معنی خوف از خدا

0

معنی خوف از خدا

 

آیت‌الله شهید مطهری

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحيم

 

 

انَّ الَّذینَ یخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیبِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ اجْرٌ کبیرٌ. وَ اسِرّوا قَوْلَکمْ أوِاجْهَروا بِهِ إنَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدورِ. ألایعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَ هُوَ اللَّطیفُ الْخَبیرُ. [ ملک/ ۱۲- ۱۵. ].

 

 

آنها که به خدا ایمان آوردند و قهراً به عدل الهی ایمان آوردند، به حساب و کتاب ایمان آوردند، که لازمه ایمان به ذات الهی، ایمان به عدل الهی و ایمان به حساب و کتاب الهی است و لازمه همه اینها خشیت و خوف پروردگار است؛ لازمه چنین ایمانی خوف پروردگار است.

 

🎇 معنی خوف خدا

 

عرض کرده‌ایم که معنی خوف پروردگار یکی هیبت پروردگار یعنی درک عظمت پروردگار است. یک معنی دیگر خوف پروردگار، خوف از عدالت پروردگار است.

 

این مسئله‌ خیلی اوقات مطرح می‌شود که خوف خدا یعنی چه؟ مگر خدا یک شی‏ء مخوف است که باید از او ترسید؟ خدا را که می‌گویند یک شی‏ء محبوب است ◀️ و نه تنها یک شی‏ء محبوب است که این تعبیر کوتاه و قاصر است، او یگانه ذاتی است که شایسته محبوبیت است. ▶️ مگر خود قرآن نمی‌فرماید که «بگو به این مردم اگر فرزندانتان، همسرانتان، پدرانتان، برادرانتان، فامیلتان، خانه و مسکنتان، کسب و کارتان، اینها برایتان عزیزتر و محبوب‏تر از خدا و پیامبر باشد، پس بروید کنار»؟خدا برای انسان از هر محبوبی باید محبوب‏تر باشد. پس این چگونه است؟ آیا خدا یک ذات جمیل دوست‏ داشتنی است یا یک ذات قهّار جبّار ترسیدنی؟ کدام یک از ایندو؟ هم از خدا خائف بودن و هم محبّ او بودن و به او امیدوار بودن چگونه است؟!!

 

◀️ گفته‌ایم که آنچه به ذات الهی مربوط می‌شود محبوبیت است و آنچه به انسان مربوط می‌شود منشأ خوف و خشیت است. ▶️ از خدا ترسیدن به این معنی که العیاذ بالله خدا یک ذات گزافکاری باشد آن‏طور که انسان از یک آدم جبّار دیکتاتور می‏ترسد که چشمش به آدم بیفتد، یک بهانه بیهوده بگیرد، بعد دستور کتک زدن یا اعدام کردن بدهد، چنین چیزی محال است. از خدا ترسیدن یعنی از عدل الهی ترسیدن؛ از عدالتش، از همین صفت کمالش باید ترسید.

 

مگر عدل ترسیدنی است؟ از عدل هم باید ترسید؟ نه، هر آدم نیکوکاری عاشق عدل است، آدم بدکار از عدالت می‏ترسد.

 

پس ترسیدن از عدالت به معنی ترسیدن از عمل خود است. اگر ما از عدالت الهی می‏ترسیم، یعنی نگران این هستیم که خلافی مرتکب بشویم که در آن صورت عدل الهی ما را اخذ خواهد کرد (یا مَنْ لا یخافُ الّا عَدْلُهُ وَ لا یرْجی‏ الّا فَضْلُهُ). پس تبشیر و انذار انبیاء که همه تبشیر و انذارها بر اساس عدل الهی و بر اساس فضل الهی است، برای اهل ایمان ایجاد خشیت می‌کند، به همین دو معنایی که عرض کردم.

 

«انَّ الَّذینَ یخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیبِ» آنان که پروردگار خود را به غیب و در غیب خشیت دارند. مقصود این است که خشیت پروردگار خودشان را دارند. کلمه‏ «بِالْغَیبِ» اینجا چه محلی از اعراب دارد؟

 

کلمه‏ «بِالْغَیبِ» ممکن است صفت‏ «ربّ» باشد؛ یعنی آنان که پروردگارشان را خشیت دارند، آن پروردگاری که غیب است و در غیب است، یعنی پروردگاری که محسوس نیست، با چشم سر نمی‌شود او را دید ولی با چشم دل و عقل می‌شود او را شناخت و به او ایمان آورد. بعضی از مفسرین کلمه‏ «بِالْغَیبِ» را جانشین یک مفعول مطلق دانسته‏ اند، یعنی این‏طور می‌شود: «انَّ الَّذینَ یخْشَوْنَ رَبَّهُمْ خَشْیةً بِالْغَیبِ» آنان که از پروردگار خودشان می‏ترسند، ترسیدنی که این ترسیدن در غیب است، یعنی در حالی که خدا را در جلوی چشمشان نمی‌بینند و خداوند محسوس نیست مع‏ذلک از خدای خود می‏ترسند.

