزه با نفس امّاره کردن‌ها وارد شده چیست؟ اگر این طور است پس به همه مردم بگویند بروید دنبال شهوات خودتان، هر کار می‌خواهید بکنید، همه اینها خوب است.

 

◼️◼️◼️در پاسخ می‌گوییم: مطلب این نیست. ◀️ هیچ چیزی در ذات خودش بد نیست، بالتبع و بالعرض بد می‌شود، خلقتش بد نیست، آن وقت بد می‌شود که آن شیء مانع یک کمال و یک خیر بیشتر بشود؛ یعنی یک شیء در ذات خودش خوب است و قهرآ در ذات خودش یک حدی هم دارد، باید از آن استفاده کرد، اگر نکنی بد است، ولی اگر شما نظرتان را به همین یکی محدود کنید و بعد به همین سبب ، مانع رشد سایر استعدادهای شما شد آن وقت این شیء می‌شود بد. مثلا در اعضای بدن انسان یک مویرگ هم وجود ندارد که بیهوده آفریده شده باشد اما اگر فرض کنیم به علت یک بیماری یک عضو رشد کند و جلو رشد عضوهای دیگر را بگیرد آنوقت است که اختلال پیدا شده، نه اینکه وجود آن عضو لازم نیست. ولی رشد بی‌حد یک قسمت از بدن که مانع رشد سایر قسمتها بشود چون مانع بروز و ظهور و فعلیت یافتن سایر استعدادها شده است آن بد است. ▶️

 

می‌آییم سراغ همین خوردن و آشامیدن و مثال ساده‌ای عرض می‌کنیم: بچه باید مدرسه برود، درس بخواند، علاقه‌مند به درس خودش باشد، تکالیف مدرسه‌اش را خوب انجام بدهد و دل به درسش بدهد. حال یک وقت این بچه مدرسه می‌رود اما وقتی که به خانه می‌آید جز به فکر شکمش به فکر دیگری نیست، دائم می‌خواهد این را بخورد و آن را بنوشد و برود بازی کند. شما ناراحت می‌شوید (حق هم دارید) چون می‌بینید این بچه فقط در فکر شکمش است، گویی غیر از شکم چیز دیگری ندارد. فقط به فکر بازی است، گویی غیر از بازی کار دیگری ندارد. اسم آن کار می‌شود شکم‌پرستی، یعنی کاری که مانع رسیدن این بچه به کمال انسانی‌اش که عالم شدن و دانا شدن است بشود. آنوقت شما حق دارید که به او بگویید: چه خبر است که تو اینقدر به شکمت می‌رسی و اینقدر بازی می‌کنی؟! معنایش این است که اگر تو غذایت را می‌خوردی به قدری که بدنت لازم دارد، نوشیدنی هم می‌خوردی در حدی که بدنت لازم دارد، بازی هم می‌کردی در حدی که احتیاج داشتی و کار مدرسه‌ات را هم انجام می‌دادی در حدی که لازم بود، کسی حرفی نداشت، نه اینکه بخواهید بگویید اصلا تو چرا غذا می‌خوری؟ نباید غذا بخوری. اتفاقآ اگر بچه‌تان دو روز غذا نخورد خودتان پریشان می‌شوید و او را پیش طبیب می‌برید که چرا غذا نمی‌خورد و مریض است.

 

◀️ پس خوردن بد نیست ولی خوردن را به شکلی در آوردن که مانع یک کمال بالاتر بشود آن بد است. ▶️ آنها می‌گویند خوردن در ذات خودش بد است، حالا اگر ما می‌خوریم از مجبوری است که می‌خوریم. نه، چه کسی گفته خوردن بد است و لذتی که انسان از غذا می‌برد امر پلیدی است؟ ابدآ پلید نیست. هیچ لذتی پلید نیست. مسیحیت آمد گفت که لذت جنسی پلید است، زن برای مرد پلید است و مرد برای زن.

 

[ اما] اسلام گفت عزوبت پلید است. پیغمبر اکرم در کمال صراحت فرمود: « مِنْ اَخْلاقِ الاَْنْبِیاءِ حُبُّ النِّساءِ » اینکه انسان زن خودش را دوست داشته باشد جزء اخلاق انبیاست. اصلا این باید باشد و جزء نظام حکمت عالم است. اینکه آدم بچه‌اش را دوست داشته باشد کمال است، اگر کسی را پیدا کردید که بچه‌اش را دوست ندارد او معیوب است. این عاطفه انسانی است و باید باشد.

 

قرآن می‌گوید از حکمتهای خدا این است که محبت زناشویی را در میان مردان و زنان قرار داده. این جزء حکمتهای بزرگ خداوند است، نه اینکه یک پلیدی است که ما چاره‌ای از آن نداریم. بله اگر آدم زن را دوست داشته باشد، بچه را دوست داشته باشد و به همین جا خاتمه پیدا کند، خدا را دوست نداشته باشد، جهاد در راه خدا را دوست نداشته باشد، پیغمبر خدا را دوست نداشته باشد، معنویت را دوست نداشته باشد، این می‌شود حیوان. یعنی یک انسانی که باید آنها را در درجه بالاتر و شدیدتر دوست داشته باشد در درجه پایین ایستاده. نقص، ایست اوست نه اینکه تو چرا این را دوست داری. نقص این است که چرا فقط این را دوست داری؟ باید شاخه‌ای از دوستی تو اینجا باشد. [رسول اکرم فرزند خردسالش را روی زانوی] خودش نشانده و به او مهربانی می‌کرد، او را می‌بوسید و به بغل می‌چسباند و دست به سرش می کشید. یکی از رؤسای شیوخ عرب آمد آنجا و تعجب کرد، گفت تو چرا اینقدر بچه‌ات رامی‌بوسی؟ من ده تا بچه دارم، به عمرم یکی از اینها را نبوسیده‌ام. فرمود: تو خیلی آدم بدی هستی. « مَنْ لایرْحَمْ لایرْحَمْ» کسی که به خلق خدا رحمت و مهربانی نداشته باشد رحمت خدا شامل حال او نمی‌شود. تو به خیالت خیلی آدم خوبی هستی که بچه‌ات را نبوسیده‌ای؟ خیلی مرد بزرگی هستی و مقام شامخی داری که بچه‌ات را دوست نداری؟ تو انسان نیستی، انسان باید بچه‌اش را دوست داشته باشد.

 

حیوانیت برای حیوان نقص نیست، چرا؟ چون حیوان حدش همان است؛ همین که بخورد، بیاشامد، بخوابد و امر جنسی انجام بدهد کارش تمام شده است. برای حیوان که این نقص نیست. [اکتفا به این حد ] چرا برای انسان نقص است؟ چون انسان مقام بالاتر را دارد، اگر انسان در این مقام بایستد در حد حیوان ایستاده. نقص در این است که آن بالاتر را طی نکرده است، به مقام معرفت خدا نرسیده است، به مقام محبت خدا نرسیده است، به مقام محبت اولیاء خدا نرسیده است، از عالم معنا که در استعداد این انسان هست چیزی به مشام او نخورده است، در حد حیوان باقی مانده. باقی ماندن در حد حیوان برای حیوان نقص نیست ولی برای انسان نقص است. ◀️ پس نقصش در نرفتنِ بالاتر است نه در داشتن این.▶️

 

🎇 ریشه بدیها و نقصها

 

◀️ عیبها و نقصها در دو جهت خلاصه می‌شود. یکی همین که عرض کردم: انسان با یکی از استعدادهای خودش آنچنان عمل کند که سبب بطلان استعدادهای دیگر گردد، ▶️ مثلا بشود شکم‌پرست. وقتی شد شکم‌پرست، یعنی همه استعدادهای دیگر که در انسان هست: خداپرستی، خدادوستی، حق‌پرستی فدای این استعداد بشود.

