ملاک در خير و شر

0

ملاک در خير و شر 

 

آیت‌الله شهید مطهری

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحيم

 

فَأَمَّا الْإِنْسَانُ إِذَا مَا ابْتَلَاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّيٓ أَكْرَمَنِ ( فجر – ١٥)

 

اما انسان، هنگامی كه پروردگارش او را بیازماید و او را مورد اكرام قرار دهد و نعمتش بخشد، می‌گوید: پروردگارم [چون شایسته و سزاوار بودم‌] مرا گرامی داشت،

 

وَأَمَّآ إِذَا مَا ابْتَلَاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّيٓ أَهَانَنِ ( فجر – ١٦)

 

ولی چون او را بیازماید، و در این آزمایش رزق را بر او تنگ گیرد گوید: پروردگارم مرا خوار و زبون كرد.

 

 

 

فَأمَّا الاْنْسانُ إذا مَا ابْتَلیهُ رَبُّهُ فَأکرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَیقولُ رَبّی أکرَمَنِ. وَ أمّا إذا مَا ابْتَلیهُ فَقَدَرَ عَلَیهِ رِزْقَهُ فَیقولُ رَبّی أهانَنِ. کلّا بَلْ لاتُکرِمونَ الْیتیمَ. وَ لاتَحاضّونَ عَلی طَعامِ الْمِسْکینِ. وَ تَأْکلونَ التُّراثَ أکلاً لَمّآ. وَ تُحِبّونَ الْمالَ حُبّآ جَمّآ« سوره مبارکه فجر ».

 

آیات سوره مبارکه فجر است. دو فراز از این سوره را در جلسه قبل تفسیر کردیم. فراز اول پنج آیه کوتاه بود که سوگند بود و فراز دوم در باره آن عذابی بود که خدای متعال به قوم عاد و به فرعون و فرعونیان مسلط کرد و عاقبت سوء کفران نعمت آنها.از اینجا (فَأمَّا الاْنْسانُ…) شروع می‌کند به بیان یک اصل کلی که آنچه قبلا راجع به عاقبت قوم عاد و قوم فرعون گفته شد مصداق این اصل کلی است.

 

نعمت و نقمت، وسیله امتحان الهی است

 

برای اینکه مقصود خوب روشن بشود مقدمه کوتاهی عرض می‌کنیم و آن اینکه: آیا نعمتهای دنیا و خیرات و برکات و به تعبیر دیگر رزقها و نصیبهایی که به انسان می‌رسد، برای انسان نعمت و کرامت است یا نه؟ برعکس، آیا فقرها و بیماریها و گرفتاریها، برای انسان شقاء و شقاوت شمرده می‌شود؟ یعنی آیا رزقها علامت لطف و کرامت الهی است و دلیل بر این است که این بنده مورد عنایت خاصی است که مستلزم نوعی تقرب به خداوند است؟ و آیا فقرها و گرفتاریها علامت این است که این بنده دور از خداوند و مورد بی‌عنایتی خداوند است چون استحقاق عنایت و لطف خدا را ندارد؟ یا نه، عکس قضیه است و آنچه که ما به عنوان نعمت و کرامت می‌شناسیم مثل مال و ثروت و سلامت، بلا و شقاوت است و فقر و بیماری و گرفتاری، برای انسان کرامت و نعمت است؟

 

اینجا در جواب، قرآن بیان خیلی لطیفی دارد و آن این است که هیچ کدام؛ نه اقبالِ نعمتهای دنیا برای انسان علامت عنایت خاص خداوند یا علامت لعنت خداوند و دوری از خداست و نه در نقطه مقابل، فقر و گرفتاری و بی‌چیزی فی حدذاته و به خودی خود علامت عنایت و لطف خداوند و یا علامت مبغوض خداوند واقع شدن و مورد عقاب الهی قرار گرفتن است.

