نهضت آزادیبخش اسلام ٢

0

درس چهارم

نهضت آزادى بخش اسلام (۲)

آیت‌الله شهید مطهری 

بسم اللَّه الرحمن الرحيم‏

 

وَ يَضَعُ عَنْهُمْ اصْرَهُمْ وَ الأَغْلالَ الَّتى كانَتْ عَلَيْهِمْ‏.

 

در عصر و زمان ما كلمه «آزادى» جايگاه بسيار عالى و رفيع و مقدسى را اشغال و احترام فوق‏ العاده‏ اى پيدا كرده است به طورى كه هركسى اگر مى‏ خواهد براى خودش شخصيتى اثبات كند خود را حامى و طرفدار آزادى مى‏ داند و حتى در بعضى از كلمات ديده مى‏ شود كه مى‏ گويند آزادى بزرگترين و بالاترين نعمتها و موهبتهاى الهى است.

 

⬛ارزش آزادى‏

 

اينجا سؤالى پيش مى‏ آيد و آن سؤال اين است: آيا آزادى در حقيقت و واقع همين مقدار ارزشى كه بشر به آن مى‏ دهد و آن را بالاترين نعمتها مى ‏داند و يكى از مقدس‏ترين مقدسات خود مى ‏شمارد همين مقدار ارزش را دارد يا ندارد؟!

 

عرض مى‏ كنم از يك نظر اگر به آزادى نظر بكنيم مى‏ بينيم اين‏همه ارزشى كه به آن داده‏ اند استحقاق آن را ندارد، بيش از اندازه براى آن ارزش قائل هستند. ولى از ديدگاه ديگر كه نگاه بكنيم مى ‏بينيم حق داشته ‏اند كه اين‏همه مقام آزادى را بالا ببرند.

 

اما ديدگاهى كه از آن ديدگاه آزادى اين ارزش را ندارد اين است كه معنا و حقيقت آزادى جز نبودن سد و مانع براى تجلى فكرى و عملى بشر چيزى نيست. مى‏ گوييم بشر آزاد آفريده شده است و بايد آزاد زندگى كند يعنى افراد ديگر در مقابل تجليات فكرى و عملى او مانعى ايجاد نكنند و حتى بالاتر، فكر و عمل او را در خدمت خود نگيرند ولى اصل خود آزادى كه فلاسفه تعريف كرده‏ اند، به معنى نبودن قيد و نبودن مانع و سد در جلو تجليات فكرى و عملى بشر است. وقتى كه معنى آزادى نبودن مانع است پس آن‏قدر ارزش زياد ندارد، براى اينكه يك موجود بيش از آن اندازه كه احتياج به عوامل منفى دارد احتياج به عوامل مثبت دارد.

مثال عرض مى‏ كنم: يك گل براى اينكه ترقى و تجلى داشته باشد، سير كمالى خودش را طى كند و به آن قلّه‏ اى كه براى او تقدير شده است برسد احتياج به يك سلسله عوامل مثبت و بعضى عوامل منفى دارد؛ احتياج به خاك، آب، هوا، حرارت و گرمى و نور، كمكهايى كه باغبان مى ‏كند و امثال اينها دارد و احتياج دارد به اينكه سد و مانعى براى اين گل وجود نداشته باشد؛ مثلًا اگر گلى را كه بايد در يك زمين يك متر در يك متر خاك وجود داشته باشد و ريشه بدواند، در يك گلدان كوچك قرار بدهند و سدى در جلو پيشروى او ايجاد كنند يا در بالاى او سقفى و مانعى قرار بدهند، مانع آزادى تجلى اين گل شده‏ اند. گل، هم به آن عوامل مثبت احتياج دارد و هم به نبود مانع يعنى به اين عامل منفى. وقتى انسان درباره گل فكر مى‏ كند، در درجه اول راجع به عوامل مثبتش فكر مى ‏كند، راجع به خاك و آبش فكر مى‏ كند، راجع به نور و هوا فكر مى‏ كند، راجع به باغبان فكر مى‏ كند، راجع به موادى كه براى تقويت او لازم است فكر مى‏ كند ولى درباره اينكه سد و مانعى در كار نباشد آن‏قدر فكر نمى‏ كند يعنى آن‏قدر براى اين مسئله اهميت قائل نيست.

 

پس اگر از اين ديدگاه نگاه بكنيم مى ‏بينيم البته آزادى نعمتى است براى گل، و هم نعمتى است براى انسان اما نعمتى است در مرتبه متأخر از عاملهاى مثبت در زندگى گل يا انسان.

 

ولى وقتى كه از يك ديدگاه ديگر نگاه مى ‏كنيم مى‏ بينيم بشر حق داشته است و حق دارد براى آزادى اين‏همه ارزش قائل باشد. آن حق از اين ناحيه است كه آزادى آن نعمتى است كه بشر آن را از هر نعمت ديگرى كمتر داشته است، يعنى عوامل مثبت ترقى و تجلى و تكامل بشر هميشه به نسبت، بيشتر وجود داشته‏ اند و وجود دارند تا اين عامل منفى كه هميشه ضدش يعنى مانعش وجود دارد، و بشر هر نعمتى را كه كمتر داشته باشد و كمتر به دستش آمده است براى آن ارزش و اهميت بيشترى قائل است. اين‏همه كه دنيا براى آزادى ارزش قائل است و مقامش را بالا مى ‏برد براى اين است كه عامل ضد آزادى زياد بوده است. يك شعر معروف نيمه عاميانه‏ اى در ميان خود ما هست، مى‏ گوييم:

