نهضت حسینی

0

نهضت حسینی

 

شهید آیت الله مرتضی مطهری 

 

درس اول

 

وارد شدن يك فرد در تاريخ‏

بحث امشب من، هم به مناسبت زمان كه شب عاشوراست و هم به مناسبت ادامه بحثهاى دو شب گذشته، درباره نقش‏ حادثه كربلا در تحول‏ تاريخ‏ اسلامى است. به عبارت ديگر امام حسين عليه السلام با اين نهضتى كه كرد آيا وارد تاريخ اسلام شد يا نشد؟ اينكه عرض می كنم وارد تاريخ اسلام شد يا نه، به معنى اين است كه يك فرد اگر در تاريخ زمان خودش عامل مؤثرى نباشد و نقش مؤثرى نداشته باشد و آينده‏ را نسازد، او عملًا واردِ در تاريخ نيست و نبوده است. هميشه در روى زمين ميليونها و مثل حالا ميلياردها انسان زندگى می‌کنند ولى اكثريت اين انسانها وارد تاريخ نمی شوند ، در تاريخ گم مى‌شوند . در زمان خودشان در يك محيط بسيار محدود و كوچك، در يك شعاع كوتاه، مانند حبابى كه بر روى آب پيدا بشود هستند؛ يعنى پدر و مادر و برادران و خواهران و همسايگان و طرفهاى معامله و همشاگرديهاى مدرسه و همسفرهاى مكه، يك عده مردم محدودى او را مى‌شناسند ؛ همين مقدار براى ديگران وجود دارد. بعد كه مى‌ميرد، تا چند سالى ممكن است اسمى از او برده شود. صد سال كه بگذرد احدى نمی داند – حتى اگر از نوه‏ ها و نبيره‏ هاى خود او بپرسيم اصلًا نمى‌دانند – كه چنين آدمى در دنيا وجود داشته يا وجود نداشته، يعنى در تاريخ گم می شود .

شما در تاريخ گذشته- از دوره‏ اى كه تاريخ سراغ مى‌دهد ، از ادوار تاريخى تا كنون- چند نفر را مى‌توانید با اسم و رسم نشان بدهيد؟ بسيار محدود است. انبيا هستند كه اسمشان باقى است، گروهى از فلاسفه هستند كه وارد تاريخ شده‏ اند، گروهى از علما، مخترعين و مبتكرين هستند كه وارد تاريخ شده‏ اند، گروهى از سرداران هستند كه وارد تاريخ شده‏ اند. در هر علمى از علوم عده زيادى وارد تاريخ شده‏ اند و اسمشان و نقش كوچك يا بزرگشان در تاريخ هست. ولى ساير مردم در تاريخ گم شده‏ اند.

امام حسين عليه السلام از آن قله‏ هاى بسيار مرتفع و يكى از سازندگان بزرگ تاريخ بشريت است. يك تحول بسيار بزرگ در درون تاريخ اسلامى به وجود آورد، يعنى آن كارى كه يك امام بايد انجام بدهد، در مقابلِ كارى كه يك پيغمبر انجام می‌دهد .

 

◼️ وظيفه پيغمبر و وظيفه امام‏

 

كارى كه يك پيغمبر انجام می‌دهد مبارزه مستقيم با كفر و شرك، با ظلمها و بى‌عدالتى ها، با خرافات و بالاخره با كفرِ صريح است. پيغمبر جريانى را به وجود مى‌آورد، به اصطلاحِ امروز انقلابى را بپا مى‌كند، يك وضع نوى را به‏ وجود می‌آورد آورد.

امام چه وظيفه‏ اى دارد؟ ما در مورد وظيفه امام معمولًا مى‌گوييم امام حافظ و نگهدارنده آن جريانى است كه پيغمبر به وجود آورده است. حرف درستى است ولى شكل قضيه چيست؟ ببينيم كه چه قضايايى و چه وضعى رخ مى‌دهد كه احتياج به‏ وجود امام هست و افرادى نظير على بن ابى طالب عليه السلام و حسين بن على عليه السلام بايد كه اين ميراث نبوى را حفظ كنند. اين حفظ كردن چگونه است؟

ممكن است افرادى اين جور خيال كنند، بگويند كه پيغمبر مانند آن كسى است كه در ابتدا اين مسجد را ساخته است. امام كيست؟ امام آن كسى است كه بعد از آنكه بنّا رفت حافظ و نگهبان اين بناست. اگر حفظ و نگهبانى در همين حد مى‌بود افراد عادى هم حفظ مى‌كردند و كار بسيار مشكلى نبود.

خطر نفاق در جريانهاى فكرى و انقلابها

در جريانهاى فكرى، اعتقادى، ايمانى و در انقلابهاى الهى و غير الهى كه در دنيا به وجود مى‌آيد خطر بزرگ آن خطرى است كه قرآن از آن به نام نفاق ياد كرده است.

آن جريانى كه پيغمبر به وجود آورده است قهراً روحى و حقيقتى دارد و در عين اينكه روحى و حقيقتى و باطنى دارد، ظاهرى و شعارهايى و پوسته‏ اى هم دارد؛ هم هسته دارد و هم پوسته. تاريخ و طبيعت بشرى و تجربه‏ ها و آزمايشهاى تاريخى نشان مى‌دهد كه هرگاه يك جريان صحيح و مفيد و خدمتگزارانه‏ اى براى بشر به وجود مى‌آيد دشمن وقتى كه مى‌بيند از مواجهه و رو در روى آن قرار گرفتن نتيجه‏ اى نمى‌‏برد به فكر اين مى‌افتد كه به آن ملحق بشود و خودش را در همان جريان قرار بدهد. ولى در اين جريان، پوسته را حفظ مى‌كند هسته را كه درون هست خالى مى‌كند و می خورد؛ ظاهر را نگه می‌دارد، باطن را تغيير مى‌دهد به طورى كه اكثريت قريب به اتفاق مردم احساس نمى‌كنند كه آن حقيقت از دستشان رفته، چون پوسته و حجم و هيكل محفوظ است روح وجود ندارد. با رنگ‏آميزى، يك مرده‏ اى را به صورت يك زنده نشان مى‌دهند. آن‏چنان آن را از درون خالى می كنند و از باطن مى‌پوسانند و از بين مى‌‏برند كه مدتى همين‏جور به ظاهر دوام پيدا می‌کند ولى مانند يك گردوى پوچ و بی مغز. وقتى كه باطن رفت- چون پوست را هسته نگه می‌دارد ، حيات پوست به هسته آن است و ظاهر را باطن نگه می‌دارد – بعد از مدتى ظاهر خود به خود از ميان می رود.