 

در منطق قرآن هر دوی اینها برای انسان فقط وسیله است که هم می‌تواند وسیله سعادت و کمال و تقرب واقع شود و هم می‌تواند وسیله شقاوت و دوری از خدا و بدبختی واقع شود؛ یعنی هیچ کدام بالفعل و بالذات دلیل بر هیچ چیزی نیست؛ نه انعام و اقبال دنیا به انسان علامت لطف یا بی‌لطفی الهی است و نه ادبارش، بلکه در منطق قرآن هر دوی اینها وسیله است و به تعبیر خود قرآن امتحان است.

 

انسان می‌تواند از امتحانِ «داشتن» سرفراز بیرون بیاید و می‌تواند رفوزه بیرون بیاید، و نیز از امتحانِ «نداشتن» ممکن است موفق بیرون بیاید و ممکن است شکست خورده بیرون بیاید. و لهذا قرآن از هردوی اینها به عنوان ابتلا و امتحان الهی یاد می‌کند و می‌گوید هیچ کدام از اینها را فی حد ذاته چیزی نشمارید، ولی این طور به مسئله‌ نگاه کنید که خدا این نعمتها را به من روزی کرده است پس من الان مورد آزمایش الهی هستم و باید بدانم که وظیفه‌ام چیست. اگر انسان در موردِ داشتن، به وظیفه‌ای که در آن شرایط و در آن وضع دارد عمل کند آن داشتن، نعمت واقعی است و اگر عمل نکند همان، وسیله بدبختی است.◀️ مثل ریسمانی است که به انسان بدهند که با آن، هم می‌تواند بالا برود و هم می‌تواند ته چاه برود. ▶️

 

فقر هم همین طور است. چه بسا افرادی که در فقر به کمال و سعادت رسیده‌اند و چه بسیار افرادی که از فقر به شقاء و بدبختی رسیده‌اند، هم در دنیا بدبخت شدند هم در آخرت.

 

پس نه اغنیا می‌توانند به آن دلیل که اغنیا هستند بگویند: «ما مورد عنایت الهی هستیم و شما فقرا اگر آدمهای خوبی بودید خدا اینقدر توی سرتان نمی‌زد» و نه فقرا می‌توانند بگویند: «شما به دلیل اینکه اغنیا هستید آدمهای بدی هستید و ما به دلیل اینکه فقیر هستیم آدمهای خوبی هستیم». ◀️نه غنی بودن دلیل خوبی یا بدی است و نه فقیر بودن، بلکه آن عکس‌العملی که انسان در زمینه غنا و فقر نشان می‌دهد معین می‌کند که آیا این غنا سبب سعادت است یا سبب بدبختی.▶️

 

تفاوت فقر و غنا از نظر امتحان الهی

 

ضمنا با اینکه هیچ کدام از فقر و غنا را قطع نظر از طرز رفتار انسان و از نظر نهایی نمی‌شود گفت نعمت مطلق یا نقمت مطلق است، ولی در عین حال قرآن در تعبیر، میان ایندو فرق گذاشته، چون در غنا ، دادنِ چیزی است و خدا نعمتی را در اختیار انسان قرار داده و در فقر ندادن چیزی است؛ یعنی خدا یکی را با دادن نعمت آزمایش می‌کند و دیگری را با ندادن نعمت. قهرا کار آن کسی که خدا با نعمت دادن او را مورد آزمایش قرار داده مشکل‌تر است از کار کسی که خدا با بازگرفتنِ نعمت ، او را مورد آزمایش قرار داده است.

 

