احترام حقوق و تحقیر دنیا

0

درس چهارم

احترام حقوق و تحقير دنيا

 

آیت‌الله شهید مطهری 

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحيم

 

[ (بيست گفتار)]

از مجموع‏ مقرراتى كه اسلام‏ در باب خيانتها و مظالم افراد درباره يكديگر و درباره عدل و ظلم و وظايف حاكم و سائس و درباره قضاوت و وظايف قاضى و دشوارى وظيفه قاضى و درباره شاهد و در موارد ديگر دارد، معلوم مى‏ شود كه از نظر اين دين چه اندازه حقوق مردم نسبت به يكديگر محترم و واجب الرعايه است.

اينجا سؤالى و شبهه‏ اى در ذهنها پيدا مى‏ شود كه چطور مى‏ شود در اسلام اين‏قدر حقوق محترم باشد و حال آنكه منطق اسلام- همان طورى كه معلوم است- بر اساس تحقير دنيا و متاع دنياست. حقوق مردم بر يكديگر مربوط به شئون زندگى همين دنياست، مثلًا مربوط به اين است كه كسى مال ديگرى را نبرد و نخورد، و اگر چيزى از نظر كسى بى‏ قيمت باشد امورى هم كه از توابع اوست بى‏ قيمت خواهد بود.

پس وقتى كه خود دنيا و زندگى دنيا از نظر اسلام بى‏ ارزش و بى‏ احترام است، بايد حقوقى هم كه مربوط به اين زندگى بى ‏ارزش است ارزش و احترام نداشته باشد.

 

◼️ارزش ذاتى و ارزش نسبى‏

 

پاسخ اين است كه اولًا بى‏ ارزش بودن دنيا در نظر دين بايد روشن شود كه به چه معنى است. ابهام اين مطالب منشأ خيلى شبهه‏ ها و سؤالها از اين قبيل مى‏ شود.

ارزش داشتن و نداشتن يك چيز اگر از نظر خود آن چيز ملاحظه شود همه چيز با ارزش است؛ يعنى هر چيزى خودش براى خودش با ارزش است، زيرا هر چيزى مرتبه‏ اى از هستى است و هستى يك چيز براى خود آن چيز عين ارزش است و به تعبير فلاسفه وجود مساوى با خير است. اما اگر يك چيز را نه از نظر خود آن چيز بلكه از نظر رابطه‏ اش با چيز ديگر و از نظر تأثيرش در يك هستى ديگر در نظر بگيريم، اينجاست كه ممكن است چيزى نسبت به چيزى بى‏ ارزش باشد، تأثيرى در سود و زيان او نداشته باشد و ممكن است تأثير منفى يا مثبت داشته باشد. اگر تأثير مثبت داشته باشد، مى‏ گوييم اين چيز براى آن چيز ديگر باارزش است. اين نوع ارزش كه ارزش نسبى است، يعنى ارزش چيزى براى چيزى است، باز دوگونه است: يك وقت ارزش آن شى‏ء به تنهايى در نظر گرفته مى ‏شود، مثلًا مى‏ گوييم پول براى انسان با ارزش است، و يك وقت ارزش آن شى‏ء براى يك شى‏ء در مقايسه با ارزش يك شى‏ء سوم در نظر گرفته مى‏ شود، مثلًا ارزش پول براى انسان در مقايسه با ارزش سلامت يا علم يا اخلاق براى انسان چه ارزشى است؟.

اكنون مى‏ گوييم ارزش يك مشت ريگ يا يك پشه يا يك مگس از نظر يك نفر انسان، هيچ نيست زيرا بود و نبود او تأثيرى به حال او ندارد. البته چنين چيز بى ارزشى حقى هم كه به او تعلق دارد بى‏ ارزش است. اما پول براى انسان با ارزش است، چون مى‏ تواند مفيد به حال انسان واقع شود و كارگشاى او گردد. اما همين پول در مقايسه با سلامت يا شرافت و مناعت، ارزش خود را از دست مى‏ دهد و شيئى بى‏ ارزش مى‏ شود، نه كم ارزش بلكه بى‏ ارزش؛ يعنى چنين نيست كه مبلغ پول اگر زياد باشد، با شرافت، و لو جزئى باشد، قابل مقايسه باشد. لهذا اگر كسى پول را دوست داشته باشد و از طرف ديگر همين شخص طبعى منيع و نفسى كريم داشته باشد، چنين شخصى تا آنجا در پى تحصيل پول مى‏ رود كه شرافت و حيثيت و آبرويش محفوظ بماند، اما همين كه پاى لطمه خوردن به شرافت و مناعت به ميان آمد از پول مى‏ گذرد، چه كم باشد و چه زياد؛ تمام ثروت دنيا را هم كه به او بدهند حاضر نيست به بهاى شرافت و كرامت نفس بپذيرد. در نظر اين شخص، پول يا مقام ارزش دارد اما نه در برابر آبرو و حيثيت و شرف؛ در اين مقام بكلى ارزش خود را از دست مى‏ دهد، نه اينكه كمش برابرى نمى‏ كند ولى زيادش برابرى مى ‏كند؛ نه، حتى زياد آن با كم اين هم برابرى نمى‏ كند.

 

على عليه السلام حالت خودش و روحيه خودش را اين‏طور شرح مى‏دهد:.

وَ اللَّهِ لَوْ اعْطيتُ الْاقاليمَ السَّبْعَةَ بِما تَحْتَ أَفْلاكِها عَلى انْ اعْصِىَ اللَّهَ فى نَمْلَةٍ اسْلُبُها جُلْبَ شَعيرَةٍ ما فَعَلْتُهُ ..

به خدا قسم اگر تمام آنچه در زير قبه آسمان است به من بدهند براى اينكه به يك مورچه ظلم كنم به اينكه پوست جوى را از او بگيرم، نمى ‏كنم‏ يعنى تمام دنيا در نظر من آن مقدار ارزش ندارد كه به يك مورچه ظلم كنم.

 

على در اين جمله خود ارزش دنيا و مُلك دنيا را پايين نياورده، ارزش حق و عدالت را بالا برده. نمى‏ خواهد بگويد دنيا و آنچه در زير آسمان است چون خيلى بى قيمت است من آن را در ازاى يك عمل كوچك- كه ظلم به مورچه است- نمى‏ خواهم، بلكه مى‏ خواهد بفرمايد كه ظلم اين‏قدر بزرگ است كه تمام مُلك دنيا با كوچك‏ترين افراد ظلم- كه ظلم به مورچه است به گرفتن پوست جوى از دهانش- برابرى نمى‏ كند. سعدى در همين مضمون مى‏گويد:

 

دنيا نيرزد آنكه پريشان كنى دلى‏

 

زنهار بد مكن كه نكرده است عاقلى‏

 

سعدى هم نمى‏ خواهد بگويد كه دنيا اين‏قدر كم ارزش است كه به يك پريشان كردن دل كه چيز كوچكى است نمى‏ ارزد؛ مى‏ خواهد بگويد پريشان كردن دل آن‏قدر مهم است كه به بهاى تمام دنيا هم نبايد قبول كرد. اين، معنى بى‏ ارزشى مقايسه‏ اى است.