 

◼️ امام يعنى آن چشم بسيار بينايى كه در عمق حوادث نفوذ می‌کند ، به اصطلاح آنچه را كه ديگران در آينه نمی ‏توانند ببينند او در خشت خام می بيند. او می‌بيند كه باطن هست يا نيست، حقيقت هست يا نيست. چقدر تظاهر به جاى حقيقت آمده‏ است، چقدر جوفروشى و گندم‏نمايى است، گندم مى‌‏نمايانند ولى جو به مردم می فروشند.

اين امر اختصاص به جريان دينى و انقلابهاى دينى ندارد. همه انقلابهاى دنيا همين‏جور است. انقلابهاى آزادیخواهى كه در دنياى اروپا پيدا شده، انقلابهاى مشروطيت كه در كشور ما و كشورهاى ديگر دنيا پيدا شده، انقلابهاى سوسياليستى و كمونيستى كه در دنيا پيدا شده است، تمام اينها مصداق اين جريان است. خودشان قبول دارند منتها مدعى هستند كه ما نمی‌گذاريم [اين آفت رخ بدهد.] مثلًا يك جريان [نهفته‏ اى‏] در آزادى و در دموكراسى به وجود مى‌آيد، مردم هم راضى می شوند. بعد اين انقلاب شكل خودش را حفظ می‌کند و عده‏ اى خيال مى‌‏كنند واقعاً حقيقت را دارند ولى توجه ندارند كه ممكن است اين انقلاب از درون از بين رفته باشد. لهذا به اين فكر می افتند كه چه بكنيم كه حالا كه ظاهر را داريم باطن را هم داشته باشيم؟ يا در همين جريانهاى كمونيستى و اشتراكى كه لااقل براساس مساوات است آيا عملًا آن حقيقت هست يا نيست و بدون اينكه مردم بفهمند دومرتبه راهش را عوض مى‌كنند، باز می شود همان استبداد؛ روحش همان روح است و شكل، شكل خودش. چينى ‏ها كه هر چند وقت يك بار می گويند ما داريم انقلاب را تجديد می كنيم و ادامه می‌دهيم حرفشان اين است كه ما اين آفت طبيعى كه در هر انقلابى رخ مى‌دهد- و مدعى هستند كه انقلاب كمونيستى شوروى خودش يك تجربه است- و به موجب آن انقلاب خود به خود مسيرش را عوض مى‌كند در حالى كه ظاهرش محفوظ مانده و باطنش از بين رفته است، [اين آفت را از بين می بريم.] مدعى هستند كه ما مى‌خواهيم اين باطن را همين‏طور كه هست نگاه داريم نه تنها پوسته و قشر را.

 

⬛ اشاره قرآن به جريان نفاق بعد از پيامبر صلى الله عليه و آله‏

 

خيلى عجيب است كه ما می بينيم در قرآن كريم مطلبى به طور اشاره آمده است، بعد در تفاسير اين مطلب بيان شده است، تاريخ هم تأييد مى‌كند كه حقيقت است:

وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤْيَا الَّتى ارَيْناكَ الّا فِتْنَةً لِلنّاسِ وَ الشَّجَرَةَ الْمَلْعونَةَ فِى القرآنِ وَ نُخَوِّفُهُمْ فما يَزيدُهُمْ الّا طُغْياناً كَبيراً.

 

و ما آن رؤیایی را که به تو نشان دادیم، فقط برای آزمایش مردم بود؛ همچنین شجره ملعونه [= درخت نفرین شده‌] را که در قرآن ذکر کرده‌ایم. ما آنها را بیم داده (و انذار) می‌کنیم؛ اما جز طغیان عظیم، چیزی بر آنها نمی‌افزاید!»( اسراء – ٦٠)

 

اجمالًا قرآن نشان مى‌دهد كه پيغمبر اكرم در عالم رؤيا خوابى مى‌بيند و ناراحت می شود و اين خواب، خواب الهى بوده يعنى يك حقيقتى در عالم رؤيا به پيغمبر ارائه شده است و موجب ناراحتى پيغمبر گرديده است. در تفاسير اين طور نوشته ‏اند: پيغمبر اكرم در عالم رؤيا ديد كه در مسجدش در حالى كه مردم مسلمان گرد منبرش را گرفته‏ اند گروهى ميمون- كه به نيرنگ‏بازى و فريبكارى ضرب‏المثل است- از منبر او بالا و پايين می روند، پى در پى مى‌‏روند به جاى او می‌نشينند و پايين می آيند، و مردم در حالى كه رويشان به منبر است به قهقرا مى‌روند. پيغمبر اكرم ناراحت شد؛ فهميد كه اين ضربه‏ اى است كه بر دين او وارد مى‌آيد، ضربه‏ اى به اين صورت وارد مى‌آيد نه اينكه كفار از خارج می آيند اسلام را از ريشه می كنند و برمی‌اندازند.