پس خلاصه حرف در مورد قوم عاد و قوم فرعون این بود که خدا به اینها نعمتهای زیادی داد ولی آنها این نعمتها را سبب و وسیله طغیان و فساد قرار دادند. بعد به طور کلی می‌فرماید: فَأمَّا الاْنْسانُ…. اینجا همان طور که بعضی از مفسرین فرموده‌اند مطلبی مقدَّر است؛ یعنی این‌گونه بوده : خدای متعال انسان را تحت مراقبت خود دارد و دائما و لحظه به لحظه با هر حالتی انسان را مورد آزمایش قرار می‌دهد، فَأمَّا الاْنْسانُ إذا مَا ابْتَلیهُ رَبُّهُ فَأکرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَیقولُ رَبّی أکرَمَنِ. تعبیر خیلی عجیبی است! انسان آنگاه که خدا او را از طریق مثبت مورد امتحان و آزمایش قرار می‌دهد و نعمتهایش را در اختیارش قرار می‌دهد، به جای اینکه بگوید: «عجب مسئولیت سنگینی! خدا من را مورد چه امتحان بزرگی قرار داده!» و به جای این که فهمش این باشد که این امتحان خداست پس من باید ببینم چطور از عهده این امتحان برمی‌آیم، می‌گوید: «به به! پس معلوم می‌شود من پیش خدا خیلی عزیزم. پس کار ما تمام است و خر ما از پل گذشته است». «فَأکرَمَهُ» به معنی این است که خدا نعمتی در اختیار انسان قرار داده، و «فَأکرَمَنِ» به معنی این است که انسان می‌گوید : «پس من عزیزکرده خدا هستم».

 

◀️ ضمنا کسی که این طور فکر می‌کند انسانی است که همه چیز را در داشتن خلاصه می‌کند؛ ▶️ یعنی اگر از او بپرسید: «سعادت چیست؟» می‌گوید: پول داشتن. اگر بپرسید: «عزت و شرافت و تقرب خدا در چیست؟» می‌گوید: در پول داشتن. و چون پول دارد خودش را سعادتمند و عزیز و شرافتمند و مقرب به خدا می‌داند.

 

چنین انسانی قهرا وقتی باز مورد امتحان قرار بگیرد و خدا بر او روزی را تنگ بگیرد باز به جای اینکه با خودش فکر کند که یک امتحان الهی به این صورت برای من پیش آمده و این یک امتحان ثانوی است، می‌گوید: «دیگر خدا ما را زده و خوار کرده، کار ما از این حرفها گذشته»: وَ أمّا إذا مَا ابْتَلیهُ فَقَدَرَ عَلَیهِ رِزْقَهُ فَیقولُ رَبّی أهانَنِ.◀️ قرآن می‌گوید: نه در آنجا خدا تو را عزیز کرده و نه در اینجا خدا تو را زده، بلکه تلقی تو از آن داشتن و این نداشتن باید امتحان باشد.▶️

 

کلّا بَلْ لا تُکرِمونَ الْیتیمَ. اینجا خطاب به انسان است مخصوصا در وقتی که [نعمت] دارد. قرآن می‌گوید: کلّا، سکوت! حرف نزن! مُهمَل نگو! بَلْ لا تُکرِمونَ الْیتیمَ. تو می‌گویی «من عزیز خدا هستم»؟! بیچاره! تو [نعمت] داری و در حالی که داری، یتیم پیش تو مُکرَم و محترم نیست؛ یعنی مال یتیم را می‌خورید و به یتیم کمک نمی‌کنید و یکدیگر را به کمک [ به] فقرا تشویق نمی‌کنید. این چه عزتی است؟! نداشتن صد درجه بهتر از این داشتن است و صد درجه بر این داشتن شرافت دارد. کلّا بَلْ لاتُکرِمونَ الْیتیمَ رها کن! حرف نزن! بس کن! سکوت! شما مردمی هستید که یتیم را احترام نمی‌کنید. در اینجا نفرمود: «شما به یتیم کمک نمی‌کنید» بلکه مسئله‌ علاوه‌ای می‌گوید، می‌فرماید : «شما یتیم را احترام نمی‌کنید».