 

جهت دیگر، مسئله‌ حقوق انسانهای دیگر است. انسان همین طور که از نظر درون خودش و اخلاق خودش یک حدی دارد و باید اعتدال را رعایت کند و اگر زیاده‌روی کند سایر استعدادهای خودش را از بین برده و تلف کرده است، از نظر اجتماع هم حدودی دارد: این تنها من نیستم که باید از مواهب اجتماع استفاده کنم، دیگران هم عینآ مانند من هستند. اگر کاری سبب شود که به حقوق دیگران تجاوز شود باز بد است و این هم ناشی از این است که من می‌خواهم بروم جلو به قیمت اینکه او عقب بماند، وقتی او عقب ماند او هم می‌زند تو سر یکی دیگر و او هم می‌زند تو سر یکی دیگر، در آخرش تو خودت هم که می‌خواستی جلو بروی جلو نرفته‌ای. پس مسئله‌ دوم حقوق جامعه است.

 

به عبارت دیگر دو مسئله‌ وجود دارد: حقوق اعضا و جوارح خود انسان [و حقوق جامعه.] هر لذتی که سبب پایمال شدن حقوق اعضا و جوارح و غرایز و استعدادهای دیگر انسان بشود تا آنجا که سبب تضییع آن حقوق شده است بد است. پیغمبر (ص) می‌گوید: اگر خداپرستی تو سبب شود که حق بدنت ضایع شود درست نیست. ◀️ نه فقط بدن نباید حق روح را ضایع کند، روح هم نباید حق بدن را ضایع کند. به این می‌گویند حکمت. ▶️

 

به رسول اکرم گفتند: یا رسولَ الله! عده‌ای از اصحاب شما تارک دنیا شده‌اند، زن و بچه و همه کارها را رها کرده‌اند و کارشان فقط نماز است و روزه و عبادت و شب زنده‌داری. اینها را طلبید، فرمود: دین من دین این حرفها نیست. همه ائمه ما این جمله را گفته‌اند که بدنت هم به تو حقی دارد. خیلی حرف عجیبی است! می‌گوید این بدنت، این قوا، همین استعدادهای جسمانی هم حقی و حظّی دارند، تو مدیون حقوق آنها هستی. این چشم هم در دنیا حقی دارد، باید ببیند، اگر شما نگذاری چشم در اندازه حق خودش از حق خود استفاده کند مدیون همین عضو خودت هستی.در کافی روایت خیلی مفصلی است راجع به حقوق اعضا، در بابی تحت این عنوان که هر عضوی از اعضای انسان به گردن انسان حقی دارد و حدی. از حدش نباید تجاوز کند، ولی حقش را هم باید به او داد. [همین طور است درباره حقوق جامعه. اگر لذتی موجب تضییع حقوق جامعه شود، تا آنجا که این حقوق را پایمال کرده است بد است. ]

 

🎇 لذتها در عالم آخرت

 

حال که این مطلب معلوم شد، می‌آییم سراغ عالم آخرت. هر کسی به هر کمالی که باید برسد در دنیا باید برسد، دیگر در عالم آخرت جای کسب و پیش رفتن نیست. آن کسی که به بهشت رفته است لذت بردن چشم او [حدی ندارد.] آنجا دیگر مسئله‌ محدودیت نیست که مثلا اگر چشم ما بخواهد اشیاء را ببیند گوشمان عقب می‌ماند، دلمان عقب می‌ماند، فکرمان عقب می‌ماند، چون دیگر همه به فعلیت رسیده‌اند در حدی که [تلاش کرده‌اند.] ◀️ آنجا دنیای عمل و تکامل نیست و دنیای فعلیت محض است. اگر دنیای عمل و تکامل می‌بود آنجا هم تکلیفی برای انسان برقرار می‌کردند. آنجا چشم هر چه بیشتر بتواند ببیند کمال است، گوش هر چه بیشتر بتواند بشنود کمال است، ذائقه هر چه بیشتر بتواند لذت ببرد کمال است، امر جنسی هر اندازه که بیشتر بتواند [اعمال شود] کمال است. ▶️ آنجا [فعالیت زیاد] اینها نقص نیست و صحبتِ این نیست که به حق دیگران تجاوز می‌شود. آنجا هر کسی حقش آنقدر [است که نهایت ندارد،] دنیا نیست که محدودیت باشد و بخواهند تقسیم کنند که به تو این قدر می‌رسد و از این بیشتر نمی‌رسد، مثل اینکه می‌گویند ثروت دنیا یک ثروت محدودی است، باید تقسیم کنند که به همه برسد. در سوره نحل می‌خوانیم: « لَهُمْ فیها ما یشاؤنَ » آنجا به اراده افراد بستگی دارد، عالم لایتناهی است: « وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمواتُ وَ الاَْرْضُ » پهنای بهشت از تمام آسمانها و زمین بیشتر است. برای یک نفر آنچه بخواهد هست، چرا آنجا [استفاده زیاد از این مواهب] نقص باشد؟

 

بله، ممکن است برخی افراد که غیر از دیدن و شنیدن و مانند آن از چیز دیگر لذت نمی‌برند بگویند خدا ما را به بهشت ببرد، دیگر آنجا لم بدهیم و هر کاری بکنیم. ولی آدمی که جز لم دادن چیزی سرش نشود اساسآ به بهشت نمی‌رود. آدمی که از عالم معنا خبری ندارد و یک حیوان از دنیا رفته است، او اصلا به بهشت نمی‌رود، حداکثر این است که به جهنم نرود اگر خیلی آدم خوبی باشد.

 

در سوره « لا اُقْسِمُ » قبل از این سوره خواندیم که: « کلّا بَلْ تُحِبّونَ الْعاجِلَةَ. وَ تَذَرونَ الاْخِرَةَ ».

 

شما فقط دنیا و نه آخرت را دوست دارید (محدودیت) یعنی از آخرت اطلاع ندارید و به آن وارد نیستید. این است گناه بزرگ. ای انسان آیا دیدِ تو باید محدود به دنیا باشد؟! و حب و خواستت محدود به دنیا باشد؟! بینشت محدود به دنیا باشد؟! چه تعبیر عجیبی امیرالمؤمنین دارند: « اِنَّمَا الدُّنْیا مُنْتَهی بَصَرِ الاَْعْمی » دنیا نهایتِ شعاع دید آدم کور است. چشمت بینا باشد، دنیا را ببین و این بینشت دیوار دنیا را سوراخ کند، لانهایت را ببین. آیا خواستت منحصر به دنیا باشد و فقط دنیا را بخواهی؟ « ذلِک مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ » حد فهمشان این است. « کلّا بَلْ تُحِبّونَ الْعاجِلَةَ. وَ تَذَرونَ الاْخِرَةَ. ».

 

◼️◼️◼️بعد فرمود: « وُجوهٌ یوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ. اِلی رَبِّها ناظِرَةٌ ». بهشتیها چهره‌هایی خرّم دارند، تنها و تنها خدای خود را می‌بینند و بس. آنجا گفتیم مفسرین این سؤال را طرح کرده‌اند: یعنی چه که مردم در بهشت جز خدا چیزی را نمی‌بینند؟ پس این همه نعمتهای بهشتی، درختهای بهشتی، حورالعین‌ها، « وِلْدانٌ مُخَلَّدون» ، سیبها، گلابیها و آن نعمتهایی را که اصلا ما نمی‌توانیم تصور کنیم نمی‌بینند، فقط خدا را می‌بینند؟! ◀️ مفسرین جواب داده‌اند: کسی به آنجا می‌رسد که به توحید رسیده است، همه چیزی می‌بیند ولی در همه چیز خدا را می‌بیند. آن کسی که در آنجا سر و کارش با حورالعین است او یک حیوان نیست که غیر از حیوانیت نفهمد، در حورالعین هم خدا را می‌بیند، در « وِلْدانٌ مُخَلَّدون» هم خدا را می‌بیند، در آن سیب و گلابی هم خدا را می‌بیند؛ ▶️ آنچه که علی در دنیا می‌دید و می‌گفت: « ما رَأیتُ شَیئآ اِلّا وَ رَأیتُ اللهَ قَبْلَهُ وَ بَعْدَهُ وَ مَعَهُ » با هرچه بر خورد کردم قبل از اینکه خود او را ببینم خدای او را دیدم و با او خدای او را دیدم و بعد از او خدای او را دیدم. آنجا که پرده از جلو چشمها برداشته می‌شود (لِمَنِ الْـمُلْک الْیوْمَ لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ) حقیقت را آنچنان که هست احساس می‌کنند.◀️ بهشتی آنجا به هر چه نگاه کند، به هر جمالی، به هر جمال جسمانی، به همان همسر خودش که در آنجا نگاه می‌کند و از دیدن آن همسر لذت می‌برد، آن حالتی را دارد که یک عارف کامل در دنیا با دیدن هر چیزی خدا را می‌بیند و لذت می‌برد. ▶️ اشتباه است که ما خیال کنیم که در آخرت خوردن یعنی چه، نوشیدن یعنی چه، اینها حیوانیت است! اینها در دنیا از آن جهت حیوانیت شمرده می‌شود که تندروی و افراط در این امور سبب غفلت از خدا و نرسیدن به هر کمال انسانی می‌شود. و لهذا در دنیا هم افرادی وقتی که به آن نهایت درجه کمال برسند، برای آنها لذتهای دنیایی همان حالتی را دارد که اهل بهشت در آخرت دارند، یعنی یک «آن» غفلت پیدا نمی‌کنند. پیغمبر برای اینکه خود را لحظه‌ای از آن عالم منصرف کند ـ که انصراف او هم انصراف به معنایی که در ما هست نیست، یعنی آن یک نوع توحید است و این یک نوع توحید دیگر ـ پی‌درپی به زانوی عایشه می‌زند و می‌گوید: « کلِّمینی یا حُمَیرا » کمی حرف بزن که من بتوانم به این طرف توجه پیدا کنم.