 

بهشت آنجاست كآزارى نباشد

 

كسى را با كسى كارى نباشد

 

همه مى‏ گوييم و همه هم قبول داريم و حال آنكه انسان اگر فكر بكند آن بهشت نيست. آن چه بهشتى است كه در جايى باشيم كه فقط آزارى در آنجا نيست، كسى با كسى كار ندارد، هركسى تنها براى خودش زندگى مى‏ كند! اين، خوشى و سعادتى براى بشر نيست. بهشت آنجاست كه افرادى با يكديگر باشند و به يكديگر انس داشته باشند، به تعبير قرآن: الْاخِلّاءُ يَوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ الَّا الْمُتَّقينَ‏. آيه ديگر مى‏ فرمايد: عَلى سُرُرٍ مُتَقابِلينَ‏. بهشت آن‏وقت بهشت است كه در آنجا افراد بشر با يكديگر محبت و انس داشته باشند، برادر باشند، مواخات و گذشت و عواطف داشته باشند، و الّا جايى كه افراد بشر با يكديگر بيگانه باشند و حد اكثرِ بهره‏ اى كه از وجود يكديگر مى ‏برند اين است كه آزارشان به يكديگر نمى ‏رسد، اين البته جهنم نيست اما بهشت هم نيست، بايد گفت اعراف است، نه بهشت است و نه جهنم. اينكه بشر آنجايى را كه آزار نباشد و كسى را با كسى كار نباشد بهشت ناميده است، از بس كه از ناحيه آزارِ از ديگران آسيب ديده است؛ اين است كه خيلى برايش ارزش قائل است.

 

⬛سخن ملائكه درباره انسان‏

 

وقتى كه ما قرآن را مطالعه مى‏ كنيم مى ‏بينيم مسئله آزار افراد به يكديگر، فتنه كردنِ‏ در اجتماع، خون به ناحق ريختن، مال به ناحق بردن، ظلم كردن به يكديگر، همان چيزى است كه فرشتگان در ابتداى خلقت فريادشان از آن بلند بود. وقتى كه خداى تبارك و تعالى به آنها اعلام مى‏ كند كه من مى ‏خواهم بشرى از گِل بيافرينم، سرشتش اين است و چه مايه‏ هايى از خوبى و بدى در سرشت او هست، فرشتگان فريادشان بلند مى ‏شود: أَ تَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ خدايا مى‏ خواهى مخلوقى را بيافرينى كه افرادش خودشان مزاحم و دشمن يكديگر هستند، امنيت و آزادى و آسايش يكديگر را سلب مى‏ كنند؟

 

مسئله آزادى و بى‏ آزارى و اينكه انسان از ناحيه افراد ديگر آزار و صدمه نبيند ازآن‏جهت اين‏همه ارزش فوق‏ العاده پيدا كرده كه انسان كمتر آن را داشته است.

حال چرا كمتر داشته است؟ آيا اين يك چاره‏ اى در اصل خلقت نداشت؟ خداوند بشر را خلق كرده است، چرا اين بشر را اين‏گونه خلق كرد كه افراد بشر آزارشان به يكديگر برسد و بزرگترين ناراحتى كه افراد بشر پيدا مى‏ كنند از ناحيه خودشان باشد نه از ناحيه ديگران و نه از ناحيه اشياء ديگر؟ بشر به اندازه‏ اى كه از ناحيه بشرهاى ديگر آزار و اذيت و زيان مى ‏بيند و ديده است از ناحيه حيوانات نديده است، از ناحيه نباتات نديده است، از ناحيه جمادات نديده است، از ناحيه طوفانها و سيلها و زلزله‏ ها نديده است، از ناحيه وباها و طاعونها و سرطانها نديده است، از ناحيه زمين و آسمان نديده، از ناحيه جن نديده و از هيچ ناحيه‏اى نديده است، چرا؟ آيا در متن خلقت، اين امر چاره‏ اى نداشت؟!

به اين معنا چاره نداشت: انسان يا بايد انسان باشد يعنى همين موجود مختار آزاد در فعل خود، و يا بايد انسان نباشد و در اين صورت يا فرشته باشد، همانهايى كه خلق شده‏ اند، يا حيوان باشد، همينهايى كه آفريده شده‏ اند، يا نبات باشد و يا جماد. اساساً انسان اگر بخواهد همين نسخه كامل و جامع باشد جز اينكه در كار خودش مختار و آزاد باشد امكان نداشت و عقلًا محال بود، و وقتى كه در كار خودش مختار و آزاد است از همين‏جا امكان آزار افراد به يكديگر و تجاوز به حقوق يكديگر پيدا مى ‏شود كه درباره اين مطلب نمى‏ خواهم زياد بحث بكنم چون از بحثهاى ديگر خودم مى ‏مانم.

