سرشتهای متفاوت انسان

0

سرشتهای متفاوت انسان 

 

آیت‌الله شهید مطهری

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحيم

 

وَ اللَّیلِ إذا یغْشی. وَ النَّهارِ إذا تَجَلّی. وَ ما خَلَقَ الذَّکرَ وَ الاُْنْثی. إنَّ سَعْیکمْ لَشَتّی. فَأمّا مَنْ أَعْطی وَ اتَّقی. وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنی. فَسَنُیسِّرُهُ لِلْیسْری. وَ أمّا مَنْ بَخِلَ وَ اسْتَغْنی. وَ کذَّبَ بِالْحُسْنی. فَسَنُیسِّرُهُ لِلْعُسْری. وَ ما یغْنی عَنْهُ مالُهُ إذا تَرَدّی« سوره مبارکه ليل ».

 

« إنَّ سَعْیکمْ لَشَتّی» ای انسانها! ای فرزندان آدم! مساعی شما، کوششهای شما، کوشندگیهای شما همانا پراکنده و متفرق و متشتت است.

 

🎇 انسان، موجود دو سرشتی

 

اینجا مقدمه کوچکی عرض کنم. انسان با همه موجودات دیگر و حتی با همه جاندارهای دیگر تفاوتهایی دارد که از جمله آنها تفاوت راهی است که در زندگی در آن راه حرکت می‌کند. می‌رویم سراغ حیوانات . هر حیوانی به حکم طبیعت و غرایزی که دارد، یک راه زندگی مشخصی دارد و مثل این است که روی ریل حرکت می‌کند. قطار فقط روی همین دو خط آهن می‌تواند حرکت کند و نمی‌تواند ذره‌ای این طرف یا آن طرف برود؛ می‌رود تا می‌رسد به مقصد. حیوانات به حکم اینکه طبیعت و غرایز مشخص و معینی دارند، همه افراد انواعشان از یک راه و از یک مسیر و روی یک خط حرکت می‌کنند. انسان وقتی نگاه می‌کند می‌بیند که همه اسبهای عالم یک جور زندگی می‌کنند (تا آنجا که به خود این حیوان مربوط است)، همه آهوهای عالم یک جور زندگی می‌کنند، همه گرگهای عالم هم یک جور زندگی می‌کنند، همه گربه‌های عالم هم یک جور زندگی می‌کنند، همه سگها هم یک جور زندگی می‌کنند. اصلا طبیعت اسبی یک طبیعت و سرشت خاصی است، همین طور طبیعت سگی و…. در حیوانات کوچکتر هم همین طور است؛ طبیعت پروانه‌ای طبیعت خاصی است و نیز طبیعت مگسی و پشه‌ای و…. انسان نمی‌تواند در انواع حیوانات، یک نوع را پیدا کند که گروههای مختلف این نوع راههای مختلف و متضادی در زندگی داشته باشند.

 

اما انسان یک وضع خاصی دارد که این وضع خاص سبب شده است که بعضی از این فلسفه‌های جدید می‌گویند: اصلا انسان در میان همه موجودات، موجودی است فاقد سرشت و طبیعت، و بعد خودش برای خودش طبیعت و ماهیت می‌سازد و خودش به خودش ماهیت می‌دهد. این مطلب از نظر معارف اسلامی تا حدودی درست است. اینکه انسان بکلی فاقد هر گونه سرشت باشد، از نظر معارف اسلامی غلط است، بلکه قضیه این است که اولا انسان دارای سرشت‌های گوناگونِ متضاد است، و ثانیا در عین اینکه دارای سرشت‌های گوناگونِ متضاد است، هیچ گونه اجباری به پیروی از یکی از این سرشت‌ها ندارد ؛ یعنی به او عقل و اراده‌ای داده شده است که به حکم آن عقل و اراده می‌تواند از هرکدام از این سرشت‌ها که بخواهد استفاده کند. آنوقت این سرشت‌ها برای انسان حکم موتورهای متعدد دستگاهی را دارد که در عین حال کلیدش در دست متصدی این دستگاه مکانیکی است؛ یعنی اوست که می‌تواند یکی را روشن کند و دیگری را روشن نکند، و وقتی که روشن می‌کند به یکی مثلا بیشتر گاز بدهد و به دیگری کمتر، یا تعادل را حفظ کند.