 

🎇 لذات دنیایی برای پیغمبر اکرم

 

مثلا در زندگی پیغمبر اکرم از نظر اخلاقی و فردی و شخصی این [ویژگی ] را باید دید. پیغمبر از نظر زندگی مالی و جسمانی همین طور که وضع زمان هم اقتضا می‌کرده است از همه مردم فقیرانه‌تر زندگی می‌کرد، چرا؟ چون پای حق اجتماع در میان بود. از امام صادق سؤال کردند که شما چرا مثل پیغمبر زندگی نمی‌کنید؟ فرمود: زمان من غیر از زمان پیغمبر است. من اگر در زمان پیغمبر در همان شرایط پیغمبر بودم آن طور عمل می‌کردم. زمان من و مقتضیات زمان من و احتیاجات و نیازهای مردم در آن حد نیست. من وقتی در مردم احساس نیازی بکنم فورآ در وضع خودم تغییر می‌دهم؛ و لهذا یک سال در مدینه قحطی‌مانندی ـ نه قحطی که چیزی پیدا نشود ـ رخ داد. در آن زمان مردم نان‌گندم‌خور بودند، غیر از زمان پیغمبر بود که نان جو هم به زحمت گیر می‌آمد. سختی پیش آمد که دیگر نان گندم به طور یکدست در نانواییهاپیدا نمی‌شد، نان جو و گندم را قاطی می‌فروختند . امام صادق طبق معمول مقداری گندم به اندازه‌ای که خرج سال باشد در خانه داشتند. وقتی این طور شد فورآ فرمود: بروید اینها را در بازار بفروشید. گفتند: بعد گندم گیرمان نمی‌آید. فرمود: می‌دانم گیرمان نمی‌آید ولی حالا که مردمِ دیگر گیرشان نمی‌آید ما می‌رویم از همان داخل بازار تهیه می‌کنیم، مثل مردم نیمی نان جو می‌خوریم و نیمی نان گندم. وقتی گندم برای همه مردم باشد پیغمبر هم نان گندم می‌خورد، علی هم نان گندم می‌خورد، امام صادق هم نان گندم می‌خورد. وقتی که نیمی نان جو و نیمی نان گندم باشد همه آنها همین طور عمل می‌کنند. وقتی که چیزی غیر از نان جو نباشد همه آنها همین طور عمل می‌کنند. مخصوصآ در وقتی که ولی امر مسلمین و متصدی هستند و چشمها به آنهاست که در این صورت بیش از آن دیگران را بر خود مقدم می‌دارند که آن، مسئله‌ ایثار است.

 

آیا پیغمبر اکرم که زنهای متعدد داشت تاریخ نشان می‌دهد که العیاذبالله مثل آن کسانی که حرمسرا دارند به این موضوع سرگرم شده بود، غافل از خودش و غافل از جامعه؟ ما می‌بینیم قضیه برعکس است، گذشته از اینکه ازدواجهای متعدد پیغمبر همه مصالح اجتماعی داشت و هرکدام به علت خاصی بود. زنهای بیوه بسیاری در آنجا پیدا می‌شدند و اغلب اینها زنهای وامانده‌ای بودند که هیچ کس با اینها ازدواج نمی‌کرد. همین حفصه دختر عمر را عمر خودش اول به ابوبکر پیشنهاد کرد، گفت: بیا او را بگیر ، نگرفت. به عثمان پیشنهاد کرد، نگرفت. بعد به پیغمبر پیشنهاد کرد، پیغمبر گرفت. تا آخر عمر هم گاهی که حفصه با عایشه و زنهای دیگر شلوغی راه می‌انداختند به او می‌گفت:من به زور تو را به پیغمبر چسباندم، حساب کار خودت را داشته باش، و واقعآ هم به زور او را چسبانده بود. مقصودم این است که حفصه دیگر کسی نبود که از این جهات برای پیغمبر یک ارزشی داشته باشد. و اما حتی اگر فرض کنیم که از این جهت چنین چیزی وجود نداشته، برای یک ولی از اولیای خدا اگر زنهای متعدد به شکلهای متعدد داشته باشد ◀️ چنانچه این امر نه تعادل اخلاقی او را بهم بزند و نه حقی از اجتماع پایمال کند (یعنی این طور نباشد که زمینه ازدواج با آن زنها برای دیگران هست و او از دیگران ربوده) و به عبارت دیگر نه به روح او صدمه بزند و نه به جامعه او ضربه بزند، این امر در دنیا هم بد نیست. پس مسئله‌ شهوت‌پرستی مطرح است. پرستش یک شیء یعنی آن نهایت امر [واقع شدن آن شیء. شهوت‌پرست یعنی] آن که فقط شهوت سرش می‌شود.▶️

 

🎇 فلسفه نعیمهای جسمانی در قرآن

 

پس آنچه که در قرآن راجع به نعیمهای جسمانی آمده است، نه تنها حاکی از نقص نیست بلکه از جامعیت قرآن حکایت می‌کند چون «انسان» به آن دنیا می‌رود نه اینکه نیمی از انسان می‌رود. اگر مثلا قوه عقل انسان می‌رفت ولی قوه باصره‌اش نمی‌رفت، قوه سامعه‌اش نمی‌رفت، قوه لامسه‌اش نمی‌رفت، قوه هاضمه‌اش و به طور کلی قوه‌ای که می‌خورَد و می‌آشامد (اکل و شرب) نمی‌رفت [آن سخن که وجود نعیمهای جسمانی در آن جهان نقص است قابل قبول بود ] ولی انسان به تمام وجودش به آن عالم می‌رود و در نتیجه اگر به کمالات انسانی و معنوی رسیده باشد باید هم تمام وجودش از تمام لذتها استفاده کند و البته شک ندارد که لذتهای [معنوی بسی بالاتر است،] همین طور که در این جهان مقام حیوانیت یک مقام است و انسان حیوان هم هست که به موجب حیوانیت خود می‌خورد، می‌آشامد و می‌خوابد، و مقام انسانیت خیلی بالاتر است.