 

آيا علم مى‏ تواند آزادى را تأمين كند؟

مطلب ديگر: آيا راه ديگرى براى چاره اين كار نبود و نيست؟ حالا بگوييم در اصل خلقت بايد همين‏جور باشد، آيا در راه تكامل و از طريق تربيت، اين قضيه چاره ‏پذير نيست؟

عرض مى‏ كنم تا آن تربيت با چه باشد. اگر مقصود از آن تربيت، تربيت با علم است، يعنى بشر عالم بشود تا بتواند آزادى را براى خودش تأمين كند و به دست آورد، همان‏طورى كه بشر وقتى كه عالم شد با وبا و خُناق و سل و حتى سرطان مبارزه مى‏ كند و صرف اينكه عالم شد و رمز مطلب را كشف كرد كافى است براى اينكه با آن دشمن را به زمين بكوبد؛ متأسفانه علم در مقابل اين دشمن بشر- يعنى دشمنى بشر خودش براى خودش- عاجز است. بشر هر اندازه عالم بشود علم نمى ‏تواند جلو تجاوز افراد بشر را بعضى به بعضى، بگيرد. دليلش خيلى واضح است:

براى اينكه آن كسى كه به حقوق و آزادى ديگران تجاوز مى‏ كند، نه به دليل اين است كه نمى‏ داند بايد تجاوز نكند و ظلم كار بدى است، بلكه به اين دليل است كه سود و منفعت خودش را مى‏ خواهد، زور را هم كه با خودش مى ‏بيند، به حكم سودجويى و زور و وقتى كه اين دو با همديگر توأم شد دنبال قضيه مى‏ رود، علم را در اين راه استخدام مى‏ كند. علم نه تنها مانع تجاوز افراد بشر به آزادى ديگران نيست، احياناً كمكى مى ‏شود براى تجاوز افراد بشر به افراد ديگر و لهذا علم به تنهايى هرگز نمى ‏تواند ارزش انسانى داشته باشد. وقتى كه در خدمت منافع فردى انسان بود امكان ندارد كه بتواند براى بشريت ارزش انسانى داشته باشد.

 

ما مى‏ بينيم بشريت در ناحيه علم به جايى مى ‏رسد كه واقعاً اعجاب و حيرت افراد بشر را برمى‏ انگيزد ولى در ناحيه انسانيت و ارزشهاى انسانى كوچك‏ترين تأثيرى در احوالش ندارد. مثلًا از جنبه اعجابى كه علم برمى‏ انگيزد، رفتن به كره ماه كارى فوق ‏العاده مهم و بزرگ است. اما اگر يك مسئله ديگر را در نظر بگيريم، بگوييم از نظر بشريت و انسانيت، چنانچه اين دو كار را با هم مقايسه كنيم و كنار يكديگر بگذاريم و بگوييم- به تعبير طلبگى خودمان- ثواب كدام يك از اين دو كار بيشتر است، يا به تعبير ديگر ارزش كدام يك از اين دو كار براى بشريت بيشتر است؛ آن بشرى كه پا به كره ماه مى‏ گذارد، آيا براى بشريت بهتر اين است كه او به كره ماه برود يا به كره ماه نرود ولى از ويتنام و فلسطين خارج بشود؟ [روشن است كه دومى.] اما او به كره ماه مى‏ رود براى اينكه در ويتنام و فلسطين بيشتر ظلم و سلب آزادى و تجاوز بكند. از علم هم كارى ساخته نيست.

موضوع ديگر كه دانشمندان اروپا در اين راه خيلى كوشش كرده‏ اند و نتايج بالنسبه خوبى به دست آورده ‏اند اين است كه سطح شعور و احساسات مردمِ آزادى از دست داده را بالا ببرند. اين خودش يك راهى است كه براى استيفاى حقوق و آزاديها سطح فكر و شعور مردم را بالا ببرند، غيرت مردم را تحريك بكنند. اين همان راهى است كه در جلسه گذشته عرض كردم اسلام هم آن را به عنوان شرط لازم نه شرط كافى مى‏ پذيرد و بايد هم چنين باشد؛ و انصاف را كه بشر امروز از اين نظر با بشرهاى قرنهاى گذشته خيلى تفاوت كرده است. بشر امروز ارزش آزادى را براى خودش درك كرده است و براى آزادى خودش كوشش و فعاليت و جانبازى مى ‏كند، و چون احساس كرده است آزادى را به آسانى نمى‏ شود به دست آورد، بايد قدرت ايجاد كرد، قدرت را به تنهايى نمى‏ شود ايجاد كرد وحدت و اتحاد بايد به وجود آورد، اتحادِ تنها كافى نيست تشكل بايد به وجود بيايد، تشكلِ تنها كافى نيست برنامه و ايدئولوژى بايد به وجود بيايد، تمام اين اقدامات را بشر كرده است، ولى باز هم به نتيجه نرسيده است، چرا؟ علت دارد.

 

داستان بوذرجمهر و انوشيروان‏

 

داستان معروفى است از بوذرجمهر و پادشاه معاصرش انوشيروان. مى‏ گويند بوذرجمهر هميشه اين پادشاه را به سحرخيزى نصيحت مى‏ كرد و خودش هم صبح زود مى‏ آمد؛ شاه هم خوشش نمى‏ آمد كه به اين زودى بيايد؛ آخرش گفت من يك نقشه ‏اى مى‏كشم كه اين ديگر مزاحم نشود. به افرادش گفت هنگام سحر كه او از خانه‏ اش بيرون مى‏ آيد و حركت مى‏ كند شما برويد تمام لباسهاى او را و هرچه دارد از وى بگيريد كه او ديگر اين كار را نكند. همين كار را كردند. بين راه، هنوز هوا تاريك بود، او را گرفتند، لختش كردند، پولها و لباسهايش را گرفتند و رهايش كردند. مجبور شد به خانه برگردد، لباس ديگر بپوشد، آماده بشود و بيايد. آن روز ديرتر از روزهاى ديگر آمد. شاه از او پرسيد تو چرا امروز دير آمدى؟ گفت امروز حادثه ‏اى برايم پيش آمد. حادثه چيست؟ من با دزد برخورد كردم و دزد مانع شد، چنين و چنان كرد، رفتم خانه و بالأخره يك ساعت تأخير شد. گفت جناب‏عالى كه مى‏ گفتيد: «سحرخيز باش تا كامروا باشى»، چطور شد؟ گفت: دزد از من سحرخيزتر بود.

