خوبیها و بدیهای دنیا و آخرت

0

خوبیها و بدیهای دنیا و آخرت

 

آیت‌الله شهید مطهری 

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحيم

 

فَوَقیهُمُ اللهُ شَرَّ ذلِک الْیوْمِ وَ لَقّیهُمْ نَضْرَةً وَ سُرورآ. وَ جَزیهُمْ بِما صَبَروا جَنَّةً وَ حَریرآ. مُتَّکئینَ فیها عَلَی الاَْرائِک لا یرَوْنَ فیها شَمْسآ وَ لا زَمْهَریرآ. وَ دانِیةً عَلَیهِمْ ظِلالُها وَ ذُلـِّلَتْ قُطوفُها تَذْلیلا. وَ یطافُ عَلَیهِمْ بِانِیةٍ مِنْ فِضَّةٍ وَ اَکوابٍ کانَتْ قَواریرا. قَواریرَ مِنْ فِضَّةٍ قَدَّروها تَقْدیرآ« سوره مبارکه دهر ».

 

در مقدمه تفسیر این آیات، مطلبی هست که لازم است در اطرافش بحث کنیم، بحثی لازم و ضروری است و با برخی اشکالات و ایرادهایی که مخصوصآ دنیای مسیحیت برزندگی پیغمبر اکرم از یک طرف و بر برخی تعلیمات قرآنی که به همین آیات و شبه این آیات مربوط می‌شود از طرف دیگر، وارد کرده‌اند مرتبط است و اتفاقآ این ایرادها و شبهه‌ها با بعضی از زمینه‌های فکری ، مربوط است که آن زمینه‌های فکری هم از دنیای مسیحیت به ما رسیده است و در میان ما وجود دارد و احیانآ از دنیاهای غیر مسیحیت نیز چنین زمینه‌هایی را به ارث برده‌ایم.

 

🎇 نعمتهای بهشتی و لذتهای جسمانی پیغمبر ص

 

دو مسئله‌ را می‌خواهم طرح کنم. یکی این مسئله‌ است که در قرآن کریم راجع به بهشت و جهنم و بالخصوص بهشت [از امور جسمانی یاد شده است. درباره بهشت ] مکرر از یک سلسله نعیم جسمانی و به تعبیر دیگر «نعیم حیوانی» نام برده شده است و در نویدهای بهشتی سخن از نعمتهای جسمانی زیاد است.

 

البته کسی نمی‌تواند تردید کند که سخن از نعمتهای روحانی و معنوی هم در قرآن هست با تصریح به اینکه نعمتهای روحانی و معنوی بسی بالاتر و شامخ‌تر از نعمتهای جسمانی است، ولی در عین حال نعمتهای جسمانی هم در قرآن ذکر شده و از نظر عدد بیشتر ذکر شده است، یعنی آنها کمتر یاد شده و اینها بیشتر یاد شده است در عین اینکه خود قرآن کریم چه با تصریحات و چه با اشاراتی که نزدیک به تصریح و مانند تصریح است می‌گوید که آن نعیمهای معنوی با این نعیمهای جسمانی و مادی (به یک معنا) قابل مقایسه نیست. صحبت از باغها و درختهای بهشتی است، از نهرهای بهشتی است، از حورالعین بهشتی است، از « وِلْدانٌ مُخَلَّدون » بهشتی است، از جامهای بهشتی است، از میوه‌ها و خوردنیهای بهشتی است. اینها در قرآن زیاد آمده است.

 

در دنیای مسیحیت یک هو و جنجالی راه انداخته‌اند راجع به اینکه چرا قرآن بر روی این نعیم جسمانی و مادی اینقدر تکیه کرده است؟ چرا اینقدر سخن از حورالعین می‌آورد؟ سخن از « وِلْدانٌ مُخَلَّدون» می‌آورد؟ سخن از «وَ لَحْمِ طَیرٍ مِمّا یشْتَهونَ » می‌آورد؟ سخن از «جَنّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ» می‌آورد؟ و زیاد هم آورده است و راست هم می‌گویند.

 

مسئله‌ دوم راجع به زندگی شخص پیغمبر اکرم از نظر تعدد زوجات است که چرا پیغمبر اسلام زنهای متعدد داشت و حتی بیش از آن نصابی که برای امت مجاز است زن داشت؟ این مسئله‌ لازم است دقیقآ و عمیقآ طرح و ریشه‌های مطلب نشان داده شود.

 

ما باید مطلب را از بیخ و ریشه شروع کنیم و خودمان را در مقابل همه این حرفها قرار بدهیم. ممکن است کسی از ما سؤال کند: این نعمتهای جسمانی، همین نعمتهای خدا که در دنیا هست، خوردنیها، آشامیدنیها، بوییدنیها، لمس کردنیها، دیدنیها و شنیدنیها، همه لذتهای جسمانی، چرا اینها بد است؟ اگر اینها بد است چرا خدا از اول خلق کرده؟ اولا چرا چنین چیزهایی در دنیا وجود دارد؟ ثانیآ چرا این قوه‌ای که من را به سوی آن می‌کشاند که من از آن لذت می‌برم وجود دارد؟ اگر بد است آیا حق نبود که خداوند از اول اینها را خلق نمی‌کرد؟ این مسئله‌ای است که در واقع از چند هزار سال پیش برای بشر مطرح بوده است.