 

قرآن بعد از اینکه از بهشت و «جَنّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ» نام می‌برد می‌فرماید: « وَ رِضْوانٌ مِنَ اللهِ اَکبَرُ ». گویی به این تعبیر گفته: ولی یک ذره رضوان الهی یعنی رسیدن به مقام رضای الهی که او از خدا راضی و خدا از او راضی ـ که برای ما قابل تصور نیست که مطلب یعنی چه و چگونه می‌شود ـ از تمام این لذتهای جسمانی بزرگتر است. ◀️ اما در عین حال قرآن نمی‌گوید چون « رِضْوانٌ مِنَ اللهِ اَکبَرُ» پس اینها نباید باشد. نه، اینها هم در جای خودش باید باشد. ولی کسی که به رِضْوانٌ مِنَ اللهِ اَکبَرُ رسیده همینها هم برای او یک مفهوم و معنی دیگر پیدا می‌کند به طوری که ایندو با یکدیگر منافات ندارند. ▶️

 

در قسمتهای آخر همین آیات، قرآن لذات مادی را با لذات معنوی آمیخته. در آخرش می‌فرماید: « وَ سَقیهُمْ رَبُّهُمْ شَرابآ طَهورآ.» خیلی تعبیر عجیبی است: اول صحبت « وِلْدانٌ مُخَلَّدون» است، آنهایی که در خدمت هستند، حتی ساقیهای زیبا و چنین و چنان، ولی به یک جا می‌رسد که ساقی، دیگر می‌شود خدا: خدا شرابی (آشامیدنی‌ای) طهور به آنها می‌آشاماند. ◀️ فرق طهور با طاهر این است که طاهر یعنی پاکیزه، طهور یعنی پاکیزه کننده، پاکیزه کننده از چه؟ از هر چه که برای یک انسان از آن جهت که انسان است نقص است، حتی از یک ذره غفلت. خدا به آنها جامی می‌آشاماند پاک کننده. آنهایی که از این جام پاک کننده خداجرعه‌ای و بلکه قطره‌ای آشامیده‌اند، برای آنها دیگر لذات جسمانی در عین اینکه لذات جسمانی است کیفیت و معنی دیگری دارد. ▶️

 

این مطلبی بود که لازم دیدم آن را توضیح بدهم، برای خیلی از آیات و از جمله آیات مورد بحث لازم است و شاید یک مقدار دیگر احتیاج به توضیح داشته باشد که در هفته آینده ان‌شاء الله باز درباره‌اش توضیح می‌دهیم بعد آیات را تفسیر می‌کنیم. و صلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین.

 

باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا الله…

 

پروردگارا دلهای ما به نور ایمان منوّر بفرما.

 

پروردگارا از نعیمهای جسمانی و معنوی بهشت نصیب همه ما بگردان، پروردگارا از آن جام طهور که خودت به بندگانت وعده داده‌ای قطره‌ای و جرعه‌ای از برکت اولیاء خودت به همه ما بنوشان، دلهای ما را برای فراگیری معارف اسلامی آماده و پذیرا بفرما.

 

پروردگارا اموات ما مشمول عنایت و مغفرت خودت قرار بده.الحمد لله رب العالمين. کتاب آشنایی با قرآن، آیت الله شهید مرتضی مطهری، جلد یازدهم ، صفحه ٧٢

خوبیها و بدیهای دنیا و آخرت

 

آیت‌الله شهید مطهری

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

 

وَ جَزیهُمْ بِما صَبَروا جَنَّةً وَ حَریرآ. مُتَّکئینَ فیها عَلَی الاَْرائِک لایرَوْنَ فیها شَمْسآ وَ لا زَمْهَریرآ. وَ دانِیةً عَلَیهِمْ ظِلالُها وَ ذُلِّلَتْ قُطوفُها تَذْلیلا. وَ یطافُ عَلَیهِمْ بِانِیةٍ مِنْ فِضَّةٍ وَ أکوابٍ کانَتْ قَواریرا. قَواریر مِنْ فِضَّةٍ قَدَّروها تَقْدیرآ« سوره مبارکه دهر ».

 

آیات در توصیف نعیم بهشتی برای ابرار است که در آیات پیش سخن ابرار بود: « اِنَّ الاَْبْرارَ یشْرَبونَ مِنْ کأْسٍ کانَ مِزاجُها کافورآ.»

 

از مواردی که توصیف بالغی از نعیمهای بهشتی شده است همین آیات سوره مبارکه دهر است. اینجا مسئله‌ای پیش آمد که بسیار لازم دانستیم این مسئله‌ را طرح کنیم که در جلسه پیش طرح کردیم. ولی دانستن آن مطلب از نظر خود من آنقدر واجب و لازم است که اگر بیش از یک جلسه هم در اطراف آن بحث کنیم باز زیاد نیست. در آن جلسه من مطلب را به صورت یک اشکال طرح کردم که مسیحیها، کشیشهای مسیحی در مورد بیان قرآن مجید از بهشت، اشکال کرده‌اند که در قرآن روی نعیمهای جسمانی از خوردنیها، آشامیدنیها، بوییدنیها، لمس کردنیها و غیر اینها زیاد تکیه شده است؛ می‌بایست قرآن راجع به این موضوعات زیاد صحبت نکند، فقط از نعیمهای روحانی سخن بگوید.

 

ممکن است کسی مطلب را به شکل دیگری طرح کند و آن اینکه: آیا میان آیات قرآن یک نوع تناقض وجود ندارد، حتی در همین آیات سوره دهر؟ از یک طرف از این نعمتهای بهشتی از باغ و جامه‌های حریر و سُندُس و استبرق و ولدان مخلّدون بحث کرده است و از طرف دیگر این بیانات با جمله‌ای تمام می‌شود که ممکن است کسی بگوید اصلا این جمله با همه آنچه قبلا گفته شده است نقیض و ضد است. آن جمله این است که بعد از اینکه این همه نعمتهای بهشتی یاد می‌شود می‌فرماید: « وَ سَقیهُمْ رَبُّهُمْ شَرابآ طَهورآ. » و خدای متعال و پروردگار اینها به اینها آشامانید، شرابی طهور .

 

🎇 معنی طهور

 

طهور از ماده طهارت است. طهارت یعنی پاکیزگی. طاهر که صیغه‌ اسم فاعل است یعنی پاکیزه. طهور یعنی پاکیزه کننده که البته پاکیزه کننده باید پاک هم باشد تا پاکیزه کننده باشد. مثلا شما می‌گویید لباس یا دست من طاهر است، ولی در مورد آب می‌گویید طهور است. آب، طاهر هم هست ولی آبِ طاهر طهور هم هست یعنی نه تنها خودش پاک است، پاک‌کننده هم هست. همه چیزهایی که یک خصلت پاک‌کننده دارند [طهور نامیده می‌شوند. ]

 

آب یک خصلت پاک‌کننده کاملی دارد، بعضی چیزهای دیگر هم ما داریم که خصلت پاک‌کننده دارند ولی نسبت به بعضی از امور، نه نسبت به همه چیز، مثل خاک. خاک هم پاک‌کننده است اما نه اینکه اگر لباس نجس شد خاک به آن بمالیم پاک می‌کند، بلکه اگر ته کفش مثلا نجس باشد و روی خاک راه برویم آن را پاک می‌کند. یا در بعضی از نجاسات شرط پاک شدنش این است که با خاک هم خاکمال بشود یعنی آن هم خصلتی از پاک‌کنندگی دارد و لهذا پیغمبر اکرم فرمود: جُعِلَتْ لِی الاَْرْضُ مَسْجِدآ وَ طَهورآ برای من (یعنی در شریعت من) زمین هم مسجد قرار داده شده [و هم پاک‌کننده.] یعنی تمام زمین معبد است؛ یعنی در شریعت من شرط صحت یک عبادت، مثلا نماز، این نیست که در معبد خاص مثلا مسجد خوانده شود. می‌بینید در ادیان دیگر معبد اختصاص دارد به یک جای معین و در غیر آنجا نمی‌شود عبادت کرد. ولی در اسلام همه جای زمین معبد و مسجد است. البته در جاهایی که به مسجد اختصاص می‌دهند نماز ثواب بیشتری دارد نه اینکه نماز در غیر مسجد درست نیست. نمازِ در مسجد چون در جایی است که جمع آن را معبد قرار داده‌اند ثوابش بیشتر می‌شود و به همین دلیل اگر مسجدِ مثلا خانه باشد ثوابش بیشتر است از اتاقی که به عنوان مسجد نباشد. باز اگر مسجد محله باشد از آن بهتر است و اگر مسجد جامع شهر باشد ثواب نماز از آن هم بیشتر است، به اعتبار این که بیشتر، مجمع مؤمنین و مسلمانان است. به هر حال نماز در هر نقطه‌ای [از زمین صحیح است ] مگر اینکه غصب باشد که آن عنوان دیگری دارد والّا همه زمین صلاحیت معبد بودن را دارد. فرمود: « جُعِلَتْ لِی الاَْرْضُ مَسْجِدآ» تمام زمین برای من (یعنی در شریعت من) مسجد قرار داده شده است و زمین در شریعت من طهور است یعنی پاک‌کننده است.

