احیای تفکر دینی

0

درس اول

احياى فكر دينى

 

آیت‌الله شهید مطهری

 

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيم‏

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ‏.

 

موضوع سخن «احياى‏ فكر دينى‏» است‏. ممكن است در ذهنها بيايد كه اين معنى ندارد، مگر ما وظيفه داريم و يا حق داريم كه بخواهيم دين را احياء كنيم؟! كار بعكس است، دين بايد ما را احياء كند، ما نمى‏ توانيم دين را احياء كنيم.

بالاتر اينكه شايد بعضى اين جور اشكال بكنند كه اين عنوان با خود آيه‏ اى كه در عنوان مطلب خوانده شد تناقض دارد. آيه مى ‏فرمايد: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَ لِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْيِيكُمْ‏ يعنى دعوت خدا و پيغمبر را بپذيريد، پيغمبرى كه شما را دعوت مى‏ كند به چيزى، يعنى به دين، كه آن دين شما را زنده مى‏ كند. دين به شما زندگى مى‏ دهد. پس آن چيزى كه زندگى مى‏ دهد دين است و آن چيزى كه زندگى مى‏ پذيرد افراد بشرند كه ما هستيم. پس احياى فكر دينى يعنى چه؟!

 

اولًا عرض مى‏ كنم عنوان بحث ما «احياى فكر دينى» است نه «احياى دين».

فرض كنيد گفتيم: احياى دين. هيچ منافات نيست كه هم دين محيى و زنده‏ كننده ما باشد و هم ما وظيفه داشته باشيم كه محيى و زنده‏ كننده دين باشيم. اين به اصطلاح دَوْر نيست.

در جلسه اول يا دوم كه راجع به تقوا صحبت مى‏ كردم عرض كردم تقوا براى انسان مصونيت است، تقوا به انسان صيانت مى‏ دهد، صائن و حافظ انسان است. در عين حال انسان موظف است كه صائن و حافظ تقوا باشد و اين دَوْر نيست، زيرا از دو جنبه است: ما بايد از يك نظر حافظ تقوا باشيم، تقوا از نظر ديگر و جنبه ديگر حافظ ماست.

در اينجا هم همين طور است: ما بايد محيى دين باشيم و دين هم محيى ماست، يعنى ما بايد زنده نگه داريم مايه زندگى خودمان را، مثل اينكه آب در حيات جسمانى ما مايه زندگى است، وسيله زندگى ماست، ولى ما بايد همين آب را سالم و پاك و زنده و عارى از هر نوع عفونت و آلودگى نگه داريم. ما نسبت به آب يك وظيفه داريم، آب هم در طبع خودش خاصيتى دارد كه خداى تبارك و تعالى براى او قرار داده است.

بعلاوه در تعبيرات خود دين هر دوتا آمده است. هم ذكر شده است كه دين محيى شماست، مثل همين آيه‏ اى كه خواندم، و هم دستورهايى رسيده است تصريحاً يا اشارتاً كه شما هم بايد محيى دين باشيد، بايد دين را زنده نگه داريد، بايد اين وظيفه را براى هميشه به عهده داشته باشيد و متوجه باشيد كه بايد دين را زنده نگه داشت و نگذاشت كه دين بميرد.

 

على عليه السلام دوستان و رفقاى خالص و مخلص خودش را در آن خطبه معروف- كه ظاهراً آخرين خطبه ايشان است- با اين وصف ياد مى‏ كند كه آنها دين را زنده نگه مى ‏داشتند. نوف بكالى گفت: على عليه السلام روى سنگى كه آن سنگ را جعدة بن هبيره گذاشته بود رفت و ايستاد «وَ عَلَيْهِ مِدْرَعَةٌ مِنْ صوفٍ» در حالى كه جامه پشمين به تنش بود، حمايل شمشيرش از ليف خرما بود، كفشهايش هم همين طور. با همين حالت رفت روى آن سنگ قرار گرفت و از آن به جاى كرسى خطابه و منبر استفاده كرد، آن خطابه غرّاء عجيب كه اشكها را جارى كرد انشاء فرمود، آخرش به ياد دوستان گذشته‏ اش افتاد، فرمود: ايْنَ اخْوانِىَ الَّذينَ رَكِبُوا الطَّريقَ وَ مَضَوْا عَلَى الْحَقِّ؟ آن دوستان و راهروان طريق كجا رفتند؟ آنها كه بر جاده حق قدم زدند و بر حق از دنيا رفتند. ايْنَ عَمّارٌ؟ ايْنَ ابْنُ التَّيِّهانِ؟ ايْنَ ذُو الشَّهادَتَيْنِ؟ عمّار ياسر كجاست؟