 

در فرهنگ و معارف اسلامی مطلب به این صورت در مورد انسان تعبیر شده است که خداوند متعال انسان را از سرشت‌های گوناگون آفرید بدون اینکه انسان را مجبور کرده و به شکلی ساخته باشد که اجبار داشته باشد از سرشت‌های خودش پیروی کند. به تعبیر حدیث معروفی که در کافی هست: «خداوند فرشتگان را از عقل محض و نور محض آفریده» و به همین جهت برای آنها امکان کار حیوانی وجود ندارد و نمی‌توانند کار حیوانی بکنند؛ فرشته اصلا غریزه حیوانی ندارد و سرشت حیوانی در او نیست.

 

مثلا آیا جبرئیل می‌تواند عاشق یک زن بشود، یا غذایی و یا یک پست و مقام مادی او را به سوی خودش جذب کند؟! نه، او یک موجود یک طبیعتی و یک سرشتی است و چون یک سرشتی است فقط و فقط به مقتضای همان تک سرشتی بودن خودش عمل می‌کند و او جز جنبه عِلوی و جنبه خدایی، نه چیز دیگری را می‌بیند و نه به چیز دیگری گرایش دارد و نه می‌تواند ببیند و گرایش داشته باشد. لذا جای فرشتگان هم ثابت است: « وَ ما مِنّا إلّا لَهُ مَقامٌ مَعْلومٌ ». برای فرشتگان بالارفتن ممکن نیست؛ یعنی جایی را ندارند که بالا بروند، هر چه می‌توانند داشته باشند از همان اول داشته‌اند.

 

حیوان نیز از نظر سرشت‌های فطری، تک سرشتی است و حیوان محض است. در او از سرشت مَلَک چیزی وجود ندارد. همان طور که ملک فاقد سرشت حیوانی است حیوان فاقد سرشت ملکی است. این که می‌گوییم «سرشت» واقعا مقصودمان سرشت است، نه اینکه یک تعبیر باشد.

 

دو سرشت انسان

 

ولی انسان واقعا دو سرشتی آفریده شده است. در انسان واقعا دو سرشت مختلف و متضاد آفریده شده است که اگر انسان خودش را در اختیار هریک از اینها بگذارد او را به یک طرف می‌کشاند. در عین حال به انسان قوه عقل و قوه اراده و قوه انتخاب داده شده است و مثل همان کسی است که بر دستگاهی مسلط است و می‌تواند از این موتورها استفاده کند یا استفاده نکند، یکی را خاموش کند و دیگری را روشن کند، به یکی بیشتر گاز بدهد و به دیگری کمتر، و یا تعادل برقرار کند.

 

وقتی که این طور شد، نتیجه این است که انسان برخلاف فرشته و حیوان، این گونه نیست که فقط یک راه داشته باشد؛ چون این بستگی دارد به عقل و اراده و انتخاب خود او که این راه را پیش بگیرد یا آن راه را. این است که: « إنَّ سَعْیکمْ لَشَتّی.» به فرشته و حیوان نمی‌گویند: «إنَّ سَعْیک لَشَتّی» چون راه فرشته و حیوان متفرق نیست؛ ولی به انسان گفته می‌شود: «إنَّ سَعْیکمْ لَشَتّی»؛ برای اینکه یک انسان رو به بالا می‌رود و دیگری درست ضد او می‌خواهد رو به پایین برود، یکی از راست می‌پیچد یکی از چپ و یکی از روبرو می‌رود، یکی روی خط مستقیم می‌رود یکی روی خط منحنی و یکی روی خط منکسر، بلکه یک فرد گاهی به بالا می‌رود، گاهی به پایین، گاهی به راست، گاهی به چپ، گاهی به عقب برمی‌گردد و گاهی به جلو می‌رود. این تشتّت سعی، از مختصات انسان است.