بشريت اين جور است. شما اگر حساب بكنيد، مى‏ بينيد آنچه كه بشرِ آزادى از دست داده براى به دست آوردن آزادى براى خودش تحصيل كرده، بشرِ آزادى سلب كننده همانها را به صد درجه قوى ‏تر تحصيل كرده است. اگر تشكل را در نظر بگيريد، تشكل آنها خيلى بيشتر است؛ وحدت و اتحاد را در نظر بگيريد، اتحادشان خيلى قوى‏تر است؛ وسيله را در نظر بگيريد، وسيله‏شان خيلى بيشتر است. شما الآن اگر بزرگترين احزاب ملى دنيا را با تمام تأسيساتشان در نظر بگيريد مى‏ بينيد در مقابل دستگاه جاسوسى سيا يا اينتليجنت سرويس صفر است و چيزى نيست. تمام قدرتها و امكانات را، حتى قدرتهاى تبليغاتى، در اختيار خودش گرفته كه باز بشر مى‏ بيند فاصله فردِ آزادى از دست داده با فردِ آزادى‏سلب ‏كننده به همان نسبتى است كه در قديم بود بلكه صد درجه بالاتر. يك كارى هم علاوه شده است و آن كار علاوه اين است:

⬛ اوج نفاق در بشر امروز

از مختصات بشر نفاق است. انسان در مقابل حيوانات مختصاتى دارد. انسان را حيوان ناطق مى‏ گويند. ناطق بودن يكى از مختصاتش است؛ مختصات زيادى دارد.

يكى از مختصات بشر در مقابل حيوانات نفاق است. نفاق يعنى- به اصطلاح عوامانه- جوفروشى و گندم‏نمايى، در زير كاسه نيم‏كاسه‏ اى داشتن. اين از خواص بشر است. پيغمبر اكرم فرمود: انّى لا اخافُ عَلى امَّتى مُؤْمِناً وَ لا مُشْرِكاً … وَ لكِنّى اخافُ عَلَيْكُمْ كُلَّ مُنافِقِ الْجَنانِ عالِمِ اللِّسانِ‏. فرمود من از مؤمنها بر اسلام بيم ندارم، از كافرهاى صريح هم بر اسلام بيم ندارم ولى از منافق بر اسلام بيم دارم.

 

⬛ نفاق در عصر ما به اوج خودش رسيده است.

سخن هابز

يكى از فلاسفه معروف اروپا در قرن هفدهم به نام هابز- انگليسى است- يك فلسفه سياسى دارد، كتابهايش به فارسى هم ترجمه شده است، مقايسه‏ اى مى ‏كند ميان‏ حيوانهاى اجتماعى و انسان كه يك موجود اجتماعى است؛ مى‏ گويد چرا وضع اجتماع حيوانهاى اجتماعى از قبيل زنبور عسل و مورچه يك سامان خاصى دارد و اختلاف و جنگ و خونريزى در آنجا نيست ولى انسان چنين است؟ بعد مى ‏گويد ميان انسان و آنها تفاوتهايى وجود دارد. يكى از تفاوتهايى كه در ميان انسان و حيوانات اجتماعى هست كه سبب شده اجتماع آنها منظم بماند و در اجتماع انسان فساد واقع شود اين است كه در ميان انسانها رقابت وجود دارد و در ميان آنها رقابت وجود ندارد. يكى ديگر از مابه ‏التفاوت‏ها اين است كه در آنها خير فرد و خير عموم با همديگر متحد است، احياناً خير فرد در جهتى و خير عموم در جهتى قرار نمى‏ گيرد، ولى مشكل زندگى بشر اين است كه احياناً خير فرد، منفعت فرد در جهتى قرار مى‏ گيرد و مصلحت اجتماع در جهت ديگر. علت ديگر اين است كه بشر به واسطه عقل و ابتكارش احساس نقص مى ‏كند و دنبال كمال بالاتر است ولى حيوان اجتماعى همان را كه دارد حد اعلاى از كمال مى ‏داند. من عجالتاً بحث نمى‏ كنم راجع به اينكه اين حرفهايى كه او زده از نظر ريشه به يكى برمى‏ گردد يا نه، درست است يا درست نيست؛ شاهدم فرق چهارمى است كه ذكر مى‏ كند، مى‏ گويد فرق چهارم كه سبب فساد در اجتماع بشرى شده است و در اجتماع حيوانات اين فساد وجود ندارد زبان است، قدرت تكلم و سخن گفتن. اگر بگوييد اين كه واقعاً يك كمالى است براى بشر- واقعاً هم كمال است براى بشر- مى‏ گويد بله، بدبختى بشر هم از همين كمالش برمى‏ خيزد. بشر چون زبان دارد، با زبان خودش مطلب را بيان مى‏ كند، قدرت قلب حقايق دارد يعنى مى ‏تواند حقايق را وارونه جلوه بدهد و مطلب را در زير يك لفافه بيان كند. اين را يك عامل اساسى مى ‏شمارد، و راست هم مى‏ گويد.