 

الْيَوْمَ يَئِسَ الَّذينَ كَفَروا مِنْ دينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ‏. اين آيه خيلى عجيب است! امروز كار اسلام به جايى رسيده كه از خارج دنياى اسلام ديگر تهديد نمى‌‏شود، كفار مأيوس شده‏ اند كه ديگر بتوانند بر اسلام دست بيابند، از آنها نترسيد، از من بترسيد؛ اين منم كه ممكن است اسلام را از شما بگيرم. خيلى حرف است! خداى آورنده اسلام مى‌گويد از كفار بر دين خودتان نترسيد، از من كه اين‏همه نعمتها و موهبتها را به شما داده‏ ام بترسيد كه آنها را از شما نگيرم. چطور چنين چيزى مى‌شود؟ خود قرآن بيان كرده است: من كه خدا هستم كارهاى من بر اساس سنت و قانون است، من به شما گفته‏ ام: انَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتّى يُغَيِّروا ما بِانْفُسِهِمْ‏ خداوند وضع مردمى را تغيير نمى‌دهد مگر اينكه آنها خودشان وضع خودشان را تغيير بدهند. «از من بترسيد» يعنى از خودتان بترسيد، از درون و داخل خودتان بترسيد.

 

خداى شما با كسى قوم و خويشى ندارد، اگر فاسد بشويد خدا نعمتها را از شما مى‌گيرد. همان خدايى كه اين نعمتها را در اثر وجود پيغمبر اكرم به شما داده است آنها را از شما مى‌گيرد ولى در اثر فساد و تباهى شما.

 

پيغمبر اكرم در عالم رؤيا اين صحنه را ديد و ناراحت شد. جبرائيل امين براى او تفسير كرد: اينها بنى اميه هستند كه بعد از تو بر سرنوشت امت اسلام مسلط خواهند شد ولى به اين شكل مسلط مى‌شوند كه مى‌دانند با شعارهاى سابق، با نام بت‏پرستى، با نام هُبَل و لات و عُزّى‏ ديگر با اسلام نمى‌شود مبارزه كرد؛ شعارهاى اسلامى را كاملًا حفظ مى‌كنند، بانگ اللَّه اكبر بالاى مأذنه‏ ها گفته خواهد شد، نماز جمعه و جماعت در مساجد خوانده خواهد شد، جهاد اسلامى و مبارزه با كفار در خارج مرزهاى اسلامى هم به ظاهر خواهد بود، اما آن حقيقت و روح اسلام كه ايمان واقعى است، خداست، حقيقت است، و در داخل جامعه اسلامى عدالت و انصاف و انسانيت و عدم تبعيض است، اينها كه روح و باطن اسلام است به وسيله اينها از بين خواهد رفت؛ كارشان اين است كه اين حقايق و روحها را از اسلام بگيرند و اسلام را به صورت يك پوسته بدون هسته و يك ظاهرِ بدون باطن و يك هيكلِ توخالى دربياورند و آن وقت ديگر اين ظاهر هم باقى نخواهد ماند.

 

⬛ بنى اميّه از نظر على عليه السلام‏

 

على عليه السلام وقتى كه راجع به بنى اميه اظهارنظر مى‌كند مى‌فرمايد :

 

الا انَّ اخْوَفَ الْفِتَنِ عِنْدى عَلَيْكُمْ فِتْنَةُ بَنى امَيَّةَ فَإنَّها فِتْنَةٌ عَمْياءُ مُظْلِمَةٌ عَمَّتْ خُطَّتُها وَ خَصَّتْ بَلِيَّتُها وَ اصابَ الْبَلاءُ مَنْ ابْصَرَ فيها وَ اخْطَأَ الْبَلاءُ مَنْ عَمِىَ عَنْها … وَ لا يَزالُ بَلاؤُهُمْ حَتّى لا يَكونَ انْتِصارُ احَدِكُمْ مِنْهُمْ الّا كَانْتِصارِ الْعَبْدِ مِنْ رَبِّهِ وَ الصّاحِبِ مِنْ مُسْتَصْحِبِهِ‏.

 

على مى‌گويد بزرگترين فتنه‏اى كه من بعد از خودم مى‌ترسم و بيم آن را دارم فتنه بنى اميه است كه آن فتنه‏ اى است كور و تاريك؛ يعنى مردم را در يك وضع مبهمى قرار مى‌دهد كه اصلًا چيزى را احساس نكنند و در تاريكى بسر ببرند. خُطّه اينها همه جا را فرا گرفته است اما بلاى اينها اختصاص دارد به يك عده معين، اهل حقيقت، مخصوصاً هركسى كه در اين ميان بصيرت و بينشى داشته باشد. هر مغزى كه در آن كوچك‏ترين روشنايى سراغ بگيرند ديگر آن تن مالك آن سر نخواهد بود. من مى‌بينم كه در آينده بنى اميه وضع شما در مقابل آنها وضع ارباب و برده خواهد بود، با شما مانند بردگان رفتار مى‌كنند.

 

خود على عليه السلام حتى در زمان خودش- كه بعد از روى كار آمدن عثمان و حكومت ظاهرى او ولى حكومت و نفوذ واقعى بنى اميه با آن‏همه مفاسدى كه به وجود آمد خليفه مى‌شود- چشم از دنياى خارج اسلام بكلى مى‌پوشد با اينكه يك نفر سياستمدار در چنين شرايطى براى اينكه مردم را آرام كند و توجه آنها را از نابسامانيهاى داخلى متوجه خارج كند و در واقع براى اينكه مردم را اغفال كند مى‏گويد: ايها الناس! مى‌خواهيم برويم با دشمنان اسلام در چين، در تركستان، در غرب و اروپا بجنگيم. على عليه السلام روزى كه خليفه مى‏شود اعلام مى‌كند من بايد داخل را اصلاح كنم. اسلامى كه ظاهرش باشد و روح و باطن نداشته باشد همه دنيا را هم بگيرد هيچ ارزشى ندارد. اسلامى ارزش دارد كه روح و معنايش وجود داشته باشد. اسلامى كه بخواهد حاكمش معاويه باشد ارزشى ندارد.

