صعود و سقوط امتها

0

صعود و سقوط امتها 

نهضت حسینی

آیت‌الله شهید مطهری

 

⬛ نقش حادثه كربلا در تحول تاريخ اسلامى

 

بسم اللَّه الرحمن الرحيم‏

إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ‏.

 

در شب گذشته مقدارى راجع به اين مطلب بحث شد كه اين كه مى‌گويند «وجود امام براى حفظ و نگهدارى دين است» به چه معنى است و آيا دين را ازاين‏جهت بايد به يك ساختمان تشبيه كنيم كه مهندسين و معماران و بنّاهايى آن را مى‌سازند و بعد بگوييم آيا نگهدارى آن هم احتياج به متخصصانى در همان سطح يا نزديك به همان سطح دارد؟ يا دين را به ساختمانهاى مادى از يك سلسله جهات خاص نمى‌شود تشبيه كرد. حديثى هست به اين تعبير كه‏ انَّ لَنا فى كُلِّ خَلَفٍ عُدولًا يَنْفونَ تَحْريفَ الْغالينَ وَ انْتِحالَ الْمُبْطِلينَ‏. در هر نسلى از ما، هستند افراد عُدول و معتدلى كه با تحريفها، با تغيير و تبديل‏ها و واژگون كردن‏هاى حقايق- كه نوعى مبارزه مخفى است- و با به خود بستن‏هاى مبطلها [مبارزه مى‌كنند و كارهاى آنها را نفى مى‌نمايند.] همان طورى كه ديشب گفتم و امروز از نظر علماى تاريخ‏شناسِ‏ جامعه‏ شناس امرى مسلّم شناخته شده است هر نهضتى و هر انقلابى پس از آنكه موفق و پيروز شد، خطر خاصى آن را تهديد مى‌كند: افرادى كه در گذشته و قبل از موفقيت اين نهضت، با آن مبارزه مى‌كردند همين كه از مبارزه رو در رو با آن مأيوس می شوند خود را به آن مى‌چسبانند، مارك همان نهضت را به خود مى‌زنند و چهره خود را در ماسك همان نهضت مخفى مى‌كنند، شكل و ظاهر و پوسته آن نهضت را حفظ مى‌كنند در حدى كه اكثريت مردم كه عمق و روح و معنا را نمى‌شناسند هيچ تشخيص نمى‌دهند كه كوچك‏ترين تغييرى در اين نهضت پيدا شده، در حالى كه روح و معنا و محتوا و هسته آن نهضت و آن انقلاب را از بين مى‌برند و فاسد می ‏كنند.

اينجاست كه چشم بسيار بينا و اراده‏ اى بسيار توانا لازم است، چشمى درون‏بين و محتوابين و از پوسته و ظاهر و شكل عبور كرده و به هسته و معنا و محتوا و باطن رسيده كه تشخيص بدهد آنچه كه هست غير از آن حقيقت است با اينكه آرايش ظاهرى كاملًا به جاست.

 

و ديشب عرض كرديم تأثير امام حسين و نهضت حسينى در تحولات تاريخى اسلام چنين تأثيرى بود يعنى ادامه كار على عليه السلام بود. على در ميان خلفا اولين كسى است كه وقتى كه خليفه مى‌شود به آنچه خلفاى ديگر توجه كرده‏ اند (يعنى فتوحات، كشورگشايى، با مشركها و كافرها در خارج مرز اسلام مبارزه كردن) كوچك‏ترين التفاتى نمى‌كند، تمام همّ خودش را متوجه اصلاحات داخلى مى‌كند. احساس مى‌كند اين اسلام اگرچه از نظر ظاهر خيلى توسعه پيدا كرده ولى مانند جسم متورّم است، از درونش دارد فاسد مى‌شود، اين را از درون بايد اصلاح كرد، و نهضت حسين بن على عليه السلام نهضتى است براى اصلاحى در درون جامعه اسلامى.

 

 

امشب مى‏خواهم درباره اين مطلب كه جزء درسهاى مهم تاريخ است- و اگر وقت و فرصتى مى‌بود چندين جلسه مى‌بايست درباره آن بحث كنم- به طور اختصار بحث كنم.

 

⬛ عوامل فناى امتها از نظر قرآن‏

 

از نظر قرآن مجيد چه چيزهايى عامل فناى اقوام و به تعبير قرآن امتها است؟ چه‏ چيزهايى اگر پيدا بشود امتى را متلاشى، مضمحل و فانى مى‌كند؟ علل انحطاط، علل فنا و اضمحلال امتها چيست؟ و قهراً بعد هم ببينيم آيا اين نشانه‏ ها در امت اسلامى پيدا شده بود كه على عليه السلام و امام حسين اين خطر را احساس مى‌كردند يا نه؟ آيه‏ «الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَروا مِنْ دينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ» را ديشب تلاوت و تفسير كردم. خدا مى‌گويد الآن (در آخر عمر پيغمبر) كار مسلمين به جايى رسيده است كه خطرى از خارج، ديگر اسلام را تهديد نمى‌كند، كفارْ، ديگر مأيوس شده‏ اند كه بتوانند با مواجهه رو در رو اسلام را از ميان ببرند، خطر از ناحيه ديگر است، بعد از اين از آنها ديگر نترسيد از من بترسيد. «از من بترسيد» يعنى چه؟ گفتيم يعنى از اين بترسيد كه خود امت در درون خودش به نحوى فاسد بشود كه من روى سنت قاطع خودم (انَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّى يُغَيِّروا ما بِانْفُسِهِمْ‏) آنچه كه به شما انعام كرده‏ ام از شما پس بگيرم، پس مراقب خودتان باشيد. آن‏چنان‏كه از قرآن مجيد استنباط مى‌شود و استنباط كرده‏ ايم چهار عامل است كه عامل فناى اقوام است و نقطه مقابل آنها عامل بقا . حال ممكن است عامل ديگرى هم باشد و من از قرآن درك نكرده باشم.