 

🎇 فکر ثنوی

 

از این جهت، یک فکر البته ناقص و نارسا و شرک آمیز در دنیا پیدا شد که مرکزش هم ایران خود ما بوده است، فکر ثنوی که اشیاء در ذات خودشان دو گونه‌اند: بعضی از اشیاء در ذات خود خوبند و بایستنی و بایدباشند، و بعضی دیگر در ذات خود بدند و نبایستنی و نباید باشند. اگر این طور است، آیا این آفریننده خیرخواه است یا بدخواه؟ اگر خیرخواه است پس بدها را نباید بیافریند، اگر بدخواه است پس خوبها را نباید بیافریند. نظریه دو قطبی بودن عالم پیدا شد که اصلا دو مبدأ در عالم وجود دارد و اشیاء دو صف را تشکیل می‌دهند: صف خوبها صف بدها، و صف خوبها را یک خدا خلق کرده است، صف بدها را یک مبدأ دیگر غیر از آن مبدئی که آنها را آفریده است، و بین ایندو جنگ وجود دارد به این معنا که این می‌خواهد آن نباشد با همه مخلوقاتش، میدان تنها برای او باقی بماند، و آن می‌خواهد که این نباشد با همه مخلوقاتش و میدان برای او باقی بماند، گو اینکه در نهایت امر غلبه با مبدأ نیکیهاست یعنی مبدأ بدیها با همه آفریده‌هایش معدوم می‌شود و از بین می‌رود. این یک نوع توجیه برای خلقت و برای اشیاء، یعنی اشیاء را به خوبها و بدها تقسیم می‌کنند و مقصود از «خوب» آن چیزی است که باید باشد و بایستنی است و «بد» آن چیزی است که نمی‌بایست آفریده می‌شد ولی آفریده شده است و اینها دو اصل و دو مبدأ مستقل دارند و جنگ این دو مبدأ بر سر بود و نبود است، این می‌گوید تو نباید باشی من باید باشم و آن می‌گوید تو نباید باشی من باید باشم.

 

حال اگر این طور باشد این خودش یک حسابی است. در این حساب، ما باید خیلی چیزها را در این دنیا بد مطلق بدانیم و اگر به این بدها تن می‌دهیم، بر اساس این فلسفه و این فکر، به حکم اضطرار تن می‌دهیم. یعنی مثلا شهوت بطن یا شهوت شکم که انسان از خوردن و نوشیدن لذت می‌برد، در اصل و ریشه بد است و نباید باشد، شر است ولی چه باید کرد، حیات ما بستگی به این شر دارد. یا لذت جنسی در ذات خودش بد است و نباید باشد ولی چه می‌توان کرد، این دنیا دنیای آمیختگی است، خوبو بدها با همدیگر به این نحو آمیختگی دارند، چاره‌ای نداریم از اینکه به آن تن بدهیم.

 

خود مسیحیت نمی‌تواند زیر بار این حرف در همه جا برود. تنها در شهوت جنسی آمده‌اند این حرف را زده‌اند که شهوت جنسی در ذات خودش بد است و پلیدی و آلودگی است و اگر کسی بتواند در تمام عمر مجرد زیست کند و اساسآ جنس مخالف را لمس نکند، آن مردی که در همه عمر زنی را لمس نکند و آن زنی که در همه عمر مردی را لمس نکند، او مقدس زندگی کرده است چون از گیر این شر رها شده و خودش را به این شر نیالوده است، ولی می‌گویند این کار را فقط یک اقلیت می‌توانند انجام بدهند و همانها هم صلاحیت دارند که رهبر مذهبی باشند. پاپ از میان کاردینالها انتخاب می‌شود و شرط کاردینال بودن این است که در همه عمر زنی را لمس نکرده باشد. حالا در عمل آیا چنین چیزی وجود دارد یا وجود ندارد (چون امری است بر خلاف طبیعت و فطرت) باید کتاب‌های تاریخ خود فرنگیها را خواند، بعد ببینید که چه افتضاحاتی در این کلیساها به وجود آمده و چه نامها روی اینها گذاشته‌اند! عجیب است! اگر کسی تاریخهایی که خود فرنگیها نوشته‌اند مخصوصآ تاریخ تمدن ویل دورانت را ـ که بیش از بیست جلدش تا حالا چاپ شده است ـ بخواند، بخشهایی که مربوط به تاریخ ایتالیا می‌شود که به زندگی پاپها مربوط است، می‌بیند که چه غوغایی بوده است!

 

جاحظ در کتاب البیان و التبیین ـ که در قرن سوم هجری نوشته شده و از کتب بسیار معتبر اسلامی است ـ داستانی را نقل می‌کند، می‌گوید یک وقتی بیست تا دزد در اطراف بغداد یا در نواحی شامات که در آن نواحی مسیحی زیاد بوده، به جایی حمله می‌کنند یا سر گردنه‌ای را می‌گیرند، بعد پلیس دولتی اطلاع پیدا می‌کند و اینها را تعقیب می‌کند. اینها فرار می‌کردند و آنها هم رد اینها را می‌گرفتند. خود این دزدها نقل کرده بودند که ما در بین راه که می‌رفتیم دیر یک راهبی را پیدا کردیم و رفتیم داخل این دیر، آنجا مخفی شدیم، گفتیم آنها دیگر نمی‌فهمند و همین طور هم شد، پلیس دولتی آمد و رد شد. آنجا دیدیم یک کشیشی است و بیست تا دختر تارک دنیا. اینها وقتی که مطمئن می‌شوند که پلیس آمد و رد شد و رد اینها را پیدا نکرد هریک از آنها سراغ یکی از آن دختران تارک دنیا می‌رود. بعد آنجا می‌نویسد که «اِذآ قَدْ سَبَقَهُمُ الْقِسّیسُ کلَّهُمْ» دیدند یک باکره وجود ندارد و آقای کشیش قبل از آنها کار همه آنها را ساخته است! البته اینکه یک مرد عزب را در میان بیست زن و دختر قرار دهند یک امر غیر طبیعی است و این کار از اساس غلط است.