دنيا كه از نظر دين بى ‏ارزش است، به معنى بى ‏ارزشى مقايسه‏ اى است؛ يعنى دنيا ارزش ندارد كه شما به خاطر او اصول اخلاقى و اجتماعى و معنى انسانيت و بزرگوارى را از دست بدهيد، به خاطر منافع دنيوى و مادى دروغ بگوييد، خيانت كنيد، پيمان‏شكنى كنيد، ظلم كنيد، حقوق ديگران را پايمال كنيد، ارزش ندارد كه به خاطر مطامع و منافع دنيا دلها را پريشان كنيد يا حتى حق مورچه ‏اى را پايمال كنيد.

 

◼️منطق عالى انسانى‏

 

اين منطق، منطق بسيار خوب و منطق بسيار عالى است. اين غلط است كه بگوييم دين گفته دنيا آن‏قدر بى ‏قيمت است كه حتى يك دروغ هم برايش نبايد گفت، يك خيانت و ظلم هم برايش نبايد كرد؛ تفسير صحيحش اين است كه دين اين‏قدر به اصول و به حقوق و به عقيده و به ايمان و به اخلاق اهميت مى‏ دهد كه مى‏ گويد به خاطر اينها از دنيا و ما فيها بايد گذشت.

واقعاً هم همين است. اگر انسان و انسانيت و ارزشهاى معنوى را درك كنيم، جز اين نبايد بگوييم. در همه دنيا حتى مادى مسلك‏ها ناچارند به اصول و حقوق اهميت بدهند، مطامع و منافع مادى را در مقابل عقيده و مسلك و اصول و حقوق كوچك بشمارند. اين مطلب در زبان دين- كه زبان مخصوصى هست- به بى ‏ارزشى و بى ‏اهميتى دنيا تعبير مى ‏شود. تنها با مبانى دين، اين منطق را مى ‏توان به بشر داد و مى ‏توان بشر را معتقد كرد كه عقيده و مسلك و اصول و حقوق، فوق منافع و مطامع است. اگر مبانى دين را از بشر بگيريم پايه و مبنايى براى اين حقيقت كه انسانيت برتر از منافع است باقى نمى‏ ماند. دنيا را اگر فى حد نفسه در نظر بگيريم قطع نظر از اينكه بخواهيم به خاطر دنيا گناهى مرتكب شويم، اصولى را مخالفت كنيم، حقوقى را پايمال كنيم، از اين نظر دنيا براى ما بسيار با ارزش است، به تعبير رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم الدُّنْيا مَزْرِعَةُ الآخِرَة دنيا مزرعه و كشتگاه آخرت است، به تعبير امير المؤمنين عليه السلام مَسْجِدُ احِبّاءِ اللَّهِ وَ مُصَلّى مَلائِكَةِ اللَّهِ وَ مَهْبِطُ وَحْىِ اللَّهِ وَ مَتْجَرُ اوْلِياءِ اللَّه‏ است، كشتگاه آخرت است، مركز عبادت خداست، محل هبوط و نزول وحى الهى است، تجارتخانه اولياى خداست. چنين جايى را كه نمى ‏شود گفت جاى بى فايده و بى‏ ارزشى است.

دين با اين منطق عالى خود ارزش دنيا را از آنچه هست و همه مى ‏فهمند پايين نياورده، ارزش معنويت و تقوا و فضيلت و حقوق اجتماعى را كه كمتر مردم به آن پى مى‏ برند معرفى كرده و بالا برده است.

پس بى ‏ارزشى دنيا بى ‏ارزشى مقايسه‏ اى است. بى ارزشى مقايسه‏اى با محترم بودن حقوق مربوط به زندگى دنيا منافات ندارد، بلكه عين احترام به حقوق است.

همان طورى كه عرض كردم همين مقررات حقوقى محكم اسلام دليل است بر اينكه بى ‏ارزشى دنيا بى ‏ارزشى مقايسه‏ اى است. اين اولًا.

 

◼️منطق اجتماعى‏

 

ثانياً در جواب آن سؤال عرض مى ‏كنم: اسلام مگر نمى‏ خواهد جامعه اسلامى باقى بماند؟ البته واضح است كه مى‏ خواهد. حالا كه مى‏ خواهد باقى بماند، مگر ممكن است كه جامعه ‏اى بدون اينكه بر محور عدالت بچرخد و حقوق مردم در آن جامعه محفوظ باشد باقى بماند؟ مگر پيغمبر بزرگوار ما خودش نفرمود: الْمُلْكُ يَبْقى‏ مَعَ الْكُفْرِ وَ لا يَبْقى مَعَ الظُّلْمِ يعنى اگر يك جامعه عادل و متعادل باشد قابل بقا هست هرچند مردمش كافر باشند، اگر ظلم و اجحاف در نتيجه تفاوتها و پست و بلندی‏ها و ناهمواريها در جامعه ‏اى پيدا شد آن جامعه باقى نمى ‏ماند هرچند مردمش به حسب عقيده مسلمان باشند. قرآن پر است از آياتى كه مى‏ فرمايد سبب هلاك فلان قوم و فلان قوم، ظلم آنها بوده. در يك جا مى ‏فرمايد: وَ ما كانَ رَبُّكَ لِيُهْلِكَ الْقُرى‏ بِظُلْمٍ وَ أَهْلُها مُصْلِحُونَ‏ يعنى خداوند مردمى را اگر مصلح باشند هرگز به سبب يك ظلم هلاك نمى ‏كند. مفسرين اغلب گفته‏ اند اين ظلم مقصود شرك است، چون شرك يكى از انواع ظلم است‏ (إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ)؛ يعنى خداى تبارك و تعالى مردم را به سبب كفر و شرك هلاك نمى‏ كند اگر خود آنها از لحاظ روابط اجتماعى و حقوق اجتماعى، مردمى عادل بوده باشند.

 

◼️نقش حق و عدالت اجتماعى در امور معنوى‏

 

ثالثاً فرض مى‏ كنيم كه بى‏ ارزشى دنيا نسبى و بالمقايسه نيست، فرض مى‏ كنيم دنيا از نظر دين شر مطلق است. ولى در هر چيزى اگر ترديد كنيم، در يك چيز نمى ‏توانيم ترديد كنيم و آن اينكه پيغمبران خدا براى چه هدف و چه مقصدى آمدند. آنها آمدند براى تعليم يك سلسله عقايد پاك، براى پاكيزه كردن روح مردم (بُعِثْتُ لِاتَمِّمَ مَكارِمَ الأَخْلاقِ)، براى اينكه مردم را به اعمال خوب تشويق كنند و براى اينكه مردم را از كارهاى زشت باز بدارند. از نظر دين يك رشته چيزها خوب است، پيغمبران آمدند براى دعوت به آن خوبها، يك رشته چيزها بد است، پيغمبران آمدند براى مبارزه با آن بدها.