 

پس طهور به معنی پاک‌کننده است نه به معنی پاک. قرآن می‌فرماید: پروردگار مؤمنین، پروردگار این اهل بهشت به آنها جامی پاک‌کننده آشامانیده است، جامی به آنها می‌دهد که آنها را با آن جام پاک می‌کند، جامی که ساقی آن جام خود پروردگار است. در آیات قبل داریم که ولدان مخلّدون یا حور العین و حتی آن خدمتکارهای زیبای بهشتی می‌آیند جامهایی به این افراد می‌دهند، ولی در آخرش می‌فرماید: ◀️ و پروردگارشان (نه کس دیگر) به آنها جامی نوشانیده است که آن جام پاک‌کننده آنهاست. معلوم است که پاک‌کننده از چه. اگر حضرت صادق هم نفرموده بود، خود این مطلب معلوم است: پاک‌کننده از غیر حق، از تعلق به غیر حق، و لهذا در روایت است که امام صادق فرمود: « یطَهِّرُهُمْ عَنْ ما سِوَی الله » آنها را از ماسوای حق پاکیزه می‌کند.▶️

 

ممکن است کسی سؤال کند که اگر این اهل بهشت از آن جام الهی [ می‌نوشند، پس آن نعیمهای جسمانی چیست؟ ] از یک طرف قرآن در آخرین آیه درباره این افرادی که توصیف کرده است می‌فرماید: پروردگار آنها به آنها جامی آشامانید که آن جام آنها را از غیر خداپاکیزه کرد؛ یعنی در این حد از توحید و خلوص. فقط و فقط به یک جا وابستگی دارند و یک محبوب دارند و آن ذات پروردگار است. از طرف دیگر این همه صحبت از خوردنیها، آشامیدنیها، بوییدنیها و لمس کردنیهاست. از یک طرف اینقدر روحانی، از طرف دیگر آنقدر جسمانی، آنهم در خود همین آیات. آیا میان اینها تناقض است؟

 

اتفاقآ در سوره قبل از این سوره یعنی در سوره قیامت هم آیه‌ای داشتیم که نظیر همین سؤال در آنجا هم مطرح شد که جوابش را عرض کردیم اینجا تکرار می‌کنیم. در آنجا هم یک توصیف درباره اهل بهشت شده است که برای بعضی از مفسرین که تعمقی و تدبر کافی در آیات قرآن نداشته‌اند سؤالی به وجود آورده است و آن این است که می‌فرماید: « وُجوهٌ یوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ. اِلی رَبِّها ناظِرَةٌ. » چهره‌هایی خرّم ، تنها نظرکننده و توجه کننده به پروردگارشان، یعنی جز خدا چیزی را نمی‌بینند. «اِلی رَبِّها» به اصطلاح علمای ادب جارّ و مجروری است که بر متعلَّق خودش تقدم یافته است و هر وقت که جار و مجرور بر فعل خودش که به آن فعل تعلق دارد مقدم شود علامت انحصار است. مثلا یک وقت شما می‌گویید که من شاگردی کرده‌ام از فلان کس: تَعَلَّمْتُ مِنْ زَیدٍ. معنایش این است که من پیش زید درس خوانده‌ام. یک وقت «مِنْ زَیدٍ» را مقدم می‌آورید، می‌گویید: مِنْ زَیدٍ تَعَلَّمْتُ. یعنی فقط پیش زید درس خواندم. اینجا اگر می‌فرمود: «ناظِرَةٌ اِلی رَبِّها» معنایش این بود که اینها به پروردگارشان نظر می‌کنند و توجه دارند. منافات ندارد که به پروردگار هم نظر داشته باشند به غیر هم نظر داشته باشند. ولی وقتی می‌فرماید: اِلی رَبِّها ناظِرَة یعنی نظرشان تنها به پروردگارشان است. اینجا این سؤال برای بعضی به وجودآمده است که یعنی چه؟! آیا اینها در بهشت که هستند باغ بهشتی را نمی‌بینند، حور العین‌ها را نمی‌بینند، ولدانِ مخلّدون را نمی‌بینند، این همه مأکول و مشروب را نمی‌بینند؟ و خلاصه بهشتی را که وسعتش آسمانها و زمین را فراگرفته نمی‌بینند؟ فقط به خدا نگاه می‌کنند؟

 

مفسرین جواب داده‌اند: آن کسی که به بهشت می‌رود کسی است که در آنجا حجاب و پرده از جلو چشمش برداشته شده است و در آنجا مانند یک آدم عارف واقعی در این دنیاست که می‌گوید :

 

به دریا بنگرم دریا تو بینم

 

به صحرا بنگرم صحرا تو بینم

 

به هر جا بنگرم کوه و در و دشت

 

نشان از قامت رعنا تو بینم

 

که اصلش را علی (ع) فرمود: « ما رَأیتُ شَیئآ اِلّا وَ رَأَیتُ اللهَ قَبْلَهُ وَ بَعْدَهُ وَ مَعَهُ. » من هیچ چیزی را در دنیا نگاه نکردم مگر اینکه پیش از او، در او، بعد از او، همیشه خدا را دیده‌ام؛ یعنی به هر چه نظر می‌کند خدا را می‌بیند. ◀️او دیگر در آنجا نظرش به حور العین یا ولدان مخلّدون یک نظر غافل کننده از حق نیست؛ یا یک خوردنی و یا آشامیدنی برای او غافل کننده از حق نیست.▶️ عطار می‌گوید :

 

دلی کز معرفت نور و صفا دید

 

به هر چیزی که دید اول خدا دید

 

آدمی که اگر آنجا یک نعمت را در اختیارش بگذارند مثل یک حیوان که دارد علف‌خواری می‌کند و فقط به علف خودش اشتغال دارد، [فقط به آن نعمت مشغول می‌شود، ] چنین آدمی که در آن دنیا هم دیده بصیرتش باز نشده باشد او دیگر جایش بهشت نیست.

 

◼️◼️◼️پس جمله «سَقیهُمْ رَبُّهُمْ شَرابآ طَهورآ» و این «جامی پاک کننده از غیر حق» منافات ندارد با این همه نعیمهای جسمانی؛ یعنی نعیم روحانی و نعیم جسمانی با یکدیگر توأم هستند و نعیم جسمانی اگر آن خصلت عدمی خودش یعنی خصلت غافل کنندگی و مانعیت برای یک کمال دیگر و خصلت مانعیت برای کمال انسان دیگر را نداشته باشد عیبی ندارد و بد نیست چون هیچ چیزی در ذات خودش بد نیست. اگر در دنیا نعیم جسمانی را مذمت می‌کنند، تعلق به آن را مذمت می‌کنند. تعلق یعنی چه؟ یعنی وابستگی. وابستگی به نعمت مثل این است که یک سر ریسمانی را به گردن آدم ببندند و سر دیگر آن را به این نعمت، یعنی او را به آن بسته‌اند و دیگر رهایی و آزادی معنوی ندارد. ◀️ انسان جز به خدا به هیچ حقیقتی نباید بسته باشد، یعنی از غیر خدا هر چه هست باید آزاد باشد و فقط به خدا بسته باشد و تنها بستگی به خداست که بستگی نیست و عین آزادی است چون خدا یک حقیقت غیرمتناهی است، اگر انسان به خدا بسته شد آزادی در کلِ وجود دارد. ▶️ حافظ این معارف را چه زیبا می‌گوید :

 

خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد

 

که بستگان کمند تو رستگارانند

 