 

به هر حال، اگر کسی این فکر را به این شکل بیان کند معنایش همین است که اصلا شهوت جنسی در ذات خودش پلیدی است و قهرآ زن برای مرد یک شیء پلید است و مرد برای زن. شهوت شکم یعنی خوردن و آشامیدن هم همین طور است، دیدن هم همین طور است که انسان منظره‌ای را ببیند و از آن لذت ببرد، شنیدن هم همین طور است که آوازی را بشنود و از آن لذت ببرد. همه اینها در ذات خودش نباید وجود داشته باشد ولی چون در دنیا به قول آنها نور و ظلمت، خوب و بد با یکدیگر آمیخته است چاره‌ای نیست، به آخرت که رفتیم، دیگر در آخرت که اینها نباید وجود داشته باشد، در بهشت نباید صحبت از خوردن و نوشیدن و لذت جنسی و لذت نظر و لذت شنوایی باشد چون فرض این است که همه اینها بد است، وقتی که بد است اصلا نباید وجود داشته باشد. در دنیا هم اگر کسی بخواهد به مقام قدس برسد باید تا آخرین حد ممکن از این پلیدیها احتراز کند. در میان آنها یکی که لااقل به عقیده آنها ممکن‌الاحتراز است مسئله‌ لذت جنسی است که انسان در عمرش اساسآ با جنس مخالف تماس نگرفته و او را لمس نکرده باشد. اگر این طور باشد قهرآ در دنیا معنای مقدس زیستن یک مفهوم خاص پیدا می‌کند، بهشت هم باید منحصر به لذات روحانی باشد و اگر لذت جسمانی در آن باشد نقص آن است، زیرا آن حیوانیت و پستی است و این پستیها نباید آنجا وجود داشته باشد. این یک طرز تفکر.

 

🎇 ناسازگاری این طرز تفکر با توحید

 

ولی اگر انسان قدری فکر کند می‌فهمد که این طرز تفکر یک ذره با توحید سازگار نیست و شرک آمیز است . چگونه ؟! هم از نظر ما که قائل هستیم به خدای واحد علیم حکیم و اینکه وجود هیچ ذره‌ای در عالم بیهوده نیست، چنین چیزی امکان ندارد و هیچ چیزی در عالم «بد» به آن معنا که اصلا نباید باشد و از اول نباید خلق بشود نیست، به این معنا بدی نداریم و اگر بدی باشد اصلا با حکمت خدا منافات دارد. در سوره مُلک خواندیم:

 

« اَلَّذی خَلَقَ الْمَوْتَ وَ الْحَیوةَ لِیبْلُوَکمْ أیکمْ أحْسَنُ عَمَلا وَ هُوَالْعَزیزُ الْغَفورُ. الَّذی خَلَقَ سَبْعَ سَمواتٍ طِباقآ ما تَری فی خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ فَارْجِعِ الْبَصَرَ هَلْ تَری مِنْ فُطورٍ. ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ کرَّتَینِ ینْقَلِبْ إلَیک الْبَصَرُ خاسِئآ وَ هُوَ حَسیرٌ ».

 

در آیه دیگر قرآن می‌خوانیم: « اَلَّذی اَحْسَنَ کلَّ شَیءٍ خَلَقَهُ » هر چه را که آفریده نیک آفریده است.

 

اگر این طور گفتیم، از آن طرف این سؤال [ و مشکل] مطرح می‌شود: پس دستورهایی که در موضوع تربیتها، عبادتها، ریاضتها، ترک شهوت کردن‌ها و مبارزه با نفس امّاره کردن‌ها وارد شده چیست؟ اگر این طور است پس به همه مردم بگویند بروید دنبال شهوات خودتان، هر کار می‌خواهید بکنید، همه اینها خوب است.

 

◼️◼️◼️در پاسخ می‌گوییم: مطلب این نیست. ◀️ هیچ چیزی در ذات خودش بد نیست، بالتبع و بالعرض بد می‌شود، خلقتش بد نیست، آن وقت بد می‌شود که آن شیء مانع یک کمال و یک خیر بیشتر بشود؛ یعنی یک شیء در ذات خودش خوب است و قهرآ در ذات خودش یک حدی هم دارد، باید از آن استفاده کرد، اگر نکنی بد است، ولی اگر شما نظرتان را به همین یکی محدود کنید و بعد به همین سبب ، مانع رشد سایر استعدادهای شما شد آن وقت این شیء می‌شود بد. مثلا در اعضای بدن انسان یک مویرگ هم وجود ندارد که بیهوده آفریده شده باشد اما اگر فرض کنیم به علت یک بیماری یک عضو رشد کند و جلو رشد عضوهای دیگر را بگیرد آنوقت است که اختلال پیدا شده، نه اینکه وجود آن عضو لازم نیست. ولی رشد بی‌حد یک قسمت از بدن که مانع رشد سایر قسمتها بشود چون مانع بروز و ظهور و فعلیت یافتن سایر استعدادها شده است آن بد است. ▶️

