نهضت آزادیبخش اسلام ١

0

درس سوم

نهضت آزادى بخش اسلام (۱)

 

آیت‌الله شهید مطهری

 

بسم اللّه الرحمن الرحيم‏

الحمد للَّه رب العالمين بارئ الخلائق اجمعين و الصلاة و السلام على عبد اللَّه و رسوله و حبيبه و صفيه و حافظ سرّه و مبلّغ رسالاته سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله عليه و آله و على آله الطيبين الطاهرين المعصومين اعوذ باللَّه من الشيطان الرجيم:

 

وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأَغْلالَ الَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ‏.

 

علماى‏ ادب‏ در علم‏ بديع‏- كه يكى از فنون ادبيه است- اصطلاحى دارند؛ يكى از وجوه فصاحت و بلاغت و زيورهاى كلام را «حُسن ابتدا» مى دانند و متقابلًا «حسن ختام». مخصوصاً در قصيده كه معمولًا از اول تا به آخر در اطراف يك مطلب است، يكى از هنرهاى گوينده قصيده اين است كه سخن خودش را با چه شروع بكند، آن‏ اولين بيتش و اولين شعرى از او كه به گوش مستمع مى‏ خورد چه باشد. در اين زمينه البته مطالبى ذكر كرده‏ اند. بعضى از قصايد را ستوده‏ اند به حسن ابتدايى كه دارد، مثل قصيده معروف امرؤ القيس:

قِفا نَبْكِ مِنْ ذِكْرى حبيبٍ وَ مَنْزِلٍ‏

 

بِسِقْطِ اللِّوى‏ بَيْنَ الدّخولِ فَحَوْمِلِ‏

 

كه [درباره اين شعر] گفته‏ اند: وَقَفَ وَ اسْتَوْقَفَ وَ بَكى‏ وَ اسْتَبْكى. بعضى از قصايد را با همه علوّ و قدرى كه دارد، از نظر حسن ابتدا، يعنى آغاز و شروع، از نظر نيك شروع شدن ستايش كرده‏ اند كه ديگر نمى‏ خواهم مثال براى اينها ذكر كرده باشم.

 

دعوتهاى به مرامها و مسلكها و عقيده‏ها نيز همين قاعده در آنها جارى است كه با چه و از كجا شروع شده باشد، به عبارت ديگر حسن ابتدا داشته باشد. حسن ابتدا داشتن براى دعوتها يكى به اين است كه آن اولين جمله‏ اى كه دعوت كننده ابراز مى‏ دارد و به گوش مردم مى‏ رساند نماينده اجمالى از مجموع تعليمات او باشد.

ديگر اينكه ساده و مفهوم باشد، رسا و بليغ باشد. و ديگر اينكه اصولى و اساسى باشد، چون مكتبهاى اعتقادى درست حكم يك درخت را دارد. همان‏طورى كه يك درخت، ريشه و تنه و شاخه و برگ و ميوه دارد، در اينها هم يك چيز به منزله ريشه شمرده مى‏ شود، ديگرى به منزله تنه شمرده مى‏ شود، ديگرها به منزله شاخه‏ ها شمرده مى‏ شوند، ديگرها به منزله برگها و ديگرها به منزله ميوه‏ ها. ريشه بايد در جاى خود قرار بگيرد، تنه در جاى خود، شاخه ‏ها در جاى خود، برگها و ميوه‏ ها در جاى خود، تا اينكه اين مكتب به يك صورت صحيح و اصولى بر مردم عرضه بشود؛ و الّا اگر قضيه برعكس بشود، آن كه ريشه است به جاى تنه يا شاخه و برگ قرار بگيرد و آن كه برگ است جاى ريشه را بگيرد، آن مكتب اعتقادى هر اندازه قوى و نيرومند باشد اثر خوبى نخواهد بخشيد. حال با اين مقدمه كوتاه و مختصر مى‏ خواهيم ببينيم دعوت اسلام از كجا و از چه شروع شد.

 

⬛ نقطه شروع دعوت اسلام‏

 

پيغمبر اكرم در مثل يك چنين شبانه‏ روزى مبعوث مى ‏شود و از ناحيه خداوند تبارك و تعالى مأموريت مى‏ يابد. ما فعلًا بحثى درباره عوامل درونى و حالات معنوى ايشان كه منتهى به اين بعثت شد نمى‏ كنيم ولى اين‏قدر مى‏ دانيم كه حالت پيغمبر اكرم در آن ايامى كه نزديك به بعثتش بود مثل حالت يك شخص عادى نبود بلكه اساساً داشت به افق غيب نزديك مى ‏شد و خودش فرمود: در نزديكيهاى بعثت خودم اول زياد خواب مى‏ ديدم، خوابهايى كه‏ يَأْتى كَفَلَقِ الصُّبْحِ‏ انطباق و تعبير و وقوعش مثل صبح روشن و صادق بود، يعنى اگر در عالم رؤيا جريانى را مربوط به مكانهاى دور يا زمانهاى آينده مى‏ ديدم درست مثل اين صبح صادق راست و صادق بود و عين آن واقع مى ‏شد. راجع به اينها فعلًا بحث نمى‏ كنيم، اين قدر مى‏ دانيم فرشته الهى براى اولين بار در بيدارى بر آن حضرت ظاهر مى‏ شود: اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذى خَلَقَ. خَلَقَ الْانْسانَ مِنْ عَلَقٍ. اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْاكْرَمُ. الَّذى عَلَّمَ بِالْقَلَمِ‏. در اين دستورها فقط به او مى‏ گويد بخوان؛ زبان روحش را باز مى ‏كند. رسول اكرم از كوه حرا به زير مى ‏آيد، بعد به خانه خديجه مى ‏رود. حالتش عادى نيست، كأنّه يك حالت ارتعاشى تمام بدنش را فرا گرفته است، به خديجه مى ‏فرمايد: دَثِّرينى‏ مرا بپوشان تا استراحت كنم، همين‏كه مى‏ خواهد استراحت كند باز همان حالت تكرار مى ‏شود: يا ايُّهَا الْمُدَّثِّرُ. قُمْ فَانْذِرْ. پشت سر اقْرَأْ، يا ايُّهَا الْمُدَّثِّرُ مى‏ آيد. اول به او گفتند بخوان، با گفتن بخوان خوانا شد، آن خوانايى كه خدا مى‏ خواست بشود. تا رفت آرامشى پيدا كند، به او گفتند: قُمْ فَانْذِرْ برخيز دعوت خودت را ابلاغ كن.