آن که به تو بسته باشد رسته است. تنها بستگانِ به تو رسته هستند و انسان به هر چیز دیگر بسته باشد نارسته است. چه چیز دنیا بد است؟ بسته بودنِ تو، چون وقتی که تو به این شیء بسته بودی، دیگر متوقف و ساکنی و به کمالی نمی‌رسی. وقتی به این یک چیز بسته شدی، از هزار چیز دیگر می‌مانی. پس، از این جهت بد است که مانع حرکت تو به سوی یک کمال و به سوی حقیقت است ولی اگر تو انسانی باشی که استفاده کردن تو از مواهب دنیوی بستگی برای تو ایجاد نمی‌کند چه کسی می‌گوید بد است؟ یا از آن جهت بد است که فرضآ مانعِ تو نباشد مانع انسانهای دیگر است. ◀️ زندگیهای تجملی در دنیا چرا مذموم است؟ چون دو عیب بزرگ در آن هست: هم خودِ فرد را می‌بندد یعنی مانع تکامل خود فرد است، هم مانع دیگران است، چون وقتی یک انسان اسراف و تجمل می‌کند [و ثروت را ] در یک جا جمع می‌کند، نعمت دنیا نعمت آخرت نیست که لایتناهی باشد، این از یک گوشه دیگر در اینجا جمع شده، یک محرومی در این کنار وجود دارد که یک متنعم چنین و چنانی در اینجا وجود دارد، ▶️ چنان که از امیرالمؤمنین نقل شده است که فرمود: من هیچ جا نعمت موفور ندیدم مگر اینکه در کنار آن حق ضایع شده‌ای بود. نعمت موفور در دنیا از آن جهت که نعمت موفور است عیب نیست، نعمت موفور از آن جهت بد است که نشانه یک حق تضییع شده در جای دیگر است و لهذا به حسب زمانها فرق می‌کند. در یک زمان اگر انسان دو تا پیراهن داشته باشد نعمتش موفور است، چون هزارها هستند که یک پیراهن هم ندارند. ولی در زمان دیگر و شرایط دیگر در این حد محرومیت نیست، در یک حدود دیگر محرومیت است.

 

اینکه شما می‌بینید زندگی و سیره ائمه با یکدیگر یا با حضرت رسول فرق می‌کند چون شرایط زمانها فرق می‌کند. در زمان حضرت رسول که شرایط به آن سختی است که عده‌ای می‌خواهند نماز بخوانند یک ساتر بیشتر ندارند به نوبت باید بگیرند، وقتی که حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها یک پرده هم می‌آویزد سبب تغیّر پیغمبر می‌شود، فورآ حضرت زهرا آن پرده را [نزد پدر ] می‌فرستد و می‌فرماید: این را در میان اصحاب صفّه قسمت کنید تا برای خودشان پیراهن درست کنند، که همین کار را هم می‌کنند.

 

مانعیت نعمت جسمانی شر است نه خود آن. پس ما نباید به شکل ثنوی فکر کنیم، خیال کنیم که نعمت جسمانی چون نعمت جسمانی است فی حدذاته شر است. نه، فی حد ذاته شر نیست. مانعیتش شر است، در دنیا به اعتبار مانعیتش برای تو و برای افراد دیگر شراست والّا هیچ چیزی در ذات خودش شر نیست.

 

آیا این حواسی که خدای متعال به انسان داده است مثلا دیدن و لذت بردن از دیدن فی حد ذاته شر است؟ نه، در آنجا شر است که منشأ یک فتنه و فسادی می‌شود. آیا بوییدن از آن جهت که بوییدن است، بوی خوش، شر است؟ نه، آن وقت شر است که منشأ فسادی و سبب مانعیتی بشود. و همچنین استفاده کردن از لذتهای مأکول و مشروب. هیچ کدام از اینها [شر نیست.] شراب یا خمر چرا شر است؟ برای اینکه مست کننده است، عقل را زایل می‌کند، عقل که زایل شد هزار جنایت پیدا می‌شود. جنایت شر است، این هم چون منشأ جنایت می‌شود شر است. گذشته از اینکه منشأ جنایت است، مثل بسیار چیزهای دیگر مضر برای بدن انسان است، برای قلب و کبد و شرائین انسان. منشأ تصلب شرائین می‌شود، کبد چنین می‌شود و قلب چنان می‌شود. اگر ما فرض کنیم یک شرابی در این دنیا هم وجود می‌داشت که نه مست کننده بود که عقل انسان را از انسان بگیرد و نه مضر به بدن انسان، نه ضرر بدنی داشت نه ضرر فکری و نه ضرر اجتماعی، آن هرگز حرام نبود. یعنی اگر هر چه که مردم [از این شراب ] لذت می‌برند هزار برابرش را [از آن شراب لذت] می‌بردند ولی مستی نمی‌داشت [آن شراب حلال بود] و لهذا قرآن شراب بهشت را که توصیف می‌کند می‌گوید ولی مستی ندارد، آن عیبهایی که در اینجا هست در آنجا نیست. وقتی این عیبها نباشد آن دیگر بدی ندارد. شراب این دنیا از آن جهت بد است که مستی می‌آورد، مستی جنایت می‌آورد، اگر جنایت هم نیاورد [عقل را زایل می‌کند.] عقل برای انسان شریف‌ترین موهبتهاست؛ این شریف‌ترین موهبتها یک ثانیه هم در انسان نباشد نقص است، باید همیشه باشد.

 

خودشان آمار داده بودند که هشتاد درصد جنایتها، آدمکشیها، تصادفها و مصائبی که به بار می‌آید معلول مشروب خواری است . بله، وقتی که شخص مشروب می‌خورد و پشت فرمان می‌نشیند، مشروب می‌خورد و دنبال یک کار هرزگی می‌رود [این امر ] به نیستیها برمی‌گردد. تعلقات چرا شر است؟ چون تعلقاتْ ، بستگیهاست، بستن است، رکود است، سکون است، نیستی است، بی‌حرکتی است.

 

اگر ما همان نعیم بهشتی را در نظر بگیریم، چنانچه انسان بخواهد بسته به نعیم بهشتی باشد یعنی از آن یک قدم بالاتر نرفته باشد این بد است. اینکه قرآن «سَقیهُمْ رَبُّهُمْ شَرابآ طَهورآ» را اینجا آورده است، این مطلب را می‌خواهد بگوید که: ولی شما خیال نکنید که این مردمی که این همه نعیم بهشتی، انواع لذتهای جسمانی در اختیارشان هست آن بهشت را به صورت یک طویله در آورده‌اند با حیواناتی که جز حیوانیت چیزی سرشان نمی‌شود.◀️ اینها قبل از همه اینها از ماسوی الله پاک شده‌اند، برای آنها نعمتهای جسمانی هم شکل روحانی و معنوی دارد یعنی آنجا معنویت از جسمانیت جدا نیست. لهذا در دنیا هم برای افرادی که به مقام معنویت کامل می‌رسند لذت دنیا هرگز غافل کننده نیست. اگر آنها از لذات دنیا پرهیز می‌کنند نه به خاطر این است که آن لذتها آنها را از خدا غافل می‌کند، بلکه به اعتبار این است که می‌خواهند رعایت مساوات با دیگران و رعایت همدردی با مسلمانان دیگر را کرده باشند که آن، معنی دیگر و شکل دیگری است که منحصر به عالم دنیاست. ▶️

 