 

می‌آییم سراغ همین خوردن و آشامیدن و مثال ساده‌ای عرض می‌کنیم: بچه باید مدرسه برود، درس بخواند، علاقه‌مند به درس خودش باشد، تکالیف مدرسه‌اش را خوب انجام بدهد و دل به درسش بدهد. حال یک وقت این بچه مدرسه می‌رود اما وقتی که به خانه می‌آید جز به فکر شکمش به فکر دیگری نیست، دائم می‌خواهد این را بخورد و آن را بنوشد و برود بازی کند. شما ناراحت می‌شوید (حق هم دارید) چون می‌بینید این بچه فقط در فکر شکمش است، گویی غیر از شکم چیز دیگری ندارد. فقط به فکر بازی است، گویی غیر از بازی کار دیگری ندارد. اسم آن کار می‌شود شکم‌پرستی، یعنی کاری که مانع رسیدن این بچه به کمال انسانی‌اش که عالم شدن و دانا شدن است بشود. آنوقت شما حق دارید که به او بگویید: چه خبر است که تو اینقدر به شکمت می‌رسی و اینقدر بازی می‌کنی؟! معنایش این است که اگر تو غذایت را می‌خوردی به قدری که بدنت لازم دارد، نوشیدنی هم می‌خوردی در حدی که بدنت لازم دارد، بازی هم می‌کردی در حدی که احتیاج داشتی و کار مدرسه‌ات را هم انجام می‌دادی در حدی که لازم بود، کسی حرفی نداشت، نه اینکه بخواهید بگویید اصلا تو چرا غذا می‌خوری؟ نباید غذا بخوری. اتفاقآ اگر بچه‌تان دو روز غذا نخورد خودتان پریشان می‌شوید و او را پیش طبیب می‌برید که چرا غذا نمی‌خورد و مریض است.

 

◀️ پس خوردن بد نیست ولی خوردن را به شکلی در آوردن که مانع یک کمال بالاتر بشود آن بد است. ▶️ آنها می‌گویند خوردن در ذات خودش بد است، حالا اگر ما می‌خوریم از مجبوری است که می‌خوریم. نه، چه کسی گفته خوردن بد است و لذتی که انسان از غذا می‌برد امر پلیدی است؟ ابدآ پلید نیست. هیچ لذتی پلید نیست. مسیحیت آمد گفت که لذت جنسی پلید است، زن برای مرد پلید است و مرد برای زن.

 

[ اما] اسلام گفت عزوبت پلید است. پیغمبر اکرم در کمال صراحت فرمود: « مِنْ اَخْلاقِ الاَْنْبِیاءِ حُبُّ النِّساءِ » اینکه انسان زن خودش را دوست داشته باشد جزء اخلاق انبیاست. اصلا این باید باشد و جزء نظام حکمت عالم است. اینکه آدم بچه‌اش را دوست داشته باشد کمال است، اگر کسی را پیدا کردید که بچه‌اش را دوست ندارد او معیوب است. این عاطفه انسانی است و باید باشد.

 

قرآن می‌گوید از حکمتهای خدا این است که محبت زناشویی را در میان مردان و زنان قرار داده. این جزء حکمتهای بزرگ خداوند است، نه اینکه یک پلیدی است که ما چاره‌ای از آن نداریم. بله اگر آدم زن را دوست داشته باشد، بچه را دوست داشته باشد و به همین جا خاتمه پیدا کند، خدا را دوست نداشته باشد، جهاد در راه خدا را دوست نداشته باشد، پیغمبر خدا را دوست نداشته باشد، معنویت را دوست نداشته باشد، این می‌شود حیوان. یعنی یک انسانی که باید آنها را در درجه بالاتر و شدیدتر دوست داشته باشد در درجه پایین ایستاده. نقص، ایست اوست نه اینکه تو چرا این را دوست داری. نقص این است که چرا فقط این را دوست داری؟ باید شاخه‌ای از دوستی تو اینجا باشد. [رسول اکرم فرزند خردسالش را روی زانوی] خودش نشانده و به او مهربانی می‌کرد، او را می‌بوسید و به بغل می‌چسباند و دست به سرش می کشید. یکی از رؤسای شیوخ عرب آمد آنجا و تعجب کرد، گفت تو چرا اینقدر بچه‌ات رامی‌بوسی؟ من ده تا بچه دارم، به عمرم یکی از اینها را نبوسیده‌ام. فرمود: تو خیلی آدم بدی هستی. « مَنْ لایرْحَمْ لایرْحَمْ» کسی که به خلق خدا رحمت و مهربانی نداشته باشد رحمت خدا شامل حال او نمی‌شود. تو به خیالت خیلی آدم خوبی هستی که بچه‌ات را نبوسیده‌ای؟ خیلی مرد بزرگی هستی و مقام شامخی داری که بچه‌ات را دوست نداری؟ تو انسان نیستی، انسان باید بچه‌اش را دوست داشته باشد.