 

و لهذا این، انسان است که در عین حال نیاز به هدایت و راهنمایی دارد تا به او بگویند: به تو این امکانات متعدد و مختلف و متخالف و متضاد داده شده است، اما این طور نیست که هریک از این راههای ممکن را انتخاب کنی، برای سعادت تو یکنواخت باشد، بلکه در میان این همه راههای ممکن که برای تو وجود دارد یکی راه راست است که راه تو همان است، و راههای دیگر راههای کج است که تو را به مقصد نمی‌رساند. اینکه در آیات بعد می‌فرماید: « إنَّ عَلَینا لَلْهُدی »، به همین جا می‌خورد. هدایت کردن با ماست؛ حال که انسان را اینچنین آفریده‌ایم، بر عهده ماست که او را از بیرون هم راهنمایی کنیم؛ یعنی همان نبوت.

 

فرشته و حیوان احتیاجی به نبی ندارند، ولی انسان به نبی احتیاج دارد . و لهذا ما پیامبران مبعوث می‌کنیم و کتاب‌های آسمانی می‌فرستیم تا آن راه مستقیم را از میان راههای مختلف به او ارائه دهند، و تازه راه مستقیم را فقط به او «ارائه» می‌دهند، نه اینکه مجبورش کنند.

 

پیغمبراکرم (ص) با اصحاب بزرگوارشان نشسته بودند. اصحاب دیدند ایشان روی زمین خط میکشند. اول دو نقطه روی زمین مشخص کردند. بعد یک خط مستقیم از این نقطه به آن نقطه کشیدند و بعد خطهای کج و معوجی [از این نقطه به آن نقطه ] در اطراف کشیدند. بعد آن خط وسط را نشان دادند و فرمودند: این است راه ما؛ یعنی راههای زیادی وجود دارد، ولی راه ما این است؛ یک راه هست و همین راه را هم باید رفت.

 

پس اینجا که می‌فرماید وَ اللَّیلِ إذا یغْشی. وَ النَّهارِ إذا تَجَلّی، اشاره به ناموسی است در خلقت که همان ناموس شب و روز است. این سایه و روشن‌ها هردو، وجودشان برای پیدایش حیات لازم و ضروری است. اگر همیشه بر زمین به طور یکنواخت آفتاب می‌تابید موجود زنده‌ای نبود و اگر همیشه تاریکی بود باز هم موجود زنده‌ای نبود. تناوب شب و روز است که حیات و جنبشهای حیاتی را به وجود آورده است. علاوه بر این، باز آن حکمت و تقدیر الهی در خلال این جنب وجوش‌ها خلقت نر و ماده را به وجود آورده که حیات از این راه ادامه پیدا کند تا موجودی خلق شود که کاملترین موجودات است و دیگر راهش یک راه باریک معینی که نتواند از آن تخطی کند نیست.

 

جمادات برای خود طبیعتی دارند. سنگ، طلا، نقره، آب، هوا، نفت، فیروزه،… هرکدام برای خود طبیعتی دارند. در نباتات و حیوانات هم همین طور است و هر نبات و حیوانی برای خود طبیعتی دارد. همه اینها چون طبیعت معینی دارند راهشان متشتت نیست، بلکه یک راه معین ومشخصی است.

 

اما انسان طوری خلق شده است که دیگران از آن به «موجود بی‌سرشت» تعبیر کرده‌اند، ولی ما نمی‌گوییم بی‌سرشت، بلکه می‌گوییم موجودی با سرشت‌های مختلف اما نه سرشت‌های اجبارکننده؛ موجودی با سرشت‌های متضاد و با قدرت انتخابِ راه خود از میان این سرشت‌های متضاد.

 

حال که راهها متعدد و متشتت است و برای انسان امکان رفتن از هزارها راه و کوچه و پسکوچه و خطر گم شدن در این کوچه‌ها و پسکوچه‌ها و سقوط در دره‌ها هست، آن یک راهی که انسان را به مقصد می‌رساند چیست؟ « فَأمّا مَنْ أعْطی وَ اتَّقی. وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنی. فَسَنُیسِّرُهُ لِلْیسْری. وَ أمّا مَنْ بَخِلَ وَ اسْتَغْنی. وَ کذَّبَ بِالْحُسْنی. فَسَنُیسِّرُهُ لِلْعُسْری ».