 

درواقع‏ «انَّ الَّذینَ یخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیبِ» متضمن دو جمله است: آنان که به خدا- که خدا در غیب است- [ایمان دارند،[ ایمان به غیب دارند (ا لَّذینَ یؤْمِنونَ بِالْغَیبِ) و چون ایمان به غیب دارند خشیت از خدای غیب هم دارند.

 

کسی از مغفرت خدا بی‌نیاز نیست‏.

 

«لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَ اجْرٌ کبیرٌ» برای اینها دو چیز است، دو امر مثبت و منفی است: یکی مغفرت و آمرزش. انسان هر چه باشد، در هر مقامی باشد، در آن مقام باز دچار نوعی لغزش و کدورت می‌شود که نیاز به پاک کردن و تنزیه دارد. احدی نیست که از مغفرت خدا بی‌نیاز باشد، حتی پیغمبر. در ذیل آیه سوره انعام که می‌فرماید: «مَنْ یصْرَفْ عَنْهُ یوْمَئِذٍ فَقَدْ رَحِمَهُ»[ انعام/ ۱۶.] که خلاصه‌اش این است: هر کسی به هر مقامی که می‌رسد در نهایت امر به فضل الهی است، پیغمبر فرمود: و حتی خود من؛ یعنی در میان هیچ کس از خدا طلبکار نمی‌شود اگر پای مناقشه در حساب و نِقاش در حساب در میان باشد. اگر پای عدالت بخواهد در میان باشد، مسئله‌ تنها مسئله‌ حسابکشی است: خدایا تو یکی من یکی، می‌خواهم ببینم تو از من طلبکاری یا من از تو؟ چون انسان هر چه دارد از خدا دارد، اگر بگوید تمام عبادتهای من شکر یکی از نعمتهای خداست، همان هم [انجام‏ ] نشده تا چه رسد به باقی دیگر. این است که هر مؤمنی در درجه اوّل نیاز به مغفرت و آمرزش دارد، پاک کردن آلودگیهای او، صرف‏نظر کردن از لغزشها، خطاها، گناهان و تیرگیها، که این جنبه منفی قضیه است؛ و بعد هم اجر کبیر و مزد بسیار زیاد.

 

خواب جوان قمی‏

حدود یک هفته پیش در قم یکی از دوستان ما که از اهل علم است گفت: یک جریان خیلی عجیبی رخ داده و آن جریان این است که یک جوان قمی گفته است: من مرحوم حاج میرزا علی محدّث‏ زاده (پسر مرحوم آقای حاج شیخ عباس قمی) را که چند ماه پیش فوت کرد همین چند روز پیش به خواب دیدم (و من با این مرد آشنا بودم، بسیار بسیار مرد صالح و صادق و باایمانی بود که خودم از او داستانها دارم، یعنی واقعاً چیزی از روح پدرش مرحوم حاج شیخ عباس در این مرد بود و او یک عجایبی داشت در روابطش با پدرش بعد از مردن و راهنماییهایی که این پدر او را بعد از مردن می‌کرد که داستانها برای خود من نقل کرد). در خواب متوجه شدم که فوت کرده. از او پرسیدم که وضعت چگونه است، حالت چطور است؟ گفت: الحمد للَّه‏ خوب است. ولی جمله‌ای گفت که: امان از نِقاش در حساب.

این شخص بازاری بوده و معنای این کلمه را نفهمیده بود. یک وقت هست انسان معنی یک کلمه را قبلًا می‌داند. او اصلًا معنای این جمله را که در خواب به او گفته بودند نفهمیده بود، بعد در بیداری آمده بود پرسیده بود که نِقاش در حساب یعنی چه؟ یعنی حساب را دقیق رسیدن. یک حسابهایی را دقیق به انسان می‌رسند که آدم خودش توجه ندارد و با خودش خیال می‌کند که یک انبار عمل صالح فرستاده‏ ایم و دیگر کار ما درست است. نمی‌داند وقتی که تفتیش بشود و نِقاش بشود همه اینها مثل کالایی است که این کالا را مثلًا بید یا سِن زده باشد.