 

حیوانیت برای حیوان نقص نیست، چرا؟ چون حیوان حدش همان است؛ همین که بخورد، بیاشامد، بخوابد و امر جنسی انجام بدهد کارش تمام شده است. برای حیوان که این نقص نیست. [اکتفا به این حد ] چرا برای انسان نقص است؟ چون انسان مقام بالاتر را دارد، اگر انسان در این مقام بایستد در حد حیوان ایستاده. نقص در این است که آن بالاتر را طی نکرده است، به مقام معرفت خدا نرسیده است، به مقام محبت خدا نرسیده است، به مقام محبت اولیاء خدا نرسیده است، از عالم معنا که در استعداد این انسان هست چیزی به مشام او نخورده است، در حد حیوان باقی مانده. باقی ماندن در حد حیوان برای حیوان نقص نیست ولی برای انسان نقص است. ◀️ پس نقصش در نرفتنِ بالاتر است نه در داشتن این.▶️

 

🎇 ریشه بدیها و نقصها

 

◀️ عیبها و نقصها در دو جهت خلاصه می‌شود. یکی همین که عرض کردم: انسان با یکی از استعدادهای خودش آنچنان عمل کند که سبب بطلان استعدادهای دیگر گردد، ▶️ مثلا بشود شکم‌پرست. وقتی شد شکم‌پرست، یعنی همه استعدادهای دیگر که در انسان هست: خداپرستی، خدادوستی، حق‌پرستی فدای این استعداد بشود.

 

جهت دیگر، مسئله‌ حقوق انسانهای دیگر است. انسان همین طور که از نظر درون خودش و اخلاق خودش یک حدی دارد و باید اعتدال را رعایت کند و اگر زیاده‌روی کند سایر استعدادهای خودش را از بین برده و تلف کرده است، از نظر اجتماع هم حدودی دارد: این تنها من نیستم که باید از مواهب اجتماع استفاده کنم، دیگران هم عینآ مانند من هستند. اگر کاری سبب شود که به حقوق دیگران تجاوز شود باز بد است و این هم ناشی از این است که من می‌خواهم بروم جلو به قیمت اینکه او عقب بماند، وقتی او عقب ماند او هم می‌زند تو سر یکی دیگر و او هم می‌زند تو سر یکی دیگر، در آخرش تو خودت هم که می‌خواستی جلو بروی جلو نرفته‌ای. پس مسئله‌ دوم حقوق جامعه است.

 

به عبارت دیگر دو مسئله‌ وجود دارد: حقوق اعضا و جوارح خود انسان [و حقوق جامعه.] هر لذتی که سبب پایمال شدن حقوق اعضا و جوارح و غرایز و استعدادهای دیگر انسان بشود تا آنجا که سبب تضییع آن حقوق شده است بد است. پیغمبر (ص) می‌گوید: اگر خداپرستی تو سبب شود که حق بدنت ضایع شود درست نیست. ◀️ نه فقط بدن نباید حق روح را ضایع کند، روح هم نباید حق بدن را ضایع کند. به این می‌گویند حکمت. ▶️

 

به رسول اکرم گفتند: یا رسولَ الله! عده‌ای از اصحاب شما تارک دنیا شده‌اند، زن و بچه و همه کارها را رها کرده‌اند و کارشان فقط نماز است و روزه و عبادت و شب زنده‌داری. اینها را طلبید، فرمود: دین من دین این حرفها نیست. همه ائمه ما این جمله را گفته‌اند که بدنت هم به تو حقی دارد. خیلی حرف عجیبی است! می‌گوید این بدنت، این قوا، همین استعدادهای جسمانی هم حقی و حظّی دارند، تو مدیون حقوق آنها هستی. این چشم هم در دنیا حقی دارد، باید ببیند، اگر شما نگذاری چشم در اندازه حق خودش از حق خود استفاده کند مدیون همین عضو خودت هستی.در کافی روایت خیلی مفصلی است راجع به حقوق اعضا، در بابی تحت این عنوان که هر عضوی از اعضای انسان به گردن انسان حقی دارد و حدی. از حدش نباید تجاوز کند، ولی حقش را هم باید به او داد. [همین طور است درباره حقوق جامعه. اگر لذتی موجب تضییع حقوق جامعه شود، تا آنجا که این حقوق را پایمال کرده است بد است. ]

 

🎇 لذتها در عالم آخرت

 