 

🎇 معنی اکرام یتیم

 

در سوره بقره آیاتی هست که این کلمه «لا تُکرِمونَ» را تفسیر می‌کند. کمک کردن به مردم دو گونه است همچنان که زیان زدن به مردم دو گونه است. یک نوع کمک، کمک مادی است، به این صورت که انسان به زندگی افرادی که نادار هستند به شکلی کمک کند. در اینجا ندادن، کمک نکردن است و مال مردم را خوردن زیان زدن است. نوع دوم کمک، کمک روحی و معنوی است که خیلی مهم است و قرآن روی آن تأکید کرده. می‌فرماید: اگر کمک مادی می‌کنید مراقب باشید که از نظر روحی نکاهید؛ یعنی اگر مردم را از نظر مادی مدد می‌کنید آنها را از نظر روحی درهم نکنید. « یا أیهَا الَّذینَ امَنوا لا تُبْطِلوا صَدَقاتِکمْ بِالْمَنِّ وَ الاْذی ». ذره‌ای منت گذاشتن، بکلی [صدقه] را باطل و ضایع می‌کند. اگر میلیونها تومان به مردم کمک کنید ولی آن را با یک منت کوچک یا با یک چیزی که روح طرف مقابل را برنجاند، مثل یک ترش کردن رو یا یک اخم کردن، ضمیمه کنید، به تعبیر قرآن اثر کار انسان باطل می‌شود.

 

سیره ائمه اطهار در نحوه صدقه دادن

 

همه شنیده‌ایم که ائمه اطهار وقتی به مردم کمک می‌کردند نهایت درجه کوچکی و تذلّل را مرتکب می‌شدند؛ اولا وقتی می‌خواستند به کسی چیزی بدهند دستشان را پایین می‌گرفتند تا او بردارد و می‌گفتند: «این دست احترام دارد، این دست خداست که می‌گیرد، من دستم را بالای دست خدا قرار نمی‌دهم». یا وقتی می‌خواستند به افراد چیزی بدهند گاهی به شکلی می‌دادند که چشم او در چشمشان نیفتد تا مبادا خجالت بکشد و احساس ذلت کند. یا مثلا در شبهای تاریک در حالی که نقاب به چهره می‌انداختند می‌رفتند و به خانواده‌های فقیر و مستمند رسیدگی می‌کردند به طوری که اصلا آنها نمی‌فهمیدند که این کمک از ناحیه کیست.

 

حال در اینجا کمک کردن به یتیم یک مطلب است و حرمت یتیم را حفظ کردن مطلب دیگری است. قرآن نمی‌گوید: «شما به یتیمها کمک نمی‌کنید» بلکه می‌گوید: «شما حرمت یتیم را حفظ نمی‌کنید» که جنبه روحی قضیه است.

 

و لا تَحاضّونَ عَلی طَعامِ الْمِسْکینِ. در این آیه هم باز نکته جالبی هست. نمی‌فرماید: «شما اطعام مساکین نمی‌کنید» بلکه می‌فرماید: شما یکدیگر را بر اطعام مساکین تشویق و ترغیب و تحریض نمی‌کنید. اطعام مساکین و شکمها را سیر کردن کار فردی است. اینجا می‌گوید غیر از اینکه خودت این کار را می‌کنی، باید با دیگران همکاری کنی و آنها را وادار کنی و مشوّقشان باشی، تو مشوّق او باشی و او مشوّق تو باشد.

 

سه گونه تعبیر در قرآن در مورد اطعام مساکین

 

پس در مسئله‌ اطعام مساکین، در قرآن سه تعبیر داریم. تعبیر اول این است: « وَ لَمْ نَک نُطْعِمُ الْمِسْکینِ ». تعبیر دوم حضّ بر اطعام مسکین یعنی وادار کردن دیگری بر اطعام مسکین است که در سوره «أرَأیتَ الَّذی» آمده است: « أرَأیتَ الَّذی یکذِّبُ بِالدّینِ. فَذلِک الَّذی یدُعُّ الْیتیمَ. وَ لا یحُضُّ عَلی طَعامِ الْمِسْکینِ ».