ابو الهيثم بن التيهان كجاست؟ خزيمة بن ثابت ذو الشهادتين كجاست؟ بعد با يك حالت تأثر و شايد گريه فرمود: اوَّهْ عَلى اخْوانِىَ الَّذينَ قَرَءُوا الْقُرْآنَ فَاحْكَموهُ‏ حسرت بر آن دوستان، بر آن برادرانم كه قرآن را بحق تلاوت كردند و محكم كردند، وَ تَدَبَّرُوا الْفَرْضَ فَاقاموهُ‏ فرائض دين را درست فكر كردند، دقت كردند، به حقيقت آن رسيدند، آن را اقامه كردند، احْيَوُا السُّنَّةَ وَ اماتُوا الْبِدْعَةَ آنها كه سنت پيغمبر را زنده كردند و بدعت را ميراندند.

 

على عليه السلام، عمّار و ابن تيهان و ذو الشهادتين و امثال اينها را محيى سنت پيغمبر مى ‏خواند. سنت يعنى دين. دين، قرآن و سنت است. اينها مآخذ دين هستند.

در نهج البلاغه‏ راجع به وجود مقدس حجة بن الحسن (عجّل اللَّه تعالى فرجه) تعبيراتى هست كه يك جمله ‏اش كه الآن يادم هست اين است: وَ يُحْيى مَيِّتَ الْكِتابِ وَ السُّنَّةِ زنده مى‏ كند قرآن و سنت مرده را؛ قرآنى كه در ميان مردم مى ‏ميرد و سنتى كه مى‏ ميرد، زنده مى ‏كند. اين، تعبير على عليه السلام است نه تعبير من: او مى‏ آيد زنده مى‏ كند.

وجود مقدس ثامن الائمه به يكى از شيعيان مى‏ فرمايد: احْيوا امْرَنا امر ولايت ما را زنده كنيد. او عرض مى‏ كند: چگونه ما مى‏ توانيم احياء كنيم؟ دستور مى ‏دهد كه حقايق سخنان ما را، محاسن كلام ما را، سيرت ما را، حقايق ما را براى مردم بگوييد و تشريح بكنيد. اين زنده كردن كار ماست.

پس اين دَوْر نيست. اشكال ندارد كه ما محيى دين باشيم و وظيفه داشته باشيم محيى دين باشيم در عين اينكه دين مايه حيات ماست و بزرگترين مايه حيات ماست. اين اولًا.

و ثانياً در عنوان اين سخنرانى نگفتيم احياى دين، كه اگر هم گفته بوديم- همان طورى كه عرض كردم- اشكال نداشت، ولى نه، ما اين مقدار جسور نيستيم، گفتيم «احياى فكر دينى» يعنى زنده كردن طرز تفكر خود ما.

◀️دين زنده است و هرگز نمى ‏ميرد، يعنى آن حقيقت دين قابل مردن نيست. چيزى در اجتماع قابل مردن و يا منسوخ شدن است كه يك اصل بهترى بيايد جاى او را بگيرد.▶️ مثلًا هيئت بطلميوس يك اصل علمى بود. مدتى در دنيا زنده بود، بعد حقايق ديگرى و اصول ديگرى در هيئت و آسمان‏شناسى پيدا شد، هيئت بطلميوس را از بين برد. همچنين نظريه انباذقُلُس در طبايع اربع و عناصر اربع مرد.

 

حقايق دين و اصول كلى كه دين ذكر كرده است هرگز مردنى نيست. آن چيزى كه مى‏ گوييم مى‏ ميرد- اگر در زبان خود دين وارد شده است كه قرآن يا سنت مى ‏ميرد- معنايش اين است كه در ميان مردم مى‏ ميرد، فكر مردم درباره دين فكر مرده ‏اى است. مقصود ما اين است، و الّا دينْ، خودش در ذات خودش نه مى‏ ميرد و نه مردنى است.