دعوت پيغمبر چه بود؟ اسلام. اسلام چيست؟ يك درخت عظيم با ريشه ‏هاى زياد، تنه، شاخه‏ هاى زياد، برگهاى زياد و ميوه‏ هاى زياد. پيغمبر وقتى در ميان مردم آمد از كجا شروع كرد؟ فريادش را كه بلند كرد از كجا و ابتداى كارش از چه بود؟ آيا به مردم گفت: ايها الناس! دروغ نگوييد؟ بله «دروغ نگوييد» جزء تعليمات اسلام است اما تعليمات اسلام از «دروغ نگوييد» شروع نشد. آيا گفت غيبت نكنيد؟ خير، از «غيبت نكنيد» شروع نشد. گفت نماز بخوانيد؟ زكات بدهيد، انفاق كنيد؟ از اينها شروع نشد. غسل جمعه بجا بياوريد؟ ناخنهايتان را بگيريد؟ از اينها شروع نشد.

اينها در درجات خيلى بعد قرار گرفته است. ببينيد پيغمبر كه در ميان مردم ظاهر مى ‏شود دعوتش از چه نقطه‏ اى آغاز مى‏ شود، حسن مطلع و حسن ابتدا را ببينيد! وقتى كه در ميان مردم مى‏ آيد فرياد مى‏ كند: ايُّهَا النّاس! قولوا لا الهَ الَّا اللَّهُ تُفْلِحوا معبودى جز خدا نيست، لايق پرستشى جز خدا نيست، لايق تعظيم و تكريمى جز خدا نيست. همه چيز را غير از خدا از پيش روى خود برداريد و بگوييد خدا.

 

⬛ دعوتِ مركّب از آزادى و بندگى‏

 

كسانى كه با روش فلاسفه و متكلمين آشنا هستند مى دانند؛ فلاسفه وقتى مى‏ خواهند درباره خدا بحث كنند، اثبات واجب و اثبات وحدت واجب مى‏ كنند از راههاى مختلف. ولى اسلام جور ديگر شروع مى‏كند: لا اله الّا اللَّه. اسلام از نفى شروع مى‏كند و به اثبات مى‏ رسد، نفى و اثباتى كه توأم با يكديگر است. اين جمله‏ لا اله الّا اللَّه‏ كه همه حروف آن را «لام» و «الف» و «ه» تشكيل مى‏ دهد و دوازده حرف بيشتر نيست، سلب است و ايجاب (لا اله‏ سلب است و الّا اللَّه‏ ايجاب)، نفى است و اثبات، عصيان است و تسليم. نيمى از آن عصيان و تمرد است، نيم ديگر تسليم؛ نه است و آرى. «نه، بلى» هم نه هم بلى. آزادى است و بندگى. قسمت اولش آزادى است، قسمت دومش بندگى و عبوديت؛ آزادى از غير خدا و بندگىِ ذات حق، آن يگانه بندگى در ميان بندگيهاى دنيا كه با هيچ آزادى منافات ندارد، بندگيى كه عين آزادى است.

 

بشر نمى‏ تواند آزاد مطلق باشد يعنى از حكومت هر قوه و نيرويى آزاد باشد. نه تنها بشر، هيچ موجودى جز ذات حق- كه واجب الوجود است و تحت تسلط هيچ علتى نيست، هيچ قوه‏ اى بر او حكومت نمى‏ كند و هيچ شرطى در وجودش اثر ندارد، حاكم على الاطلاق است و محكوم هيچ قدرتى نيست- نمى ‏تواند چنين باشد. غير از ذات واجب الوجود، ما موجودى نداريم كه از هر قيدى آزاد باشد و محكوم هيچ قدرتى نباشد. بنابراين تصور امر محالى است كه بشر بگويد من از حكومت هر قدرتى آزاد هستم، چه حكومت جسمانى و چه حكومت روحى. اما جسمانى، ما همين جا كه نشسته‏ ايم هزاران محكوميت داريم. ما محكوميم در مقابل اين هوا، به اين هوا نيازمند هستيم، هوا نباشد ما نيستيم. ما محكوميم به اين زمين، اگر اين زمين نباشد ما نيستيم. ما محكوم هستيم به اينكه به آب نيازمنديم، به نان نيازمند هستيم، هزاران نيازمنديهاى بدنى داريم، ما تابع آنها هستيم. و اما نيازمنديهاى روحى.

انسان موجودى است كه به اصطلاح فاعل بالقصد است؛ هر كارى كه مى ‏كند تحت تأثير يك انگيزه خارج از وجود خودش مى ‏كند؛ لذتى يا دفع المى را مى‏ خواهد.

محال است كه انسان كارى را بكند و در آن كار خودش تحت تأثير هيچ انگيزه‏ اى از انگيزه‏ هاى عالم نباشد، و الّا معنايش اين است كه كارى را گزاف انجام بدهد. اما اين انگيزه‏ ها مختلف است.

يگانه عامل معنوى و روحى كه اگر بر وجود انسان حكومت بكند حكومت او عين آزادى است و آن حكومت، ديگر براى او بردگى و اسارت و محكوميت و ذلت و سرافكندگى نيست، خداست؛ يعنى انسان بنده خدا باشد. لازمه بندگى خدا چيست؟ آيا اين است كه من برده و محكوم و ممنوع باشم و مانعى جلو من باشد؟ نه، اين بندگى يگانه بندگيى است كه همه مانعها و سدها را برمى‏ دارد و جاذبه او انسان را به طرف بالا مى‏ كشاند: يا ايُّهَا الْانْسانُ انَّكَ كادِحٌ الى‏ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيهِ‏.