اين است كه خلافت على عليه السلام در عين آن نابسامانيها و گرفتاريهاى شديد داخلى كه داشت، آغاز يك نقطه عطف در تاريخ اسلام بود، در درون تاريخ اسلام نه در تاريخ اسلام نسبت به جهان، يعنى يك درونگرايى و به درون توجه كردن و به اصلاحات داخلى متوجه شدن و دشمنان داخلى را بازشناختن.

اين نقطه عطف در نهضت حسين بن على عليه السلام به اوج خودش رسيد.

حسين عليه السلام زمانى نهضت مى‌كند كه بيست سال بعد از [روى كار آمدن معاويه به عنوان خليفه است و معاويه‏] يك آتش‏پاره است. او قبل از آن، بيست سال در خود شام حكومت كرده بود؛ خليفه نبود ولى حكومت كرده بود. در آن بيست سال حكومتش در يك وضعى و در بيست سال خلافتش به وضع ديگرى واقعاً كارى كرد كه داشت اسلام را از درون خالى و پوچ مىكرد ولى لشكركشى‏هايش به خارج خيلى عالى و فتوحاتش خيلى بزرگ بود و همه اينها اغفال مردم بود. نسبت به بيرون و خارج فتوحات كرد اما از درون با خود اسلام مبارزه مى‌كرد. تاريخ مى‌نويسد كه حتى او تا آخر عمر كينه‏ اش را نسبت به رسول اكرم از دست نداده بود، تا چه رسد به ساير اشخاص. تبعيضها كه از زمان عثمان شروع شده بود در زمان‏ معاويه به اوج خودش رسيد، يعنى اسلامى كه در آن سفيد و سياهى نيست، عرب و عجمى نيست، غنى و فقيرى نيست و بالا و [پايينى‏] نيست، او آمد يك اسلام طبقاتى ساخت كه ديگر نظيرش در دنيا نباشد. واقعاً اگر مبارزه على عليه السلام و حسين ابن على عليه السلام و ائمه اطهار عليهم السلام نبود اينها اسلامى ساخته بودند كه هيچ كفرى با آن برابرى نمى‌كرد.

 

⬛ اقدامات معاويه براى اسلام‏زدايى‏

 

اولين كارش اين بود كه تعصب عربيت و تعصب قوميت و مليت عربى را كه اسلام ميرانده بود از نو زنده كرد. به مردم مى‌گفت تا مى‌توانيد به بچه‏ هايتان شعر بياموزيد، شعر جاهلى كه ميراث فرهنگى عرب در جاهليت است؛ مى‌خواست مردم را به خلق و خوى جاهليت برگرداند. كار تبعيضها به آنجا رسيد كه نوشت تا عربى وجود دارد غير عرب، هركه هست، حق امامت جماعت ندارد و تا عربى هست غير عرب حق ندارد در صف اول جماعت شركت كند؛ و ساير تبعيضهايى كه مى‌كرد. همه عواملى را كه در دنياى اسلام بود به نفع خودش و در واقع عليه حقيقت اسلام به كار برد. ابتدا كه عثمان كشته شد او در نهايت زيركى به عنوان حمايت از خليفه مظلوم گريه مى‌كرد و اشك مى‌ريخت؛ مى‌گفت: ايها الناس! اسلام از دست رفت، خليفه پيغمبر را در مسند خلافت كشتند. على عليه السلام در نامه‏ اى به او نوشت: اولين مسئول قتل عثمان خود تو هستى. (اولين كسى كه دست جنايت معاويه را حتى در قتل عثمان نشان داد على بود و امروز تاريخ اين نظر را تأييد مى‌كند.) تو تا آن روزى كه از زنده عثمان مى‌توانستى بهره بكشى، طرفدار زنده عثمان بودى، آن روزى كه احساس كردى از مرده عثمان بهتر مى‌‏توانى بهره‏ كشى بكنى عثمان را رها كردى و حتى تحريك نمودى و كوشش كردى عثمان كشته بشود تا از مرده او بتوانى بهره‏ بردارى كنى. و همين كار را كرد. اين‏همه مردمى كه در صفّين جمع شده بودند اكثريت آن مردم قربةً الى اللَّه با على بن ابى طالب مى‌جنگيدند، زير شعار «وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً فَلا يُسْرِفْ فِى الْقَتْلِ انَّهُ كانَ مَنْصوراً». آيه قرآن است: اگر كسى مظلوم كشته شد اولياى او حق دارند خون وى را مطالبه كنند؛ و معاويه به‏ عنوان يك خويشاوند و به عنوان نزديكترين افراد به عثمان حالا بايد خون عثمان را مطالبه مى‌كرد! قتله عثمان هم دور و بر على را گرفته‏ اند؛ گفت: قتله عثمان را تحويل بده. خود على را مى‌خواهد، ولى به نام قتله عثمان مى‌خواهد على را تضعيف كند.

عجيب اين است كه تاريخ نشان مى‌دهد تا روزى كه على عليه السلام زنده بود معاويه همواره صحبت از قتله عثمان مى‌كرد؛ وقتى كه على شهيد مى‌شود ديگر مصلحت سياست بنى اميه اقتضا نمى‌كند اين مسئله دنبال شود. همان قتله عثمانى كه جنگ صفين را به خاطر آنها بپا كرده بود، چهارده ماه جنگيدند و دهها هزار نفر به خاطر مطالبه خون عثمان و تعقيب قتله عثمان كشته شدند، حالا كه على- كه موضوع اصلى قضيه است و همه چيز بهانه است- از بين رفت يك‏دفعه معاويه سكوت كرد و اسم قتله عثمان را نبرد و نگفت اكنون كه قدرت ما مى‌رسد، مَحكمه تشكيل بدهيم تا روشن شود چه كسانى قاتل عثمان بودند. ديگر يك كلمه حرف نزد. و اين مردم نتوانستند احساس كنند اين‏همه خونها ريخته شد براى مطالبه قتله عثمان، حالا كه كار به دست توست چرا اينها را مجازات نمى‌كنى؟! مى‌گفت فعلًا مصلحت اسلام اقتضا نمى‌كند.