حال برویم دنبال توصیفاتی که قرآن از پاداشهای جسمانی برای اهل بهشت و ابرار کرده است. آیه قبلش این بود که « فَوَقیهُمُ اللهُ شَرَّ ذلِک الْیوْمِ وَ لَقّیهُمْ نَضْرَةً وَ سُرورآ.» خدای متعال آنان را از بدیها و گزندهای قیامت نگهداری کرده است. البته خدا هیچ کس را به قسر و زور نگهداری نمی‌کند همچنان که به قسر و زور هم به جهنم نمی‌برد؛ یعنی اینها عملی انجام داده‌اند، تقوایی نشان داده‌اند، ◀️تقوای دنیای آنها وقایه آنها در عالم آخرت شد.▶️ خدای متعال آنها را از گزندهای آن روز نگهداری کرد. « وَ لَقّیهُمْ نَضْرَةً وَ سُرورآ. » و خدای متعال به آنها القاء کرد نوعی خرّمی و شادمانی را که برای انسان دنیایی قابل توصیف نیست.◀️ درجه شدت خرّمیها و شادمانیهای آنجا آنقدر زیاد است که اگر نه همه آن درجه از آن سرور را بلکه بعضی از آن را به یک انسان در دنیا بدهند، برای بدنش قابل تحمل نیست، مثلا یکدفعه سکته می‌کند و اساسآ منفجر می‌شود. ▶️ « وَجَزیهُمْ بِما صَبَروا جَنَّةً وَ حَریرآ » و پاداش داد به آنها به موجب صبرشان، خودداری و ایثارشان؛ چون قبلا سخن از نهایت صبر و خودداری بود که سه شبانه روز چیزی را که خود احتیاج دارند به محتاجی مانند خود بدهند، غیر را بر خود مقدم بدارند و تا این حد صابر، خویشتندار و بر خود و نفس خود مسلط باشند. پاداش این صبرها جنتی و بهشتی است و حریری است یعنی فرشها و پوشیدنیهایی است از نوع ابریشم که باز خدا می‌داند [چگونه است. ] اینها تعبیرات دنیایی است که نمی‌تواند نوع اخروی را آنچنان که هست نشان بدهد.

 

مُتَّکئینَ فیها عَلَی الاَْرائِک لا یرَوْنَ فیها شَمْسآ وَ لا زَمْهَریرآ. بر اریکه‌ها، تختها، سریرها، صندلیها تکیه زده‌اند، در آنجا نه خورشیدی می‌بینند و نه زمهریری. مقصود این است که نه ناراحتی از گرما پیدا می‌کنند نه ناراحتی از سرما، گرمایی موذی و سرمایی موذی نمی‌بینند.

 

« وَ دانِیةً عَلَیهِمْ ظِلالُها وَ ذُلِّلَتْ قُطوفُها تَذْلیلا.» و فیءها و سآیه‌های آنجا، درختهایی که بر سر آنها از نزدیک سایه افکنده‌اند در اختیار آنهاست. چیدنیهای آن درختان رامند برای آنها رام شدنی؛ یعنی حکومت اراده است. مطلبی است در روایات و در مجموع آیات از جمله آیه « لَهُمْ ما یشاؤنَ فیها وَ لَدَینا مَزیدٌ » هر چه بخواهند از آنِ آنهاست و در نزد ما بیش از آنچه بخواهند برای آنها هست. «لَهُمْ ما یشاؤنَ فیها» با توجه به روایاتی که در این بین رسیده و خود آیه هم دلالت می‌کند، در آنجا فرق می‌کند با این که بگویند در دنیا فلان شخص مقتدر یا پولدار هر چه را بخواهد برایش فراهم است. مثلا در دنیا اگر بگویند که رئیس جمهور آمریکاهرچه بخواهد برایش فراهم است یعنی هرچه بخواهد وسیله‌اش برایش فراهم است، پولش برایش فراهم است، هواپیما برایش فراهم است. اگر چیزی را بخواهد که در آن سر دنیا هم باشد می‌روند آن جا برایش تهیه می‌کنند و می‌آورند. این یک جور است؛ یک وقت هست که خدا می‌گوید: «هر چه بخواهند برای آنها فراهم است» یعنی همه چیز بستگی دارد به اراده آنها، حتی وسیله نمی‌خواهد. حدیث عجیبی هست که با یک تعبیر فوق‌العاده ای آمده. ◀️ البته اینها صورت رمز را دارد: نامه‌ای در بهشت از خدای متعال به بنده مؤمن می‌رسد به این عنوان: « مِنَ الْحَی الَّذی لایموتُ اِلَی الْحَی الَّذی لایموتُ» ▶️از زنده جاویدان به سوی زنده جاویدان، از خدا به انسان: بنده من! من آنچه را که بخواهم بگویم بشو، می‌شود، تو پرتوی از اراده من داری، آنچه را که بخواهی اراده کن، می‌شود. اینها همه کنایه از این است.

 

« وَ یطافُ عَلَیهِمْ بِانِیةٍ مِنْ فِضَّةٍ وَ اَکوابٍ کانَتْ قَواریرا. قَواریرَ مِنْ فِضَّةٍ قَدَّروها تَقْدیرآ. طواف داده می‌شود، گردانده می‌شود بر آنها با ظروفی از نقره و با جامهایی شیشه‌گون، نقره‌ای شیشه‌ای (یعنی چیزی که از یک نظر به نقره شبیه است و از یک نظر به شیشه) که اندازه‌های آنها را خود اندازه‌گیری کرده‌اند. وَ یسْقَوْنَ فیها کأْسآ کانَ مِزاجُها زَنْجَبیلا. عَینآ فیها تُسَمّی سَلْسَبیلا. از نوعی جام سیراب می‌شوند که آمیختگی دارد از عطر زنجبیل و آن چشمه‌ای است که نام آن چشمه سلسبیل است. وَ یطوفُ عَلَیهِمْ وِلْدانٌ مُخَلَّدونَ بر آنها طواف می‌کنند ـ یعنی در خدمتشان هستند ـ خدمتکارها و ساقیهایی که از نوع جوانانی هستند مخلّد و جاویدان، یعنی آن طراوت و زیبایی را برای همیشه دارند. [ناظر است به] لذتی که چشمشان از جمال زیبا می‌برد. اِذا رَأیتَهُمْ حَسِبْتَهُمْ لُؤْلُؤآ مَنْثورآ اگر آنها را ببینی گویی دُرهایی پراکنده دیده‌ای. ◀️ وَ اِذا رَأیتَ ثَمَّ رَأیتَ نَعیمآ وَ مُلْکآ کبیرآ. یعنی با بیان قابل توصیف نیست، این قدر هست که اگر آنجا را ببینی نعیم و مُلک بسیار بزرگ می‌بینی. خدایی که همه دنیا را می‌گوید: « قُلْ مَتاعُ الدُّنْیا قَلیلٌ »،▶️ مُلک یک عبد را یعنی آنچه در اختیار یک بنده در آن عالم است بزرگ توصیف می‌کند. عالِیهُمْ ثِیابُ سُنْدُسٍ خُضْرٌ وَ اِسْتَبْرَقٌ وَ حُلّوا اَساوِرَ مِنْ فِضَّةٍ وَ سَقیهُمْ رَبُّهُمْ شَرابآ طَهورآ. فرا گرفته است آنها را جامه‌هایی از ابریشم نازک سبز و جامه‌های ابریشمین ستبر ، یعنی جامه‌های نازکتر و جامه‌های ضخیم‌تر. سِوارها، دست‌برنجنها از نقره؛ که بعضی گفته‌اند فضّه در اینجا به معنای نقره دنیا نیست، یک نوع خاصی است که شبیه به نقره است. در آخر همه اینها: وَ سَقیهُمْ رَبُّهُمْ شَرابآ طَهورآ.

 

اینجا یک سؤال هست و آن سؤال این است که در این آیات انواع نعمتها ذکر شد غیر از نعمت حورالعین، اسم حورالعین در اینجا نبود، چرا؟ این سؤالی است که مفسرین ـ حتی مفسرین اهل تسنن ـ مطرح کرده‌اند. در تفسیر المیزان نکته‌ای را از تفسیر أبوالسعود نقل می‌کند. نمی‌دانم آیا اولین بار او این نکته را ذکر کرده است یا خیر. البته او خودش متوجه شده که این نکته در روایات هم هست. در میان اهل تسنن شاید اول کس او متوجه شد. چرا در این آیات نامی از حورالعین برده نشده است؟ می‌گوید: برای اینکه قبلا سخن ابرار بود و این آیه شأن نزولش علی و فاطمه و حسن و حسین است. چون در اینجا نام فاطمه بوده است خداوند اکرامآ لفاطمة اسمی از حورالعین نبرده است، و این نکته خوبی است. اکرامآ لفاطمة در اینجا اسم حورالعین برده نشده است.