 

۱. ظلم‏

 

‏يكى از آن عاملها عامل عدل و ظلم است يعنى يك امت آنگاه قابل بقاست كه روابط افراد و گروه‏ها با يكديگر رابطه‏ اى بر اساس عدالت و رعايت حقوق واقعى انسانها و گروه‏ها باشد؛ قانونْ،قانون عادلانه باشد و قانون عادلانه، عادلانه در ميان مردم اجرا بشود. نقطه مقابل عدالت ظلم است. ظلم در منطق قرآن به باد دهنده امتهاست. در اين زمينه آيات زيادى در قرآن مجيد داريم. چند آيه در سوره مباركه هود هست، از آيه ۱۰۰ تا آيه ۱۱۹، البته به طور متفرق. شايد آنجا از هر جاى ديگر اين مطلب بيشتر بيان شده و توضيح داده شده باشد. در يكى از همان آيات است: وَ كَذلِكَ اخْذُ رَبِّكَ اذا أَخَذَ الْقُرى‏ وَ هِىَ ظالِمَةٌ و اين‏چنين خداى متعالِ تو مردم را، قريه‏ ها را، اجتماعها را در وقتى كه ظالم و ستمگر باشند مى‌گيرد [يعنى‏] فانى مى‌كند. آيه ديگر مى‏فرمايد: وَ ما كانَ رَبُّكَ لِيُهْلِكَ الْقُرى‏ بِظُلْمٍ وَ اهْلُها مُصْلِحونَ‏ چنين نيست، محال است چنين چيزى كه پروردگار تو جمعيتهايى را به موجب ظلم هلاك كند. اين «به موجب ظلم» يعنى به موجب ظلم من اللَّه؛ يعنى امكان ندارد خدا بخواهد مردمى را بدون تقصير از بين ببرد و ظالمانه عمل كند. وَ اهْلُها مُصْلِحونَ‏. اگر مردمى مصلح باشند و قهراً صالح باشند (وقتى مصلح بودند صالح هم هستند)، اگر مردمى صالح و مصلح باشند محال است كه خداى تو آنها را هلاك كند، كه نتيجه‏ اش اين است كه خداى تو ظالم باشد، خدا هرگز ظالم نيست. وَ ما كانَ اللَّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَ لكِنْ كانوا انْفُسَهُمْ يَظْلِمونَ‏ خدا به كسى ظلم نمى‌كند، اينها خودشان هستند كه به خودشان ظلم مى‌كنند. بعضى هم مقصود از ظلم را ظلم مردم گرفته‏ اند و گفته‏ اند مقصود از ظلم در اينجا شرك است چون شرك ظلم به نفس است، آن‏وقت معنى آيه اين است: خداى متعال هرگز مردم را به موجب ظلم خاص به نفسشان كه شرك به خداست (يعنى در آن جهت كه رابطه آنها را با خدا مشخص مى‌كند) هلاك نمى‌كند، خدا مردمى را به موجب شرك هلاك نمى‌كند، اگر آن مردم خودشان در ميان خودشان از نظر عدل و ظلم صالح و مصلح باشند. اگر معنى آيه اين باشد مضمون حديثى منسوب به رسول اكرم همين معنا را بيان مى‏كند. الْمُلْكُ يَبْقى‏ مَعَ الْكُفْرِ وَ لا يَبْقى‏ مَعَ الظُّلْمِ‏. يك مُلك، يك جامعه با كفر قابل بقاست يعنى اگر فرض كنيد جامعه ‏اى كافر باشد و عادل باشد، عدالت ضامن بقايش است و لو كافر باشد، يعنى كفر در نظام اجتماع به طور مستقيم اثر ندارد، اثرش به طور غير مستقيم است؛ يعنى اگر كفر بود عدالت هم قهراً نيست ولى اگر فرض كنيم جامعه‏ اى كافر باشد ولى عادل، آن جامعه قابل بقاست و اگر فرض كنيم جامعه‏اى مؤمن باشد ولى ظالم، قابل بقا نيست.

 

آيات اول سوره و الفجر نيز در اين زمينه است:

 

‏وَ الْفَجْرِ. وَ لَيالٍ عَشْرٍ. وَ الشَّفْعِ وَ الْوَتْرِ. وَ اللَّيْلِ اذا يَسْرِ. هَلْ فى ذلِكَ قَسَمٌ لِذى حِجْرٍ. أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعادٍ. ارَمَ ذاتِ الْعِمادِ. الَّتى لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُها فِى الْبِلادِ. وَ ثَمودَ الَّذينَ جابُوا الصَّخْرَ بِالْوادِ. وَ فِرْعَوْنَ ذِى الْاوْتادِ. الَّذينَ طَغَوْا فِى الْبِلادِ. فَاكْثَروا فيهَا الْفَسادَ. فَصَبَّ عَلَيْهِمْ رَبُّكَ سَوْطَ عَذابٍ. انَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ.

 

۶. ‏همچنين در اول سوره مباركه قصص مى‏فرمايد: انَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِى الْارْضِ وَ جَعَلَ‏ اهْلَها شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ ….

 

۷. ‏آيه زياد است، اگر بخواهيم آيات و احاديث را بخوانيم طول مى‌كشد، فقط يك جمله از على عليه السلام در عهدنامه‏ اى كه به مالك اشتر نوشته است نقل مى‏كنم. به مالك، فرماندار خودش، چنين خطاب مى‌كند: وَ لَيْسَ شَىْ‏ءٌ أدْعى‏ الى‏ تَغْييرِ نِعْمَةِ اللَّهِ وَ تَعْجيلِ نِقْمَتِهِ مِنْ اقامَةٍ عَلى ظُلْمٍ‏. مالك! هيچ چيزى براى اين كه نعمتى را كه در قومى هست از آنها سلب كند و نقمت الهى را به قومى جلب كند مانند ظلم نيست.