بنابراين‏ لا اله الّا اللَّه‏- كه دعوت اسلام از اينجا شروع شد- يك دعوت مركّب است از دو جزء: سلب و ايجاب، نفى و اثبات، آزادى و بندگى، عصيان و تسليم. نيم اول اين دعوت عصيان و تمرد است و نيم ديگر تسليم و انقياد.

 

ما كلمه «ايمان» را زياد شنيده‏ ايم. از ايمان فقط جنبه تسليمش را مى‏ دانيم در صورتى كه قرآن هرگز ايمانى را كه فقط تسليم باشد و در كنار آن تسليم، عصيان و تمرد نباشد نمى ‏پذيرد. غير از كلمه‏ لا اله الّا اللَّه‏، در آية الكرسى مى‏خوانيم: لا اكْراهَ فِى الدّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَىِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطّاغوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏.

ببينيد! كفر و ايمان با همديگر توأم شده است: آن كسى كه به طاغوت كفر و عصيان مى‏ ورزد و ايمان به خدا دارد. ايمان به خدا هميشه توأم با كفر است. يك موحد واقعى بايد كافر باشد، اگر كافر نباشد نمى‏ تواند مؤمن باشد، اما كافر به ما سوى و مؤمن به حق.

عرفاى خودمان از قديم كلمه‏ لا اله الّا اللَّه‏ را همين‏طور تحليل مى‏ كردند.

مخصوصاً جنبه نفى قضيه را فراموش نمى‏ كردند. شايد از همه بهتر حكيم سنايى گفته است. درباره شهادتِ‏ لا اله الّا اللَّه‏ مى‏گويد:

 

شهادت گفتن آن باشد كه هم ز اوّل بياشامى‏

 

همه درياى هستى را بدين حرف نهنگ‏آسا

 

نيابى خار و خاشاكى در اين ره چون به فرّاشى‏

 

كمر بست و به فرق استاد در حرف شهادت لا

 

تشبيه شاعرانه‏ اى كرده: لا به شكل يك جاروب است كه دسته‏ اى دارد و مى‏ شود با آن جاروب كرد. مى‏ گويد در ابتداى‏ لا اله الّا اللَّه‏ يك جاروب دستى قرار گرفته است كه اول بايد خار و خاشاكها را از سر راه توحيد جاروب بزنيد تا موحد واقعى باشيد.

اين است كه تعليمات اسلام از اينجا شروع مى ‏شود و به همين دليل است كه اسلام توانست آزادى واقعى به مردم و بشريت بدهد.

 

در دو جلسه‏ اى كه من راجع به آزادى معنوى بحث مى‏ كردم يك قسمتى در اين قضايا بحث كردم كه اساساً آزادى چيست؟ و ديگر اينكه آزادى بر چند قسم است: آزادى معنوى و آزادى اجتماعى، و سوم وابستگيهاى اين دو نوع آزادى به يكديگر؛ يعنى آزادى معنوى بدون آزادى اجتماعى يا [عملى‏] نمى‏ شود يا كار مشكلى است، و مخصوصاً آزادى اجتماعى بدون آزادى معنوى امكان‏پذير نيست. تا بشريت آزادى معنوى پيدا نكند نمى‏ تواند آزادى اجتماعى داشته باشد.

 

⬛شعار آزادى كافى نيست‏

 

در مسئله آزادى كه در اين دو سه هفته موضوع بحث ما بود و امشب هم به مناسبت عيد سعيد مبعث من اين بحث را به عنوان «نهضت آزادیبخش اسلام» عنوان كردم بايد كاملًا توجه داشت كه آزادى و حريت را شعار قرار دادن كارِ آسانى است. امروز آزادى شعار تمام طبقات و افراد شده و اين‏قدر شعار قرار گرفته است كه ارزش اين كلمه بكلى از ميان رفته است. شعار دادن به نام آزادى كار آسانى است اما آيا با شعارِ تنها آزادى براى بشر پيدا مى‏ شود؟ به صرف اينكه ما براى آزادى شعار بدهيم بگوييم زنده باد آزادى، مرگ بر ضد آزادى، آيا با اين زنده باد و مرده‏ باد، آزادى به معنى واقعى پيدا مى‏ شود؟ نه تنها با شعار، آيا با هر تعليم و تربيتى مى‏ شود آزادى را براى بشر تأمين كرد؟ اعلاميه جهانى حقوق بشر اين‏جور خيال مى‏ كند، مى‏ گويد سرمنشأ تمام فسادها، خونريزيها، فسادها، ظلمها و استبدادها اين است كه افراد بشر به آزادى يكديگر احترام نمى‏ گزارند. مى‏ گوييم بسيار خوب، حال چكار بكنيم كه افراد بشر به آزادى يكديگر احترام بگزارند؟ يك فرمول خيلى ساده‏ اى پيشنهاد مى ‏كند، مى‏ گويد از اول به افراد بشر اين‏جور تعليم و [آنها را اين‏گونه‏] تربيت كنيد، مرتب بگوييد به آزادى يكديگر احترام بگزاريد، ديگر بعد به آزادى همديگر احترام مى‏ گزارند. مگر چنين چيزى ممكن است؟!

 

داستان گربه تربيت شده‏

 