 

تعبیر سوم که از این هم بالاتر است تَحاضّ بر اطعام مسکین است. به اصطلاح ادبی و علم صرف «حَضَّ یحُضُّ» ثُلاثی مجرد است که یکطرفی است ولی «تَحاضّ» باب تفاعل است که دوطرفی است. یعنی کار مشترکی که به وسیله دو طرف انجام شود و مقصود از دو طرف نه این است که فقط دو تا باشد، بلکه یعنی از یکی بیشتر؛ یعنی وادار کردنهای متقابل . می‌فرماید: ای اغنیا چه ادعایی می‌کنید که این پول و ثروتی که خدا به ما داده علامت عزت ماست؟! شما که عملتان وادار کردنهای متقابل بر اطعام مساکین نیست حق ندارید ادعا کنید که مورد عنایت خدا بوده‌اید.

 

« وَ تَأْکلونَ التُّراثَ أکلاً لَمّآ » شما آن میراث خوارها هستید که دنبال ارثهای مفت می‌گردید که پیدا کنید و بخورید و شکمهایتان را پر کنید. آیا این کرامت الهی است؟!

‏ « وَ تُحِبّونَ الْمالَ حُبّآ جَمّآ » شما بنده ثروتید، پول و مال را دوست دارید، چه دوست داشتن فراوانی! « کلّا إذا دُکتِ الاْرْضُ دَ کآ.» دَ کآ آن وقتی که زمین به شدت در هم کوبیده شود (یعنی قیامت). وَ جاءَ رَبُّک وَ الْمَلَک صَفّآ صَفّآ پروردگار تو بیاید و ملائکه صف اندر صف بیایند. « وَ جیءَ یوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ.» یعنی جهنم هم آورده شود.

همه اینها در قیامت به معنای ظاهر شدن و آشکار شدن است، چون در مورد قیامت می‌فرماید: « فَکشَفْنا عَنْک غِطاءَک فَبَصَرُک الْیوْمَ حَدیدٌ » چشم تو را باز می‌کنیم، همه حقایق را در آنجا می‌بینی. یا می‌فرماید: « وَ بُرِّزَتِ الْجَحیمُ لِلْغاوینَ ». یعنی و جهنم آشکار می‌شود.

 

پس «جهنم آورده می‌شود» از نظر آن انسانی است که نمی‌دیده و حال حقایق را می‌بیند. آنجاست که خدا را شهود می‌کنی و حس می‌کنی که مُلک مُلک خداست و امر امر خداست. آنجاست که ملائکه‌ای را که عالم را اداره می‌کردند و مسلط و مدبّر امور عالم بودند و تو آنها را نمی‌دیدی و فقط طبیعت را می‌دیدی، صف اندر صف می‌بینی؛ چون باطن عالم را می‌بینی. آنجاست که جهنم را آورده شده می‌بینی. « یوْمَئِذٍ یتَذَکرُ الاِْنْسانُ وَ أنّی لَهُ الذِّکرُ» در این وقت است که انسان نسبت به همه آنچه گفتیم متذکر و متنبه می‌شود؛ یعنی آن وقت می‌فهمد که خدای متعال این همه امکانات برای من قرار داده بود که می‌توانستم از آنها استفاده کنم و نکردم؛ ثروت یک نوع امکان بود، فقر نوعی دیگر امکان بود، سلامت و بیماری و اقبال و ادبار دنیا همه اینها برای من امکاناتی بود. در این وقت انسان متنبه و بیدار می‌شود، اما دیگر چه فایده؟! آن تذکر و بیداری، تذکر و بیداری بعد از گذشتن فرصت است که دیگر کار از کار گذشته است.

 

 

مرحوم حاج میرزا علی آقای شیرازی رضوان الله علیه که من بسیار ذکرخیر این مرد بزرگوار را می‌کنم، از بزرگانِ اتقیایی بود که من در عمرم دیده‌ام. ما در اصفهان و قم زیاد خدمتشان رسیدیم و نزدشان درس خواندیم، ولی یک هفته‌ای در ایام زمستان ایشان در قم و در حجره ما بودند که آن یک هفته برای من بسیار بسیار پر ارزش است و جزء ذخایر عمر من است. ایشان سحرها دو سه ساعت به طلوع صبح بیدار می‌شد و چه نمازی و چه حالی داشت! نزدیک طلوع صبح که می‌شد [قرآن می‌خواند. ] این پیرمرد سوره فجر را با یک حالی می‌خواند تا می‌رسید به همین آیه: وَ جیءَ یوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ. یوْمَئِذٍ یتَذَکرُ الاِْنْسانُ وَ أنّی لَهُ الذِّکری، که دیگر اشکهایش سرازیر می‌شد و منقلب می‌شد درست مثل مرغی که پرپر بزند.