 

سرشت ثانوی

 

اینجا دو مطلب هست که باید ذکر کنم. مطلب اول اینکه: گفتیم انسان در آغاز خلقت دارای سرشت‌های متضاد است و نسبتش به همه این سرشت‌ها علی‌السویه است، یعنی فاقد سرشت اجبارکننده است ، و باید راهش را از میان این سرشت‌های متضاد انتخاب کند.

 

نکته‌ای که باید اضافه کنم این است: تفاوت دیگری که انسان با جمادات به طور کلی و با گیاهان و حیوانات در سطح وسیعی دارد [این است که دارای طبیعتی است ] که آن را طبیعت دوم انسان می‌نامند. طبیعت دوم یعنی خوی‌پذیری، خُلق‌پذیری، مَلَکه‌پذیری. انسان به همان دلیل که فاقد سرشت معین و مشخص است، سرشت ثانوی می‌پذیرد.

 

سرشت ثانوی چیست؟ سرشت ثانوی همان است که در تعبیرات روان‌شناسی به آن می‌گویند «عادت» و در تعبیرات فقهی یا اخلاقی به آن می‌گویند «ملکه».

 

وقتی انسان ملکه‌ای پیدا کرد آن ملکه برای او شبیه یک سرشت می‌شود. انسان اگر در عمل، راهی را انتخاب کند و برود، [به جایی می‌رسد که برای او] حالت و ملکه‌ای پیدا می‌شود که این کار و عمل را برای او آسان می‌کند.

 

اول مثالی از غیر مسائل اخلاقی ذکر می‌کنیم. در ابتدا که انسان می‌خواهد خط‌نویسی یاد بگیرد وقتی قواعد خط را به شکل ریاضی برایش بیان کنند و مثلا بگویند «الف را این طور می‌نویسند و ب را این طور»، اگر قلم را بردارد که بنویسد، نمی‌تواند، اما تدریجا عمل می‌کند و هرچه بیشتر عمل می‌کند بیشتر مسلط می‌شود. این امر واضحی است. بعد به جایی می‌رسد که کاغذی را تندتند می‌نویسد و در همان حال آنچنان زیبا می‌نویسد که انسان حظّ می‌کند. اینجا می‌گویند برای این شخص، خطاطی ملکه شده است.

اما در مسائل اخلاقی؛ صفات خوب برای بعضی افراد ملکه می‌شود. گاهی تقوا برای انسان ملکه می‌شود؛ یعنی اگر انسان در عمل تقوا را پیشه کند، این پیشه کردن تقوا در عمل، سبب می‌شود که در روح انسان ملکه تقوا پیدا شود. در رساله‌ها می‌نویسند: عادل آن کسی است که در او ملکه تقوا و ملکه پرهیز از گناه باشد؛ یعنی اگر یک کسی گناه نکند این به معنای عادل بودنش نیست، چون ممکن است به علل خارجی گناه نکند، بلکه باید گناه نکردن به صورت یک ملکه برای شخص پیدا شده باشد. ملکه تقوا و ملکه عدالت باید در انسان پیدا بشود.

 

در جهت مخالف هم همین طور است. کار زشت (مثل غیبت کردن) برای بعضی افراد ملکه و خوی و عادت می‌شود. مثل کسی که عادت دارد به کشیدن سیگار. چنین شخصی واقعا ترک کردن سیگار برایش یک کار فوق‌العاده دشواری است. کسی هم که عادت کرده به غیبت کردن یادروغ گفتن، اصلا ترک غیبت و ترک دروغ برایش مشکل است و اینها طبیعت دومش شده است.