 

عده‏ ای از اطرافیان مرحوم آقای بروجردی (رضوان الله علیه) که در مرض فوتشان حضور داشتند؛ گفتند ایشان یک حالت غمناکی به خود گرفته بود و بعد گفت: رفتیم و عملی انجام ندادیم، رفتیم و دست خالی رفتیم. یکی از اصحاب گفته بود: آقا شما این حرف را می‏زنید؟! شما دیگر چرا؟! شما الحمدللَّه کسی هستید که حوزه علمیه را احیا کردید، شما چقدر مسجد ساختید، چقدر مدرسه ساختید، چنین کردید، چنان کردید. ایشان حرفی نزد جز یک جمله‌ای که در حدیث است، فرمود: «خَلِّصِ الْعَمَلَ فَانَّ النّاقِدَ بَصیرٌ بَصیرٌ» عمل را خالص کن که نقد کن، آن نِقاش، آن مُناقش بسیار دقیق و بیناست. و چه اشتباه بزرگی است که انسان چنین توهمی در خیالش پیدا بشود و بگوید: من از مغفرت خدای متعال بی‌نیازم، ما که کار بدی نکردیم که بخواهد ما را بیامرزد، حالا طلبهایمان را می‌خواهیم از او وصول کنیم. این احمقانه‏ ترین حرفی است که یک بنده در مسائل الهی و در رابطه‌اش با پروردگار بگوید.

 

فرمود: برای اینها مغفرت است: «مَغْفِرَةٌ» مغفرتی، نوعی مغفرت، شستشویی، پاک کردنی که خدا دیگر به لطف خودش اثری باقی نمی‌گذارد.

 

وَ اسِرّوا قَوْلَکمْ اوِاجْهَروا بِهِ انَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدورِ. اینکه‏ «لِیبْلُوَکمْ ایکمْ احْسَنُ عَمَلًا» (از نظر حُسن عمل مورد آزمایش قرار می‌گیرید) یکی از لوازمش این معرفت است که انسان علم داشته باشد که از ذات پروردگار هیچ چیزی، هیچ ذرّه‏ ای، هیچ حرکتی، هیچ جنبشی، در ظاهر و باطن، در هر جا، در حوزه وجود انسان، در خارج از حوزه وجود انسان مخفی نمی‌ماند.

 

سرّ و آشکار برای خدا یکسان است‏

«وَ اسِرّوا قَوْلَکمْ اوِ اجْهَروا بِهِ» سخن خودتان را سرّی بکنید یا علنی، [برای خدا یکسان است.] این سرّ و علن برای بشرها متفاوت است؛ اگر حرفی را به صورت سرّی به شما بگویند قهراً از دیگران مخفی می‌ماند، و اگر علنی بگویند بر همه آشکار می‌شود. این یک امری است که نسبت به انسانها متفاوت است. نسبت به ذات حق، دور و نزدیک، سرّ و علن، جهر و اخفات، ظاهر و باطن علی السویه است.

 

«وَ اسِرّوا قَوْلَکمْ اوِ اجْهَروا بِهِ» پنهان کنید سخن خود را یا آشکار کنید (یعنی از نظر ذات حق هیچ فرق نمی‌کند) «انَّهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدورِ» او آگاه است بدانچه که در جوفها و سینه ‏هاست، او از آن باطنِ باطن آگاه است، سرّ و جهرتأثیری در این جهت ندارد.

 

بعد برای این که چرا ذات پروردگار، عالم است، یک استدلالی می‌کند که این استدلال خودْ ، برهان است. ممکن است کسی بگوید: به چه مناطی خدا به سرّ و جهر و به ظاهر و باطن و خلاصه به همه چیز علم دارد؟ می‌فرماید: مناطش خلقت است.