 

دستورهاى دينى مجموعاً سه قسم است: اعتقادات، اخلاقيات، دستورهاى عملى. دستورهاى اعتقادى از قبيل ايمان به خدا، ايمان به سفراى الهى و پيغمبران خدا و اولياى خدا، ايمان به معاد و پاداش و كيفر. دستورهاى اخلاقى مثل اينكه ما بايد عفت و تقوا داشته باشيم، راضى و شاكر و صابر باشيم، عفو و حلم و گذشت داشته باشيم، با يكديگر الفت و محبت داشته باشيم، اتحاد و اتفاق داشته باشيم، روح ما پاكيزه باشد، حسادت نداشته باشيم، كينه نداشته باشيم، جبن و بخل نداشته باشيم، ظالم و بدخواه نباشيم. دستورهاى عملى هم واضح است؛ دستورهايى به عنوان عبادات مقرر شده: نماز، روزه، حج، جهاد، امر به معروف و غير اينها، و دستورهايى در باب معاشرت هست از قبيل احسان، صله ارحام، از قبيل اينكه دروغ نگوييم، غيبت نكنيم، فحش ندهيم، قتل نفس نكنيم، دستور رسيده به ترك شراب و قمار و ربا و ريا و غيره.

بالاخره اگر در هر چيزى شك و ترديد كنيم، در اينها نمى‏ توانيم شك و ترديدى داشته باشيم. در اينكه شارع اسلام آنچه را كه خوب مى‏ داند مى‏ خواهد آنها واقع شود و آنچه را بد مى‏ داند مى‏ خواهد هرطور هست آنها واقع نشود، حرفى نيست.

حالا حساب كنيم ببينيم آيا اگر حقوق مردم محفوظ و جامعه عادل و متعادل باشد و تبعيض و محروميت و احساس مغبونيت در مردم نباشد، عقايد پاك و اخلاق پاك و صفاى قلب و اعمال خوب بيشتر پيدا مى‏ شود و زمينه براى وقوع معاصى و اخلاق رذيله و شيوع عقايد ناپاك كمتر است، يا اگر متعادل نباشد، و هرچه افراط و تفريط و اجحاف و مغبونيت و ناهموارى و اختلاف و تفاوت بيشتر باشد براى تزكيه نفس و صفاى روح بهتر است؟ كدام يك از اينها؟ يا شقّ سومى هست و آن اينكه اوضاع اجتماعى هر جور باشد هيچ تأثيرى در اين امور ندارد و حساب اين امور بكلى جداست؟.

هيچ عاقلى نخواهد گفت كه هرچه جامعه از لحاظ حق و عدالت آشفته ‏تر باشد، زمينه براى عقايد پاك و تزكيه نفس و عمل صالح بهتر است. حد اكثر اين است كه كسى بگويد بود و نبود عدالت و محفوظ بودن و نبودن حقوق، در اين امور تأثيرى ندارد. عقيده بسيارى از متدينين ما فعلًا شايد همين باشد كه دو حساب است و ربطى به يكديگر ندارد.

اگر كسى هم اين‏طور خيال كند، بايد به او گفت: زهى تصور باطل، زهى خيال محال! مطمئناً اوضاع عمومى و بود و نبود عدالت اجتماعى در اعمال مردم و اخلاق مردم و حتى در افكار و عقايد مردم تأثير دارد. در هر سه مرحله تأثير دارد: هم مرحله فكر و عقيده، هم مرحله خُلق و ملكات نفسانى، هم مرحله عمل.

 

◼️تأثير عدالت اجتماعى در افكار و عقايد

 

اما در مرحله فكر و عقيده. ما وقتى كه به ادبيات خودمان مراجعه مى‏ كنيم و آثار ادبى و انديشه ‏هاى شعراى عاليقدر خودمان را مى‏ بينيم، مى ‏بينيم كه آنها در عين اينكه حقايق‏ شناس بودند، به حكمتهايى پى برده‏ اند، افكار لطيفى داشته ‏اند، در عين حال در بعضى موارد ترشحاتى از مغز و فكر اينها پيدا شده كه باعث تعجب است.

مثلًا مى‏ بينيم به مسئله بخت و شانس اهميت فراوان داده‏ اند، چيزى كه بيشتر از هر چيز ديگر از آن دم زده‏ اند بخت و شانس است، گفته‏ اند خودت بخواب بختت بيدار باشد. در نظر اينها نام بخت كه به ميان مى‏ آيد ديگر همه چيز از ارزش مى ‏افتد؛ علم، عقل، سعى و كوشش، فن و هنر و صنعت، زور بازو، همه هيچ اندر هيچ‏ اند.

مى‏ گويند: از بخت، كار ساخته است نه از عقل:

اوفتاده است در جهان بسيار

بى تميز ارجمند و عاقل خوار

 

بخت خوب باشد، هنرمندى و لياقت و كاردانى چه اثرى دارد:

 

اگر به هر سر مويت دوصد هنر باشد

 

هنر به كار نيايد چو بخت بد باشد

 

سعى و عمل و كوشش چيست؟ اصل كار، بخت است: «دولت نه به كوشيدن است، چاره كم جوشيدن است.»

 

از اين بوالعجب‏تر حديثى شنو

 

كه بى‏ بخت، كوشش نيرزد دو جو

 

چندان كه جهد بود دويديم در طلب‏

 

كوشش چه سود چون نكند بخت ياورى‏

 

بخت و شانس خوب باشد، از زور و بازو چه كارى ساخته است:

 

چه كند زورمند وارون‏بخت‏

بازوى بخت به كه بازوى سخت‏

 

به رنج بردن بيهوده گنج نتوان يافت‏

 

كه بخت راست فضيلت نه زور و بازو را

 

همه سخن از بخت است. حالا اگر از همين گويندگان انديشمند عاليقدر بپرسيم:

آقا اين بخت چيست؟ آن را تعريف كنيد، شما كه اين‏قدر اسم بخت را مى‏ بريد لا بد آن را شناخته‏ ايد، اثرى و نشانه‏ اى از آن داريد، براى ما تعريف كنيد، جوابى ندارند.

 

◼️ريشه پيدايش انديشه بخت

 

بلى يك اثر و يك نشانه مبهم و يك جاى پاى مبهم ديده‏ اند، از همان جا اعتقاد به بخت در آنها پيدا شده. چه ديده‏ اند؟.