 

« یقولُ یا لَیتَنی قَدَّمْتُ لِحَیاتی » انسان می‌گوید: ای کاش برای زندگی‌ام چیزی پیش فرستاده بودم! انسان وقتی وارد صحرای قیامت و عالم آخرت می‌شود تازه می‌فهمد که زندگی‌اش آن است و این که در دنیا بوده اصلا زندگی نبوده، بلکه جلسه امتحان بوده. درست مثل یک دانشجو که ساعتی در جلسه امتحان است و آن امتحان سرنوشتش را در همه عمر و برای دهها سال تعیین می‌کند. در اینجا تعبیر قرآن تعبیر عجیبی است، کأنه می‌خواهد بگوید قبل از اینجا اصلا زندگی نبود. یقولُ یا لَیتَنی قَدَّمْتُ لِحَیاتی ای کاش من برای زندگی‌ام چیزی پیش فرستاده بودم.

 

فَیوْمَئِذٍ لا یعَذِّبُ عَذابَهُ أحَدٌ. وَ لا یوثِقُ وَثاقَهُ أحَدٌ. آنوقت چنین انسانی که با نعمتهای الهی چنین رفتار کرده است خدا او را عذاب می‌کند عذاب کردنی که احدی چنین عذابی [نمی‌کند. ] معلوم است که عذاب خدا با عذاب بنده خیلی متفاوت است. بنده هر چه بخواهد عذاب کند مقدارخیلی محدودی قدرت دارد، ولی عذاب الهی بالاتر از این حرفهاست؛ وَثاق الهی، در بند کردن الهی، برای انسان قابل تصور نیست.

 

داستان عقیل را مکرر شنیده‌اید. آمد خدمت مولا امیرالمؤمنین علی (ع) و از حضرت کمک خواست. او از حضرت تقاضایی کرد که چنین تقاضایی از مثل علی تقریبا نا مشروع بود. البته فقیر و مقروض بود و مقداری هم به اصطلاح دکور درست کرد و بچه‌هایش را چند روزی کمتر غذا داد که رنگ آنها پریده‌تر شد بلکه از ترحم علی بتواند استفاده کند و علی که بیت‌المال مسلمین در دست اوست چیزی به او بدهد. حضرت فرمود: صبر کن اولِ ماه که برسد از حقوق خودم چیزی به تو می‌دهم. گفت: از بیت‌المال بده. فرمود: بیت‌المال مال من نیست، من امین بیت‌المالم. او اصرار کرد. عقیل در آخر عمر کور بود و چشمهایش نمی‌دید. امیرالمؤمنین اشاره کرد تکه آهنی را در کوره خوب داغ کنند. آهن را آوردند. حضرت فرمود: عقیل بگیر. عقیل خیال کرد کیسه پول است. دستش را نزدیک برد و شاید دستش به آهن نرسید که تعبیر خودش این است که «مثل گاو ناله کردم». غرضم اینجاست. حضرت فرمود: « ثَکلَتْک اُمُّک مادرت به عزایت بنشیند! أتَئِنُّ مِنْ حَدیدَةٍ اَحْماها إنْسانُها لِلَعْبِهِ وَ تَجُرُّنی إلی نارٍ سَجَرَها جَبّارُها لِغَضَبِهِ » تو از آهنی که یک انسان به شوخی و بازی آن را داغ کرده اینچنین ناله می‌کنی، آنوقت می‌خواهی مرا بکشانی به سوی آتشی که خدای آن آتش آن را داغ کرده است؟!