 

عامل روحانيت را- يعنى گروهى از صحابه پيغمبر كه درك صحبت پيغمبر را كرده بودند و احترام معنوى و روحانى در ميان مردم داشتند- استخدام كرد؛ پولها خرج بعضى از اينها- آنهايى كه اسير و شيفته مال دنيا بودند- كرد و اينها شروع كردند به جعل كردن حديث از پيغمبر، در هر جهتى كه معاويه دلش مى‌خواست.

كارخانه حديث‏ سازى و جعل حديث ايجاد كرد. آن مرد لئيم آمد گفت كه من خودم از پيغمبر شنيدم كه آيه‏ «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَءوفٌ بِالْعِبادِ» (بعضى از افراد مردم جانشان را در راه خدا فدا كردند) در حق عبد الرحمن ابن ملجم نازل شده است!

آن كسى كه معاويه از همه بيشتر از او مى‌ترسيد، حتى بعد از شهادتش هم از او مى‌ترسيد، يعنى از خاطره او هم مى‌ترسيد، على عليه السلام بود، چون فهميد كه على با كشته شدن از بين نرفت، بعد از آنكه كشته شد به صورت يك نيرو در جامعه اسلامى‏ ظاهر شد حتى قوى‏تر از زمان حياتش؛ يعنى مردم در زمان حياتش قدرش را ندانستند ولى حالا دارند قدردان على مى‌شوند. خود على هم فرمود تا من زنده هستم شما قدر من را نخواهيد دانست ولى بعد از اينكه من رفتم آن وقت آرزوى مرا خواهيد كرد. اين لعين ازل و ابد سبّ على عليه السلام را [رايج كرد] براى اينكه خاطره على از ذهنها محو بشود بلكه تبديل به يك خاطره بد گردد؛ چون نام على را كه نمی‌‏شود فراموشاند، پس به صورت معكوسى در اذهان درآيد؛ گفت ما به اين نسل كار نداريم، من بايد كارى بكنم كه نسلهاى آينده يكپارچه على را به عنوان دشمن درجه اول اسلام دشمن بدارد. دستور داد در هر نماز جمعه‏ اى قربةً الى اللَّه على بن ابى طالب را در بالاى منبرها حتى در مسجد پيغمبر و روى منبر پيغمبر دشنام بدهند و لعن كنند.

كار ديگرى كه كرد، كار زشت پليد و ناجوانمردانه مسموم كردن بود كه در اسلام به هيچ وجه معنى ندارد. او به اين كار در دنياى اسلام معروف است.

دشمنانش را، آنهايى كه راه ديگرى پيدا نمى‌كرد، از راه مسموم كردن از بين مى‌برد.

يكى از شهداى اين راه امام حسن مجتبى عليه السلام بود، و عده‏ اى ديگر از فرزندان و دوستانش كه به او خدمت كرده بودند. حتى سعد بن ابى وقاص را نوشته‏ اند كه معاويه مسموم كرد. همچنين عبد الرحمن بن خالد وليد. خالد وليد، آن سردار معروف، پسرى دارد به نام عبد الرحمن كه داعيه خلافت به سرش بود و بعد معاويه روى روشى كه ايجاد كرده بود گفت اين هم به اصطلاح كله ‏اش بوى قرمه‏ سبزى مى‌‏دهد؛ او را مسموم كرد و از بين برد. مالك اشتر نخعى در حالى كه از كوفه به طرف مصر مى‌رفت معاويه جاسوسهايش را مأمور كرد رفتند در يكى از منازل بين راه به عنوان يك ميزبان او را پذيرايى كردند و با يك عسلِ مسموم مالك را از بين برد.

كار زشت سر دشمن را به نيزه كردن، قساوتى كه فقط عرب جاهليت آن را مى‌‏پسنديد، اين سنت سيّئه را در دنياى اسلام اين مرد دومرتبه عملى كرد. جناب عمرو بن حَمَق خُزاعى از اصحاب امير المؤمنين على عليه السلام را كشت و سر مقدسش را بالاى نيزه‏ ها كرد و بعد از آن هم يزيد درباره امام حسين چنين كارى كرد.

و از همه بالاتر، آن سياست اصلى بنى اميه را او اجرا كرد. مورخين اين مطلب را نوشته‏ اند كه ابو سفيان در روزى كه عثمان خليفه شد پيرمرد و نابينا بود؛ در مجلسى گفت آيا در اينجا غير خودمانى هم كسى هست يا نيست؟ يك نفر گفت‏ نيست، در صورتى كه چند نفرى آنجا بودند. ديدند او فرياد كرد: «يا بَنى امَيَّةَ تَلَقَّفوها تَلَقُّفَ الْكُرَةِ، أما وَ الَّذى يَحْلِفُ بِهِ أَبو سُفيانَ لا جَنَّةَ وَ لا نارَ ما زِلْتُ ارْجوها لَكُمْ وَ لِتَصيرَنَّ الى‏ صِبْيانِكُمْ وِراثَةً.» بنى اميه! توپ خلافت كه به دستتان رسيد فقط در ميان خودتان پاس بدهيد، نگذاريد از ميان شما خارج شود. باور نكنيد بهشت و جهنمى هست، فردايى هست، هيچ چيز وجود ندارد، خيالتان راحت باشد، مُلك است و سلطنت، آن را براى خودتان براى هميشه نگه داريد. خلافت را در ميان خودتان موروثى كنيد؛ ديگر مسئله شورا و اين حرفها بكلى از ميان برود.