عيناً همان داستان معروف تربيت گربه و آن پادشاه و وزير را به ياد مى‏ آورد كه پادشاهى با وزير خودش هميشه بحث داشت درباره اينكه عامل تربيت چقدر در روح مردم مؤثر است. وزير مى‏ گفت: بعضى از افراد را نمى ‏شود تربيت كرد، او مى‏ گفت: خير، همه را مى‏ شود تربيت كرد. تا اينكه براى آنكه وزير را محكوم كند دستور داد گربه‏ اى را تعليم و تربيت كردند. وقتى سر سفره مى ‏آمد شمعى به دست او مى‏ دادند. گربه گرسنه در مقابل غذا مى‏ نشست، آن بوى غذا هم به شامّه‏ اش مى‏ رسيد، مع ذلك تكان نمى‏ خورد، اين شمع را به دست مى‏ گرفت تا وقتى كه حاضرين سر سفره غذايشان را مى‏ خوردند. بعد كه گربه را خوب تربيت كرد وزير را طلب كرد. وزير آمد. او را در سر يك سفره نشاند در حالى كه گربه شمع را در دستش گرفته بود. وزير در عين حال روى حرف خودش اصرار مى ‏ورزيد، گفت گول اين عمل را نبايد خورد، گربه گربه است، گربه مادامى‏ كه گربه است هرگز تربيت نمى ‏پذيرد و نمى ‏شود به اين تربيت او اعتماد كرد. تا در جلسه ديگر سر سفره حاضر شد. ولى وزير با خودش چند تا موش آورده بود، يعنى همان شكار گربه، همان چيزى كه گربه عاشق اوست و نه تنها گوشتش را دوست دارد مثل گوشتهايى كه سر سفره است، بلكه اصلًا به او عشق مى‏ ورزد و لهذا وقتى كه موش را مى‏ گيرد مدتى با آن ور مى ‏رود و بازى مى ‏كند، سر جنازه او رقص و خوشحالى مى‏ كند. شكار و صيدش است؛ غير از مسئله خوراك مسئله ديگرى مطرح است. اين دفعه كه گربه را سر سفره آوردند و شمع به دستش دادند، در وسط كار يك‏مرتبه وزير موشها را رها كرد وسط سفره. چشم گربه كه به موشها افتاد شمع را انداخت و شروع كرد به دويدن دنبال موشها. وزير گفت: نگفتم؟

 

⬛ اشتباه جهان امروز

 

جهان امروز از طرفى ارزش انسان را پايين مى ‏آورد، اعتقاد به خدا و ايمان به خدا را كه پايه اصلى آزادى است متزلزل مى‏ كند، ايمان انسان را به خود انسان هم به عنوان يك موجود شريف و ماوراءالطبيعى، موجودى كه مصداق‏ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ روحى‏ است انكار مى‏ كند، انّى جاعِلٌ فِى الْارْضِ خَليفَةً را انكار مى‏ كند، وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنى‏ آدَمَ‏ را انكار مى‏ كند، انّا عَرَضْنَا الْامانَةَ عَلَى السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ الْجِبالِ‏ را انكار مى‏ كند، يا ايُّهَا الْانْسانُ انَّكَ كادِحٌ الى‏ رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيهِ‏ را انكار مى‏ كند، يعنى مقام انسانيت انسان را انكار مى‏ كند، ايمان انسان به خودش و ايمان انسان به خدا را متزلزل مى‏ كند، انسان را به صورت يك موجود سودجو و سودطلب و منفعت‏ طلب درمى‏ آورد، و از طرف ديگر همين انسان را كه فلسفه زندگى او را سودجويى و منفعت ‏طلبى مى‏ داند و معرفى مى‏ كند يك حيوان تكامل‏ يافته يعنى حيوانى كه با حيوانات ديگر چندان فرقى ندارد و يك درجه حيوان‏تر از آنها معرفى مى‏ كند و زندگى را هم تنازع بقا مى‏ داند و جز تنازع بقا چيز ديگرى نمى‏ داند، آنگاه از اين انسان توقع دارد كه به آزادى و حيثيت انسانى و شرافت و حقوق ديگران احترام بگزارد؛ مگر ممكن است؟!

 

ما كه راجع به اسلام بحث مى ‏كنيم و مى‏ گوييم «نهضت آزادیبخش ‏ اسلام» بحث ما تنها اين نيست كه اسلام شعارهاى آزادیخواهى داده است. اسلام در شعارهاى آزادیخواهى از ديگران نه تنها كمتر نيست، بالاتر هم هست. نمونه‏ اش را عرض مى ‏كنم. ولى بحث ما درباره «نهضت آزادیبخش اسلام» اين است كه اسلام با عوامل اسارت مبارزه كرده و عوامل آزادى را ايجاد كرده است، و الّا تنها روى شعار بحث كردن چيزى نيست. البته شعارهاى اسلام را هم به طور نمونه عرض مى ‏كنم.

 

⬛ شعارهاى آزادى در قرآن و حديث‏

 

قرآن كريم در هزار و چهارصد سال پيش چنين آيه‏ اى را عنوان مى‏ كند، آيه‏ اى كه پيغمبر اكرم وقتى خواست بخشنامه و به اصطلاح متحد المآل صادر كند و براى سران‏ جهان آن روز بفرستد، آنگاه كه خطاب به ملتهايى كه اهل كتاب بودند مى ‏نوشت اين آيه را انتخاب كرد: قُلْ يا اهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا الى‏ كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ الّا نَعْبُدَ الَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً ارْباباً مِنْ دونِ اللَّهِ‏. بگو اى مردمى كه خودتان را پيرو يك كتاب آسمانى مى‏دانيد! بياييد جمع بشويم روى يك عقيده و فكر، آن فكرى كه براى ما و شما همه على‏ السويّه خوب است؛ چه فكرى؟ يگانگى خدا. غير از خدا هيچ موجودى را پرستش نكنيم. براى خدا در پرستش شريك قائل نشويم.

بعد: تفاوت ميان افراد بشر وجود نداشته باشد، بعضى خودشان را نسبت به بعضى ديگر ارباب و آقا ندانند و ديگران را نسبت به خودشان محكوم و اسير و برده نشمارند.