 

ادامه آیات

در آخر سوره یکمرتبه خطاب و سخن از آن انسانهای رفوزه شده در امتحان، برمی‌گردد به افرادی که فهمیده‌اند دنیا دوره تحصیل و امتحان و کار است، افرادی که فهمیده‌اند در هر وضع و حالی که باشند در امتحان الهی هستند و برای آنها اقبال و ادبار یک معنی دارد؛ اقبال را نوعی از امتحان می‌دانند و ادبار را نوعی دیگر. قرآن درباره این افراد می‌فرماید: یااَیتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ای نفس و ای جان آرام گرفته و ای روح به حقیقت رسیده! یعنی ای آن کسی که درک کرده حوادث عالم همه از ناحیه خداست و باید همه اینها را امتحان تلقی کند. چنین افرادی هر چه برایشان پیش بیاید واقعا ذره‌ای از آرامش خود را از دست نمی‌دهند.

 

امام باقر (ع) تشریف بردند به عیادت جابر بن عبدالله انصاری صحابه بزرگ پیغمبر اکرم که پیر شده بود و اواخر عمرش بود. فرمود: جابر حالت چطور است؟ عرض کرد: یابنَ رسولِ الله در حالی هستم که فقر را بر غنا و بیماری را بر سلامت و مرگ را بر زندگی ترجیح می‌دهم. حضرت فرمود: ولی ما اهل بیت چنین نیستیم. ما هر چه خدا برایمان بخواهد همان را دوست داریم. هر چه خدا به ما بدهد ما به وظیفه‌مان در مورد آن عمل می‌کنیم. اگر خدا به ما ثروت بدهد همان را دوست داریم، اگر فقر بدهد همان را دوست داریم و اگر سلامت یا بیماری بدهد همان را دوست داریم.

 

« اِرْجِعی إلی رَبِّک » باز گرد به سوی پروردگارت. اصلا محشور شدن، بازگشت به سوی خداست. « راضِیةً مَرْضِیةً » تو که مطمئنی و طمأنینه و آرامش داری قهرا راضی و خرسند از پروردگارت هستی و تو که از خدا راضی هستی خدا هم از تو راضی است.◀️ راضی بودن خدا از انسان لازمه راضی بودن انسان از خداست، چون انسان آنوقت از خدا راضی است که به معنای واقعی کلمه عبد باشد و وقتی انسان به معنی واقعی کلمه عبد خدا بود خدا هم از او راضی است.▶️

 

دلیل بر این که این «راضیةً» از عبودیت است آیه بعدی است: فَادْخُلی فی عِبادی پس داخل شو در زمره عباد و بندگان من. تو مانند یک بنده زندگی کردی، تو یک بنده حق پرست بودی و غیر حق را نپرستیدی، پس داخل شو در زمره کسانی که آنها هم مانند تو همه بندگان من‌اند.

 

وَ ادْخُلی جَنَّتی و در بهشت من وارد شو. گفته‌اند این «بهشت من» بهشت خاصی است که متعلق به بندگان خاص است که برای ما غیر قابل تصور است و نعمتهای مادی نمی‌تواند آن را توضیح دهد و توجیه کند.

 

روایتی از امام صادق (ع) در مورد سوره فجر

 

امام صادق (ع) فرمودند: إقْرَؤوا سورَةَ الْفَجْرِ فی فَرائِضِکمْ وَ نَوافِلِکمْ فَإنَّها سورَةُ الْحُسَيْنِ . یعنی سوره «والفجر» را در نمازهای واجب و مستحب بخوانید که این سوره، سوره جد ما حسین بن علی (ع) است. راوی متوجه نکته نشد و عرض کرد: یابنَ رسولِ الله به چه مناسبت این سوره، سوره جد شما حسین بن علی است؟ فرمود: به مناسبت آن آیات آخر؛ یعنی او مصداق آن آیات آخر است.