 

نکته دیگری که روان‌شناس‌ها می‌گویند و حرف درستی هم هست، این است: خاصیت ملکه این است که انسان را برای آن کار آماده می‌کند و آن کار برایش آسان می‌شود و منطبق می‌شود بر آن کار. ممکن است آن کار خیلی سخت باشد، ولی چون عادت دارد، برای او یک کار آسان می‌شود، در حالی که کاری که به آن عادت ندارد و خیلی هم کار آسانی است به نظرش سخت می‌آید. آدمی که در زندگی یک کار سخت دارد ، از صبح تا غروب این کار را انجام می‌دهد ولی اگر مثلا نمازخوان نباشد، نمازخواندن به نظرش کار سختی می‌آید. این شخص، آدمی شده که اصلا آماده و ساخته شده برای آن کار سخت و مشکل و آن کار برایش خوی و ملکه شده و به نظرش آسان می‌آید، ولی وقتی می‌خواهد دو رکعت نماز بخواند انگار می‌خواهد کوهی را بردارد، چون بر ضد خُلق و خوی اوست.

 

پس انسان در هر راهی که در عمل واقع شد، در مرحله دوم برای آن کار ساخته می‌شود. در خلقت برای آن کار معین ساخته نشده، بلکه او را چند سرشتی ساخته‌اند، ولی بعد خودش، خودش را برای یک کار معین می‌سازد و دیگر آمادگی برای آن کار دیگر را ندارد.

 

مقدمات راه حق : ١ – عمل نیک ٢ – ملکات روحی پسندیده ٣ – اعتقادات صحیح

 

 

🎇 عمل نیک

مطلب دوم این است: برای اینکه انسان آمادگی راه حق و حقیقت راداشته باشد به سه چیز احتیاج دارد: عمل، ملکات روحی و اعتقادات؛ چون وجود و شخصیت انسان سه مرحله‌ای است: مرحله بدن، مرحله نفسانی و مرحله عقل. انسان کار و عمل را به وسیله عضلات بدنی انجام می‌دهد. مرحله نفسانی یعنی مرحله تمایلات و خواسته‌ها و کششها و گرایشها و جاذبه‌ها. و مرحله عقل یعنی مرحله تفکر و قضاوت. انسان هر راهی را که بخواهد برود این سه امر را خواهد داشت؛ یعنی عمل دارد، گرایشها و ملکات روحی و اخلاقی هم دارد، فکر و قضاوت هم دارد.

 

اینجا قرآن برای هریک از این سه مرحله یک نمونه ذکر کرده. إنَّ سَعْیکمْ لَشَتّی. حال که انسانها از نظر سعی و کوشش مختلف‌اند، ما راه مستقیم را بیان می‌کنیم: فَأمّا مَنْ أعْطی. آن که عطا کند. «إعطاء» بخشندگی است و در مقابل «بخل» است. اینجا کلمه «مال» و امثال آن ذکر نشده و ظاهرا جهتش این است که اعطاء و معطی بودن اختصاص به مال پیدا نکند، گو اینکه مصداق روشنش «مال» است. اعطاء و بخل دو صفت است برای انسان. انسان در عمل باید جواد و معطی و بخشنده باشد. صفت واقعی یک عالِم این است که معطی باشد؛ یعنی در علم خودش مضایقه نداشته باشد و علمش را برای خودش احتکار نکند.

 

امیرالمؤمنین فرمود: قِوامُ الدّینِ وَ الدُّنْیا بِأرْبَعَةٍ ؛ یعنی پایه دین و دنیا چهار چیز است. بعد فرمود: یکی از آنها عالمی است که علمش را به کار و به جریان بیندازد. به قرینه بعدی معلوم است که «به کار بیندازد» یعنی به مرحله تعلیم دربیاورد. این اعطاءِ علم است.

 

در اول سوره بقره که می‌فرماید: وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ ینْفِقونَ ، حدیث وارد است که: أی مِمّا عَلَّمْناهُمْ یعَلِّمونَ؛ یعنی هرچه را که ما به آنها تعلیم کردیم به دیگران می‌دهند وبرای خودشان نگه نمی‌دارند و احتکار نمی‌کنند. احتکار همان طور که در مال و ثروت کار زشتی است، در علم هم زشت است.