اسلام يك حساب دارد و مسلمين حساب ديگرى دارند. اسلام زنده است و مسلمانانِ فعلى مرده. يكى از مسائلى كه امروز علماى اجتماع دنيا رويش حساب مى‏ كنند، زنده بودن اسلام است در عمل؛ يعنى الآن در تمام قاره‏ هاى دنيا (آسيا، آفريقا، آمريكا، اروپا، حتى استراليا) اسلام در حال پيشروى است.

شايد اين مطلب را در بسيارى از روزنامه ‏ها كه اخيراً مقالاتى را از خارج ترجمه مى‏ كنند خوانده باشيد. من تازگى خوانده‏ ام، نمى‏ خواهم اسم ببرم كه در كدام روزنامه و در كدام مجله بوده. اين مطلب مورد بحث است كه چطور اسلام در آمريكا خصوصاً ميان طبقه مستضعف يعنى همان طبقه‏ اى كه اسلام در ميان نظاير آنها ظهور كرد، خود به خود جلو مى ‏آيد، نمى‏ توانند جلويش را بگيرند، در اروپا كم و بيش اطلاع داريد همين طور؛ حتى در ميان طبقه دانشمندان و پروفسورها و دكترها در حال پيشروى است. در قاره سياه يعنى آفريقا كه عجيب است؛ مبلّغين مسيحى مى‏ آيند با بودجه هنگفت، با تشكيلات، با نقشه، و موفقيت پيدا نمى‏ كنند، و اسلام خود به خود از فردى به فردى و از آن فرد به فرد ديگر و همين طور در حال سَرَيان است، در حال توسعه است.

آنجا كه ما مى‏ گوييم فكر دينى مرده است، در كشورهايى است كه قرنهاست مسلمان هستند. در اين كشورها عواملى پيدا شده است كه اين فكر را در مغز آنها ميرانده است، يعنى در يك حالت نيمه زنده و نيمه مرده‏ اى درآورده است از قبيل ملتهايى امثال ما. آنجا كه احتياج دارد روى عنوان «احياى فكر دينى» بحث بشود، فكر بشود، قاره سياه نيست، آنجا بايد گفت «ايجاد فكر دينى»؛ در اروپا نيست، آنجا هم همين طور؛ در شرق اقصى‏ و ژاپن نيست، آنجا هم بايد رفت و از نو ايجاد كرد. اتفاقاً در همه جا زمينه هست.

 

آنها كه احتياج دارند به «احياى فكر دينى» ما هستيم؛ يعنى ما دين داريم، فكر دينى در ما هست ولى در يك حالت نيمه بيدار و نيمه خواب، در يك حالت نيمه مرده و نيمه زنده، در يك حالت بسيار بسيار خطرناك. اين است كه بايد روى اين مطلب بحث كرد.

 

◼️فرضيه «هر صد سال يك مجدّد دين»

 

در اينجا مى‏ گذارد خواهم تاريخچه‏ اى راجع به اين فكر كه دين احتياج دارد به تجديد و به احياء ذكر كنم، ولى تاريخچه‏ اى تأسف‏ آور است.

يادم هست از سابق كه مكرر مضمون اين حديثِ منسوب به رسول اكرم (صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم) را ديده بودم كه در هر صد سال يك بار يك نفر پيدا مى‏ شود كه دين را تجديد و احياء مى‏ كند. عبارت حديث اين است: «انَّ اللَّهَ يَبْعَثُ لِهذِهِ الْامَّةِ عَلى رَأْسِ كُلِّ مِائَةِ سَنَةٍ مَنْ يُجَدِّدُ لَها دينَها» خداوند بر سر هر يك سده، بر سر هر صد سال، يك نفر را مى ‏فرستد كه وى دين اين امت را تجديد كند. مضمون اين حديث را مكرر در كتب ديده‏ ام، حتى در كتبى كه بعضى از علماى خودمان نوشته‏ اند. حساب كرده‏ اند كه مثلًا بعد از سده اول يعنى قرن دوم كى مجدّد دين شد، اول قرن سوم كى مجدّد دين شد، همين طور حساب كرده‏ اند تا زمان ما. خواستم ببينم اين حديث اصلش از كجاست؟ اساسى دارد؟