در جامعه‏ اى زندگى مى‏ كرده‏ اند كه افراد و اشخاص، عمرى به سعى و عمل مى‏ گذرانده‏ اند اما با محروميت بسر مى‏ برده‏ اند؛ در عوضْ، بيكارها و عزيزهاى بلاجهت مى‏ ديده‏ اند برخوردار و مرفه؛ هرچه ديدند بى ‏تميز را ارجمند و عاقل را خوار ديدند، هرچه ديدند اين بود كه بين هنر و لياقت و كاردانى با حظ و حق و نصيب و بهره تناسب نيست. چون هرچه در جامعه خودشان ديده‏ اند اين‏طور بوده، كم كم اين مطلب كه از مشهودات اجتماعى آنها گرفته شده است شكل يك فلسفه به خود گرفته به نام فلسفه بخت؛ نام همه اين بى ‏نظمى ‏ها و مظالم را- فهميده يا نفهميده- بخت گذاشته‏ اند و گاهى آن را به باد ناسزا گرفته‏ اند. فكر بخت و فلسفه بخت هيچ علتى ندارد جز مظالم و ناهمواريها و بى‏ عدالتيهاى اجتماعى. الهام كننده اين فكر شيطانى، هرج و مرج‏ها و بى‏ عدالتيهاى اجتماعى است.

 

از اين يك منبع كه بگذريم، ما دو منبع الهام ديگر بيشتر نداريم. يكى دين است كه شعرا گاهى از آيات قرآن و كلمات رسول اكرم و گاهى از كلمات ائمه اطهار الهام مى ‏گرفتند. در همه قرآن و كلمات پيغمبر و ائمه نامى از بخت و شانس نمى‏ بينيم.

منبع ديگر عقل و علم و فلسفه است. كتب فلسفه از قديم هر وقت از بخت و اتفاق بحث كرده‏ اند به عنوان يك موهوم از آن ياد كرده‏ اند. پس اين خيال درباره بخت با آن قدرت خارق‏ العاده و عظيم از كجا پيدا شد كه تصور شده قدرت بخت از عقل، از علم، كار، كوشش، هنر، صنعت، زور، از همه چيز بالاتر است؟ مبدأ الهام بخش اين فكر شيطانى چيزى جز بى‏ نظمیها و پستى و بلندیهاى بى‏ جهت و اولويتهاى بلااستحقاق نيست. هر وقت عدالت اجتماعى متزلزل شود، استحقاقها رعايت نشود، حقوق مراعات نگردد، در تعويض مشاغل حسابهاى شخصى و توصيه و پارتى مؤثر باشد، فكر بخت و شانس و امثال اينها قوّت مى‏ گيرد و توسعه پيدا مى‏ كند، چون معنى بخت اين است كه هيچ چيز شرط هيچ چيز ديگر نيست.

چقدر فرق دارد كه كسى براى سعى و كوشش اثر قائل باشد، ايمان داشته باشد به اينكه‏ لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلَّا ما سَعى‏ و بين كسى كه بگويد هرچه زحمت بكشى از كيسه‏ ات رفته، هيچ چيز شرط هيچ چيز نيست. چقدر فرق است بين اعتقاد إِنَّ اللَّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوْمٍ حَتَّى يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ‏ و بين اعتقاد به بخت. اين يك مثال.

 

بدبينى به روزگار

باز در آثار ادبى خودمان منطقى مى‏ بينيم تحت عنوان شكايت از روزگار. چه فحشها و دشنامها كه به روزگار داده نشده! غدّار خوانده شده، ظالم و ستمگر خوانده شده. هر نام زشتى كه حكايت از جور و جفا و غدر و مكر و فريب بكند به روزگار داده ‏اند، تا آنجا كه براى روزگار يك نوع كينه و دشمنى مخصوصى نسبت به خوبان و نيكان قائل شده‏ اند.

اين روزگار مورد اعتراض، چرخ و فلك و زمين و زمان نيست بلكه روزگارِ همان گوينده يعنى محيط اجتماعى اوست، محيط خاص همان گوينده است نه روزگار بزرگ. اين گفته‏ ها همه انعكاس حالات شخصى و روحى و درونى گوينده است. يك شاعر آنچه مى‏ گويد تنها زبان حال شخصى و احساسات شخصى خودش هم نيست، زبان حال جامعه و زبان عصر خودش است. وقتى كه كسى در اطراف خود هرچه ببيند ظلم ببيند، غدر ببيند و علت اصلى را تشخيص ندهد يا تشخيص بدهد و نتواند بگويد، عقده دلش را روى چرخ كج مدار و فلك كج رفتار خالى مى‏ كند. در نتيجه اين اوضاع و احوال، يك نوع بدبينى و سوء ظن نسبت به دستگاه خلقت و آفرينش پيدا مى‏ شود؛ اين خيال قوّت مى‏ گيرد كه بناى روزگار بر ظلم نسبت به خوبان و نيكان است، و يك نوع عداوت و كينه ديرينه‏ اى بين روزگار و مردمِ خوب است. مردم قهراً به روزگار بدبين مى‏ شوند، به خلقت و آفرينش بلكه به مبدأ كائنات اظهار بدبينى مى‏ كنند، مثل ابن راوندى مى‏ گويند:

 

كَمْ عاقِلٍ عاقِلٍ اعْيَتْ مَذاهِبُهُ‏

 

وَ جاهِلٍ جاهِلٍ تَلْقيهُ مَرْزوقا

 

هذَا الَّذى تَرَكَ الْاوْهامَ حائِرَةً

 

وَ صَيَّرَ الْعالِمَ النِّحْريرَ زِنْديقا

 

 

يعنى چقدر عاقلهاى خيلى عاقل و فهميده كه راههاى زندگى آنها را عاجز كرده، هرچه مى‏ روند به سعادت و خوشى نمى ‏رسند، و چقدر جاهلهاى احمق كه مى‏ بينيد صاحب همه چيزند، اين است آن چيزى كه عقلها را پريشان كرده و يك داناى باريك بين را زنديق و بى‏دين كرده است.

به هر حال اثر مستقيم بهم خوردن تعادل اجتماعى و تبعيضها و تفاوتهاى بى‏ جهت، يكى بهم خوردن نظم فكرى و اعتقاد به هرج و مرج و بى‏ اثر بودن عوامل واقعى سعادت يعنى علم و عقل و تقوا و سعى و عمل و هنر و لياقت است كه به عنوان فلسفه بخت ظهور مى‏ كند و ما در ادبيات خودمان اثر آن را مى‏ بينيم، و يكى ديگر بدبينى و سوء ظن به آفرينش و مبدأ مقدس خلقت است. اين، اثر بى‏ عدالتيهاست در عقيده و فكر.

 

◼️عدالت اجتماعى و اخلاق فردى‏

 

اما اثر شيوع بى‏ عدالتيهاى اجتماعى در فساد اخلاق و ناراحتيهاى روحى. اخلاق خوب و بد هم مثل همه چيزهاى ديگر دنيا سبب و علت دارد، بى‏ جهت پيدا نمى ‏شود. سرشت و طينت مؤثر است، اوضاع محيط و تلقينات محيط مؤثر است.