به موازات پيشرفتى كه در سطح شعور عمومى در باب احقاقِ حقوق و آزاديها شده است- كه عرض كردم در طبقه سلب كننده آزادى هم شعور و فكر و نقشه و تشكيلات بالاتر رفته است- يك مطلب ديگر به وجود آمده است و آن اين است كه نفاق و دورويى، حقايق را وارونه جلوه دادن، قلب كردن حقيقت، هر چيزى را با اسم ديگرى و با يك روپوش خيلى عالى جلوه دادن در ميان بشر رايج شده كه همه را گيج كرده است. اين ديگر از پديده‏ هاى قرون جديد است، در گذشته اين جور نبود. حجّاج بن يوسف ثقفى يا مسلم بن عقبه مى ‏آمد به مردم مدينه مى‏ گفت: مردم‏ مدينه! بايد بيعت بكنيد به عنوان بندگى و بردگى براى يزيد. ديگر نمى‏ گفت كه من آمده‏ ام شما را آزاد كنم، مى‏ گفت اصلًا آمده‏ ام شما را برده بكنم. حجاج بن يوسف ثقفى آنچه كه در دل داشت همان را مى‏ گفت اما نيكسون يا استالين يا خروشچف همان حجاج بن يوسف و مسلم بن عقبه است با اين تفاوت كه كار او را مى‏ كند، كار چنگيزى را مى‏ كند ولى سخن عيسوى و محمدى مى‏ گويد. واقعاً عجيب است! اين پديده خطرناكى است در اجتماع ما.

 

شما مى‏ بينيد يك هيئت مذهبى، يك ميسيون دينى به اصطلاح، روانه آفريقا مى ‏شود براى اينكه مبشّر دين مسيح باشد، بعد از چند سال كه كار مى‏ كند مى‏ بينيد اين هيئت و ميسيون اصلًا نوكر استعمار بوده، آمده براى اينكه استعمار را به آنجا بياورد. اگر كسى كتاب‏ التبشير و الاستعمار را خوانده باشد مى‏ فهمد قضيه از چه قرار است. يكى از روزنامه ‏نويس‏هاى اسلامى نوشته بود كه در فلان كشور آفريقايى در چندين سال پيش وقتى كه مبشرين مسيحى و مسيحيها آمدند، آنها انجيل‏ در دستشان بود و مردم، زمين؛ نفهميديم چطور شد كه بعد از چند سال قضيه برعكس شد، يك وقت ديديم‏ انجيل‏ به دست مردم است و زمينها به دست اينها. معلوم شد به بهانه‏ انجيل‏ آمده‏ اند زمينها را بخورند و ببرند. به نام اعلاميه «حقوق بشر» حقوق بشر پايمال مى‏ شود. به نام مؤسسات فرهنگى و نشر كتاب و خدمت به فرهنگ بشر خيانت به بشر مى‏ شود. به نام مؤسسات بهداشتى- مى ‏بينيد مسيحيها مرتب بيمارستان تأسيس مى ‏كنند- آمدند براى اينكه روح مردم را بدزدند، فكر مردم را استعمار و مسموم كنند. هر كار خيرى كه شما در نظر بگيريد مى ‏بينيد زير كاسه‏ اش يك نيم كاسه است. اين جوفروشى و گندم‏نمايى يك مصيبت بزرگ است براى جامعه بشريت امروز.

نهضتهاى حقيقى ويژه پيامبران و اتباع آنهاست‏

 

بنابراين بالا رفتن سطح شعور عمومى هم كافى نيست. واقعاً وقتى كه انسان تاريخها را مطالعه مى ‏كند كم‏ كم مطمئن مى ‏شود هر عمل انسانى واقعى كه در آن صداقت وجود داشته است يا از ناحيه پيامبران است يا از ناحيه اتباع پيامبران. ◀️هر نهضتى كه در آن پيامبران شركت نداشته‏ اند حقيقت هم در آن وجود نداشته است.▶️

چندى پيش كتاب‏ تاريخ آلبرماله‏ و كتاب‏ نگاهى به تاريخ جهان‏ نهرو را مطالعه‏ مى‏ كردم؛ در هر دو مطلبى ديدم كه براى من خيلى عجيب بود. مسئله به اصطلاح الغاى بردگى در آمريكا را مطالعه مى‏ كردم. تا حالا براى خود من شكى در اين مطلب نبود كه در آمريكا آن وقتى كه بردگى را الغاء كردند فقط يك عامل انسانى در كار بوده است يعنى انگيزه انسانى داشتند و روى شرافت انسانى اين كار را كردند.

بعد ديدم اصلًا قضيه جور ديگرى بوده؛ تضادى بوده ميان آمريكاى شمالى و آمريكاى جنوبى؛ منافع آمريكاى جنوبى اقتضا مى‏ كرد برده داشته باشد ولى منافع اقتصادى آمريكاى شمالى ايجاب مى‏ كرد اصلًا برده نباشد و بردگى الغاء بشود. اين جنگ و اين الغاء هم به خاطر منافع بوده است و چون از روى حقيقت و صداقت نبود و فقط فرمول بود هنوز هم اولاد همان بردگان در آمريكا بدون اينكه اسم بردگى روى آنها باشد از برده بدترند، همين سياههايى كه الآن هستند و هنوز هم آمريكا تسليم نمى‏ شود؛ براى اينكه گندم‏نمايى و جوفروشى در كار بوده است.