قبل از اينكه تحقيق بكنم باور نمى‏ كردم كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله يك همچو جمله‏ اى را فرموده باشد، ولى باز هم تحقيق كردم. در تحقيق معلوم شد: اما در طرق شيعه كه اساساً اين حديث نيامده است. در عين حال بعضى علماى شيعه روى اين حديث بحث كرده‏ اند و حساب هم كرده‏ اند. آنجايى كه يادم بود- كه در بيست و چند سال پيش يعنى سالهاى اول تحصيلم در قم ديده بودم- منتخب التواريخ‏ مرحوم حاج ملا هاشم خراسانى بود. آنجا رفتم گشتم و پيدا كردم، ديدم ايشان از مستدرك‏ حاجى نورى نقل مى‏ كند، حاجى هم از يكى از كتب اهل تسنن نقل مى‏ كند. اين بهترين دليل است كه در هيچ يك از كتب شيعه چنين حديثى نيست. اگر مى‏ بود حاجى نورى، محدث متتبّع، از آنجا نقل مى‏ كرد. بعد با كمك يكى از دوستان‏ بالاخره در سنن ابى داود پيدا كرديم. سنن ابى داود يكى از صِحاح ستّه اهل سنت است. در آنجا اين حديث پيدا شد. معلوم شد در بعضى كتب ديگر حديث اهل تسنن هم هست مثل‏ مستدرك‏ حاكم. شايد او هم از سنن ابى داود نقل كرده است. اين حديث به عين اين عبارت بود: انَّ اللَّهَ يَبْعَثُ لِهذِهِ الْامَّةِ عَلى رَأْسِ كُلِّ مِائَةِ سَنَةٍ مَنْ يُجَدِّدُ لَها دينَها.

از نظر سند اين حديث، آن كسى كه از رسول اكرم صلى الله عليه و آله اين حديث را نقل كرده است ابو هريره است، همان وَ ضّاع و كذّاب معروف. در ساير افرادى كه از ابو هريره نقل كرده‏ اند موفق نشدم تحقيقى بكنم كه آنها چه جور اشخاصى هستند. بنابراين حديثى است كه راوى و ناقل آن ابو هريره است. اين، وضع سند اين حديث.

آيا اين حديث قطع نظر از سندش، از لحاظ متن و مضمون تطبيق مى‏ كند با تاريخ يا نه؟ يعنى اگر راستى ما در تاريخ اسلام بگرديم واقعاً همين جور است؟ در سر هر صد سال يك احياى فكر دينى صورت گفته است؟ يا به تعبير آن حديث، يك تجديدى در دين شده است؟ مى‏ بينيم با تاريخ هم جور در نمى‏ آيد. ولى از آن طرف بعضى از علماى اهل تسنن نشسته‏ اند و حساب كرده‏ اند يعنى حساب تراشيده‏ اند كه در اول قرن دوم فلان كس، در اول قرن سوم فلان كس، در اول قرن چهارم فلان كس دين را تجديد و احياء كرده است. عجيب‏تر اين است كه بعضى علماى شيعه هم به جاى اينكه بگويند اين حديث از ابو هريره و بى‏ اعتبار است و با تاريخ هم تطبيق نمى‏ كند پس بايد دور بيندازيم و اگر از پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله بود در اخبار اهل بيت هم اثرى از آن پيدا مى ‏شد، آن را مسلّم پنداشته و به حساب‏تراشى پرداخته‏ اند. من نمى ‏دانم چقدر مضمون اين حديث با روحيه ‏ها موافق بوده و خوشايند آمده است كه در عين ضعف سند و ضعف مضمون، بعضى از علماى شيعه نشسته‏ اند و حساب كرده‏ اند يعنى حساب تراشيده‏ اند و گفته‏ اند مصداق اين حديث در اول قرن دوم حضرت باقر عليه السلام است، در اول قرن سوم حضرت رضا عليه السلام، در اول قرن چهارم كلينى، در اول قرن پنجم سيد مرتضى يا شيخ مفيد، در اول قرن ششم شيخ طبرسى صاحب‏ مجمع البيان‏، در اول قرن هفتم خواجه نصير الدين طوسى، در اول قرن هشتم علامه حلّى، در اول قرن نهم شهيد اول، در اول قرن دهم محقق كَرَكى، در اول قرن يازدهم شيخ بهايى، در اول قرن دوازدهم مجلسى، در اول قرن سيزدهم وحيد بهبهانى، در اول قرن چهاردهم ميرزاى شيرازى.