حال که این مطلب معلوم شد، می‌آییم سراغ عالم آخرت. هر کسی به هر کمالی که باید برسد در دنیا باید برسد، دیگر در عالم آخرت جای کسب و پیش رفتن نیست. آن کسی که به بهشت رفته است لذت بردن چشم او [حدی ندارد.] آنجا دیگر مسئله‌ محدودیت نیست که مثلا اگر چشم ما بخواهد اشیاء را ببیند گوشمان عقب می‌ماند، دلمان عقب می‌ماند، فکرمان عقب می‌ماند، چون دیگر همه به فعلیت رسیده‌اند در حدی که [تلاش کرده‌اند.] ◀️ آنجا دنیای عمل و تکامل نیست و دنیای فعلیت محض است. اگر دنیای عمل و تکامل می‌بود آنجا هم تکلیفی برای انسان برقرار می‌کردند. آنجا چشم هر چه بیشتر بتواند ببیند کمال است، گوش هر چه بیشتر بتواند بشنود کمال است، ذائقه هر چه بیشتر بتواند لذت ببرد کمال است، امر جنسی هر اندازه که بیشتر بتواند [اعمال شود] کمال است. ▶️ آنجا [فعالیت زیاد] اینها نقص نیست و صحبتِ این نیست که به حق دیگران تجاوز می‌شود. آنجا هر کسی حقش آنقدر [است که نهایت ندارد،] دنیا نیست که محدودیت باشد و بخواهند تقسیم کنند که به تو این قدر می‌رسد و از این بیشتر نمی‌رسد، مثل اینکه می‌گویند ثروت دنیا یک ثروت محدودی است، باید تقسیم کنند که به همه برسد. در سوره نحل می‌خوانیم: « لَهُمْ فیها ما یشاؤنَ » آنجا به اراده افراد بستگی دارد، عالم لایتناهی است: « وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمواتُ وَ الاَْرْضُ » پهنای بهشت از تمام آسمانها و زمین بیشتر است. برای یک نفر آنچه بخواهد هست، چرا آنجا [استفاده زیاد از این مواهب] نقص باشد؟

 

بله، ممکن است برخی افراد که غیر از دیدن و شنیدن و مانند آن از چیز دیگر لذت نمی‌برند بگویند خدا ما را به بهشت ببرد، دیگر آنجا لم بدهیم و هر کاری بکنیم. ولی آدمی که جز لم دادن چیزی سرش نشود اساسآ به بهشت نمی‌رود. آدمی که از عالم معنا خبری ندارد و یک حیوان از دنیا رفته است، او اصلا به بهشت نمی‌رود، حداکثر این است که به جهنم نرود اگر خیلی آدم خوبی باشد.

 

در سوره « لا اُقْسِمُ » قبل از این سوره خواندیم که: « کلّا بَلْ تُحِبّونَ الْعاجِلَةَ. وَ تَذَرونَ الاْخِرَةَ ».

 

شما فقط دنیا و نه آخرت را دوست دارید (محدودیت) یعنی از آخرت اطلاع ندارید و به آن وارد نیستید. این است گناه بزرگ. ای انسان آیا دیدِ تو باید محدود به دنیا باشد؟! و حب و خواستت محدود به دنیا باشد؟! بینشت محدود به دنیا باشد؟! چه تعبیر عجیبی امیرالمؤمنین دارند: « اِنَّمَا الدُّنْیا مُنْتَهی بَصَرِ الاَْعْمی » دنیا نهایتِ شعاع دید آدم کور است. چشمت بینا باشد، دنیا را ببین و این بینشت دیوار دنیا را سوراخ کند، لانهایت را ببین. آیا خواستت منحصر به دنیا باشد و فقط دنیا را بخواهی؟ « ذلِک مَبْلَغُهُمْ مِنَ الْعِلْمِ » حد فهمشان این است. « کلّا بَلْ تُحِبّونَ الْعاجِلَةَ. وَ تَذَرونَ الاْخِرَةَ. ».

 

◼️◼️◼️بعد فرمود: « وُجوهٌ یوْمَئِذٍ ناضِرَةٌ. اِلی رَبِّها ناظِرَةٌ ». بهشتیها چهره‌هایی خرّم دارند، تنها و تنها خدای خود را می‌بینند و بس. آنجا گفتیم مفسرین این سؤال را طرح کرده‌اند: یعنی چه که مردم در بهشت جز خدا چیزی را نمی‌بینند؟ پس این همه نعمتهای بهشتی، درختهای بهشتی، حورالعین‌ها، « وِلْدانٌ مُخَلَّدون» ، سیبها، گلابیها و آن نعمتهایی را که اصلا ما نمی‌توانیم تصور کنیم نمی‌بینند، فقط خدا را می‌بینند؟! ◀️ مفسرین جواب داده‌اند: کسی به آنجا می‌رسد که به توحید رسیده است، همه چیزی می‌بیند ولی در همه چیز خدا را می‌بیند. آن کسی که در آنجا سر و کارش با حورالعین است او یک حیوان نیست که غیر از حیوانیت نفهمد، در حورالعین هم خدا را می‌بیند، در « وِلْدانٌ مُخَلَّدون» هم خدا را می‌بیند، در آن سیب و گلابی هم خدا را می‌بیند؛ ▶️ آنچه که علی در دنیا می‌دید و می‌گفت: « ما رَأیتُ شَیئآ اِلّا وَ رَأیتُ اللهَ قَبْلَهُ وَ بَعْدَهُ وَ مَعَهُ » با هرچه بر خورد کردم قبل از اینکه خود او را ببینم خدای او را دیدم و با او خدای او را دیدم و بعد از او خدای او را دیدم. آنجا که پرده از جلو چشمها برداشته می‌شود (لِمَنِ الْـمُلْک الْیوْمَ لِلّهِ الْواحِدِ الْقَهّارِ) حقیقت را آنچنان که هست احساس می‌کنند.◀️ بهشتی آنجا به هر چه نگاه کند، به هر جمالی، به هر جمال جسمانی، به همان همسر خودش که در آنجا نگاه می‌کند و از دیدن آن همسر لذت می‌برد، آن حالتی را دارد که یک عارف کامل در دنیا با دیدن هر چیزی خدا را می‌بیند و لذت می‌برد. ▶️ اشتباه است که ما خیال کنیم که در آخرت خوردن یعنی چه، نوشیدن یعنی چه، اینها حیوانیت است! اینها در دنیا از آن جهت حیوانیت شمرده می‌شود که تندروی و افراط در این امور سبب غفلت از خدا و نرسیدن به هر کمال انسانی می‌شود. و لهذا در دنیا هم افرادی وقتی که به آن نهایت درجه کمال برسند، برای آنها لذتهای دنیایی همان حالتی را دارد که اهل بهشت در آخرت دارند، یعنی یک «آن» غفلت پیدا نمی‌کنند. پیغمبر برای اینکه خود را لحظه‌ای از آن عالم منصرف کند ـ که انصراف او هم انصراف به معنایی که در ما هست نیست، یعنی آن یک نوع توحید است و این یک نوع توحید دیگر ـ پی‌درپی به زانوی عایشه می‌زند و می‌گوید: « کلِّمینی یا حُمَیرا » کمی حرف بزن که من بتوانم به این طرف توجه پیدا کنم.