 

۸. ‏پس يكى از امورى كه در قرآن به عنوان عامل بقاى يك امت ذكر شده است عدالت است و عامل فنا و اضمحلال يك امت ظلم است.

 

۲. فساد اخلاق‏

 

اصل دومى كه از قرآن مجيد در اين زمينه مى‌توان استنباط كرد صلاح و فساد اخلاق فردى است. جامعه از افراد تشكيل مى‌شود. شخصيت افراد به اخلاق و خُلقيات و ملَكات و فضائلشان است. جامعه‏ اى قابل بقاست كه افرادش دچار فساد اخلاق نباشند. افرادى كه به «راحتى» خو گرفته‏ اند، به عياشى و هرزگى خو گرفته‏ اند، به قمار و شراب خو گرفته ‏اند، به رشوه خو گرفته‏ اند، به ربودن حقوق يكديگر خو گرفته‏ اند، به قساوت نسبت به يكديگر خو گرفته‏ اند افراد فاسدى هستند. وَ اذا ارَدْنا انْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنا مُتْرَفيها فَفَسَقوا فيها فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْميراً. مسئله مترفين را طرح مى‌كند.

 

از ناحيه مترفين فسق و فجور و فساد اخلاق در جامعه راه پيدا مى‌كند، پشت سرش هم به تعبير قرآن تدمير، هلاكت، از بين رفتن [است.] جامعه از افراد ساخته مى‌شود ولى [به اين صورت كه‏] از افراد تركيب مى‌شود. يك مركّب اگر بخواهد در طبيعت به وجود بيايد، بايد هم اجزاى تشكيل‏ دهنده آن سالم و صحيح باشد و فاسد نباشد و هم وقتى كه تركيب مى‌شوند، به نسبت معينى تركيب شوند براى اين كه يك مزاج (به اصطلاح قدما) پيدا شود و اينها يكديگر را جذب و در يكديگر تأثير و تأثر كنند. اگر اجزاى تشكيل‏ دهنده فاسد باشد (مثل اين كه ساختمانى را با آهنهاى زنگ‏زده، آجرهاى پوسيده، گچهاى‏ مرده و سيمانهاى فاسد شده بسازند) اين مركّب ساخته مى‌شود ولى استحكام ندارد چون اجزاى تشكيل‏ دهنده‏ اش فاسد است. [همچنين‏] اگر اجزاى تشكيل‏ دهنده يك ساختمان درست باشد اما آن ملاطى كه مى‏خواهد اينها را به يكديگر مربوط كند فاسد باشد باز هم اين ساختمان فاسد است.

 

‏پس اصل ديگرى كه قرآن مجيد روى آن تكيه دارد و آن را خطرى براى بقاى يك قوم و يك امت مى‏داند فساد اخلاق است. از نظر قرآن محال است قومى روى سعادت را ببيند و افرادش فاسد الاخلاق باشند. آيا مي ‏دانيد ملتهايى كه مى‌خواهند ملتهاى ديگر را ضعيف و ناتوان كنند و استعمار نمايند از چه راهى وارد می‌‏شوند؟

 

راه فساد اخلاق؛ يعنى شروع مى‌كنند به هزار وسيله اخلاق آن ملتها را فاسد كردن؛ مجلات فاسد كننده براى اينها مى‌سازند، فيلمهاى فاسد كننده براى اينها صادر مى‌كنند، تشويق به مشروبخوارى مى‌كنند در حد اعلا، كلوپهاى قمار [ايجاد می كنند] هر چه دلتان بخواهد، فحشاء، زنا و امثال اينها [را رواج مى‌دهند] الى ماشاءاللَّه، كه شرف در روح اين مردم باقى نماند، چون هرچه انسان از اين فسادها بيشتر مرتكب بشود آن احساس شرافت و عزت و انسانيت در او مى‌ميرد.

 

وقتى كه اين امور در ميان آنها بود، انسانهايى پوك و پوچ مى‌شوند، انسانهايى كه جز براى شكم و دامنشان و جز براى زندگى روزمره فكر نمى‌كنند؛ حتى فكرشان فاسد مى‏شود، نه فقط اخلاقشان فاسد مى‏شود. و تاريخ چقدر از اين [نمونه‏ ها] نشان داده!

 

⬛ مثال به اندلس اسلامى‏

 

‏اندلس اسلامى يك تجربه بسيار روشن در اين زمينه است. تاريخچه اندلس را بخوانيد، لااقل كتاب‏ تاريخ اندلس‏ دوست بزرگوار ما مرحوم آيتى را مطالعه كنيد و كتابهاى ديگرى كه در اين زمينه نوشته‏ اند و شايد در بعضى قسمتها از آن كتاب مفصل‏تر باشند. اندلس اسلامى يك مهد بزرگ تمدن اسلامى است. دنياى مسيحيت خودش را در مقابل اين مهد تمدن ناتوان مى‌بيند ولى چشم به آن دوخته است.

نمى‏تواند كارى از پيش ببرد چون انسانهايش انسانهاى درستى هستند. نقشه مى‌كشد، نقشه فساد اخلاق: اگر كارى بكنيم كه اخلاق جوانانشان را فاسد كنيم موفقيم. از راه زن و شراب وارد مى‏شوند. شروع كردند وسائل مشروب سازى فراهم‏ كردن و مشروب رايگان در اختيار مسلمانان قرار دادن. تاكستانها به وجود آوردند براى مشروب و شرابش را وقف [مسلمين‏] كردند.