اولًا اينها بسيارشان با اول قرنها درست وفق نمى‏ دهد. خواجه طوسى را نمى‏توان مجدّد قرن هفتم شمرد، زيرا تولد خواجه در اوايل قرن هفتم است و ظهور و نبوغش در نيمه قرن هفتم، وفاتش در نيمه دوم آن قرن (سال ۶۷۲). و ثانياً چرا حضرت صادق عليه السلام جزء مجدّدين شمرده نشود؟ آيا فرصتى كه نصيب ايشان شد كمتر بود از فرصتى كه مثلًا نصيب امام باقر عليه السلام شد؟ و آيا علت اينكه آن حضرت از قلم افتاد جز اين است كه با آن حساب ساختگى جور درنمى‏ آيد؟ در ميان ائمه اطهار عليهم السلام دو نفرشان بيش از ديگران بايد «مجدّد» شمرده شوند: امام حسين و امام صادق عليهما السلام. هركدام از اين دو بزرگوار از جنبه خاصى توفيق تجديد و احياء پيدا كردند. ولى چون با آن حساب ساختگى جور نمى‏ آمده، از قلم افتاده‏ اند.

همچنين بسيارى از علما را جزء مجدّدين حساب كرده‏ اند و بسيارى از علماى ديگر را حساب نكرده‏ اند و حال آنكه آن حساب‏ نكرده‏ ها كه گناهشان اين بوده است كه در وسط قرن بوده‏ اند احياناً بيشتر خدمت كرده‏ اند. مثلًا شيخ طوسى اينجا از قلم افتاده است، در صورتى كه شايد در ميان علماى اسلام به اندازه شيخ طوسى كسى خدمت نكرده است و شايد يكى دو نفر به ايشان برسند. شيخ مرتضى انصارى نيز از قلم افتاده است.

عجب‏تر اينكه بعضى مانند همان صاحب‏ منتخب التواريخ‏ يك سلسله ديگر از خلفا و سلاطين را به عنوان تجديدكنندگان دين حساب كرده‏ اند. اين ديگر خيلى مضحك است. مى‏ گويد: در اوايل قرن دوم عمر بن عبد العزيز دين را تجديد كرد و در اول قرن سوم مأمون، در اول قرن چهارم المقتدر، در اول قرن پنجم عضد الدوله ديلمى، در اول قرن ششم سلطان سنجر سلجوقى، در اول قرن هفتم هلاكوخان مغول، در اول قرن هشتم شاه خدابنده كه آن هم از مغول است، در اول قرن نهم امير تيمور گوركانى، در اول قرن دهم شاه اسماعيل صفوى، در اول قرن يازدهم شاه عباس صفوى، در اول قرن دوازدهم نادر شاه افشار، در اول قرن سيزدهم هم فتحعلى شاه.

اينها مجدّدين و محيى‏هاى اول قرنهايى هستند كه در اسلام پيدا شده است. اين ديگر چيزى است كه بايد گفت: «لا يَرْضى بِهِ شيعىٌّ وَ لا سُنّىٌّ» نه با عقايد شيعه جور درمى‏ آيد و نه با سنّى، نه با تاريخ نه با هيچ چيزى. جاى شكرش باقى است كه چنگيزخان مغول را از مجدّدين اسلام به حساب نياورده ‏اند. مثل اينكه اگر كسى به‏ نام دين رياست پيدا كرد و زعامت پيدا كرد و قدرتى پيدا كرد و پولى پيدا كرد، پس دين احياء شد! نه آقا! احياى دين و قدرت دين تابع اين است كه مردم چه اندازه به آن دين عمل بنمايند، چه اندازه به مقتضاى آن دين رفتار بكنند. اين، زنده بودن دين است.

بايد گفت خود اين فكر يكى از آن سمومى است كه در افكار مسلمين وارد شده است.