 

🎇 لذات دنیایی برای پیغمبر اکرم

 

مثلا در زندگی پیغمبر اکرم از نظر اخلاقی و فردی و شخصی این [ویژگی ] را باید دید. پیغمبر از نظر زندگی مالی و جسمانی همین طور که وضع زمان هم اقتضا می‌کرده است از همه مردم فقیرانه‌تر زندگی می‌کرد، چرا؟ چون پای حق اجتماع در میان بود. از امام صادق سؤال کردند که شما چرا مثل پیغمبر زندگی نمی‌کنید؟ فرمود: زمان من غیر از زمان پیغمبر است. من اگر در زمان پیغمبر در همان شرایط پیغمبر بودم آن طور عمل می‌کردم. زمان من و مقتضیات زمان من و احتیاجات و نیازهای مردم در آن حد نیست. من وقتی در مردم احساس نیازی بکنم فورآ در وضع خودم تغییر می‌دهم؛ و لهذا یک سال در مدینه قحطی‌مانندی ـ نه قحطی که چیزی پیدا نشود ـ رخ داد. در آن زمان مردم نان‌گندم‌خور بودند، غیر از زمان پیغمبر بود که نان جو هم به زحمت گیر می‌آمد. سختی پیش آمد که دیگر نان گندم به طور یکدست در نانواییهاپیدا نمی‌شد، نان جو و گندم را قاطی می‌فروختند . امام صادق طبق معمول مقداری گندم به اندازه‌ای که خرج سال باشد در خانه داشتند. وقتی این طور شد فورآ فرمود: بروید اینها را در بازار بفروشید. گفتند: بعد گندم گیرمان نمی‌آید. فرمود: می‌دانم گیرمان نمی‌آید ولی حالا که مردمِ دیگر گیرشان نمی‌آید ما می‌رویم از همان داخل بازار تهیه می‌کنیم، مثل مردم نیمی نان جو می‌خوریم و نیمی نان گندم. وقتی گندم برای همه مردم باشد پیغمبر هم نان گندم می‌خورد، علی هم نان گندم می‌خورد، امام صادق هم نان گندم می‌خورد. وقتی که نیمی نان جو و نیمی نان گندم باشد همه آنها همین طور عمل می‌کنند. وقتی که چیزی غیر از نان جو نباشد همه آنها همین طور عمل می‌کنند. مخصوصآ در وقتی که ولی امر مسلمین و متصدی هستند و چشمها به آنهاست که در این صورت بیش از آن دیگران را بر خود مقدم می‌دارند که آن، مسئله‌ ایثار است.

 

آیا پیغمبر اکرم که زنهای متعدد داشت تاریخ نشان می‌دهد که العیاذبالله مثل آن کسانی که حرمسرا دارند به این موضوع سرگرم شده بود، غافل از خودش و غافل از جامعه؟ ما می‌بینیم قضیه برعکس است، گذشته از اینکه ازدواجهای متعدد پیغمبر همه مصالح اجتماعی داشت و هرکدام به علت خاصی بود. زنهای بیوه بسیاری در آنجا پیدا می‌شدند و اغلب اینها زنهای وامانده‌ای بودند که هیچ کس با اینها ازدواج نمی‌کرد. همین حفصه دختر عمر را عمر خودش اول به ابوبکر پیشنهاد کرد، گفت: بیا او را بگیر ، نگرفت. به عثمان پیشنهاد کرد، نگرفت. بعد به پیغمبر پیشنهاد کرد، پیغمبر گرفت. تا آخر عمر هم گاهی که حفصه با عایشه و زنهای دیگر شلوغی راه می‌انداختند به او می‌گفت:من به زور تو را به پیغمبر چسباندم، حساب کار خودت را داشته باش، و واقعآ هم به زور او را چسبانده بود. مقصودم این است که حفصه دیگر کسی نبود که از این جهات برای پیغمبر یک ارزشی داشته باشد. و اما حتی اگر فرض کنیم که از این جهت چنین چیزی وجود نداشته، برای یک ولی از اولیای خدا اگر زنهای متعدد به شکلهای متعدد داشته باشد ◀️ چنانچه این امر نه تعادل اخلاقی او را بهم بزند و نه حقی از اجتماع پایمال کند (یعنی این طور نباشد که زمینه ازدواج با آن زنها برای دیگران هست و او از دیگران ربوده) و به عبارت دیگر نه به روح او صدمه بزند و نه به جامعه او ضربه بزند، این امر در دنیا هم بد نیست. پس مسئله‌ شهوت‌پرستی مطرح است. پرستش یک شیء یعنی آن نهایت امر [واقع شدن آن شیء. شهوت‌پرست یعنی] آن که فقط شهوت سرش می‌شود.▶️