يكى از امورى هم كه قطعاً تأثير دارد در فساد اخلاق و روحيه را مسموم و بيمار مى ‏كند، محروميتها و احساس مغبونيت‏هاست. حسادتها، كينه‏ ها، عداوتها، بدخواهی ‏ها همه از همين جا پيدا مى‏ شود.

افراد استثنایی

البته افراد استثنايى هستند كه مظلوميت و محروميت در آنها تأثير ندارد. اما آنها به همين دليل فوق‏ العادگى دارند كه اين‏جور مصونيتهاى روحى در آنها هست. ايمان قوى جلو تأثير بسيارى از عاملها را در روح مى‏ گيرد. افراد استثنايى در حدى بالاتر از حد افكار عموم هستند. در اينجا براى توضيح مطلب مثالى عرض مى‏ كنيم:.

پدر و مادرى در ميان فرزندانشان هستند. در آن خانه غذا و ميوه و شيرينى و لباس ميان اهل خانه تقسيم مى‏ شود. فكر و قضاوت بچه‏ ها و تأثراتى كه در اين گونه موارد پيدا مى‏ كنند با فكر و قضاوت پدر و مادر و نوع تأثرى كه به آنها دست مى‏ دهد فرق دارد؛ در يك سطح نيست، در دو سطح است.

اما آن احساسى كه بچه‏ ها نسبت به يكديگر دارند: از بچه ‏ها هركدام ببيند سهم او از ميوه يا غذا يا شيرينى يا لباس از سهم ديگرى كمتر است ناراحت مى‏ شود، قهر مى‏ كند، گريه مى‏ كند، و چون احساس مظلوميت و محروميت مى‏ كند درصدد انتقام برمى‏ آيد. لهذا لازم است پدران و مادرانى كه به سعادت فرزندانشان علاقه‏مند هستند، ميل دارند بچه‏ هايشان از كودكى روحيه سالم داشته باشند، از اول هيچ گونه تبعيضى بين آنها قائل نشوند. تبعيض، تخم اختلاف كاشتن است، تخم حسادت كاشتن است، تخم انتقام كاشتن است. تبعيض موجب مى ‏شود، هم روح آن بچه محروم فشرده و آزرده و ناراحت بشود و هم آن بچه عزيز كرده، متكى به غير، ضعيف النفس، زودرنج، لوس و ننر بار بيايد. پدران و مادران اگر بچه‏ هايشان از لحاظ جسم بيمار بشوند به طبيب مراجعه مى‏ كنند و اما توجه به سلامت روح و حفظ الصحه روحى فرزندانشان ندارند، اينها را كوچك مى‏ شمارند در صورتى كه اهميت بهداشت و سلامت روح بچه از سلامت تن و بدنش كمتر نيست، بلكه به مراتب بيشتر است.

 

غرض اين است: بچه‏ ها چون در يك سطح فكر مى‏ كنند قهراً محروميت يكى نسبت به ديگرى در آنها اثر سوء مى‏ گذارد. اما پدر و مادر كه فكر و عقلشان در سطحى بالاتر است، نوع ديگر فكر مى‏ كنند و نوعى ديگر محبت دارند. آنها از اين جور محروميتها و كم و زيادها رنج نمى ‏برند، از اينكه ميوه و شيرينى و غذا به آنها نرسد يا كمتر برسد ناراحت نمى ‏شوند، احساس حقارت نمى ‏كنند.

در اجتماع هم عيناً همين‏طور است؛ افراد استثنايى كه پدر اُمت ‏اند تحت تأثير محروميتها واقع نمى‏ گردند، مظلوميت و محروميت در آنها تأثير ندارد، در عين مظلوميت و محروميت مثل همان پدرى كه هميشه خير فرزندان خودش را مى‏ خواهد باز آنها خير امت را مى‏ خواهند.

رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در اُحد در حالى كه سنگ به پيشانى مباركش زده بودند، دندانش را شكسته بودند، دست به دعا برداشته و مى‏ گفت: اللَّهُمَّ اهْدِ قَوْمى فَانَّهُمْ لا يَعْلَمونَ‏.

خدايا قوم من را هدايت كن و آنها را ببخش كه آنها جاهلند.

علىّ مرتضى عليه السلام در موضوع فدك مى‏ فرمايد:

فَشَحَّتْ عَلَيْها نُفوسُ قَوْمٍ وَ سَخَتْ عَنْها نُفوسُ قَوْمٍ آخَرينَ … وَ ما اصْنَعُ بِفَدَكٍ وَ غَيْرِ فَدَكٍ وَ النَّفْسُ مَظانُّها فى غَدٍ جَدَثٌ، تَنْقَطِعُ فى ظُلْمَتِهِ آثارُها.

گروهى در آن طمع بستند و گروهى زهد ورزيدند … و من با فدك و يا غير فدك چه كنم در حالى كه فردا اين بدن جايگاهش گور است و در آن تاريكى آثارش از هم گسيخته گردد.

 

آن كه رست از جهان، فدك چه كند

 

آن كه جست از جهت، فلك چه كند

 

◼️آثار اخلاقى تبعيضها

 

اين در افراد استثنايى است. اما ساير افراد مردم حالت همان فرزندان خانواده را دارند. تبعيضها، تفاوت گذاشتن‏ها روح يك عده را كه محروم شده‏ اند فشرده و آزرده و كينه‏ جو و انتقام كش مى ‏كند و روح يك عده ديگر را كه به صورت عزيز بلاجهت درآمده‏ اند لوس، ننر و كم حوصله و زودرنج و بيكاره و اسراف كن و تبذير كن مى ‏كند. در ميان يك طبقه حسد و كينه و انتقام و نفرت و دشمنى و در طبقه ديگر كم حوصلگى نسبت به كار، استقامت نداشتن، اسراف و تبذير پيدا مى‏ شود.

فكر كنيد مجموعاً چه اوضاع و احوالى در اثر بى‏ عدالتى در ميان مردم پيدا مى‏ شود!.

دعاى معروفى هست از رسول اكرم كه با اين جمله شروع مى‏ شود: اللَّهُمَّ اقْسِمْ لَنا مِنْ خَشْيَتِكَ ما يَحولُ بَيْنَنا وَ بَيْنَ مَعْصِيَتِكَ‏.

پروردگارا، از خوف و خشيتت آن اندازه به ما نصيب ده كه ميان ما و نافرمانى‏ ات حائل گردد.

دعاهاى اسلامى يكى از بهترين و آموزنده‏ ترين تعليمات اخلاقى و معنوى است. چه نكته‏ ها و لطايف روحى و اجتماعى بزرگ كه با زبان دعا گفته مى‏ شود! جمله‏ اى در همين دعا هست كه: وَ اجْعَلْ ثارَنا عَلى مَنْ ظَلَمَنا يعنى خدايا، انتقام ما را نسبت به آن كسان قرار بده كه به ما ظلم كردند. اين جمله نكته لطيفى دارد. رسول اكرم نفرمود خدايا از ستمگران ما انتقام بكش، فرمود: خدايا انتقامجويى ما را نسبت به آن كسان قرار بده كه بر ما ظلم كردند.