شما مسئله حقوق زن و آزادى زن را در امروز مى ‏بينيد و مى ‏شنويد كه اروپاييها پيشقدم شدند، براى زن حق مالى قائل شدند، چنين و چنان كردند. وقتى انسان تاريخ اين مسئله را درست مى ‏خواند مى ‏بيند در اين هم باز يك خرده شيشه‏ اى وجود داشته است، چه خرده‏ شيشه‏ اى! ويل دورانت در كتاب‏ لذات فلسفه‏ مى‏ نويسد كه آغاز نهضت زن- كه در انگلستان شروع شد و مخصوصاً به زنها استقلال اقتصادى دادند- چه بود. مى‏ دانيد كه تقريباً تا يك قرن پيش دنياى اروپا براى زن حق مالكيت قائل نبود يعنى كار زن را متعلق به شوهرش مى‏ دانست، اگر زن كارى مى ‏كرد و زحمتى مى ‏كشيد اجرتش را بايد به شوهرش مى‏ دادند. اصلًا زن استقلال نداشت. اگر احياناً به ارث هم چيزى به او مى‏ رسيد باز اختيار آن دست شوهرش بود. چطور شد كه به زن استقلال اقتصادى دادند؟!

 

وقتى ما تاريخ را مى‏ خوانيم مى‏ بينيم پس از آنكه كارخانه‏ هاى عظيم پيدا مى ‏شود و شهرها احتياج به كارگر پيدا مى‏ كنند، مخصوصاً كارگرى كه مزد كمتر بگيرد و آن كارگرى را كه مزد كمتر مى‏ گيرد در ميان زنان و كودكان و اطفال پيدا مى‏ كنند، و بعد مى‏ بينند مردها اجازه نمى‏ دهند زنان و بچه‏ هايشان بيايند در كارخانه‏ ها كار بكنند چون زندگى و خانواده‏شان مختل مى‏ شود، مى ‏آيند قانون مى‏ گذارند كه بعد از اين زنان و كودكان استقلال اقتصادى داشته باشند، پدرها حق نداشته باشند جلو بچه‏ ها را بگيرند و شوهرها حق نداشته باشند جلو زنها را بگيرند. به اين وسيله استقلال اقتصادى به زن دادند. دنياى اروپا استقلال اقتصادى به زن داد براى چه؟ آيا به خاطر خود زن؟ دلش به حال زن سوخته بود يا دلش به حال خودش سوخته بود و كارگر ارزان مى ‏خواست؟

اين است كه بشر را از شر بشر ديگر آسوده كردن و به بشر آزادى واقعى دادن، آزارش را سلب كردن، همان‏طورى كه در متن خلقت امكان نداشت يعنى ضد خلقت بشر بود، از قدرت علم خارج است، از قدرت تربيت خارج است و از قدرت بالا بردن سطح [آگاهى‏] عموم خارج است. اينجاست كه جز يك قدرت، قدرت ديگرى نيست. آن قدرت، هم بشر را در مقابل بشرهاى ديگر امنيت و مصونيت مى‏ دهد و هم بهشت واقعى برايش ايجاد مى‏كند؛ نه تنها بهشتى كه در آن آزارى براى يكديگر نداشته باشند، بلكه بهشت بالاترى، بهشتى كه در آن انسانيت و عواطف و وحدت و يگانگى و اخوت واقعى باشد، همان كارى كه پيغمبران در دنيا كرده‏ اند و نظيرش را احدى در دنيا نكرده است. بايد اين پرده‏ ها دريده شود تا معلوم گردد آنچه كه از غير ناحيه وجدان دينى آمده چه وضعى داشته است. چه خوب مى‏ گويد سعدى خودمان:

 

شنيدم گوسفندى را بزرگى‏

 

رهانيد از دهان و چنگ گرگى‏

 

شبانگه كارد بر حلقش بماليد

 

روان گوسفند از وى بناليد

 

كه از چنگال گرگم در ربودى‏

 

بديدم عاقبت گرگم تو بودى‏

 

همين ويتنام مستعمره فرانسه بود. اينهايى كه الآن ويتناميها با آنها مى‏ جنگند همانهايى هستند كه به حمايت اينها آمدند كه اينان را از استعمار فرانسه آزاد كنند، بعد خودشان صد درجه بدتر چنگال قوى‏تر به حلق مردم انداختند (كه از چنگال گرگم در ربودى- بديدم عاقبت گرگم تو بودى).

 

⬛ دو مشخّص آزای‏بخشى اسلام‏

 

مشخِص اساسى در آزادیبخشى اسلام دو چيز است: يكى صداقت يعنى راستى، راستين بودن، از روى حقيقت بودن، از روى دلسوزى بودن، از روى يك عاطفه انسانى و الهى بودن، از روى رحمةٌ للمؤمنين بودن: لَقَدْ جاءَكُمْ رَسولٌ مِنْ انْفُسِكُمْ عَزيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَريصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنينَ رَءوفٌ رَحيمٌ‏، از راه اينكه «عاشقم بر همه عالم كه‏ همه عالم از اوست»، واقعاً خداى خودش را دوست مى‏ دارد و چون خداى خودش را دوست مى‏ دارد همه مردم را دوست مى ‏دارد، اصل «خَيْرُكُمْ لِلنّاسِ خَيْرُكُمْ لِاهْلِهِ‏» را (بهترين مردم آن كسى است كه براى مردم بهتر باشد) مى‏ پذيرد. اسلام صداقت و راستى دارد؛ نفاقى در كارش نيست، اگر گندم به مردم مى‏ فروشد گندمش گندم است، نه جو باشد به صورت گندم؛ ديگر در زير كاسه‏ اش نيم‏كاسه ‏اى نيست.

لهذا مى ‏بينيم با اينكه اسلام قانون بردگى را به آن شكل كه از اساس ريشه نداشته باشد الغاء نكرد و به شكل ديگرى خواست بردگى را از ميان ببرد و ضرورى مى‏ دانست كه بردگان بيايند از اين دالان عبور كنند و به آزادى برسند، انسانيت را بياموزند و بعد آزاد بشوند، در عين حال وضع بردگان در دنياى اسلام صد درجه بهتر و والاتر بود از بردگانى كه در دنياى ديگر اعلام آزادى برايشان كردند.