از نظر شعارى كدام اعلام آزادى است كه از اين برتر و بالاتر است؟

 

از زبان موسى جمله‏ اى نقل مى ‏كند. فرعون به موسى مى‏ گويد: أَ لَمْ نُرَبِّكَ فينا وَليداً وَ لَبِثْتَ فينا مِنْ عُمُرِكَ سِنينَ وَ فَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الَّتى فَعَلْتَ وَ انْتَ مِنَ الْكافِرينَ‏. اى موساى كافر نعمت، اى نمك‏نشناس! آيا تو همان آدمى نيستى كه ما تو را در خانه خودمان بزرگ كرديم؟ در خانه ما بزرگ شدى، سرِ سفره ما بزرگ شدى، حالا آمده‏ اى مدعى ما شده ‏اى؟ موسى در واقع به او مى‏ گويد: من چرا سر سفره شما بزرگ شدم؟ چه جريانى موجب شد كه من در خانه تو بزرگ بشوم؟ مگر جز استبداد تو و اينكه بنى اسرائيل را برده و بنده خودت مى‏دانستى و خودت را حاكم بر جان و مال بنى اسرائيل و بر همه ما مى‏ دانستى چيزى بود؟ تو خون نوزادان پسر ما را مباح مى‏ شمردى، قهراً وقتى كه من از مادر زاده مى‏ شوم مرا تحويل دريا مى‏ دهند براى اينكه دريا مرا نگهدارى كند. جامعه‏ اى كه تو به وجود آورده بودى كه قادر نبود من را نگهدارى كند، از ترس تو مرا در دريا قرار دادند، تو هم من را از دريا گرفتى؛ و بعلاوه مگر اينكه من سر سفره تو بزرگ شدم و از نان و نمك تو خوردم بايد سبب بشود من پا روى حقيقت بگذارم و امضا بكنم كه تو بنى اسرائيل را بنده و برده خودت بدانى؟! وَ تِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَىَّ انْ عَبَّدْتَ بَنى اسرائيلَ‏ آيا اين [نعمت‏] منّتى شد كه تو دارى به من مى ‏گذارى در مقابل اينكه بنى اسرائيل را برده و بنده خودت‏ كرده‏ اى؟!

رسول خدا جمله عجيبى دارد. شما اگر شعارى درباره آزادى و حق‏ طلبى، برتر و بالاتر و جاندارتر از اين شعار پيدا كرديد به من بگوييد. على عليه السلام مى‏فرمايد ما اين جمله را از پيغمبر اكرم مكرر مى ‏شنيديم. بعضى جمله ‏هاست كه ما همين قدر مى‏ دانيم پيغمبر اكرم فرموده است، شايد هم يك‏بار بيشتر نفرموده باشد، ولى على عليه السلام در حديثى كه در اصول كافى‏ و در نهج البلاغه‏ در ضمن فرمانى كه به نام مالك اشتر نوشته است هست مى‏ فرمايد كه من از پيغمبر مكرر اين جمله را شنيدم كه: لَنْ تُقَدَّسَ امَّةٌ حَتّى يُؤْخَذَ لِلضَّعيفِ فيها حَقُّهُ مِنَ الْقَوِىِّ غَيْرَ مُتَعْتِعٍ‏ يعنى هرگز ملتى، امتى به مقام قداست و پاكى و بزرگى و بزرگوارى نمى‏ رسد- مى‏گويند لَنْ علامت نفى تأبيد است؛ يعنى محال است امتى، ملتى به بزرگى و قداست و پاكى و بزرگوارى برسد- مگر آنكه آن ملت به اين حال در بيايد كه ضعيف در مقابل قوى آزاد باشد، ضعيف حق خودش را از قوى بخواهد در حالى كه كوچك‏ترين لكنتى به زبانش نمى‏ آيد، ضعيف در كمال جرئت و جسارت در مقابل قوى بايستد. پيغمبر ما مى‏ گويد تنها آن ملتى رستگار خواهد شد و به مقام قدس و طهارت مى‏ رسد كه اين مقدار جسارت در افراد ضعيف در مقابل افراد قوى وجود داشته باشد.

شما در كجاى دنيا شعارهايى قوى‏تر و نيرومندتر از اين شعارها مى‏ توانيد پيدا كنيد؟

 

على عليه السلام خطاب به فرزندش امام حسن مجتبى مى ‏فرمايد: وَ لا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اللَّهُ حُرّاً پسرك من! مبادا بنده ديگرى باشى، خدا تو را آزاد آفريده است، اين نعمت و موهبت خدادادى را قدر بدان، مبادا نعمت آزادى را از خودت سلب كنى.

بنابراين اسلام از جنبه شعارهاى آزادى نه تنها از ديگران كم و كسر ندارد، صد درجه بالاتر، قویتر، نيرومندتر و جاندارتر شعار داده است.

 

اسلام مبانى آزادى را تأمين كرد

اما اسلام تنها به شعار آزادى و آزادیخواهى قناعت نكرد، مبانى آزادى را تأمين كرد. اولين مبناى آزادى خداشناسى و بندگى خداست، قولوا لا الهَ الَّا اللَّهُ تُفْلِحوا، اينكه هيچ قوه و نيرويى جز پرستش خدا بر وجود انسان حكومت نكند.

عامل دوم، شناسايى انسان به خود انسان است. مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ‏.

اسلام كه آمد، نه تنها براى اين آمد كه خدا را به بشر بشناساند، [همچنين براى اين آمد كه بشر را به خودش بشناساند.] بشر اگر خودش را نشناسد خدا را نمى‏ شناسد، اگر خودش را درست نشناسد خدا را نمى ‏تواند پرستش بكند. اى بشر! اى انسان! تو خودت را يك موجود پست خاكى ندان، خودت را در حدّ حيوانات ندان، خودت را يك موجود پست شهوانى ندان؛ خيال نكن كه تنها انگيزه‏ اى كه در وجود تو هست جاه‏ طلبى است، يا تنها عامل محرك وجود تو عوامل اقتصادى يا عوامل جنسى است؛ خير، در سرشت تو يك نهاد ديگرى، يك روح، يك قدس و معنويتى هست:

نَفَخْتُ فيهِ مِنْ روحى‏ من از روح الوهيّت خودم چيزى در وجود تو دميده‏ ام. تو خليفة اللَّه و جانشين خدا هستى، تو برتر از اين حرفها هستى. انسان را به خود انسان معرفى كرد و شناساند.◀️ و انسان تا به اين معنويت خودش آگاه نشود و ارزش معنوى خودش را درك نكند نمى‏ تواند خودش را از ماديات ببُرد و تا انسان خودش را از ماديات نبريده است محال است كه آزاد باشد. ▶️مگر انسانى كه برده ماديات باشد مى‏ تواند آزاد و آزاديخواه باشد؟ چنين چيزى محال است.