◼️تجديد در هر هزار سال‏

 

اين فكر كه هر صد سال يك مجدّد بايد ظهور كند زمينه را مساعد كرد براى قبول يك فكر ديگر كه گفته شد هر هزار سال يك نفر ظهور خواهد كرد، و مستمسك واقع شده است براى فرقه‏ هاى گمراه. آن مرد شاعر مى‏ گويد:

 

به هر الْفى الِف قدّى برآيد

 

الِف قدّم كه در الْف آمدستم‏

 

اين هم داستانى دارد كه هزار سال يك بار يك نفر بايد پيدا بشود، يك شخص در سر هزار سال بايد پيدا بشود. اين هم در فلسفه ايرانيهاى قديم و هنديها باز ريشه‏ اى دارد. در فلسفه ايرانى و هندى يك فكرى بوده براساس طبيعيات قديم كه اولًا آن طبيعيات غلط بوده و تازه از آن طبيعيات هم استنتاج اين فكر غلط است.

شيخ اشراق آن را در فلسفه اسلامى وارد كرد. حاجى سبزوارى در منظومه‏ نقل مى ‏كند به صورت «قيل»:

 

قيلَ نُفوسُ الْفَلَكِ الدَّوّارِ

 

نُقوشُها واجِبَةُ التَّكْرارِ

 

اصطلاحاً در فلسفه مى‏ گويند «دَوْر و كَوْر». گفتند در هر چند هزار سال يك بار همه چيز عالم تجديد و تكرار مى‏ شود، همه چيز نو مى ‏شود، منتها شبيهش؛ شبيه هر فردى يك فرد پيدا مى‏ شود، شبيه هر محيى و مصلحى يك محيى و مصلحى پيدا مى‏ شود، شبيه همه حوادث از نو پيدا مى ‏شود. ولى آنها گفتند در هر بيست و پنج هزار و دويست سال يك بار حوادث عالم تكرار مى‏ شود، روى حساب اينكه گردش يك دور فلك ثوابت اين قدر است. بعد اين انديشه افتاد به دست بعضى از خيالبافهاى اسلامى. آمدند با آيات قرآن آنها را تطبيق بكنند، گفتند قرآن مى‏ گويد: وَ انَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَالْفِ سَنَةٍ مِمّا تَعُدّونَ‏. پس هر روز از روزهاى الهى هزار سال است و چون هر سال سيصد و شصت روز است، پس هر سال الهى هم مساوى است با سيصد و شصت هزار سال، پس يك دوره عالم سيصد و شصت هزار سال است.

عالم يك دوره سال خودش را در اين مدت طى مى‏ كند، بعد نو مى ‏شود. اين هم يك انديشه است.

البته سخن مهملى است. اما از ضلالت، ضلالت برمى‏ خيزد. اينها را مى‏ گويم چون اينها جزء سمومى است كه در افكار ما رخنه كرده. بايد اينها را طرد بكنيم. تا اينها را طرد نكنيم و از فكر خودمان بيرون نريزيم هيچ وقت فكر ما زنده نمى ‏شود.

بعد يك عده گمراه‏ كن و مُضِلّ هم آمدند آن آيه ديگر را كه مى ‏فرمايد: يُدَبِّرُ الْامْرَ مِنَ السَّماءِ الَى الْارْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ الَيْهِ فى يَوْمٍ كانَ مِقْدارُهُ الْفَ سَنَةٍ مِمّا تَعُدّونَ‏ (كه در سوره الم سجده است) يعنى «فرمان را از آسمان به زمين نازل مى ‏كند، سپس به سوى او بالا مى‏ رود در روزى كه مساوى است با هزار سال شما» اين آيه را اين طور معنى كردند كه در هر هزار سال يك بار كار مردم به وسيله انبيا تجديد و تدبير مى‏ شود.

گفتند تدبير كردن يعنى تجديد كردن به اينكه يك پيغمبرى مثلًا بيايد در روزى كه مقدارش هم هزار سال است، پس هر هزار سال يك بار يك نفر خواهد آمد.

بعد از اين و در اثر اين، چه گمراهى بزرگى در عالم تشيع پيدا شد! يك عده از مردم از دين جدا شدند به واسطه همين افكار مفت و مزخرف.