 

دختران مسيحى كه قهراً از همان وقت بى حجاب بودند و به صورت يك اقليت زندگى مى كردند مأمور شدند روز به روز خودشان را لخت‏تر كنند و كم كم برسند به مينى‏ژوپ مثلا، خودشان را در حد اعلا آرايش كنند و به دلربايى بپردازند. اين نقشه يعنى نقشه فاسد كردن انسانها خيلى خوب كار خودش را كرد. تدريجاً جوانان اسلامى به شراب و قمار و مجالس عياشى و دختربازى و گِرل فرند به اصطلاح امروز و امثال اينها عادت كردند. طولى نكشيد كه هر جوان مسلمان يك رفيق دختر مسيحى داشت.

‏در كتابى خواندم كه روزى يكى از حاكمان مسلمان در قصر خودش كنار دريايى نشسته بود و داشت خيابان و بازار را تماشا مى‌كرد. يك دختر بسيار زيباى مسيحى- و شايد به قصد دلربايى از شخص حاكم- با طنّازى فوق‏العاده از آنجا عبور كرد. او مقدارى تماشا كرد، آن‏چنان فريفته شد كه بى اختيار خودش از قصر بيرون دويد، ديگر مجال به غلامها و نوكرها نداد كه برويد او را بياوريد، خودش پريد و شخصاً او را بغل زد و آورد داخل قصر. اين واقعه گزارش شد به مركزى كه اين توطئه را اجرا مى‌كرد. مى‌گويند وقتى به آنجا گزارش شد، آنها از شادى به رقص آمدند، گفتند ديگر ما فاتحيم. (جامعه‏ اى كه افرادش از نظر اخلاق فاسدند ديگر برايش اراده، حس سلحشورى و غيرت باقى نمى‌ماند، می ‏گويد خوش باش. يك كلمه بيشتر سرش نمى‌شود: خوش باش. ملتى ساخته شد به نام خوش باش.)

 

‏همين كه خوب اخلاق مسلمين را فاسد كردند و اين ملت را از درون فاسد كردند هجوم آوردند. قتل عامى از مسلمين كردند كه گوستاو لوبون كه خودش فرانسوى است مى‌گويد چنين فاجعه‏ اى دنيا به خودش نديده است. بر صغير و كبير، بر زن و مرد رحم نكردند. با يك قساوتى مسلمين را قتل عام كردند كه خدا مى‌داند! (مى‏گويند الآن اسمهاى اسپانيايى‏ها اسمهاى مسيحى مانند ژاك و ژان است، ده نسل بالاتر مى‏رسد به احمد، محمود، ابوالقاسم؛ همه اجداد اينها مسلمان‏اند.) آن‏چنان اختناقى به وجود آوردند كه اگر بو مى‌بردند كه فردى مسلمان است‏ خاندانش قتل عام مى‌شد. [نوشته‏ اند نوزاد پسرى در خانواده مسلمانى كه اسلامِ خود را كتمان كرده بودند به دنيا مى‌آيد.] بعد كه بيست ساله و جوانى رشيد و قابل اعتماد مى‌شود، پدرش يا يكى از خويشاوندانش او را مى برد در يك خلوتى، بعد از سوگندهاى زيادى كه به او مى‏دهد، راز را برايش فاش مى‌كند و مى‌گويد حقيقت اين است، اين دينى است كه ما داشته‏ ايم، اينها چنين و چنان‏اند، اگر كارى مى‌توانى انجام بدهى [انجام بده‏]، كه بعد اين جوان بالاخره با زحمت به كشورهاى اسلامى مى‌رود.

 

غرضم اين جهت است كه فساد اخلاق عامل فنا و اضمحلال يك قوم است.

 

۳. تفرق و تشتت‏

 

عامل سوم تفرق و تشتت است؛ دسته دسته شدن، فرقه فرقه شدن، دو قبيله شدن، هر دسته‏ اى يك فكرى، عقيده‏ اى، مسلكى داشتن؛ هر دسته‏ اى در گوشه ‏اى يك كشور تشكيل دادن. تفرق و تشتت و نقطه مقابلش اتحاد و وحدت از مسائلى است كه قرآن روى آن خيلى تكيه مى‌كند. اسلام دين وحدت و اتفاق است. الآن شما ببينيد كار تبليغات استعمارى به كجا رسيده كه اگر كسى سخن از وحدت اسلامى بگويد عده‏ اى از نظر مذهبى او را تكفير مى‌كنند كه تو مى ‏گويى وحدت اسلامى؟! وحدت اسلامى بر خلاف مذهب تشيع است!

 

على فداى وحدت اسلامى شد. چه كسى به اندازه على براى وحدت اسلامى احترام قائل بود؟ اين ديگران بودند كه مى‌‏بريدند و اين على بود كه وصل مى كرد.

 

يك آقايى روى منبر مى‏گفت: الحمد للَّه، يادم است كه از اول عمرم با وحدت اسلامى مخالف بودم! (خدا مثل تو را زياد نكند در اين جامعه!) قرآن مى‌فرمايد: وَ اعْتَصِموا بِحَبْلِ اللَّهِ جَميعاً وَ لا تَفَرَّقوا وَ اذْكُروا نِعْمَةَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ اذْ كُنْتُمْ اعْداءً فَأَلّف بَيْنَ قُلوبِكُمْ‏. آيه ديگر: وَ لا تَكونوا كَالَّذينَ تَفَرَّقوا وَ اخْتَلَفوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ‏. آيه ديگر: وَ لا تَنازَعوا فَتَفْشَلوا وَ تَذْهَبَ ريحُكُمْ‏. مسلمين! با يكديگر تنازع و اختلاف نداشته‏ باشيد كه فَشَل و سست مى‌شويد، نيروى شما گرفته مى‌شود، بعد بو و خاصيت از شما گرفته مى‏شود. يك جمعيتى كه وحدت نداشته باشد و اختلاف داشته باشد سست است، ديگر آن بو و رايحه خوشى كه از يك جامعه واقعى اسلامى بلند مى‏شود از آن جامعه بلند نمى‏شود. على عليه السلام در آن لحظات آخر عمرشان وصيتى كرده‏ اند كه مجموعا بيست ماده است، يكى از آنها درباره وحدت و اتفاق است.