 

عرض کردیم که تمام این آیات در زمینه امتحان و ابتلای الهی است. معنی کلام امام صادق این است که یکی از کسانی که هر چه برای او پیش آمد آن را امتحانی از امتحانهای خدا تلقی کرد و ذره‌ای تکان نخورد حسین بن علی بود. او می‌فرمود: « رِضَی اللهِ رِضانا اَهْلَ الْبَيْتِ » ما اهل‌بیت راضی هستیم به رضای حق. از این جهت است که آن حضرت یکی از مصادیق کامل این آیات مبارکات است.

 

ما می‌بینیم نه تنها امام صادق چنین شهادتی می‌دهند، بلکه برای افراد دشمن که در صحنه کربلا بودند همین قضیه از روی آثار ظاهری که در امام حسین می‌دیدند روشن شد. یکی از کسانی که جزء افراد عمر سعد است و قضایا را نقل کرده، درباره امام حسین می‌گوید: « فَوَ اللهِ ما رَأیتُ مَکثورآ » قَطُّ قَدْ قُتِلَ وُلْدُهُ وَ أهْلُ بَیتِهِ وَ أصْحابُهُ أرْبَطَ جَأْشآ مِنْهُ ». یعنی به خدا قسم من مصیبت زده‌ای که فراوان بر او بلایا و شداید هجوم آورده باشد و فرزندانش و خاندانش و اصحاب بزرگوارش کشته شده باشند مانند این مرد اینقدر قوی القلب ندیده‌ام. این شخص این جمله را در لحظه‌ای گفته است که همه یاران حضرت شهید شده بودند و حضرت تنهای تنها بود.

 

شخص دیگری که در صحنه کربلا تماشاچی بوده و می‌خواسته خبرنگاری کند بالاتر از این گفته. این شخص گویا در آخر کار دلش به رحم آمد. رفت پیش عمر سعد و گفت: پسر سعد! تو که می‌دانی چیزی از عمر حسین بن علی که الآن در آن گودال افتاده باقی نمانده، من از تو فقط یک خواهش دارم، اجازه بده مقداری آب به او برسانم. عمر سعد اجازه داد. او مقداری آب تهیه کرد. وقتی که می‌آمد آن لعین ازل و ابد را دید.گفت: کجا می‌روی؟ جواب داد: می‌خواهم به حسین بن علی آب برسانم. فورا سر حضرت را که مخفی کرده بود نشان داد و گفت: کار تمام شد. حال، این شخص که اینقدر تحت تأثیر احساسات بوده می‌گوید: « فَوَ اللهِ ما رَأیتُ قَتیلاً مُضَمَّخآ بِدَمِهِ أحْسَنَ مِنْهُ وَ لا أنْوَرَ وَجْهآ، وَ لَقَدْ شَغَلَنی نورُ وَجْهِهِ وَ جَمالُ هَیئَتِهِ عَنِ الْفِکرِ فی قَتْلِهِ ». یعنی آن درخشانی چهره آنچنان مرا مجذوب کرد که یادم رفت درباره کشته شدنش فکر کنم. و لا حول و لا قوة إلّا بالله العلی العظیم.

 

باسمک العظیم الاعظم الاعزّ الاجلّ الاکرم یا الله…

 

پروردگارا دلهای ما به نور ایمان منوّر بگردان. ما را به حقایق اسلام و قرآن آشنا بفرما. انوار محبت، معرفت، خوف و خشیت خودت را در دلهای ما قرار بده.

 

پروردگارا ما را قدردان نعمتهای مادی و معنوی خودت قرار بده. به ما توفیق درک ابتلاها و امتحانات خودت و انجام وظایف خودمان عنایت بفرما.

 

پروردگارا حاجات مشروعه ما را برآور. ما را و همه مسلمانان را به وظایفمان آشنا بفرما. اموات ما، اموات جلسه ما مشمول عنایت و مغفرت خودت قرار بده.

 

الحمد لله رب العالمين

 

کتاب آشنایی با قرآن، آیت الله شهید مرتضی مطهری، جلد سیزدهم ، صفحه. ٧٩

 

آدرس کوتاه این مقاله: http://noorekoran.ir/9FgpK

Leave A Reply

Your email address will not be published.