دليلش تجربيات دنياست. اسلام اعلام آزادى كرد، ديگران هم در دنيا اعلام آزادى كردند؛ شما در عمل ببينيد اسلام چه موفقيتهايى پيدا كرد آنها چه موفقيتهايى پيدا كردند. ما اگر تنها زندگى خود پيغمبر صلى الله عليه و آله را، زندگى على بن ابى طالب عليه السلام را، حتى زندگى خلفا را تا مدتى كه روى سيره و سنت پيغمبر رفتار مى‏ كردند مقياس قرار بدهيم مى ‏بينيم اسلام چقدر در اين زمينه موفقيت داشته است و آنها چقدر ناكام بوده ‏اند! همين حكومت پنج ساله على عليه السلام حقيقتاً عجيب است. على از باب اينكه واقعاً بنده خدا و از حكومت هر قوه‏ اى غير از خدا آزاد بود آزاديخواه و آزاديبخش بود. ما مى‏ دانيم در دوره حكومت على عليه السلام عده ‏اى بودند كه از بيعت كردن با على‏ تمرد كردند و حاضر نشدند با على بيعت كنند از قبيل زيد بن ثابت، اسامة بن زيد و سعد بن ابى وقّاص، عده‏ اى كه از اول با على بيعت نكردند. البته بيعت نكردن آنها ضربه‏ اى به حكومت على بود به جهت اينكه اينها افراد باشخصيت و معروفى و از صحابه پيغمبر بودند. على عليه السلام از نظر استقرار حكومتش خيلى هم نيازمند بود كه اينها بيايند بيعت كنند و اگر بيعت مى‏ كردند اساس حكومت على از جنبه اجتماعى قوّت بيشترى پيدا مى‏ كرد. ولى على با اينها چه كرد؟ گفت اختيار با خودشان، مى‏ خواهند بيعت بكنند مى‏ خواهند بيعت نكنند. آيا مزاحم اينها شد؟ نه. مجبورشان كرد كه حتماً بايد بيعت بكنيد؟ نه. سهميه اينها را از بيت‏ المال قطع كرد؟ نه. امنيت جانى اينها را از بين برد؟ نه. امنيت مالى اينها را از بين برد؟ نه. خودش حافظ جان و مال اينها شد، البته در حدودى كه مشروع بود.

از اينها بالاتر خوارج بودند. خوارج رسماً ياغى بودند، به اين معنا كه حكومت على عليه السلام را پس از اينكه با على بيعت كرده بودند رد كردند، گفتند ما على را قبول نداريم؛ نه تنها رد كردند، على را تكفير كردند، گفتند على كافر شد؛ به موجب اينكه على كافر شد و از دين خدا برگشت ما حكومت على را نمى‏پذيريم. با اينها چه كرد؟

تا وقتى كه اينها مزاحم ديگران نمى ‏شدند و فقط عقيده خودشان را اظهار و تبليغ مى‏ كردند و به صحبت و سخن گفتن مى‏ پرداختند على مزاحمشان نشد ولى از آن ساعتى كه از اين آزادى خودشان سوء استفاده كردند، مزاحم ديگران شدند، اسباب زحمت ايجاد كردند و رسماً به عنوان ياغى از كوفه سپاه بيرون بردند براى اينكه اخلال بكنند و امنيت را بهم بزنند على سراغ اينها آمد.

 

در يكى از جلسات، آن جمله‏ هاى مولا در آن خطبه معروف را خواندم كه به مردم چگونه توصيه مى‏ كند. (اين نمونه يك مرد آزاديخواه واقعى است.) وقتى كه مردم مى‏ آيند در مقابلش صحبت مى ‏كنند كلمه‏ هاى بزرگ بزرگ يعنى احترامات خيلى زياد و جمله ‏هاى پرطنطنه‏ اى به كار مى ‏برند و به او با القاب مختلف خطاب مى ‏كنند. مى ‏گويد: لا تُكَلِّمونى بِما تُكَلَّمُ بِهِ الْجَبابِرَةُ با من ساده حرف بزنيد، به من بگوييد على، حد اكثر به من بگوييد يا امير المؤمنين، ديگر بيش از اين حاضر نيستم براى من لقب بتراشيد. با من با تعارف حرف نزنيد: وَ لا تُخالِطونى بِالْمُصانَعَةِ. از من تمجيد نكنيد، مدح نكنيد، ثنا نگوييد كه خدا خودش مى‏ داند من از ثنا شنيدن خوشم نمى‏ آيد. در مقابل، اگر انتقاد و اعتراضى به نظرتان مى‏ رسد به من بگوييد.

 

در يكى از نامه ‏هايى كه در نهج البلاغه‏ هست سيد رضى اين‏طور نوشته است كه در جنگ جمل، زمانى كه على عليه السلام از مدينه حركت كرد و به طرف بصره مى‏ آمد، نامه ‏اى به مردم كوفه نوشت، آنها را دعوت كرد، در ابتداى نامه مى ‏نويسد كه من يك گذشته ‏اى در دوره خلفاى پيشين دارم، هر جور مردم درباره گذشته من فكر مى‏ كنند، آيا ظالم بودم يا مظلوم، ياغى بودم يا مبغىٌ عليه، هر طور بوده فعلًا درباره اينها بحثى نمى‏ كنم ولى امروز مسلمين با من بيعت كرده ‏اند، هركس كه مى‏ خواهد به يارى من بيايد، بيايد اما من يك قيد و يك شرط با او مى‏ كنم: نزد من بيايد، اگر ديد خوب عمل مى‏ كنم مرا كمك بدهد و اگر ديد بد عمل مى‏ كنم به من انتقاد و اعتراض كند تا من جبران كنم.

اين را مى‏گويند نمونه يك حكومت آزاديخواه؛ ولى چرا اين‏گونه است؟ براى اينكه اسلام چنين دينى بود كه يك چنين افرادى تربيت كرد؛ البته افرادى مثل على كه نمى‏ خواهم بگويم ولى على نمونه تربيت كامل اسلام بود و جامعه مسلمين آن روز هم همين‏جور ايجاب و اقتضا مى‏ كرد.