نه آقا! ما همچو چيزى نداريم كه صد سال يا هزار سال يك بار يك نفر بايد ظهور كند. فقط درباره يك نفر هست كه آن هم در اين سطح نيست، در سطح ديگرى است، جنبه جهانى دارد نه اينكه مخصوص به عالم شيعه باشد، و آن وجود مقدس حضرت حجت عليه السلام است. ايشان مربوط به همه عالَم‏ اند. آنهايى كه شنيده ‏ايد در منبرها مى‏ گويند بيايد يك مشت شيعه را نجات دهد، يك مشت شيعه دروغ است.

يك مشت شيعه كه قالتاق‏ترين مردم دنيا هستند امام زمان عليه السلام حامى اينها نيست.

او مصلح كلّ عالم است. درباره او هم ما هيچ حق نداريم به اينكه وقت معين كنيم، حساب بكنيم چند سال ديگر، ده سال ديگر، از اين حساب ابجدهايى كه هر روز مى‏ كنند. يك دفعه مى‏ آيند آيه «انَّ الْارْضَ لِلَّهِ يورِثُها مَنْ يَشاءُ» و يك وقت آيه «وَ لَقَدْ كَتَبْنا فِى الزَّبورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ انَّ الْارْضَ يَرِثُها عِبادِىَ الصّالِحونَ» را حساب مى‏ كنند كه مثلًا در فلان سال حضرت ظهور مى‏ كند. از اينها بترسيد و تكذيب بكنيد كه: كَذِبَ الْوَقّاتونَ‏. هيچ كس هم در دنيا، نه ما و شما و نه هيچ مصلح ديگرى نمى‏ تواند ادعا بكند كه من مى‏ خواهم آن كار را انجام بدهم. او بالاتر از اين است.

به قول يك نفر مرد دانشمند: يك وقت است كه ما مى‏ خواهيم حياط خودمان را روشن بكنيم و يك وقت منتظريم دنيا روشن شود. روشن شدن دنيا در اختيار بنده و شما نيست، حساب ديگرى دارد، خورشيدى بايد طلوع بكند تا همه عالم روشن بشود. آنچه وظيفه ما و شماست اين است كه خانه خودمان را روشن بكنيم، خيابان خودمان را روشن بكنيم، شهر خودمان را روشن بكنيم، كلبه خودمان را روشن بكنيم؛ اما آن مطلب بيرون است از اين حسابها.

ريشه اشتباهات گذشته اين بوده است كه فقط روى شخصيتهاى افراد حساب مى‏ شده، نه روى عامّه مردم.

اكنون بنشينيم و حساب كنيم، ببينيم آيا واقعاً تفكر ما تفكر اسلامى است؟ آيا تفكر اسلامى در مغز ما زنده است يا مرده؟ فعلًا لازم نيست كه زياد دنبال اين باشيم كه كسى را كه مسلمان نيست مسلمان كنيم. البته منتهاى آرزو اين است، اى كاش چنين چيزى بشود، ولى آن چيزى كه فكر مى‏ كنيم در درجه اول لازم است اين است كه فكر دينى كه الآن ما متديّنها و مسلمانها و نمازخوان‏ها و روزه‏ گيرها و زيارت ‏روها و حج‏ كن‏ها داريم، اين فكرى كه در خود ما به حالت نيمه مرده درآمده است، به حالت كِرِخ به اصطلاح درآمده است، اين را زنده بكنيم. تا اين جور نشود فايده ندارد. فرضاً اگر در اروپا هم يك عده مسلمان شوند و ما را ببينند، ممكن است پشيمان شوند و از اسلام برگردند.