معاويه اين وصيت پدرش را در زمان خودش اجرا كرد. براى اولين بار خلافت موروثى را عملى كرد كه پدرى خودش فرزند خودش را تعيين بكند و خليفه با تعيين شخص او معين شود نه با حكميت و نه حتى به دروغ ادعا كند كه خدا او را معين كرده (چون ممكن بود عده‏ اى باور و قبول كنند كه خدا يزيد را معين كرده) بلكه بگويد من معين مى‌‏كنم، شما هم بايد بپذيريد.

 

 

حالا ببينيد چه شرايطى در تاريخ اسلام به وجود آمده است و چگونه ظاهر اسلام كاملًا محفوظ است و باطن اسلام آن‏چنان دارد معيوب مى‌شود! پوسته چطور باقى و محفوظ است و هسته چطور از بين مى‌‏رود!

 

⬛نهضت امام حسين عليه السلام، يك نقطه عطف در تاريخ اسلام‏

 

در چنين شرايطى است كه حسين بن على عليه السلام قيام كرد و با قيام خودش تحولى در درون تاريخ اسلام به وجود مى‌آورد، مردم را بيدار مى‌كند كه اسلام آن نيست كه بنى اميه مى‌گويد، آن ظاهر اسلام است نه باطن. به اصطلاح امروز ژستى در تاريخ به خودش مى‌گيرد كه ظواهر اسلامى را كه بنى اميه به نفاق اجرا مى‌كردند به چيزى نمى‌گيرد.

 

در روز هشتم ذی الحجه در حالى كه همه مردم به حج روى آورده‏ اند، حجى كه در تسخير بنى اميه است، حجى كه ظاهرش حج است و باطنش حج نيست، امام حسين در همان وقت پشت به مكه و رو به كربلا مى‌‏كند. در مدينه، روزى كه آمدند از حضرت بيعت خواستند و حاضر به بيعت كردن نشد، با اينكه مروان حكم خيلى پافشارى كرد و گفت الآن كه حسين در اينجاست اگر بيعت نمی كند همين‏جا بايد او را بكشيد و از بين ببريد، حاكم مدينه كه نسبتاً آدم نرم‏تر و ملايمترى بود حاضر نشد، و ابا عبد اللَّه پيش‏بينى مى‌كرد كه چنين خطرى ممكن‏ است رخ بدهد.

امام حسين در مسجد مدينه بودند. عبد اللَّه بن زبير هم در مسجد نشسته بود.

مأمور حاكم مدينه هر دو نفر را دعوت كرد كه نزد حاكم بروند. گفتند تو برو، بعد ما مى‌آييم. عبد اللَّه بن زبير از امام سؤال كرد كه در اين وقت به چه مناسبت ما را خواسته‏ اند؟ امام حسين فرمود حدس من اين است كه جبّارشان مرده است و ما [را براى بيعت مى‌خواهند.] همين‏طور هم بود. امام حسين را به خانه خودشان دعوت كردند. امام پيش‏بينى مى‌‏فرمود كه ممكن است در اينجا از او بيعت بخواهند، او امتناع مى‌كند، بعد اينها فكر مى‌كنند كه اگر امام حسين از اينجا بيرون برود بعداً حريفش نشوند، بهتر اين است كه در همين جا حسين را از بين ببريم. اين بود كه گروهى از بنى هاشم را همراه خودش برد. فرمود:شما پشت در بمانيد. اگر ديديد صداى من بلند شد بريزيد در خانه. آن تمهيد اجرا نشد. اولًا خود حاكم مدينه حاضر نشد و بعد هم پيش‏بينى و تداركى كه ابا عبد اللَّه كرده بود مجال نمى‌داد. قضيه برعكس شد، تا مروان چنين جمله‏ اى گفت ابا عبد اللَّه يقه او را گرفت و وى را به زمين كوبيد و گفت: تو مى‌خواهى مرا بكشى؟! قضيه گذشت. روزى همين مروان در كوچه چشمش به ابا عبد اللَّه افتاد، آمد و با نرمى و ملايمت سلام و تعارفى كرد و گفت: يا ابا عبد اللَّه! من مى‌خواهم يك نصيحت به تو بكنم، از من بشنو اگر با يزيد بيعت بكنى همه چيزت تأمين مى‌شود. مصلحت تو اقتضا مى‌كند كه با يزيد بيعت بكنى. امام حسين چه جواب داد؟ نفرمود كه مصلحت شخص من يعنى منفعت شخص من چنين اقتضايى نمى‌كند، فرمود پس اسلام چه می ‏شود: وَ عَلَى الْاسْلامِ السَّلامُ اذْ قَدْ بُلِيَتِ الْامَّةُ بِراعٍ مِثْلِ يَزيدَ اما از آن طرف بايد فاتحه اسلام را براى هميشه بخوانيم؛ يعنى اينكه تو مى‌گويى كه من با يزيد سازش و بيعت كنم معنايش اين است كه فناى اسلام را براى هميشه امضا مى‌كنم، و چنين چيزى محال است.

 

⬛ تفكيك ميان اسلام و خلافت اسلامى‏

 

اين است كه مى‌گوييم نهضت امام حسين يك نقطه عطف در تاريخ اسلام است. از آن روز، ديگر مسئله خلافت و اولياى امورى كه بر اوضاع مسلمين مسلطند با خود اسلام كاملًا دو مسئله است [و اين يك‏] مسئله جدى در عالم اسلام است. از آن پس نهضتهايى در درون دنياى اسلام پيدا مى‌شد عليه دستگاه خلافت و به نفع اسلام.