 

او چون خالق است عالم است؛ چون خدا که خالق است، غیر از آن است که انسان صانع چیزی است. انسان که صانع چیزی است، یعنی در میان اشیاءِ خلق‏ شده یک رابطه مکانیکی برقرار می‌کند، قطعاتی از آهن، قطعاتی از فلز دیگری، قطعاتی از سیم یا لاستیک را با یکدیگر به شکلهای مخصوصی پیوند می‌دهد، از نیروهای موجود در طبیعت استفاده می‌کند، اسمش را می‌گذارد صنعت. ولی خالق، آن کسی است که اصلًا به وجود آورنده اشیاء است؛ وجود اشیاء به اراده اوست، به اراده او حادث‏ اند و به اراده او باقی‏ اند، و او ذاتش بر فعل خودش احاطه دارد. ◀️ اصلًا عالَم شأنی ندارد جز اینکه فعل خداوند است، و هر فاعلی بر فعل خودش از آن جهت که آن فعل، فعل خودش است محیط است. «الایعْلَمُ مَنْ خَلَقَ» آیا آن کس که آفریننده است به آفرینش خودش عالم نیست؟ ▶️ یعنی همین‏قدر که تصور کنید، [برای تصدیق‏ ] مطلب کافی است. آن که آفریننده است، محیط به آفریده‌های خودش است، پس عالِم به آفریده‌های خودش است.

 

فلاسفه هم این حرف را همیشه می‏زنند و علم پروردگار به اشیاء را تقریباً به همین مناط بیان می‌کنند که ذات پروردگار به ذات خود علم دارد (به دلایلی که در جای خودش ثابت شده است) و ذاتی که به ذات خود علم دارد، به هر آفریده خود علم دارد و بلکه آن آفریده‌اش درعین اینکه معلوم اوست علم او هم هست.

 

می‌فرماید: «الایعْلَمُ مَنْ خَلَقَ» آیا آن کس که آفریده است عالم نیست؟ این جمله را چند جور می‌شود معنی کرد که همه به یکدیگر نزدیک است. یکی اینکه‏ «مَنْ خَلَقَ» فاعل‏ «یعْلَمُ» باشد: «الایعْلَمُ مَنْ خَلَقَ» آیا آن ذاتی که آفریننده است نمی‌داند؟ آنوقت مفعول محذوف است، یعنی آیا نمی‌داند، آگاه نیست از وضع مخلوق خودش؟ یعنی واضح است که آگاه است. دیگر اینکه‏ «مَنْ خَلَقَ» مفعول‏ «یعْلَمُ» باشد و ضمیر «یعْلَمُ» به خدا برگردد: «الایعْلَمُ اللهُ مَنْ خَلَقَ» آیا خدا نمی‌داند کسانی را که آفریده است؟ یعنی آیا خدا به این کسان آگاه نیست؟ که لازمه آگاهی به این کسان آگاهی به افعال آنهاست. اگرچه بعضی از مفسرین حتی‏ المیزان‏ این طور معنی کرده‌اند امّا آن معنی اوّل بهتر است. تفسیر فخر رازی هم دیدم معنی اوّل را ترجیح می‌دهد.

 

کلمه‏ «الا» کلمه‌ای است که در زبان عرب به دو معنی به کار برده می‌شود: یکی اینکه مجموعاً «الا» یک کلمه است که به معنی تنبیه است، یعنی آگاه باش. «الا» یعنی هان! (دیگر بیش از این نیست). «الا یعْلَمُ مَنْ خَلَقَ» هان! ذات حق که خالق است می‌داند و به مخلوقات آگاه است.

 

دیگر اینکه این کلمه گاهی مرکب از دو کلمه به کار برده می‌شود: همزه که به معنای حرف استفهام است و «لا» که حرف نفی است. آنوقت‏ «الا» می‌شود آیا نه؟ به آن معنی اول می‌شود: هان، به معنی دوم می‌شود: آیا نه؟ از همه اینها یک نتیجه درمی‌آید و آن نتیجه این است که خالق، عالم و آگاه به مخلوقات است؛ به دلیل اینکه خالق است آگاه است.

 

🎇 معنی «لطیف»

 

«وَ هُوَ اللَّطیفُ الْخَبیرُ» و اوست لطیف [آگاه] کلمه «لطیف» در قرآن مکرّر استعمال شده است و در موارد مختلف معانی مختلف دارد، ولی ریشه همه معانی یک چیز است. به طورکلی لطافت یک چیز عبارت است از نوعی صفت در شی‏ء که حس ظاهر به طور آشکار آن را درک نمی‌کند، یک دقت و ذوق و بینشی می‌خواهد که انسان بتواند آن را درک کند. مثلا می‌گوییم لطافتی که در شعر حافظ هست یک امر محسوس نیست، یعنی یک کلمه در این شعر نیست که اسم این کلمه لطافت این شعر باشد؛ یک صفت است، اما یک صفت خیلی دقیق و ظریف که یک حس و یک ذوق خیلی عالی آن را درک می‌کند.