 

حال، اين كه در اين زمينه هم دشمنان چه كرده‏ اند، از ده دوازده قرن پيش تا قرن خودمان چه شده است، خود مسلمين چقدر مسئول اين كارند (كه واقعا هم مسئول‏اند) و عوامل خارجى بالاخص يهودى‏ها چقدر نقش مؤثر داشته ‏اند، اين هم داستان مفصلى است.

 

‏در جنگهاى صليبى دويست سال مسلمين با مسيحى ‏ها جنگيدند و آخرش مسيحى ‏ها شكست خوردند و بعد شروع كردند به نيرنگ زدن، از داخل تفرقه ايجاد كردن كه محققين امروز به اين مطلب پى برده‏ اند كه بسيارى از حوادثى كه در دنياى اسلامْ بعد از جنگهاى صليبى رخ داده به تحريك همان صليبى‏ ها بوده كه وقتى از مواجهه رو در رو مأيوس شدند، با اختلاف ايجاد كردن‏ها و با شعارهاى [محرك نژادى در پى اهداف خود بودند.]

 

قصه دولت عثمانى‏

 

از همه روشنتر جريانى است كه در حدود پنجاه سال پيش رخ داد، قصه دولت عثمانى و جنگى كه عثمانى‏ ها با اروپايى ‏ها داشتند. دولت عثمانى خودش يك نيرويى بود. درست است كه اين دولت از درون خودش فاسد بود ولى بالاخره يك مركزى بود. دشمن چه كرد؟ بر اساس فَرِّقْ تَسُدْ (تفرقه بينداز و حكومت كن) بعضى از عربها را تحريك كردند كه شما ملت عرب هستيد، سيادت مال شماست، چرا بايد تركها بر شما سيادت كنند، چرا بايد منطقه‏ هاى عربى زير حكم و نفوذ تركها باشد، بياييد امپراطورى عربى بسازيد. به طمع امپراطورى عربى، اينها را تحريك كردند.

در حالى كه عثمانى‏ ها به هر حال داشتند با دشمن اسلام و مسلمين مى‏ جنگيدند و احتياج به تقويت داشتند، در چنين شرايطى از پشت خنجر زدند يعنى دنياى اسلام را دچار يك فاجعه كردند. همين كه عثمانى ‏ها از بين رفتند و شكست خوردند و دنياى اروپا موفق و پيروز شد، در جواب درخواست امپراطورى عربى، گفتند امپراطورى عربى يعنى چه؟! آمدند [سرزمينهاى عربى را] قسمت قسمت و تكه تكه كردند، هر قسمتش را به يك نفر دادند، همه را هم به جنگ همديگر وادار كردند. بعد همين قضيه سبب شد كه تركهاى عثمانى كينه ‏اى نسبت به عرب پيدا كردند و از عرب تجاوز كرد و به اسلام رسيد. اين موضوع سبب شد كه نه تنها از عرب رو برگردانند، از اسلام رو برگرداندند، گفتند اساسا ما اسلام نمى‏ خواهيم، كشور ما يك كشور لائيك و بى‏ دين است، اصلا كشورى است كه دين را به رسميت نمى‏ شناسد. حتى خطشان را هم تغيير دادند. آنها هم با اين اشتباهشان ديگر قد راست نكردند.

 

اين، تفرق و اختلاف است. باز اين كه تفرقهاى مذهبى به چه شكل پيدا شده و هنوز هم افرادى اين آتش تفرقه ‏هاى مذهبى را دامن مى‏ زنند، استعمار در داخل كشورهاى اسلامى هر روز مذهب مى‏ سازد براى تفرقه اندازى، اين هم خودش داستانى است. اين هم عامل سوم كه قرآن روى آن تكيه دارد.

 

۴. ترك امر به معروف و نهى از منكر

 

‏عامل چهارم مسئله امر به معروف و نهى از منكر است؛ يعنى امر به معروف و نهى از منكر عامل اصلاح است. متروك شدن امر به معروف و نهى از منكر در جامعه‏ اى عامل فنا و اضمحلال و تباهى آن جامعه است. در همان آيات سوره مباركه هود مى‏ خوانيم: فَلَوْ لا كانَ مِنَ الْقُرونِ مِنْ قَبْلِكُمْ أُولُو بَقِيَّةٍ يَنْهَوْنَ عَنِ الْفَسادِ فِى الْارْضِ الّا قَليلًا مِمَّنْ انْجَيْنا مِنْهُمْ‏ چرا در ميان اين امتهاى هلاك شده يك عده آمر به معروف و ناهى از منكر نبودند كه با فسادها مبارزه كنند و كار به اينجا نكشد؟

 

‏از اين عوامل چهارگانه‏ اى كه ذكر كردم عامل اخلاق عاملى است كه استحكام افراد را بيان مى‏ كند. فساد اخلاق يعنى فاسد شدن اجزاى تشكيل دهنده جامعه.