«ثأر» يا «ثار» به معنى ميل به مكافات دادن است و به اصطلاح حس انتقامجويى. مى‏ خواهد بفرمايد در اثر اينكه ظلمى بر ما مردم مى‏ شود، قهراً روح ما فشرده و آزرده و انتقامجو و ثائر مى‏ شود. همين كه اين حالت در روح ما پيدا شد، هر وقت باشد و هرجا باشد و به هر راه باشد اثر خودش را خواهد كرد، مثل يك آتش زبانه خواهد كشيد. امروز علماى معرفة الروح ثابت كرده ‏اند كه كينه ‏ها و عداوتهايى كه در روح پيدا مى ‏شود ممكن است موقتاً به اعماق روح فرو برود و انسان به حسب شعور ظاهر خود، آنها را فراموش كند و از ياد ببرد اما واقعاً محو نمى ‏شود؛ در همان اعماق روح، بى خبر از شعور ظاهر و عقل ظاهر مشغول فعاليت است كه راهى پيدا كند و بيرون بيايد. رسول اكرم مى‏ گويد: خدايا اين آتش كه در دل ما هست و روزى زبانه خواهد كشيد، ديگرى را نسوزد، اگر مى‏ خواهد بسوزد همان كس را بسوزد كه به ما ظلم كرده و سبب اين آتش شده است. اگر بنا بشود انسان با عقل و اراده و شعور ظاهر خود انتقام بگيرد، انتقام شخصى را از شخصى ديگر نمى‏ گيرد، اگر در بلخ آهنگرى گناه كرده باشد در شوشتر سر مسگرى را نمى‏ برد. اما وقتى كه انسان نه به فرمان عقل آزاد بلكه به فرمان آن عقده‏ ها و كينه ‏هاى ته‏ نشين شده در اعماق روح بخواهد انتقام بگيرد، ديگر اين ملاحظات در كار نيست.

رسول خدا مى‏فرمايد: خدايا ما را طورى كن كه انتقامها و كينه‏ هاى ما همان قدر باشد كه دشمن را سركوب كنيم؛ در اعماق روح ما در اثر بى‏ عدالتيها و مظلوميتها و ناتوانيها عقده‏ ها و ثأرها پيدا نشود كه روح ما طبعاً فشرده و آزرده و عاصى و سركش و بدخواه و ظالم بشود، از ظلم لذت ببرد، از لگدمال كردن مردم لذت ببرد.

 

◼️اخلاق متعادل در جامعه متعادل‏

 

اخلاق عالى عبارت است از اخلاق متعادل، موزون. ◀️مسلماً و مطمئناً اگر جامعه متعادل و موزون نباشد، اگر سازمان اجتماعى و مقررات اجتماعى و حقوق اجتماعى موزون و متعادل نباشد، اخلاق شخصى و فردى موزون نخواهد ماند. اثر عدم تعادل اجتماعى تنها در طبقه عامه مردم نيست كه محرومند، طبقه خاصه يعنى طبقه ممتاز كه مواهب را بيشتر به خود اختصاص داده‏ اند هم زيان مى‏ برند؛ طبقه عامه فشرده و عصبى مى ‏شوند و اين طبقه، بيكاره و بى ‏هنر و كم استقامت و ناشكر و كم حوصله و پرخرج.▶️

على عليه السلام درباره طبقه خاصه در فرمان معروف مالك اشتر مى‏ نويسد:

براى والى هيچ كس پرخرج‏تر در هنگام سستى، كم كمك‏تر در هنگام سختى، متنفرتر از عدالت و انصاف، پرتوقع‏تر، ناسپاس‏تر، عذرناپذيرتر، كم‏ طاقت‏تر در شدايد، از طبقه خاصه نيست. همانا استوانه دين و نقطه مركزى واقعى مسلمين و مايه پيروزى بر دشمن، عامه مردم مى ‏باشند.

توجه تو همواره به عامه مردم معطوف باشد نه به خاصه.

على عليه السلام چقدر خوب روحيه خاصه يعنى طبقه ممتاز را كه عزيزهاى بى‏ جهت اجتماع‏ اند، توصيف و تشريح كرده است‏ حديثى است از رسول اكرم كه فرمود: اسْتَووا تَسْتَوِ قُلُوبُكُمْ معتدل و همسطح باشيد و در ميان شما ناهمواريها و تبعيضها وجود نداشته باشد، تا دلهاى شما به هم نزديك بشود و در يك سطح قرار بگيرد؛ يعنى اگر در كارها و موهبتها و نعمتهاى خدا بين شما شكاف و فاصله افتاد، بين دلهاى شما هم قهراً فاصله مى‏ افتد، آن‏وقت ديگر نمى‏ توانيد همدل و همفكر باشيد و در يك صف قرار بگيريد، قهراً در دو صف مختلف قرار خواهيد گرفت.

قرآن كريم مى‏فرمايد:.

وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَ اذْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً.

همه با هم به ريسمان الهى بچسبيد و متفرق و متشتت نشويد. آن وقت را به ياد بياوريد كه با هم دشمن بوديد، نسبت به هم كينه و عداوت و حسادت داشتيد، خداوند به وسيله اسلام دلهاى شما را به هم مهربان كرد، صبح كرديد در حالى كه همه با يكديگر برادر بوديد.

اين آيه، همان طورى كه مضمونش معلوم است، در موضوع اتحادى است كه دين اسلام به مردم داد.

 

◼️راز موفقيت اسلام‏

 

در جلسه پيش گفتم اسلام اگر تنها جنبه اخلاقى مى‏ داشت مانند يك مكتب اخلاقى كه كارش فقط پيشنهادهاى اخلاقى و پند و نصيحت است، فقط به مواعظ و نصايح مى‏ پرداخت و كارى به تركيب و سازمان اجتماعى نمى‏ داشت، ممكن نبود كه بتواند جامعه‏ اى نو بسازد، جامعه ‏اى متحد و همفكر و همدل كه جريان تاريخ را عوض كند.

شك ندارد آن چيزى كه دلها را به هم پيوند مى‏ دهد، عقيده و ايمان است. رسول خدا بزرگترين عامل وحدت را كه وحدت در عقيده بود ايجاد كرد، مردم را در زير پرچم لا اله الا الله آورد. اما تنها به ايمان و عقيده اكتفا نكرد، به موانع و اضداد وحدت هم توجه كرد، آن موانع و مشكلات را از ميان برداشت، موجبات دورى دلها و موجبات كينه‏ ها و حسدها و انتقامجويى‏ها يعنى تبعيضات حقوقى را از بين برد.