خلافت در يك طرف قرار گرفت و اسلام در طرف ديگر. اين ماسك از چهره خلافت دور شد، مردم فهميدند كه اسلام را با خلافت نبايد يكى بدانند؛ حقيقت اسلام جاى ديگر است، بلكه الدّ خصام و دشمن‏ترين دشمنان اسلام همينهايى هستند كه در لباس خلافت اسلامى دارند به نام اسلام حكومت مى‌كنند. اگر اين حادثه نبود، ملتهايى كه به اسلام گرايش پيدا كرده بودند وقتى كه خلفاى پيغمبر اسلام را به اين شكل مى‌ديدند، عقيده آنها اين مى‌شد كه ما چه مى‌دانيم، شايد خود پيغمبر- العياذ باللَّه- از همين رديف بوده؛ خليفه‏ هايش را كه ما مى‌‏بينيم از همين رديف‏اند. ولى وقتى كه آل پيغمبر، اولاد پيغمبر در مقابل اينها قيام كردند و اينها را نفى كردند، مسلمين فهميدند كه بايد ميان اسلام و خلافت اسلامى تفكيك كنند. اين تفكيك را حسين بن على با ريختن خونش در راه اسلام كرد.

چرا ايرانيان با بنى اميه جنگيدند در حالى كه در عمق روح خودشان نسبت به اسلام وفادار بودند؟ اين حقيقتى بود كه به وسيله على عليه السلام و حسين بن على عليه السلام به مردم تفهيم شده بود كه اسلام يك مسئله است، خلفاى اسلامى مسئله ديگر هستند.

اين بود كه ايرانيها قيام كردند. منتها آنها خيال مى‌كردند كه اگر بنى العباس خليفه بشوند آنها حقيقت اسلام را اجرا خواهند كرد. بنى العباس هم از اين وعده‏ ها زياد مى‌دادند. بنى العباس خليفه شدند، آنها هم [همان راه‏] بنى اميه را در پيش گرفتند.

اين بود كه بعدها ايرانيها به فكر استقلال سياسى خودشان افتادند. از آن زمان بيشتر خودشان را در دامن اسلام انداختند. خودشان را از دستگاه خلافت جدا كردند.

واقعاً آزادانه به اسلام گرايش پيدا كردند و ايرانيها بزرگترين خدمتها را به اسلام در دوره آزادى سياسى خودشان يعنى در دوره‏اى كه خلافت را طرد مى‌كردند انجام دادند. البته بنى العباس خيلى سياستمدارتر و نيرنگ‏بازتر و منافق‏تر از بنى اميه بودند و تا حد زيادى به دنيا اعلام كرده بودند كه خلافت آنها جنبه تقدس دارد. باز هم ما مى‌بينيم كه اولياى امور يعنى امرا و حكامى كه در هرجا پيدا مى‌شدند مردم قبول نمى‌كردند مگر اينكه [مرسولى‏] از خليفه عباسى داشته باشند يعنى خليفه خلافت او را امضا كرده باشد، گو اينكه حكم خليفه حكم تشريفاتى شده بود. تا بعد يك عالم بسيار روشن‏بين و روشنفكر شيعى پيدا شد كه اين سمبل دروغين را نيز درهم كوبيد و او خواجه نصير الدين طوسى بود. [گفت‏] اين خلافت هيچ‏گونه تقدسى ندارد، اين [قداست‏] دروغين را ساخته‏ اند. ولى سعدى اين اشتباه را مى‌كرد و مى‌گفت:

آسمان برحق بود گر خون ببارد بر زمين‏

 

 

از براى مرگ مستعصَم امير المؤمنين‏

 

 

اما خواجه نصير الدين طوسى مى‌گفت آسمان خون نخواهد باريد و حقش هم نيست كه خون ببارد. او هم چون يك عالم شيعى بود به خودش چنين جرئتى داد كه اين خلافت غاصبانه اسلامى را به نفع اسلام درهم بكوبد و لو به دست مغول. كفر صريح بر كفر مستور خيلى ترجيح دارد. او هم همين است، مستعصم هم با چنگيز و مغول [در واقع‏] فرق نمى‌كند؛ فرقش اين است كه او يك پرده دروغين از اسلام روى چهره خودش كشيده ولى وى اين پرده را ندارد. آن كه اين پرده را ندارد خطرش كمتر است از آن كه اين پرده را دارد. اين اقدام، الهام از همان درسى است كه حسين ابن على عليه السلام داد، پاره كردن اين ماسكى كه دشمنان اسلام به چهره خودشان زدند.

 

⬛ وقايع عصر تاسوعا

 

در مثل عصر امروزى آخرين فرمان قاطع از طرف عبيد اللَّه زياد به كربلا رسيد. عمر سعد از آن مردمى بود كه هم خدا را مى‏خواهند هم خرما را، هم دين را مى‏خواهند هم دنيا را؛ هم مى‏خواست به وعده‏ها و به مُلك رى برسد و هم مى‏خواست دستش به خون حسين بن على آلوده نشود. پى در پى نامه مى‏نوشت و سفير مى‏فرستاد بلكه قضيه به گونه‏اى فيصله پيدا كند كه جنگى درگير نشود و در عين حال او هم به هدف خودش رسيده باشد. آخرين نامه‏اى كه براى عبيد اللَّه زياد نوشت يك نامه [مؤثر بود و] نزديك بود كه عبيد اللَّه زياد تسليم پيشنهاد عمر سعد شود. يك نفر از آنها، شمر ذى الجوشن، در كنار مجلس نشسته بود، از جا برخاست و گفت: امير! پيشنهاد عمر سعد اشتباه است. حسين را رها نكن كه اگر رها كنى و دامنه قيام و نهضت او گسترش پيدا كند و تمام دنياى اسلام آگاه بشود، بعد او قوى خواهد بود و شما ضعيف. ابن زياد مثل آدمى كه خواب باشد و يك‏دفعه بيدار شده باشد، گفت:

الْيَوْمَ قَدْ عَلِقَتْ بِهِ مَخالِبُنا

 

 

يَرْجُو النَّجاةَ وَ لاتَ حينَ مَناصٍ‏

 

امروز است كه چنگالهاى ما بر حسين بند شده و گرفتارش كرده است. حسين‏ مى‏خواهد از چنگال ما نجات پيدا كند؟! چنين چيزى محال است. از دست عمر سعد هم ناراحت شد كه اين پيشنهادها چيست كه مى‏دهى. يك نامه به او نوشت كه ما تو را نفرستاديم كه اين مزخرفات را بنويسى. تو اگر حاضرى با حسين بجنگى، با رسيدن نامه من فوراً بايد مشغول جنگ بشوى، در هر ساعت و هر وقت كه رسيد؛ و اگر حاضر نيستى كنار برو، فرماندهى لشكر را بسپار به كسى كه اين نامه را مى‏آورد.