 

 

عوامل تأمين آزادى چيست؟ گفتيم يكى از عوامل اين است كه انسان را به خودش بشناسانند، ارزش انسان را بالا ببرند؛ و يكى از علل ناكاميهاى امروز همين است كه ارزش انسان از آنچه كه هست پايين‏تر آمده است و همينها نشانه و دليل بدبختى انسانهاست.

 

آزادى افراد از سه ناحيه سلب مى ‏شود

عوامل ديگر سه دسته است، كه ان شاء اللَّه فردا شب بحث خودم را تكميل خواهم كرد. آزادى افراد از سه ناحيه سلب مى‏ شود. يك ناحيه، ناحيه افراد سلب‏ كننده است، افرادى كه مى ‏آيند آزادى را از ديگران سلب مى‏ كنند. چرا و به چه دليل سلب مى‏ كنند؟ چه عاملى بر وجود آنها حكومت مى‏ كند كه مى ‏آيند آزادى را سلب مى ‏كنند؟ دوم افرادِ سلب‏شده از آنهاست، يعنى افرادى كه آزادى آنها سلب مى‏ شود.

آنها هم ممكن است در اين جهت تأثير داشته باشند. در آنها خصوصيتى، خصيصه ‏اى، حالتى، وضعى است كه سبب مى‏ شود آزادى آنها از ايشان گرفته و سلب بشود. عامل سوم نظامات و تشكيلات اجتماعى و وضع و اجراى قوانين اجتماعى است.

 

ما بايد اين عوامل را يك يك بررسى بكنيم :

اما عامل سلب‏كننده.

افرادى كه مى‏ آيند آزادى ديگران را سلب و حقوق ديگران را پايمال مى‏ كنند چرا و به چه دليل چنين مى ‏كنند؟ چرا آزادى ديگران را محترم نمى ‏شمارند و سلب مى‏ كنند؟ دليلش دو چيز است: يكى حس سودجويى و منفعت‏ پرستى كه در هر فرد بشرى وجود دارد، و ديگرى قدرت؛ يعنى وقتى انسان در مشى و راه و روش خودش سودجو و دنبال منفعت فردى و شخصى و خودپرست بود و از طرف ديگر قدرت به دست آورد و امكانات تحصيل كرد كافى است براى اينكه آزادى ديگران را سلب و حقوق ديگران را پايمال كند.

اما عاملى كه مربوط به افرادِ آزادى سلب شده است دو چيز است: يكى يك حالت رخوت و سستى و بى‏ تفاوتى كه در عامه مردم پيدا مى‏ شود، حالت بارى به هر جهت، آنچه كه ما اغلب اسمش را درويش‏ مسلكى مى ‏گذاريم؛ يك چنين حالتى در مردم پيدا مى‏ شود كه احقاق حقوق را يك امر مقدس و محترم نمى‏ شمارند؛ يك تنبلى.

 

عامل دوم ضعف است، يعنى گيرم افرادى احساس احقاق حقوق و تأمين آزادى در خودشان بكنند ولى وقتى كه ضعيف هستند و قدرت ندارند قهراً نمى‏ توانند به دست آورند.

 

و اما عامل قوانين اجتماعى و تشكيلات اجتماعى. قوانين اجتماعى و تشكيلات اجتماعى ممكن است به گونه‏ اى باشد كه افراد اجتماع نتوانند آزادى خودشان را تأمين كنند.

 

⬛روش بازدارنده اسلام‏

 

اما راجع به قسمت اول، آيا از ناحيه سلب‏ كننده آزاديها مى ‏شود كارى كرد كه او را كنترل كرد تا به آزاديها احترام بگزارد يا نه؟ اسلام در اينجا در دو جهت دخالت كرده است، يكى از ناحيه محدود كردن قدرت آنها و ديگر از ناحيه تعليم و تربيت، و تربيت روح آنها با يك تعليم و تربيت دينى و يك ايمان قوى، كه در اين راه موفق هم بوده است؛ يعنى با ايجاد يك ايمان قوى در افراد نيرومند كه به حكم طبيعت خودشان سودجو و سودطلب هستند جلو سودجويى و سودطلبى آنها گرفته شده‏ است.

اسلام تنها به اين كار قناعت نمى‏ كند كه به ضعيف بگويد آقاى ضعيف! برو حق خودت را از قوى بگير و قوى شو. اسلام اين را مى‏گويد، ولى حال اگر ضعيف رفت حق خودش را از قوى گرفت و قوى شد بعد اين قوى چه مى‏ شود؟ خود او به جاى قوى اول مى ‏آيد يعنى مثل قوى اول، ظالم و ستمگر مى‏ شود. اسلام گذشته از اينكه به ضعيف مى‏ گويد قوى شو و حق خودت را بگير، به قوى مى‏ گويد: اى قوى! در مقابل ذات پروردگار [قدرتى نيست؛] تو خدايى دارى، آخرت و معادى دارى، جزايى دارى؛ اين جهان حساب و كتابى دارد؛ خيال نكن كه فقط تو قوى هستى و اين انسانها ضعيف، ما فوق قوى قوى ديگرى هست، انَّ اللَّهَ قَوىٌّ شَديدُ العِقابِ‏، خداى قوى و شديد العقاب بالاسر همه قرار گرفته است؛ همان‏طورى كه على عليه السلام در فرمان خودش به مالك اشتر مى‏نويسد: اى مالك! فَانَّكَ فَوْقَهُمْ‏ من اعتراف مى‏ كنم كه تو ما فوق اين توده مردمى هستى كه من تو را والى آنها قرار دادم. بنابراين تو به موجب اينكه ما فوق هستى ممكن است مغرور بشوى و ظلم و ستم بكنى اما بدان‏ وَ والِى الْامْرِ عَلَيْكَ فَوْقَكَ‏ و آن كسى كه اين فرمان را به تو داد و تو را والى مصر قرار داد- كه خود من باشم- ما فوق توست، من قدرت بزرگتر از تو هستم، يعنى بدان كه من متوجه كارهاى تو هستم، اگر تخلف بكنى تو را مجازات مى‏كنم. من چه؟ آيا من ديگر آن قوى و قادرى هستم كه ما فوق من قدرتى نيست؟ نه، وَ اللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلّاكَ‏ و اما خداى تبارك و تعالى ما فوق آن كسى است كه ما فوق توست، ما فوقِ ما فوق توست. ما فوق تو من هستم و خدا بالاسر همه ماست، ما بايد خدا را در نظر بگيريم.