البته وقتى كه مقتضى موجود شد و موانع مفقود، وقتى كه ايمان و عقيده بود و تبعيضات نبود، معلول كه وحدت و الفت و هماهنگى است خود به خود پيدا مى‏ شود، برخلاف آنكه مقتضى موجود باشد مانع هم موجود باشد يا اينكه اگر مانع مفقود است مقتضى هم مفقود باشد.

پس نبايد اين‏طور فكر كرد كه اسلام فقط به موجب اينكه عقيده واحدى ايجاد كرد، مردم را متحد كرد؛ نه، علاوه بر اين، موانع و تبعيضات و شكافها و تفاوتها را هم از بين برد؛ اگر گفت: تَعالَوْا إِلى‏ كَلِمَةٍ سَواءٍ بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلَّا نَعْبُدَ إِلَّا اللَّهَ وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً بياييد به سوى يك عقيده و ايمان كه براى همه به يك نسبت خوب است، براى همه حقيقت است، براى همه خير است، اگر اين را گفت و توحيد را پيشنهاد كرد، پشت سرش هم گفت: وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ‏، مساوات و برابرى را هم پيشنهاد كرد.

پيغمبر اكرم در حجة الوداع فرمود:.

ايُّهَا النّاسُ انَّ رَبَّكُمْ واحِدٌ وَ انَّ اباكُمْ واحِدٌ، كُلُّكُمْ مِنْ آدَمَ وَ آدَمُ مِنْ تُرابٍ، لا فَضْلَ لِعَرَبىٍّ عَلى عَجَمِىٍّ الّا بِالتَّقْوى ..

ايها الناس! خداى همه يكى، پدر همه يكى است، همه فرزند آدم هستيم، آدم هم از خاك به وجود آمده، پس همه از خاك به وجود آمده‏ايم، ملاك شرافت جز تقوا چيزى نيست، عربها خيال نكنند كه نژاد عرب بر عجم برترى دارد، هيچ نژادى بر هيچ نژادى فضيلت ندارد، برترى فقط و فقط به تقوا و درستى است. بعد فرمود: الا هَلْ بَلَّغْتُ؟ آيا تبليغ كردم؟ قالوا نَعَمْ همه گفتند: بله يا رسول اللَّه. بعد فرمود: فَلْيُبَلِّغِ الشّاهِدُ الْغائِبَ‏ پس حاضرين به غايبين برسانند، نسل حاضر به نسلهاى آينده و هر نسلى به نسل بعد برساند.

 

◼️تأثير عدالت در رفتار عمومى‏

 

از همين جا مى‏ توان فهميد كه بود و نبود عدالت در رفتار مردم هم تأثير دارد، زيرا وقتى كه در عقايد و اخلاق تأثير داشت قهراً در اعمال هم تأثير دارد. قُلْ كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى‏ شاكِلَتِهِ‏ هركسى مطابق آنچه كه فكر مى‏ كند و عقيده دارد و مطابق حالاتى كه در روحش هست عمل مى‏ كند. ريشه اعمال آدمى در روح اوست.

گذشته از اينكه بى‏ عدالتى و تفاوت و تبعيض و احساس غبن و محروميت اجتماعى اين آثار را دارد كه ذكر شد، خود فقر و احتياج- سببش هرچه باشد، خواه بى عدالتى يا چيز ديگر- يكى از موجبات گناه است؛ اگر ضميمه بشود با احساس مغبونيت و محروميت، ديگر بدتر؛ اگر ضميمه بشود با حسرت كشيدن‏هاى تجملات عده‏ اى، باز از آن هم بدتر، آن‏وقت هميشه خواهد گفت:

 

سخن درست بگويم نمى‏توانم ديد

 

كه مِى خورند حريفان و من نظاره كنم‏

 

 

همين «نمى‏توانم ديد» سبب سرقتها مى‏ شود، سبب رشوه‏ گيریها مى‏ شود، سبب اختلاسها و خيانتها به اموال عمومى مى‏ شود، سبب گناه ها مى‏ شود، سبب غلّ و غشّ و تقلب در كارها مى‏ شود؛ سبب مى‏ شود كه افرادى براى اينكه خود را به دسته‏اى ديگر برسانند، رشوه بخورند، دزدى بكنند، زير حساب مردم بزنند و همين‏طور …

على عليه السلام به فرزند عزيزش محمد، معروف به ابن الحنفيّه، درباره فقر مى‏ فرمايد:

يا بُنَىَّ انّى اخافُ عَلَيْكَ الْفَقْرَ، فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنْهُ فَانَّهُ مَنْقَصَةٌ لِلدّينِ، مَدْهَشَةٌ لِلْعَقْلِ، داعِيَةٌ لِلْمَقْتِ‏.

فرزند عزيزم! من از ديو مهيب فقر بر تو مى‏ ترسم، از او به خدا پناه ببر، فقر موجب نقصان دين است. «فقر موجب نقصان دين است» يعنى چه؟ يعنى فقر گناه است؟ نه، فقر گناه نيست، اما فقر آدمى را كه ايمان قوى نداشته باشد زود وادار به گناه مى‏ كند.

بسيارى از گناهان هست كه از فقر و احتياج ناشى مى‏ گردد، لذا رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم‏ فرمود: كادَ الْفَقْرُ انْ يَكونَ كُفْراً فقر نزديك به سرحد كفر است. فقر، روح را عاصى و عزيمت را ضعيف مى‏ كند.

اثر ديگر فقر را فرمود: مَدْهَشَةٌ لِلْعَقْلِ فقر فكر را پريشان و دهشت زده مى‏ كند.

عقل و فكر در اثر احتياج و فقر و نبودن وسايل زندگى تعادل خود را از دست مى‏ دهد، انسان ديگر نمى‏ تواند خوب در قضايا فكر كند؛ همان طورى كه مصيبتها توليد پريشانى فكر و خيال مى‏ كند.

 

تدبير صواب از دل خوش بايد جست‏

 

سرمايه عافيت كفاف است نخست‏

 

 

شمشير قوى نيايد از بازوى سست‏

 

يعنى ز دل شكسته تدبير درست‏

 

 

البته باز افرادى استثنايى هستند كه اين‏طور نيستند؛ حوادث در آنها تأثير ندارد، مصيبت در آنها تأثير ندارد. اما همه كه اين‏طور نيستند.

 

اثر سوم، فرمود: داعِيَةٌ لِلْمَقْتِ يعنى فقر سبب ملامت و سركوبى و تحقير مردم و در نتيجه سبب پريشانى روح و موجب عقده‏ اى شدن انسان مى‏ گردد. يا شايد مقصود اين جمله اين است كه تو با مردم عداوت پيدا خواهى كرد و مردم را مسئول بدبختى خود خواهى خواند.