 

‏عامل عدالت عاملى است كه در واقع يك جامعه وقتى مى‏ خواهد تركيب بشود يك فرمول خاص مى‏ خواهد، فرمولش همان عدالت است يعنى هر فردى در هر حدى كه هست، به مقتضاى كارى كه مى‏ كند و زحمتى كه مى ‏كشد و ابتكارى كه مى‏ كند استحقاق و حقى دارد، حق هر فرد و حق هر گروه همين طورى كه هست به آنها داده‏ شود. اگر چنين نباشد و تركيبى از فرمول خودش خارج و كم و زياد شود اميدى به بقايش نيست. و چون اجتماع و اتحاد مربوط است به جامعه انسانى و جامعه انسانى بالاخره يك جامعه فكرى و جامعه ‏اى است كه ايده و ايدئولوژى و فكر مى‏ خواهد، مردم بايد از نظر ايمان هم وحدت داشته باشند. تنها اين كه مردم از نظر حقوق و از نظر وظايف و تكاليف وحدتى داشته باشند كافى نيست، يك فكر و يك ايمان هم لازم است كه مردم را گرد خود جمع كند، ايمان اسلامى احتياج است كه مردم در حدود ايمان خودشان با يكديگر اتفاق داشته باشند و مسائلى كه ميان آنها شكاف مى‏ اندازد و اختلاف ايجاد مى ‏كند به وجود نيايد.

 

عامل امر به معروف و نهى از منكر عاملى است كه در هر حال هر مقدار هم پيشگيرى بشود بالاخره ممكن است افراد به فساد گرايش پيدا كنند يا جامعه از مسير عدالت منحرف شود. همچنين ممكن است تفرق و تشتت به عللى در جامعه اسلامى رخ بدهد. پس يك جريانى لازم است كه بيايد اصلاح كند. اگر اخلاق فاسد شد، امر به معروف و نهى از منكر بشتابد براى اصلاح اخلاق. عدالت و مساوات از بين رفت، امر به معروف و نهى از منكر بشتابد براى اصلاح مفاسدى كه از اين راه پيدا شده. تفرق و تشتت پيدا شد، باز امر به معروف و نهى از منكر بشتابد و به جاى تفرق از نو وحدت را ايجاد كند.

 

◀️ ‏اتفاقا آيه‏ اى كه مى‏ فرمايد: وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ امَّةٌ يَدْعونَ الَى الْخَيْرِ وَ يَأْمُرونَ بِالْمَعْروفِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ در ميان دو آيه قرار گرفته است، يكى آيه‏ وَ اعْتَصِموا بِحَبْلِ اللَّهِ جَميعاً و يكى آيه‏ وَ لا تَكونوا كَالَّذينَ تَفَرَّقوا كه هر دو آيه مربوط به اتحاد و اتفاق و نقطه مقابلش تفرق و تشتت است. قرآن در وسط دو آيه‏ اى كه هر دو مربوط به اتحاد و اتفاق و نقطه مقابلشان تفرق و تشتت است يك آيه امر به معروف و نهى از منكر گنجانده است: وَ لْتَكُنْ مِنْكُمْ امَّةٌ يَدْعونَ الَى الْخَيْرِ. گويى قرآن اينجا خير را در درجه اول همان وحدت و اتفاق و اتحاد مى‏ داند. امر به معروف بكنند. مصداق مهم و منظور از «معروف» در اينجا همان وحدت و اتفاق است. نهى از منكر بكنند و از زشتى [باز بدارند.] «زشتى» در اينجا همان تفرق و تشتت است. ▶️

 

‏پس ببينيد اين عواملى كه قرآن مجيد ذكر می كند (با توضيحى كه سنت به ما مى‏ دهد) چه عوامل اساسى است! ◀️ و اساسا قرآن تاريخ را اين طور تفسير مى‏ كند:

‏هيچ ملتى فانى نشد مگر به علت ظلم و بى‏ عدالتى يا به علت فساد اخلاق يا به علت ترك امر به معروف و نهى از منكر يا به علت تفرق و تشتت.▶️ حال چه رابطه‏ اى ميان اينها هست، كدام يك علت است كدام يك معلول؟ آيا ترك امر به معروف و نهى از منكر منجر مى‏شود به بى‏ عدالتى، به فساد اخلاق، به تفرق و تشتت؟ آيا بى‏ عدالتى منجر مى‏شود به فساد اخلاق؟ آيا فساد اخلاق منجر مى‏ شود به بى عدالتى؟ آيا تفرق و تشتت علت است اينها معلولند؟ آيا اينها علتند آن معلول است؟ كدام علت است كدام معلول؟ خودش داستان ديگرى است ولى بالاخره اينها هستند عوامل فانى ‏كننده و مضمحل كننده ‏اى كه قرآن با درسى كه از تاريخها به ما مى ‏دهد به ما مى‏ آموزد.

‏ قبلا عرض كرديم كه درسهايى كه تاريخ مى‏ دهد نوعى از آن، درسى است كه يك فرد از مدلها و نمونه‏ هاى عالى تاريخى مى‏ گيرد يا از نمونه‏ هاى بد تاريخى مى‏ گيرد، ادبى است از نوع ادبى كه لقمان آموخت (به لقمان گفتند ادب از كه آموختى؟ گفت از بى‏ ادبان). ولى نوع ديگر، درسى است كه امتها به عنوان يك امت از امتهاى گذشته بايد بگيرند، آنها را آينه خودشان قرار بدهند، سرنوشت خودشان را در سرگذشت آنها ببينند: چرا خداى متعال فلان قوم را به هلاكت رساند؟ خدا كه دشمن كسى نيست. خدا سننى دارد: انَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّى يُغَيِّروا ما بِانْفُسِهِم‏. ببينند علتش چه بود؟ آيا ظلمشان زياد بود؟ آيا تفرق و تشتت داشتند؟ آيا ترك امر به معروف و نهى از منكر كردند؟ آيا فساد اخلاق داشتند؟

 

⬛ سياست بنى اميه: حفظ ظاهر و از بين بردن محتواى اسلام‏

 