همين زيد بن حارثه معروف كه اسمش به مناسبتى در قرآن آمده است‏ (فَلَمّا قَضى زَيْدٌ مِنْها وَطَراً) يك غلام آزادشده است. جريانش اين بوده است: در دوران جاهليت- شايد قبل از اينكه حضرت رسول با خديجه ازدواج كنند- مردى به نام حكيم بن حِزام كه برادرزاده خديجه است اين غلام را در بازار عُكاظ مى ‏بيند و براى خديجه مى ‏خرد. از اول هم تشخيص دادند كه غلام باهوش و باعقلى است. در خدمت خديجه بود. بعدها خديجه او را به رسول اكرم بخشيد و در خدمت رسول اكرم بود. پدرش مطلع شد، به مكه آمد، نزد ابو طالب رفت و گفت: پسر من برده برادرزاده توست، با او صحبت كن پسرم را به من بفروشد؛ يا فدا بگيرد يا اگر مى‏ خواهد مجّانى آزاد كند خودش مى ‏داند. تا ابى طالب اين مطلب را به رسول اكرم عرض كرد، فرمود: آزاد است، برود؛ برو پيش پدرت. پدرش آمد دستش را گرفت تا ببرد. گفت: نمى‏ آيم. گفت: پسر جان! چرا نمى ‏آيى؟ تو چطور حسب و نسب و شرافت و آزادى خودت را از دست مى‏ دهى، اينجا نوكرى و خدمتكارى اين مرد را مى‏ خواهى بپذيرى؟ گفت من اين خدمتگزارى و نوكرى را صد درجه به آن آزادى ترجيح مى‏ دهم. من در اينجا اصلًا احساس نوكرى و كوچكى و بردگى نمى‏ كنم، جز احساس برادرى و برابرى چيز ديگرى نيست. من زيرِ دستِ شما باشم وضعم صد درجه از اينجا بدتر است. اصلًا من در اينجا احساس بدى ندارم.

پيغمبر اكرم دختر عمه خودش زينب بنت جحش را به همين برده تزويج كرد.

وقتى پيغمبر اكرم كسى را به خواستگارى زينب بنت جحش فرستاد، خود زينب و برادرش عبد اللَّه بن جحش خيال كردند پيغمبر براى شخص خودش خواستگارى كرده، فوراً جواب مثبت دادند. ولى بعد كه فهميدند پيغمبر او را براى زيد بن حارثه خواستگارى كرده است، با اينكه هر دو مسلمان بودند سخت ناراحت شدند. (هنوز دوران مكه بود و تربيت اسلامى كاملًا در روح اينها رسوخ نكرده بود.) گفتند: يا رسولَ اللَّه! اين چه كارى است؟ زينب دختر جحش، نوه عبد المطّلب، شريف قريش، از اشراف درجه اول عرب، دختر عمه پيغمبر خدا؛ تو مى‏ خواهى او را به يك بنده و برده تزويج كنى! ما خيال كرديم مى‏ خواهى به عقد خودت در بياورى. دختر عمه‏ ات به خودت بايد تعلق داشته باشد چرا به اين؟! فرمود اگر رضايت مرا مى‏ خواهيد من مى‏ گويم كه زينب زن زيد بن حارثه بشود. زينب وقتى كه ديد پيغمبر اكرم خيلى مايل به اين ازدواج است، چون زن مؤمنه ‏اى بود، با اينكه زيد را نمى‏ پسنديد حاضر به ازدواج با او شد و البته آخر هم نتوانست با او بسازد و هر روز زيد نزد پيغمبر مى‏ آمد: يا رسول اللَّه! من نمى‏توانم با زينب زندگى كنم، اجازه بده طلاق بدهم. پيغمبر اكرم اجازه نمى‏ داد، تا آخر زيد او را طلاق داد كه قصه‏ اى دارد. و امثال اينها؛ با اينكه به حسب ظاهر قانون بردگى الغاء نشده است.

همچنين ضباعة را كه يكى ديگر از دخترعموهاى خودش است به ازدواج يك سياه درآورد. اسامه پسر همين زيد را كه يك جوان هفده هجده ساله بود در جريان جيش اسامه فرمانده اكابر اصحابش كرد، چرا؟ براى اينكه صداقت و حقيقت در كارش بود، ديگر روپوش رويش نداشت، منظور ديگرى مادى در آنجا نبود. پس يكى از مشخصاتى كه در اسلام در اين زمينه هست صداقت است.

 

موضوع ديگر قدرت و قوّت است. نمى‏ خواهم منكر بشوم و بگويم تمام افراد ديگرى كه در تاريخ بشريت دم از آزادى زده‏ اند دروغ مى‏ گفته‏ اند. شايد- يقين ندارم- واقعاً افرادى بوده‏ اند كه انگيزه دينى نداشته‏ اند و از روى حقيقت و دلسوزى سخن از آزادى مى‏ گفته‏ اند ولى چنين قوّت و قدرتى نداشته‏ اند. اين امر غير از صداقت، قدرت مى‏ خواهد، چه قدرتى؟ آيا توپ و تفنگ يا شمشير و نيزه مى‏ خواهد؟ نه. چه مى‏ خواهد؟ قدرت نفوذ و تسلط بر احساسات و بر دل مردم، خاضع و خاشع كردن دلها، تسليم كردن دلها به بارگاه الهى: قولوا لا الهَ الَّا اللَّهُ تُفْلِحوا.