 

در حدیث راجع به قرآن می‌فرماید: «الْقُرْ انُ عِباراتٌ وَ اشاراتٌ وَ لَطائِفُ وَ حَقائِقُ» قرآن چهار چیزِ در طول یکدیگر است: عبارات، یعنی همین الفاظ. الفاظ قرآن را همه مردم می‏ شنوند. معانی ظاهری این الفاظ یعنی ترجمه تحت‏ اللفظی آنها را هم هر کسی می‌تواند درک کند، امّا قرآن گذشته از آن ترجمه تحت‏ اللفظی کلمات، یک اشاراتی دارد که انسان باید فکرش دقیقتر باشد تا اشارات قرآنی را درک کند، و این ماورای عبارات است. از اشارات، دقیقتر چیزهایی است که به تعبیر حدیث لطایف است. لطایف حتی از اشارات هم دقیقتر است، یعنی ذهن باید خیلی دقیق و صاف باشد و بلکه باید پاک و نورانی باشد که آن لطایف را از قرآن درک کند. آنگاه در پشت لطایف حقایق است. پس مقصود از لطافت چنین چیزی است. لطیف یک معنایش این است: آن که دقایق امور را درک می‌کند؛ یعنی خدا نه فقط ظواهر امور را درک می‌کند، آن دقایق را هم درک می‌کند.

ولی در یکی از اخبار و احادیث ما که در اصول کافی‏ آمده است- و البته سابق دیده‌ام، حدیث خیلی خوبی است، فی‏ الجمله از معنایش در ذهنم هست و اتفاقاً در تفسیر فخررازی‏ که امروز نگاه می‌کردم دیدم این معنا را فخررازی هم ذکر کرده است- امام علیه السلام می‌فرماید: لطیف یعنی آن که خالق اشیائی است که آن اشیاء آنقدر دقیق‏ اند که به چشم نمی‌آیند، یعنی خدا خالق این اشیائی است که شما می‌بینید و هزاران اشیاء دیگر که بشر نمی‌تواند وجود آنها را حس کند؛ آنها را آفریده و به آنها هم آگاه است. پس معنی لطیف یعنی خالق اشیاء خیلی کوچک و خیلی ریز و اموری که به واسطه خردی- و لطافتی از نظر خردی- به چشم نمی‌آیند.

 

یادم هست که در کتاب‏ خدا در طبیعت‏ نوشته فلاماریون (کتاب خوبی است) که مرحوم شازده خسروانی ترجمه کرده و مرحوم خالصی ‏زاده به این کتاب پاورقیهایی نوشته است، در یک جا که مؤلّف برای اثبات صانع به همین اشیاء ریز و ذره‌بینی و سلول و این‏جور چیزها استدلال می‌کند، خالصی‏ زاده همین حدیث را آورده است. این حدیث صراحت دارد. حتی آن‏طور که في ‏الجمله یادم هست امام می‌فرماید: خداوند حیوانات کوچکی آفریده است؛ لطیف است یعنی خالق موجودات لطیف و حتی جاندارهای لطیفی است که آن جاندارها به چشم نمی‌آیند.

 

آنگاه معنی آیه چنین می‌شود: «الایعْلَمُ مَنْ خَلَقَ» آیا آن که آفریده است نمی‌داند؟ (چون مردم فکرشان راجع به همین کارهایی است که خودشان می‌کنند، حرفی می‏زنند آرام بگویند، بلند بگویند و…) «وَ هُوَ اللَّطیفُ» او خالق بسیاری اشیاء است که شما از وجود آنها به واسطه لطافتشان آگاه نیستید، و خبیر است به همان اشیائی که به لطف خودش و به لطافت خودش آنها را خلق کرده است؛ یعنی این مقدار مخلوقاتی که شما سراغ دارید، گذشته از اینکه آنها را می‌داند، آنقدر مخلوقاتی دارد که شما از وجود آنها هم آگاه نیستید و او به آن مخلوقات هم آگاه است.

 

الحمد لله رب العالمين

 

کتاب آشنایی با قرآن، آیت الله شهید مرتضی مطهری، جلد هشتم ، صفحه ١٨۵

 

آدرس کوتاه این مقاله: http://noorekoran.ir/AIaDM

Leave A Reply

Your email address will not be published.