و يك نامه محرمانه هم به شمر داد، گفت اگر ديدى حاضر نشد بجنگد خودت فرماندهى را به عهده بگير، فوراً گردن عمر سعد را بزن و سرش را براى من بفرست.

عصر تاسوعاست كه اين نامه غِلاظ و شِداد از ابن زياد به عمر سعد رسيد و مطالعه كرد. ناراحت شد. رو كرد به شمر و گفت: نامه من مى‏توانست مؤثر باشد، تو نگذاشتى. شمر گفت: به‏هرحال بگو چه مى‏كنى؟ امر امير را اطاعت مى‏كنى يا نه؟

گفت: بله خودم اجرا مى‏كنم. من چه بكنم؟ تو فرمانده فوج پياده باش. همان جا بود كه فرمان عمومى داد: «يا خَيْلَ اللَّهِ ارْكَبى وَ بِالْجَنَّةِ ابْشِرى» الآن است كه بايد حمله بكنيم؛ بدون اينكه به امام حسين اعلام كرده باشند.

نزديك غروب است؛ امام حسين عليه السلام در بيرون يكى از خيمه‏ها در حالى كه شمشير را روى زانوهايش گرفته و دست به روى شمشير و سرش را روى دستش گذاشته خوابش برده است. زينب با صداى همهمه لشكر، صداى پاى اسبها و بهم خوردن اسلحه‏ها از خيمه بيرون آمد، ديد يك فوج لشكر مثل موج درياست كه دارد حلقه را تنگ‏تر مى‏كند. برادر! برادر! سر و صداها را مى‏شنوى؟ امام حسين سر را بلند كرد؛ يك نگاهى كرد ولى بدون اينكه توجه زيادى بكند فرمود: الآن جدم پيغمبر را در عالم رؤيا ديدم، به من فرمود: حسينم! عن قريبٍ به من ملحق خواهى شد. برادرم ابى الفضل! فوراً برو ببين چه خبر تازه‏اى است، چه مى‏خواهند؟ چنين قرارى نداشتيم، چه تازه‏اى رخ داده است؟ جناب ابى الفضل با چند نفر از سران سپاه حسينى فوراً سوار مى‏شوند و در مقابل لشكر مى‏روند، مى‏گويد چه خبر است، چه تازه‏اى است؟ برادرم حسين مى‏فرمايد كه فعلًا صحبت جنگ نبود، چه مى‏گوييد؟

گفتند: امر امير رسيده است كه به صرف رسيدن نامه، يا جنگ يا تسليم. برو به برادرت اطلاع بده؛ آيا حاضر است الآن تسليم بشود ما او را دست‏بسته تحويل ابن زياد بدهيم؟ اگر حاضر نيست همين الآن وارد جنگ بشويم. فرمود من بايد پيغام شما را به برادرم بدهم و جواب بگيرم. فوراً تنها جناب ابى الفضل برگشت. ساير صحابه شروع كردند به نصيحت كردن، موعظه كردن و خطابه خواندن. برادر! حرف اينها اين است. فرمود: اما تسليم محال است. من تسليم اينها بشوم كه سرنوشت من را اينها معين كنند؟! به خدا قسم كه با اينها خواهم جنگيد ولى فقط يك تقاضاى كوچك دارم، ببين مى‏پذيرند يا نمى‏پذيرند. تقاضاى من اين است: صبر كنند تا فردا؛ فردا با هم مى‏جنگيم. بعد براى اينكه منظور خودش را از اين تأخير بيان كرده باشد فرمود خدا خودش مى‏داند كه من مناجات با او را دوست دارم، من مى‏خواهم امشب را با خداى خودم خلوت كنم.

جناب ابى الفضل آمد، فرمود: برادرم مى‏فرمايد با شما مى‏جنگم، تسليم نمى‏شوم. ولى برادرم يك تقاضا از شما دارد، مى‏گويد صبر كنيد فردا. يك عده كه به اصطلاح خيلى انضباطى بودند گفتند امر امير تخلف‏بردار نيست. امر امير اين است كه به محض رسيدن نامه اقدام كنيد، حالا كه نامه رسيده ما حق تخلف نداريم. ولى يك عده ديگر كه از اينها آزادتر فكر مى‏كردند گفتند حق اين است كه مهلت بدهيم.

آن عده پافشارى كردند كه خير، صبر نمى‏كنيم؛ اين عده پافشارى كردند كه صبر مى‏كنيم. ناگاه يكى از آنها آمد در مقابل عمر سعد و گفت: عمر سعد! شرم و حيايت كجا رفت؟! ما با كفار و مشركين جنگيده‏ايم، اگر آنها از ما چنين مهلتى مى‏خواستند به آنها مى‏داديم، حالا پسر پيغمبر خود ما از ما يك شب مهلت مى‏خواهد به او ندهيم؟! عمر سعد ديد الآن اختلاف واقعى شروع مى‏شود و اين اختلاف ممكن است عليه خودش تمام شود، لذا گفت بسيار خوب، [فردا.]

آدرس کوتاه این مقاله: http://noorekoran.ir/qderF

Leave A Reply

Your email address will not be published.