او سرمايه‏ اش‏ قولوا لا الهَ الَّا اللَّهُ تُفْلِحوا است، ايمان به خداست، ايمان به انسانيت است؛ ايمان به انسانيت يعنى ايمان به‏ انّى جاعِلٌ فِى الْارْضِ خَليفَةً، ارزش انسان را بالا بردن، انسان را از حد يك ماشين بالا بردن.

 

⬛ تناقض در كار دنياى امروز

 

عجبا! دنياى امروز از يك طرف در فلسفه خودش كوشش دارد بگويد انسان يك ماشين بيش نيست، همين‏طورى كه يك ماشين از يك سلسله قطعات درست شده است انسان همين پيكر و بدن است، اين بدن هم يك دستگاه ماشينى بيشتر نيست، چيزى كه هست ماشينها فرق مى ‏كند، يك ماشين ساده است، مثل ساعت دست شما؛ يك ماشين اهميت بيشترى دارد، مثل يك هواپيما؛ يك ماشين خيلى عظيم‏تر است، مثل آپولو؛ و يك ماشين خيلى خيلى عظيم‏تر است و آن موجودهاى زنده هستند و از جمله آنها انسان است. انسان يك ماشين بيشتر نيست؛ يعنى انسان را تا حد جماد پايين مى ‏آورند. از طرف ديگر دم از حيثيت انسانى مى ‏زنند.

 

واقعاً مضحك است! انسان وقتى مقدمه اعلاميه جهانى حقوق بشر را مى‏ خواند مى ‏بيند در آنجا دم از حيثيت انسانى مى‏ زند، مى‏ گويد ما علت ‏العلل سلب آزاديها و تجاوزها و خونريزيها را كشف كرديم: احترام نگذاشتن به آزادى يكديگر. منشأ اين امر چيست؟ اين است كه افراد بشر به حيثيت انسانى احترام نمى ‏گزارند و ايمان ندارند. من از اينها مى‏ پرسم اين حيثيت انسانى كه شما مى‏ گوييد، چيست؟ آخر اين ماشين ديگر حيثيتش چيست؟ اگر واقعاً انسان يك ماشين است كشتنش هم مثل خراب كردن يك ماشين است. آن كسى مى‏ تواند دم از انسانيت و حيثيت انسانى و شرف انسانى بزند كه بگويد: وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنى آدَمَ‏ ما يك كرامت مخصوصى از عالم بالا به بنى آدم داديم. آن كسى مى‏ تواند دم از حيثيت انسانى و بشرى بزند، انسان را به انسان مؤمن بكند و انسان را به خدا مؤمن بكند كه دم از انّى جاعِلٌ فِى الْارْضِ خَليفَةً مى‏ زند. آن كسى مى‏ تواند از حيثيت انسانى و آزادى انسانى دفاع كند كه از فَقَعوا لَهُ‏ ساجِدينَ‏ دم مى‏ زند، كه ما در اين موجود چيزى قرار داديم: وَ عَلَّمَ آدَمَ الأَسْماءَ كُلَّها ثُمَ‏ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ انْبِئوني بِأَسْماءِ هؤُلاءِ انْ كُنْتُمْ صادِقينَ‏، بعد به ملائكه گفتيم‏ فَقَعوا لَهُ ساجِدينَ‏ ما يك مقامى از اين موجود نشان داديم كه به فرشتگان گفتيم در پيشگاه او خضوع كنيد.

پس شرط دوم قدرت اجرايى است. اين قدرت اجرايى جز در دست پيغمبران در دست كس ديگرى نيست.

پس علت اينكه اسلام توانست آزادیبخش به معنى واقعى باشد- كه البته اگر بخواهيم باز راجع به جنبه تاريخى قضيه بحث بكنيم بايد فصلهاى تاريخى در اين زمينه بحث بكنيم ولى كم و بيش مثالهايى ذكر كرديم، خودتان هم توجه داريد، فقط مى‏ خواهم فلسفه‏ اش را عرض بكنم- اين است كه در اين نهضت، هم صداقت وجود داشت و هم قدرت اجرايى؛ و به موجب اينها بود كه چنين قدرتى پيدا شد. اين شب عزيز را ما به چه مناسبت جشن مى‏ گيريم؟ اين چه عيدى است؟ به معنى واقعى عيد اعلام آزادى بشر است. ديشب عرض كردم‏ «قولوا لا الهَ إلَّا اللَّهُ تُفلِحوا» جمله اولش نفى و عصيان و تمرد و سر فرود نياوردن و آزادى است، جمله دومش بندگى است.

جمله اولش سلب و نفى و فصل است، فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطّاغوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏، ولى فصل و وصلى، سلب و ايجابى، نفى و اثباتى، آزادى و بندگيى، عصيان و تسليمى كه توأم با يكديگر است؛ يعنى اين عصيان بدون آن تسليم ميسر نيست و آن تسليم هم بدون اين عصيان حقيقت پيدا نمى‏ كند. اين، نفيى است كه پايگاه و نقطه اتكائش آن اثبات است، و آن اثباتى است كه شرطش عبور از اين نفى است: قولوا لا الهَ الَّا اللَّهُ تُفْلِحوا.

 

مجموعه آثار استاد شهيد مطهرى (نهضت آزادى بخش اسلام(پانزده گفتار))، ج‏۲۵، ص: ۱۳۵

 

آدرس کوتاه این مقاله: http://noorekoran.ir/928tb

Leave A Reply

Your email address will not be published.