آنچه كه بنى اميه در صدر اسلام به وجود آوردند [اين بود كه‏] در عين حفظ شعائر اسلامى و ظواهر اسلامى [محتواى اسلام را از بين برده بودند.] در زمان آنها بانگ اذان از زمان پيغمبر بلندتر بود يعنى بالاى مأذنه‏ ها بيشتر اذان مى‏ گفتند، مسجد و مناره و مأذنه از زمان پيغمبر بيشتر بود. جمعيتى كه در حج شركت مى ‏كردند، انبوه جمعيت در زمان بنى اميه از زمان پيغمبر بيشتر بود. صفهاى نماز جماعت در زمان آنها از صفوف جماعت در زمان پيغمبر درازتر و طولانى‏ تر بود. ظاهر ماه رمضان در زمان آنها از زمان پيغمبر محفوظتر بود. ظواهر كاملًا محفوظ بود، اما آن روحها، آن معناها، آن حقيقتها، آن خلوصها، آن توحيدها، آن عدالتها، آن امر به معروف و نهى از منكرها، آن صفاى اخلاق‏ها، از آنها ديگر خبرى نبود. على فرمود: لُبِسَ الْاسْلامُ‏ لُبْسَ الْفَرْوِ مَقْلوباً جامه اسلام را مى‏ پوشند (و از تن بيرون نمى‏ كنند) ولى مانند پوستينى كه آن را وارونه پوشيده باشند. پوستين خصلتش گرمى و زيبايى آن است ولى اين در صورتى است كه آن را درست بپوشند، اگر وارونه بپوشند و پشمها بيرون باشد اولا سرد است و ثانيا يك شى‏ء موحش است كه هر كس مى‏ بيند خيال مى‏ كند يك خرس راه مى‏ رود.

 

در تعبير ديگرى كه راجع به بنى اميه دارد، مى ‏فرمايد: يُكْفَأُ فيهِ الْاسْلامُ كَما يُكْفَأُ الْاناءُ بِما فيهِ‏. تعبيرْ خيلى عالى است. اين ظرف پر از آب را كج مى‏ كنند، آبهايش كه محتواى ظرف است مى‏ ريزد، ظرف خالى باقى مى ‏ماند. هر كس كه ظرف را نگاه مى‏ كند مى ‏بيند خيلى خوب است ولى نمى‏ داند ظرف كه ارزشى ندارد، ظرف براى محتواست. محتوا را از ظرف مى‏ گيرند و ظرفِ تنها را براى مردم باقى مى‏ گذارند.

آنها چه كردند؟ امام حسين وقتى كه مظالم و مفاسد بنى اميه را شرح مى‏ دهد همه اين نكات در كلام او منعكس است: ايها الناس ظلم اينها را ببينيد، تبعيضهاى اينها را ببينيد، استيثارهاى اينها را ببينيد. ايها الناس اينها مردم را به دو دسته قسمت كردند: مردمى برخوردار و خورنده، و مردمى مظلوم و مستضعف. ايها الناس ببينيد فساد اخلاق را به كجا رسانده‏ اند! كار فساد اخلاق به جايى رسيده كه قهرمان فساد اخلاق، آن كه از او فاسدالاخلاق‏ تر نيست در رأس جامعه اسلامى قرار گرفته است.

علناً شراب مى‏ خورد، علناً سگ‏بازى مى‏ كند، علناً قمار مى‏ كند، علناً زنا مى‏ كند، با محارم خودش زنا مى‏ كند.

 

⬛ قيام مردم مدينه بعد از شهادت امام حسين عليه السلام‏

 

ولى در آن زمان هنوز مردم درك نمى ‏كردند، روابط و ارتباطات اين قدر زياد نبود، [مى‏ گفتند] يزيد هم يك آدمى است كه آمده خليفه شده است. و لهذا بعد از شهادت امام حسين، همين امام حسينى كه از مدينه بيرون آمد و از اهل مدينه كسى او را يارى نكرد مدينه تكان مى‏ خورد: چرا حسين، فرزند پيغمبر، شهيد شد؟ آن وقت به‏ ياد حسين و فضيلتهاى حسين مى‏ افتند، غصه‏ ها پديد مى‏ آيد و مردم فوق ‏العاده ناراحت مى‏ شوند. يك هيئت هفت هشت نفرى را از مدينه به شام مى‏ فرستند براى اين كه تحقيق كنند و ببينند علت قضيه چه بوده. آنها وقتى كه به آنجا مى ‏روند تازه مى‏ فهمند كه چرا امام حسين اين جور قيام كرد و به هيچ وجه حاضر نبود صرف نظر كند. بعد از آنكه مدتى ماندند و اوضاع را از نزديك ديدند برگشتند. مردم از اينها پرسيدند آنجا چه ديديد؟ گفتند ما فقط يك جمله مى‏ گوييم، از همين يك جمله حرفمان را بفهميد. ما در مدتى كه در شام بوديم هميشه انتظار اين را داشتيم كه از آسمان سنگ به سر ما ببارد. جناب عبد اللَّه بن حنظله غسيل الملائكه گفت ايها الناس من از نزد كسى مى ‏آيم كه شراب را فراوان مى ‏آشامد، سرو كارش جز با موسيقى و هرزگى با چيز ديگرى نيست، از زناى با مادر هم احتراز ندارد. سگ‏بازى، يوزبازى، هر فسقى كه بگوييد، علناً انجام مى‏ دهد. گفت من هستم و هفت پسرم، من كه قيام مى‏ كنم، شما خودتان مى‏ دانيد، مى‏ خواهيد قيام بكنيد يا نكنيد، كه اهل مدينه بعد قيام كردند و قيام آنها به آن قتل عام مردم مدينه منجر شد. مردم مدينه كه قتل عام شدند، به خاطر قيام براى حسين بن على بود. اين مردم زمانى كه هنوز قضايا را درك نكرده بودند با خود امام حسين حركت نكردند ولى بعد فهميدند قضيه از چه قرار است يعنى آن‏وقت فهميدند كه امام حسين عمق قضايا را مى‏ ديد و اينها خبردار نبودند.