 

بخل مشرق‌زمینی‌ها در اعطای علم

 

این یک امر جامع عامی است. یک عیب بزرگی که به مشرق‌زمینی‌ها می‌گیرند این است که اگر چیزی از علم نصیبشان بشود، از اینکه به دیگران بفهمانند مضایقه می‌کنند. مثالهای آن خیلی زیاد است. مثلا بسیار اتفاق افتاده که کسی در اثر تجاربش دوای یک بیماری را کشف می‌کند. چنین شخصی مگر ممکن است فرمول این دوا را به کسی یاد بدهد؟! یاد نمی‌دهد و حتی از گفتن به بچه‌هایش هم مضایقه می‌کند، بعد می‌میرد و این راز را با خودش به گور می‌برد.

 

در حدود فریمان ما ده خیلی دوری بود به نام صومعه‌سرا. پیرمردی در این ده بود که از کوهستانهای آنجا دواهای خیلی مفیدی به دست آورده بود برای بیماری خنازیر که یک بیماری واقعا کشنده است. من خودم افرادی را که معالجه کرده بود دیده بودم. این شخص با ابوی ما آشنا بود و وارد منزل ما می‌شد. بیمارهایی که خنازیر داشتند و می‌رفتند مشهد و اطبای مشهد از معالجه آنها عاجز بودند می‌آمدند و او این دواها را روی زخم آنها می‌گذاشت. این دواها در ظرف ۲۴ ساعت این خنازیر را که همین طور هم ریشه می‌دواند، می‌کشید و بیرون می‌آورد. هرچه به این شخص گفتند که این دواها را معرفی کن، نکرد و حتی به بچه‌اش هم یاد نداد. بعد از مردنش فرزندش از بقایای دواهایی که از او مانده بود به زحمت کار ناقصی انجام داد و بالاخره هم نتوانست فرمول کاملش را کشف کند.

 

یا آن حمّامی که در اصفهان به شیخ بهایی منسوب است که با یک شمع [گرم ] می‌شده و معلوم نیست آیا به نفت اتصال داشته یا چیز دیگری بوده. مردم مشرق‌زمین اصلا خوششان می‌آید که دیگران را در حیرت و سؤال باقی بگذارند. چرا سرّ مطلب را نمی‌گویی تا دیگران هم یاد بگیرند؟!

 

امثال اینها بسیار زیاد است. این، مضایقه کردن در اعطاء است؛ یعنی مضایقه کردن است در دادن آنچه که به دیگران فایده می‌دهد. خراسانیهای خودمان به این جهت معروف‌اند. می‌گویند وقتی از آنها سراغ منزل کسی را می‌گیرید، در جواب می‌گویند: مِدُنُم و نُمُگُم . چرا می‌دانی و نمی‌گویی؟! بگو!. این بخل است. اول شرط در این راه معطی بودن است، جواد بودن است، بخشنده بودن است. از آنچه که داری، مادیات یا معنویات، به دیگران برسان، چرا بخل می‌ورزی؟!

 

🎇 ملکات روحی پسندیده

 

« وَ اتَّقی » إتّقاء، تقوا، خود نگهداری، خود حفظ کردن؛ که همان ملکه پرهیز از فساد و گناه و سقوط در حیوانیت است. «اعطاء» عمل است و «تقوا» ملکه روحی. در اصطلاح قرآن و نهج‌البلاغه تقوا یک ملکه روحی است .

‏ ‏

‏ ‏ نهج‌البلاغه می‌فرماید: إنَّ تَقْوَی اللهِ حَمَتْ أوْلِیاءَ اللهِ مَحارِمَهُ . تقوا خودِ اجتناب از محرمات نیست، بلکه تقوا عبارت است از یک حقیقتی در روح انسان که مقدمه و سبب اجتناب از گناهان است.