 

بنابراين عامل سلب‏ كننده آزادى را از چه راه مى ‏شود كنترل كرد؟ از همين راه كه‏ وَ اللَّهُ فَوْقَ مَنْ وَلّاكَ‏، از راه ايمان به خداى عادل، حكيم، قوى و شديد العقاب. راه دومش عرض كرديم محدوديت قدرتهاست كه آن را در بحث تشكيلات اجتماعى بحث مى‏ كنيم.

 

⬛مبارزه اسلام با زبون‏پرورى‏

 

و اما از نظر آن فردى كه آزادى او از دست رفته است [اسلام چه كرده است؟] متأسفانه در تعليمات مسيحيت يعنى تعليماتى كه از اوايل مسيحيت پيدا شده- عرض نمى‏ كنم در تعليمات حضرت مسيح- اين زبون‏پرورى وجود داشته است ولى در اسلام با زبون‏پرورى مبارزه شده است. اسلام به همان درجه كه ظالم را دشمن مى‏ دارد، زبون را و آدمى كه در مقابل ظالم با اينكه قدرت دارد تسليم است دشمن مى ‏دارد. اسلام مى‏ گويد: لا يُحِبُّ اللَّهُ الْجَهْرَ بِالسّوءِ مِنَ الْقَوْلِ الّا مَنْ ظُلِمَ‏. اسلام مى‏ گويد كه خداوند از بدگويى و شعار دادن عليه كسى و لكّه‏ دار كردن و بدنام نمودن ديگران خوشش نمى‏ آيد مگر در مورد كسى كه مظلوم واقع شده است. به مظلوم اجازه مى ‏دهد فرياد كند، بدگويى كند، حتى شعر بگويد، هجو كند، شعار بدهد؛ چرا؟ چون راه، راهِ احقاق حق است. على عليه السلام مى‏ فرمود: لا يَمْنَعُ الضَّيْمَ الذَّليلُ وَ لا يُدْرَكُ الْحَقُّ الّا بِالْجِدِّ. آدم ذليل و ضعيف هرگز نمى ‏تواند از ظلم دفاع كند. حق را جز با جديت و كوشش و نيرو و تصميم نمى ‏شود به دست آورد.

ويل دورانت در كتاب‏ تاريخ تمدن‏، جلد يازدهم مى ‏گويد: هيچ دينى مانند اسلام پيروان خودش را به قوّت دعوت نكرده است. البته همين‏طور است. دينى كه در آن جهاد و امر به معروف و نهى از منكر و «وَ اعِدّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ» وجود دارد هرگز دعوت به ضعف و زبونى نمى ‏كند. اسلام با اين عامل هم كه عامل زبونى و ضعف باشد به اين شكل مبارزه كرده است. نمونه‏ هايى كه عرض كردم براى همين بود. خود پيغمبر اكرم مگر چنين نبود؟ پيغمبر اكرم- همان‏طورى كه درباره على عليه السلام عرض كردم- درباره شخص خودش هم همين‏جور بود، كوشش مى‏ كرد كه مردم زبون و ضعيف بار نيايند. حتى وقتى احساس مى‏ كرد مردم در مقابل شخص خودش احساس زبونى مى‏ كنند، براى اينكه زبون نباشند آن زبونى را از آنها مى‏ ريخت.

مردى آمد خدمت رسول اكرم، چشمش كه به حضرت افتاد، با اينكه حضرت به اصطلاح خودش را نمى ‏گرفت و يك دبدبه و جلالى به خودش نمى ‏بست ولى مع ذلك آن اهميت و عظمت و شخصيت حضرت او را گرفت، وقتى خواست با حضرت صحبت كند زبانش به لكنت افتاد، تا زبانش به لكنت افتاد فوراً پيغمبر اكرم از جا حركت كرد، آن مرد را به سينه خودش چسبانيد، محكم در آغوشش گرفت؛ بعد گفت: اى رفيق! چرا زبانت گرفت؟ از من ترسيدى؟ چرا بترسى؟ من كه آدم ترسناكى نيستم، من پسر آن زنى هستم كه با دست خودش از بزها شير مى‏ دوشيد.

من مثل برادرى از برادرهاى تو هستم، نترس، با من درست صحبت كن، مرعوب من نباش. اسلام با اين مرعوبيتها مبارزه مى‏ كرد.

 

بله، اسلام چنين دينى است كه نه تنها شعار آن شعار آزادى بوده است بلكه با عوامل زبونى و ضعف مبارزه كرده و در مقابل، عوامل آزادى و قدرت و نيرومندى را تقويت كرده است و همه اينها از شبى مانند چنين شبى آغاز شده است كه شخص مقدس رسول خدا از كوه حرا به زير آمد، بعد از مدتى به او دستور داده شد: يا ايُّهَا الْمُدَّثِّرُ. قُمْ فَانْذِرْ. وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ برخيز، به مردم اعلام خطر كن. اولين چيزى كه اعلام مى‏ كنى و به مردم مى ‏گويى عظمت خداست: خدا را به عظمت در ميان مردم ياد كن، عظمت خدا را به اينها بفهمان؛ عظمت خدا را كه بفهمند ديگر غير خدا را رها مى ‏كنند. آمد در ميان مردم و گفت: قولوا لا الهَ الَّا اللَّهُ تُفلِحوا.

خدايا از تو مى‏ خواهيم، به حق ذات مقدست تو را قسم مى‏ دهيم، كه ما را از انوارى كه در مثل چنين شبى از جهان غيب تابيده است بهره‏ مند بفرما.

خدايا ما را به حقايق دين‏ [اسلام آشنا بفرما.]

مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى (نهضت آزادى بخش اسلام(پانزده گفتار))، ج‏۲۵، ص: ۱۳۵

 

آدرس کوتاه این مقاله: http://noorekoran.ir/kM1oF

Leave A Reply

Your email address will not be published.