 

ایام هم ایام فاطمیه است. وجود مقدس زهرای مرضیه (سلام‌الله‌علیها) در همین دنیا مصداق سَقیهُمْ رَبُّهُمْ شَرابآ طَهورآ است: پروردگار آنها به آنان جامی آشامانید که آنها را از همه چیز پاک کرد. این آیه از یک نظر مفادش مفاد آیه تطهیر است. آیه تطهیر هم همین است: « اِنَّما یریدُ اللهُ لِیذْهِبَ عَنْکمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیتِ وَ یطَهِّرَکمْ تَطْهیرآ » اراده خدا تعلق گرفته است که پلیدی را [از شما اهل بیت پیامبر دور سازد ] و شما را پاکیزه کند پاکیزه کردنی. شیعه و سنی در این آیه اتفاق دارند. مقداری که از اهل تسنن روایت آمده است کمتر از شیعه نیست که این آیه در مورد اهل بیت یعنی علی و زهرا و حسن و حسین است. حدیث معروف کساء به این ترتیبی که معروف است و می‌خوانند سند معتبری ندارد و لهذا شما می‌بینید مرحوم آقای حاج شیخ عباس قمی که یک محدث بزرگواری است، در کتاب مفاتیح، خودش حدیث کساء را نقل نکرده، اگر در آخر بعضی از مفاتیحها آورده‌اند، این را بعد چاپخانه‌ها اضافه کرده‌اند. به این ترتیبِ معروف ، هیچ سند درستی ندارد ولی اصل و ریشه درستی دارد. این اصل و ریشه را نه تنها ما که شیعه هستیم در کتب خود روایت کرده‌ایم، اهل تسنن نیز زیاد روایت کرده‌اند که اصل قضیه همین بوده است که یک وقتی پیغمبر اکرم تشریف می‌آورند و حضرت زهرا و حضرت امیر (ع) و حضرت امام حسن و حضرت امام‌حسین‌ در یک منزل خوابیده بودند. در آنجا بود که این آیه نازل شد، که خصوصیات قضیه [ذکر شده است.] چون همان حدیث کسای معروف بیشتر یادم هست درست نمی‌توانم تفکیک بکنم آنچه را که در آن روایات هست و آنچه که از قدیم برای ما مسموع بوده است. این مقدار یک امر بسیار مسلّمی است.

 

وارستگی حضرت زهرا

 

بهترین علامت رستگی و وارستگی از غیر خدا و بستگی به حق و اینکه اساسآ برای آنها هیچ چیزی غیر از خدا مطرح نبوده است همان چند تاریخچه کوچکی است که از زندگی این بزرگوار باقی است. برای برخی افراد، اگر بخواهند زندگی‌شان را بنویسند، ده هزار صفحه می‌شود نوشت ، ولی ده هزار صفحه‌ای که یک سطر باارزش در آن پیدا نمی‌شود: او از کجا به کجا رفت، کجا مسافرت رفت، کجا چنین کرد؛ مانند برخی زندگینامه‌ها. ولی یک کسی شما می‌بینید تاریخ برایش پنج صفحه بیشتر باقی نگذاشته، اما همان پنج صفحه که نوشته هر یک سطرش می‌ارزد به ده هزار صفحه‌ای که زندگی دیگران دارد. همین [قضیه] یک تاریخچه‌ای در زندگی آنها بود. شما در نظر بگیرید که آنها بشرند، نه اینکه بشر نیستند؛ اگر بشر نبودند که برایشان فضیلت نبود. وقتی بشر هستند احساسات بشری دارند، اگر نمی‌داشتند که برایشان فضیلت نبود. ولی به این احساسات بستگی ندارند، یعنی یک احساسات عالی دارند که نمی‌گذارد آنها بسته باشند. خوشبختانه جزئیات جهاز حضرت زهرا مشخص است. علی وقتی قرار می‌شود که عروسی او با زهرا را بگیرند چیزی ندارد جز زره‌اش، می‌رود آن را به چهارصد درهم می‌فروشد. بعد با یک یا دو نفر دیگر مأمور می‌شوند بروند یک جهازیه تهیه کنند که قلم به قلمش مشخص است. یک پیراهن برای عروس تهیه می‌شود. پیراهن را می‌پوشد. خدای متعال وقتی که می‌خواهد یک ارزش واقعی انسانیت را ظاهر کند [چنین می‌کند.] آن روزی که آدم را می‌خواست بیافریند فرشتگان گفتند : « أتَجْعَلُ فیها مَنْ یفْسِدُ فیها وَ یسْفِک الدِّماءَ ». خدا جواب داد: من می‌دانم در انسان چیزی را که شما نمی‌دانید. آنچه خدا می‌دانست این جور چیزها بود. یک زن فقیر برهنه‌ای به عنوان یک سائل می‌آید و خطاب به اهل بیت می‌گوید: من عریانم و لباس ندارم. در آن گرفتاری کسی نبود که اصلا متوجه شود که این زن هم آمده، غیر از خود این مخدّره مجلّله. فورآ می‌رود همان لباس نو را از تنش بیرون می‌آورد، پیراهن اولی خودش را می‌پوشد و آن را به این زن انفاق و ایثار می‌کند. بعد که زنها می‌آیند، می‌گویند: پیراهن عروسی کجا رفت؟ می‌گوید: بله، زنی به اینجا آمد و کسی به او رسیدگی نکرد، من به او انفاق کردم. بشر این است، تا این مقدار آزادگی و رهایی! تازه برای چه؟ « اِنَّما نُطْعِمُکمْ لِوَجْهِ اللهِ لا نُریدُ مِنْکمْ جَزاءً وَ لا شُکورآ » یعنی یک «متشکرم» هم از کسی توقع نداریم، فقط خدا و خدا.

 

وقتی که پیغمبر اکرم در مرض موت به زهرا خبر می‌دهد: زهرا جان! تو اول کسی از اهل بیت من هستی که به من ملحق می‌شوی گریه زهرا آرام می‌گیرد. برای او مژده است. پس برای آنها این دنیا و آن دنیا نداشته، قدم برداشته‌اند از این منزل به آن منزل رفته‌اند. این مقدار اهل حقیقت، این مقدار اهل یقین!

 

وقتی که پیغمبر اکرم گریه شدید زهرا را دید فرمود: سرت را جلو بیاور. جلو آورد. جمله‌ای گفت. زهرا سر را بلند کرد، چهره‌اش می‌درخشید، تبسّمی به لبهایش بود. عایشه که آنجا نشسته بود تعجب کرد، گفت: آن بار اول پیغمبر چه گفت، حالا چه گفت؟ فرمود: اگر پیغمبر می‌خواست که همه بفهمند بلند می‌گفت، پس اینکه آرام به من گفته لابد نمی‌خواست دیگران بفهمند. و همین طور هم بود. آن وقت پیغمبر نمی‌خواست کسی بفهمد. ولی بعدها، [ وقتی] مانع افشای راز که از بین رفت راز را آشکار کردند. ظاهرآ خود ایشان بعدها فرمود: اول بار پدرم به من از مردنش در این بیماری گفت، خیلی ناراحت شدم. ولی بعد به من مژده‌ای داد، گفت: تو اول کسی هستی که به من ملحق می‌شوی. نوشته‌اند که بعد از آن دیگر کسی زهرا را متبسم ندید.

 

عاشقانه پیغمبر خدا را دوست می‌داشت، نه به اعتبار اینکه رابطه پدر و فرزندی است بلکه به اعتبار اینکه او رسول الله و پیام‌آور خدای اوست. او پیام‌آور خدای خودش را دوست می‌داشت نه پدرش را از آن جهت که پدرش است. پدرش را از آن جهت که پیام آور خدایش بود دوست می‌داشت. و صلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین.

 

الحمد لله رب العالمين

 

کتاب آشنایی با قرآن، آیت الله شهید مرتضی مطهری، جلد یازدهم ، صفحه ٨١

 

 

 

آدرس کوتاه این مقاله: http://noorekoran.ir/WsX4P

Leave A Reply

Your email address will not be published.