در سوره یوسف داستان پرهیجان یوسف را می‌خوانیم؛ از آن ابتدامحسود واقع شدن یوسف، به چاه افتادن یوسف، فروخته شدن یوسف، دست به دست گشتن یوسف، به خانه عزیز مصر افتادن، تا بعد معشوق زن عزیز مصر واقع شدن، بعد امتناع کردن به آن شدتْ و زندان را بر آلودگی ترجیح دادن: « قالَ رَبِّ السِّجْنُ أحَبُّ اِلَی مِمّا یدْعونَنی اِلَیهِ »، بعد هم چه زندان عالیی که متحمل شده است، زندانی که در آن همنشین با بت‌پرست و غیر بت‌پرست و مسلکهای مختلف بوده و همیشه کوشش کرده دیگران را هدایت کند. بعد کم‌کم کار همین زندانی و همین بَرده فروخته شده، به جایی می‌رسد که مقدرات مصر در اختیار او قرار می‌گیرد و همان برادران حاسد محتاج او می‌شوند. قالَ اجْعَلْنی عَلی خَزائِنِ الاَْرْضِ إنّی حَفیظٌ عَلیمٌ. وَ کذلِک مَکنّا لِیوسُفَ فِی الاَْرْضِ یتَبَوَّأُ مِنْها حَیثُ یشاءُ؛ یعنی اینچنین یوسف را بالا بردیم که [طبق ] آن وعده الهی که خداوند اهل تقوا را وارث زمین می‌گرداند، او را وارث قرار دادیم. نُصیبُ بِرَحْمَتِنا مَنْ نَشاءُ وَ لانُضیعُ اَجْرَ الْـمُحْسِنینَ رحمت خود را به هرکه بخواهیم می‌دهیم و اجر نیکوکاران را ضایع نمی‌گردانیم حتی در دنیا. وَ لاَجْرُ الاْخِرَةِ خَیرٌ لِلَّذینَ آمَنوا وَ کانوا یتَّقونَ این با ایمانها و باتقواها اجر آخرتشان بیشتر است.

 

آنوقت در آن لحظه‌ای که برادرها با یوسف روبرو می‌شوند و یوسف به آنها می‌گوید: «هیچ می‌دانید شما در گذشته با یوسف و برادرش چه کردید؟» قالوا اَءِنَّک لاََنْتَ یوسُفُ تو یوسفی؟ قالَ أنَا یوسُفُ وَ هذا أخی . بله من یوسفم، این هم برادرم است. قَدْ مَنَّ اللهُ عَلَینا خدا بر ما منت گذاشت. إنَّهُ مَنْ یتَّقِ وَ یصْبِرْ فَإنَّ اللهَ لا یضیعُ أجْرَ الْمُحْسِنینَ . از نظر نتیجه‌گیری، تمام سوره در همین جمله خلاصه شده: إنَّهُ مَنْ یتَّقِ وَ یصْبِرْفَإنَّ اللهَ لایضیعُ أجْرَ الْمُحْسِنینَ.

 

« فَأمّا مَنْ أعْطی وَ اتَّقی.» پاکی می‌خواهد؛ با لغزیدن به این گناه و آن گناه [پیمودن راه حق ] امکان ندارد. این حرفها که «آدم باید ایدئولوژی داشته باشد و این مسائل مسائل جزئی است» مزخرف است.

🎇 اعتقادات صحیح

عمل، بعد تقوا و بعد: وَ صَدَّقَ بِالْحُسْنی تصدیق کند به نیکوترین. این تصدیق و اعتقاد، امری فطری و عقلی است. «به نیکوترین» یعنی چه؟ یعنی به نیکوترین راهها، به نیکوترین پاداشها، به آن نیکوترینی که مستلزم اعتقاد به خدا و اعتقاد به معاد و اعتقاد به نبوت است، مخصوصا اگر مقصود از این «بالحسنی» نیکوترین وعده‌ها که مسئله‌ قیامت است باشد؛ چون ایمان به معاد مستلزم ایمان به مبدأ و ایمان به نبوت و ایمان به خیلی چیزهای دیگر است.

 

حال هر کسی که این سه خصلت را داشت، یعنی در عمل معطی بود نه بخیل، در خلق و خوی باتقوا بود نه فاسد، و در فکر تصدیق داشت «ماجاء به النبی» را، تصدیق داشت دین را، خدا را، پیغمبر را، امام را، معاد را، فَسَنُیسِّرُهُ لِلْیسْری ما به دنبال این و در نتیجه این، او را میسر می‌کنیم برای آسانترین. «میسر می‌کنیم او را» یعنی او را آماده چنین کاری می‌سازیم.