سخن خود را ختم مى‏ كنم به سخنانى از يكى از بزرگترين صحابه امير المؤمنين على عليه السلام به نام صعصعة بن صوحان عبدى. صعصعه خودش مرد بزرگوارى است، از خواص اصحاب مولاى متقيان است. حضرت به او علاقه داشتند. مرد خطيب و سخنورى بود. جاحظ در البيان و التبيين او را به قدرت بيان و قوّت منطق وصف مى‏ كند و مى‏ گويد: «وَ ادَلُّ مِنْ كُلِّ شَىْ‏ءٍ اسْتِنْطاقُ عَلِىٍّ لَهُ» از هر دليلى بالاتر بر اينكه صعصعه مردى سخنور و خطيب بوده اين است كه على بن ابي طالب گاهى تكليف مى‏ كرد به او كه خطابه ايراد كند و او حركت مى‏ كرد و در حضور على به ايراد خطابه مى‏ پرداخت.

صعصعه درباره على يك سخن كوتاه دارد در روز اول خلافت، و سخنى ديگر دارد درباره آن حضرت در حالى كه در اثر ضربت خوردن به شمشير مرادى، حضرت در بستر افتاده بود، و سخنى هم دارد مفصل بعد از دفن آن حضرت. در روز اول خلافت رو كرد به آن حضرت و گفت: زَيَّنْتَ الْخِلافَةَ وَ ما زانَتْكَ، وَ رَفَعْتَها وَ ما رَفَعَتْكَ، وَ هِىَ الَيْكَ احْوَجُ مِنْكَ الَيْها.

يا امير المؤمنين! تو به خلافت زينت و افتخار دادى اما خلافت براى تو زينت و افتخارى نيست، مقام خلافت با خليفه شدن تو بالا رفت اما خلافت مقام تو را بالا نبرد، خلافت به تو محتاج‏تر است از تو به خلافت.

جمله دوم بعد از ضربت خوردن امير المؤمنين بود. صعصعه مثل همه ياران خاص آن حضرت فوق ‏العاده متأثر بود؛ آمد بلكه بتواند عيادتى بكند، مجال نيافت.

به وسيله كسى كه در اتاق بيمار رفت و آمد مى‏ كرد سوز دل و پيام محبت خود را با اين دو جمله بيان كرده گفت: سلام مرا به آقا برسان، بگو صعصعه مى‏گويد:.

يَرْحَمُكَ اللَّهُ يا أَميرَ الْمُؤْمِنينَ حَيّاً وَ مَيِّتاً، فَلَقَدْ كانَ اللَّهُ فى صَدْرِكَ عَظيماً، وَ لَقَدْ كُنْتَ بِذاتِ اللَّهِ عَليماً ..

رحمت خدا در حيات و ممات شامل حال تو باشد يا امير المؤمنين! خداوند در انديشه تو بسيار بزرگ بود، تو عارف و شناساى ذات خدا بودى.

پيغام صعصعه به حضرت رسيد، فرمود: از طرف من به صعصعه بگوييد:

وَ انْتَ يَرْحَمُكَ اللَّهُ، فَلَقَدْ كُنْتَ خَفيفَ الْمَؤنَةِ كَثيرَ الْمَعونَةِ.

خدا تو را رحمت كند اى صعصعه! تو خوب يار و ياورى براى من بودى؛ كم توقع، كم زحمت، كم خرج بودى؛ از آن طرف پركار، خدوم و فداكار بودى.

سخن سومش بعد از دفن حضرت است. بدن مبارك امير المؤمنين عليه السلام را شب دفن كردند. به ملاحظاتى جز افراد معدودى از خواص اصحاب كسى ديگر در تشييع جنازه و هنگام دفن نبود. يكى از آنها همين صعصعه بود. همين كه از دفن فارغ شدند، آمد كنار قبر، يك دست را روى قلب خود گذاشت، با دست ديگر مشتى خاك برداشت و بر سر ريخت، گفت: «بِابى انْتَ وَ امّى يا أَمير الْمُؤْمِنينَ» پدر و مادرم به قربانت، هَنيئاً لَكَ يا أَبَا الْحَسَنِ اين مردن با اين همه سعادت و پاكى، با اين مقام در نزد حق، گواراى تو باد! بعد جمله ‏هايى دارد: «فَلَقَدْ طابَ مَوْلِدُكَ وَ قَوِىَ صَبْرُكَ وَ عَظُمَ جِهادُكَ وَ رَبِحَتْ تِجارَتُكَ وَ قَدِمْتَ عَلى خالِقِكَ» تا آنجا كه مى‏ گويد: «فَاسْالُ اللَّهَ انْ يَمُنَّ عَلَيْنا بِاقْتِفائِنا أثَرَكَ وَ الْعَمَلِ بِسيرَتِكَ» از خدا مسئلت مى‏كنم كه بر ما منت بگذارد كه موفق بشويم از تو پيروى كنيم. «فَقَدْ نِلْتَ ما لَمْ يَنَلْهُ أَحَدٌ وَ ادْرَكْتَ ما لَمْ يُدْرِكْهُ أَحَدٌ» تو به چيزى رسيدى كه احدى نرسيد، به مقامى نائل شدى كه كسى نائل نشد.

در آخر باز تكرار مى‏ كند و مى‏ گويد: «فَهَنيئاً لَكَ يا أَبَا الْحَسَنِ» گوارا باد تو را اى ابو الحسن! «لَقَدْ شَرَّفَ اللَّهُ مَقامَكَ» خدا مقام تو را خيلى شريف و بزرگوار قرار داد.

«فَلا حَرَّمَنَا اللَّهُ اجْرَكَ وَ لا اضَلَّنا بَعْدَكَ، فَوَ اللَّهِ لَقَدْ كانَتْ حَياتُكَ مَفاتِحَ لِلْخَيْرِ وَ مَغالِقَ لِلشَّرِّ» خدا ما را از اجرى كه به وسيله تو بايد ببريم محروم نكند، خدا ما را بعد از تو گمراه نكند، به خدا قسم كه زندگى تو كليدهايى بود براى خير، قفلهايى بود براى شر و بدبختى. «وَ لَوْ انَّ النّاسَ قَبِلوا مِنْكَ لاكَلوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ ارْجُلِهِمْ وَ لكِنَّهُمْ آثَرُوا الدُّنْيا عَلَى الآخِرَةِ» اگر مردم سخن تو را شنيده بودند و اگر تو را مى‏ شناختند، از آسمان و از زمين، از بالاى سر و از زير قدمهاى آنها نعمتهاى الهى مى‏ جوشيد، ولى افسوس كه قدر تو را نشناختند، دنياى دنى آنها را فريب داد.

«ثُمَّ بَكى‏ بُكاءً شَديداً وَ أَبْكى كُلَّ مَنْ كانَ مَعَهُ» بعد خودش گريست گريستن شديدى، و هركه را در آنجا بود گريانيد.

 

آیت‌الله شهید مرتضی مطهری

 

 

 

 

آدرس کوتاه این مقاله: https://noorekoran.ir/x52iV

Leave A Reply

Your email address will not be published.