 

روز حرّه كه مدينه در محاصره قرار گرفت و بيرون مدينه خيمه زدند همين عبد اللَّه بن حنظله غسيل الملائكه‏ پيشقدم شد. به پسرانش گفت: فرزندانم، عزيزانم، امروز روز شهادت است، امروز روز فداكارى در راه اسلام است. من مى‏ دانم كه من شهيد مى‏ شوم شما هم شهيد مى‏ شويد. من از شما فقط يك تقاضا دارم، دلم مى‏ خواهد من زنده باشم يك يكِ شما برويد شهيد بشويد و من مرگ جوانان خودم را به چشم خودم ببينم و بعد خودم شهيد بشوم. پسرانش گفتند: سمعاً و طاعةً ما اطاعت مى‏ كنيم، و همين كار را كردند.

علاوه بر ظلم و فساد اخلاق و تفرق و تشتت، امر به معروف و نهى از منكر بكلى متروك شده بود كه امام حسين در كلمات خودش مكرر اشاره مى‏ كند: «أَ لا تَرَوْنَ انَّ الْحَقَّ لا يُعْمَلُ بِهِ وَ الْباطِلَ لا يُتَناهى عَنْهُ‏» نمى‏ بينيد چگونه به حق عمل نمى‏ شود و مردم از باطل بازداشته نمى ‏شوند (يا چگونه هيچ كسى نهى از منكر نمى ‏كند، نهى از منكر از ميان مردم رفته است؟!) مردم دنيا بدانند كه‏ ما خَرَجْتُ اشِراً وَ لا بَطِراً وَ لا مُفْسِداً وَ لا ظالِماً، انَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْاصْلاحِ فى امَّةِ جَدّى، اريدُ انْ آمُرَ بِالْمَعْروفِ وَ أَنْهى عَنِ الْمُنْكَرِ مردم دنيا بدانند كه حسين، حرصْ او را وادار به قيام نكرده است، دنبال دنيا و مقام نيست، حسين يك مفسد و اخلالگر نيست، حسين يك ستمگر نيست، حسين يك مصلح است، مى‏ خواهد در امت جدش اصلاح به عمل بياورد.

حسين احساس مى‏ كند كه چه شكافها و چه مفاسدى در امت اسلام واقع شده. براى اين كه اين شكافها را پر كند و اين مفاسد را از بين ببرد و اصلاحاتى در امت جدش به عمل بياورد قيام كرده است. ماهيت قيام حسينى را [اعلام مى‏ كند.] اريدُ انْ آمُرَ بِالْمَعْروفِ وَ أَنْهى عَنِ الْمُنْكَرِ. امر به معروف و نهى از منكر ترك شده، من مى‏ خواهم امر به معروف و نهى از منكر كنم. من مى‏ خواهم صداى اسلام را با مظلوميت خودم، با شهادت خودم به دنيا برسانم. من مى‏ خواهم پيام خودم را با خون خودم بنويسم، و با خون خودش پيام خودش را نوشت. اگر اين جمله‏ ها توأم با اين خون ريختن‏ها در راه خدا نبود آيا تاريخ آنها را تا امروز به اين دقت ضبط كرده بود؟ ابداً. ابا عبد اللَّه كارى كرد كه هر لحظه عمرش از نظر تاريخ ارزش پيدا كرد. بديهى است كه از نظر خودش‏ ارزشى داشت؛ اما از نظر تاريخ و از نظر جامعه انسانى هر ساعتش، هر لحظه‏ اش، هر شبش، هر روزش درسى شد براى آيندگان. جنگيدنش درس بود، آرام گرفتنش درس بود، عبادتش درس بود، قرآن خواندنش درس بود، صبرش درس بود، رضايش درس بود، توكلش درس بود، اعتمادش به خدا درس بود، حتى‏ براى دشمن.

همان عصر عاشورا اولين اثر آن يعنى اولين انقلاب روحى كه دشمن را متوجه اين جهت كرد به وسيله يك زن صورت گرفت. زنى از زنان قبيله بَكر بن وائل در ميان جمعيت، عصر روز عاشورا به گروه اسرا پيوست. چوبى را برداشته بود و فرياد مى‏ كشيد: يا آلَ بَكْرِ بْنِ وائِل! أ تُسْلَبُ بَناتُ رَسولِ اللَّهِ … دارند لباس از تن فرزندان پيغمبر مى‏ كَنند و شما آرام گرفته‏ ايد؟! بعد قضيه به كوفه و خطبه زينب سلام اللَّه عليها كه رسيد، ديگر جوشش از درون شروع شد، بعد منجر به توّابين شد و منجر به صدها نهضت كه هنوز هم نهضت حسينى يك نهضت بسيار زنده و آموزنده و الهام دهنده براى دنياى اسلام است.

امام حسين در روز عاشورا نماز خواند چه نمازى! به قول آن مرد مستشرق، نمازى خواند سوزان. هيچ كس در عمرش نماز سوزان نخوانده است. حسين بن على يك نماز سوزان در كربلا خواند. بيشترين اصحاب ظاهراً قبل از ظهر شهيد شده بودند. كمترين آنها و اهل بيت و خود ابا عبد اللَّه عصر عاشورا جنگيدند و لهذا ظهر عاشورا موفق به نماز خواندن شدند. اول زوال كه مى‏ شود، يكى از اصحاب [به نام ابو ثمامه صائدى‏] كه وقت‏ شناس است و قدر نماز را خوب مى‏ داند مى‏ گويد: يا ابا عبد اللَّه! وقت نماز است، آرزو داريم آخرين نمازمان را با شما به جماعت بخوانيم. نماز، آن نماز بود كه تير مثل باران مى‏ آمد ولى حسين و اصحابش غرق در حالت خودشان بودند: اللَّهُ اكْبَرُ، بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ، الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمينَ …

 

 

 

آدرس کوتاه این مقاله: http://noorekoran.ir/qvBT8

Leave A Reply

Your email address will not be published.