 

🎇 فلسفه نعیمهای جسمانی در قرآن

 

پس آنچه که در قرآن راجع به نعیمهای جسمانی آمده است، نه تنها حاکی از نقص نیست بلکه از جامعیت قرآن حکایت می‌کند چون «انسان» به آن دنیا می‌رود نه اینکه نیمی از انسان می‌رود. اگر مثلا قوه عقل انسان می‌رفت ولی قوه باصره‌اش نمی‌رفت، قوه سامعه‌اش نمی‌رفت، قوه لامسه‌اش نمی‌رفت، قوه هاضمه‌اش و به طور کلی قوه‌ای که می‌خورَد و می‌آشامد (اکل و شرب) نمی‌رفت [آن سخن که وجود نعیمهای جسمانی در آن جهان نقص است قابل قبول بود ] ولی انسان به تمام وجودش به آن عالم می‌رود و در نتیجه اگر به کمالات انسانی و معنوی رسیده باشد باید هم تمام وجودش از تمام لذتها استفاده کند و البته شک ندارد که لذتهای [معنوی بسی بالاتر است،] همین طور که در این جهان مقام حیوانیت یک مقام است و انسان حیوان هم هست که به موجب حیوانیت خود می‌خورد، می‌آشامد و می‌خوابد، و مقام انسانیت خیلی بالاتر است.

 

قرآن بعد از اینکه از بهشت و «جَنّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الاَْنْهارُ» نام می‌برد می‌فرماید: « وَ رِضْوانٌ مِنَ اللهِ اَکبَرُ ». گویی به این تعبیر گفته: ولی یک ذره رضوان الهی یعنی رسیدن به مقام رضای الهی که او از خدا راضی و خدا از او راضی ـ که برای ما قابل تصور نیست که مطلب یعنی چه و چگونه می‌شود ـ از تمام این لذتهای جسمانی بزرگتر است. ◀️ اما در عین حال قرآن نمی‌گوید چون « رِضْوانٌ مِنَ اللهِ اَکبَرُ» پس اینها نباید باشد. نه، اینها هم در جای خودش باید باشد. ولی کسی که به رِضْوانٌ مِنَ اللهِ اَکبَرُ رسیده همینها هم برای او یک مفهوم و معنی دیگر پیدا می‌کند به طوری که ایندو با یکدیگر منافات ندارند. ▶️

 

در قسمتهای آخر همین آیات، قرآن لذات مادی را با لذات معنوی آمیخته. در آخرش می‌فرماید: « وَ سَقیهُمْ رَبُّهُمْ شَرابآ طَهورآ.» خیلی تعبیر عجیبی است: اول صحبت « وِلْدانٌ مُخَلَّدون» است، آنهایی که در خدمت هستند، حتی ساقیهای زیبا و چنین و چنان، ولی به یک جا می‌رسد که ساقی، دیگر می‌شود خدا: خدا شرابی (آشامیدنی‌ای) طهور به آنها می‌آشاماند. ◀️ فرق طهور با طاهر این است که طاهر یعنی پاکیزه، طهور یعنی پاکیزه کننده، پاکیزه کننده از چه؟ از هر چه که برای یک انسان از آن جهت که انسان است نقص است، حتی از یک ذره غفلت. خدا به آنها جامی می‌آشاماند پاک کننده. آنهایی که از این جام پاک کننده خداجرعه‌ای و بلکه قطره‌ای آشامیده‌اند، برای آنها دیگر لذات جسمانی در عین اینکه لذات جسمانی است کیفیت و معنی دیگری دارد. ▶️

 

این مطلبی بود که لازم دیدم آن را توضیح بدهم، برای خیلی از آیات و از جمله آیات مورد بحث لازم است و شاید یک مقدار دیگر احتیاج به توضیح داشته باشد که در هفته آینده ان‌شاء الله باز درباره‌اش توضیح می‌دهیم بعد آیات را تفسیر می‌کنیم. و صلّی الله علی محمّد و آله الطاهرین.

 

باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا الله…

 

پروردگارا دلهای ما به نور ایمان منوّر بفرما.

 

پروردگارا از نعیمهای جسمانی و معنوی بهشت نصیب همه ما بگردان، پروردگارا از آن جام طهور که خودت به بندگانت وعده داده‌ای قطره‌ای و جرعه‌ای از برکت اولیاء خودت به همه ما بنوشان، دلهای ما را برای فراگیری معارف اسلامی آماده و پذیرا بفرما.

 

پروردگارا اموات ما مشمول عنایت و مغفرت خودت قرار بده.

 

الحمد لله رب العالمين

 

کتاب آشنایی با قرآن، آیت الله شهید مرتضی مطهری، جلد یازدهم ، صفحه ٧٢

 

آدرس کوتاه این مقاله: http://noorekoran.ir/XadKD

Leave A Reply

Your email address will not be published.