 

«آماده می‌سازیم» همان است که عرض کردم که انسان در اثر اینکه عملی را انجام می‌دهد، منطبق بر همان عمل و آماده برای آن کار می‌شود. آن کسی که راه حق را در پیش می‌گیرد، در او ملکه تقوا پیدا می‌شود و وقتی ملکه تقوا و عدالت پیدا شد آن کاری که برای دیگران سخت‌ترین کارهاست برای او خیلی آسان است؛ چون روحش آماده چنین کاری شده است. خودِ کار که همیشه آسان است، چون پیغمبراکرم فرمود: «من مبعوث شدم بر شریعت سمحه سهله» ولی او هم برای این شریعت سمحه سهله آماده می‌شود.

وَ أمّا مَنْ بَخِلَ کسی که در نقطه مقابل، بخل بورزد و هرچه هست را برای خودش جمع کند.◀️ همان طور که معطی بودن منشأ همه فضائل است، بخل (یعنی خودبینی) [منشأ همه رذائل است. ] ▶️معطی بودن ناشی از این است که انسان خودبین و خودخواه و خودپرست نباشد، و بخیل بودن از خودپرستی و خودخواهی است. شخص بخیل همه چیز را برای خودش می‌خواهد و می‌خواهد همه چیز را وسیله برای خودش قرار بدهد.

 

وَ اسْتَغْنی. «استغنی» را اینجا بعضی از مفسرین این گونه معنی کرده‌اند: «طلب کند غنا را» و درست هم معنی کرده‌اند. این نقطه مقابل تقواست. در دنیا چه می‌خواهد؟ می‌خواهد پول هرچه بیشتر جمع کند. چیزی را که رعایت نمی‌کند حدود است، حقوق است، تقواست، پاکی است، که « حُبُّ الدُّنْیا رَأْسُ کلِّ خَطیئَةٍ » پول‌پرستی مادر و سرِ هر گناه دیگری است.

 

وَ کذَّبَ بِالْحُسْنی. آن نیکوترین وعده‌ها یعنی دین را هم تکذیب کند (یکذِّبُ بِالدّینِ ). پس در ناحیه عملْ ، بخیل است، در ناحیه روحْ ، پول‌پرست و در ناحیه فکرْ ، تکذیب کننده. « فَسَنُیسِّرُهُ لِلْعُسْری» او را آسان می‌کنیم، مهیا و آماده می‌کنیم برای سخت‌ترین کارها. همان که گفتم: سخت‌ترین کارها به نظر او آسان می‌آید چون به دنبال این کارها رفته و آماده برای این کارها شده است؛ ولی کار آسان به نظرش سخت می‌آید.

 

إنَّ سَعْیکمْ لَشَتّی. راهها مختلف است و انسان در یک راه‌هایی همین طور می‌رود و می‌رود و به حساب خودش هم در حال بالا رفتن است، اما یکمرتبه از آن قله سقوط می‌کند . آنجایی که از قله سقوط می‌کند، آیا پولهایی که جمع کرده به دردش می‌خورد؟ وَ ما یغْنی عَنْهُ مالُهُ إذا تَرَدّی مالش چه فایده‌ای به حالش دارد آنوقتی که سقوط می‌کند؟! مقصود از «تَرَدّی» این نیست که واقعا از کوهی سقوط می‌کند، بلکه این شخص عاقبتش سقوط است ولو اینکه تا لحظه آخر به همین وضعش ادامه دهد. لااقل مرگش برای او سقوط است؛ مردن برای او افتادن از یک قله بسیار مرتفع به یک دره بسیار بسیار عمیق است.

 

الحمد لله رب العالمين

 

کتاب آشنایی با قرآن، آیت الله شهید مرتضی مطهری، جلد سیزدهم ، صفحه ١۶٢

 

آدرس کوتاه این مقاله: http://noorekoran.ir/FbqO1

Leave A Reply

Your email address will not be published.