 

◼️انحطاط مسلمين در عصر حاضر

 

در ميان كشورهاى دنيا به استثناى بعضى كشورها، كشورهاى اسلامى‏ عقب‏ مانده‏ ترين و منحط ترين كشورهاست؛ نه تنها در صنعت عقب هستند، در علم عقب هستند، در اخلاق عقب هستند، در انسانيت و معنويت عقب هستند. چرا؟ يا بايد بگوييم اسلام، يعنى همان حقيقت اسلام، در مغز و روح اين ملتها هست ولى خاصيت اسلام اين است كه ملتها را عقب مى ‏برد (دشمنان دين هم بزرگترين حربه تبليغى آنها همين انحطاط فعلى مسلمين است) و يا بايد اعتراف كنيم كه حقيقت اسلام به صورت اصلى در مغز و روح ما موجود نيست، بلكه اين فكرْ اغلب در مغزهاى ما به صورت مسخ‏ شده موجود است؛ توحيد ما توحيد مسخ شده است، نبوت ما نبوت مسخ شده است، ولايت و امامت ما مسخ شده است، اعتقاد به قيامت ما كم و بيش همين‏طور. تمام دستورهاى اصولى اسلام در فكر ما تغيير شكل داده.

در دين صبر هست، زهد هست، تقوا هست، توكل هست. تمام اينها بدون استثناء به صورت مسخ‏ شده در ذهن ما موجود است.

 

شايد همان اندازه كه تا به حال در اين جلسات بحث شده است اين مطلب را تا اندازه‏ اى روشن كند. مثلًا راجع به تقوا بحث شده است. اگر مطالعه كرده باشيد شايد بتواند آن جزوه‏ ها به شما ثابت بكند كه تا به حال تقوا به يك صورت مسخ‏ شده‏ اى در ذهن ما بود. هر موضوعى كه بحث شده همه اين گونه است، كه مى‏ فهماند اسلام معكوس شده است.

مَثَلى آورده‏ اند كه يك عده دهاتى از ده خودشان رفتند توى شهر. به عمرشان شهر را نديده بودند. يك وقت از دور يك نوع درختهاى مخصوصى نظرشان را جلب كرد. آمدند ديدند درختهاى عجيبى است، نه شاخه دارد و نه برگ ولى درخت است. مناره ‏هاى مسجد بود، خيال كردند درخت است. تعجب كردند كه اين درختها چه نوع درختى است كه ما تا به حال نديده‏ ايم! شهريها چه خوب انواع درختها را مى ‏شناسند. آمدند پرسيدند اسم اين درختها چيست؟ بعضى از شهريهاى زيرك هم فهميدند اينها دهاتى هستند، آنها را دست انداختند گفتند اينها درختهايى است كه در دهات پيدا نمى‏ شود. پرسيدند كه اصل اينها كه به عمل مى‏ آوريد چيست؟ گفتند اينها تخم مخصوص دارد، ما مى ‏كاريم در مى‏ آيد. گفتند ممكن است از اين تخمها به ما بدهيد؟ گفتند بله. يك مقدار تخم هويج به اين بيچاره‏ ها دادند. اينها رفتند همه كاشتند. تا آن وقت تخم هويج نكاشته بودند. بعد از مدتى ديدند در نيامد. هرچه منتظر شدند و آب دادند درنيامد. گفتند چطور شده است؟ چه جور تخمى بود؟ وقتى كندند ديدند به شكل مناره است اما از آن طرفى به زمين فرو رفته است. گفتند معلوم‏ مى‏ شود ما عوضى كاشتيم. داستان مسلمانى ما هم همان داستان مناره كاشتن آن روستاييان است.

در مسئله ولايت و امامت، طرز فكر ما به صورت عجيب و معكوس درآمده است. آيا اين عجيب نيست كه ما مقتدايانى مثل اهل بيت پيغمبر داشته باشيم، على ابن ابى طالب داشته باشيم، حسن بن على داشته باشيم، حسين بن على داشته باشيم، زين العابدين داشته باشيم و همچنين ساير ائمه عليهم السلام، آنگاه به جاى اينكه وجود اين پيشوايان محرّك و مشوّق ما باشد به عمل، وسيله تخدير ما و تنبلى ما و گريز ما از عمل شده است؟! تشيع و دوستى اهل بيت پيغمبر را وسيله قرار داديم براى اينكه از زير بار اسلام بيرون بياييم. حالا ببينيد اين فكر چقدر مسخ شده است! اين حقيقت عالى به شكل منكوس در فكر ما وارد شده، در ما نتيجه معكوس داده، وسيله تنبلى شده، وسيله هيچ كار نكردن با انتظار اينكه همه كارها را مولى‏ كرده، در قيامت هم مولى‏ مى‏ كند. اين داستان را از تاريخ صدر اسلام برايتان نقل مى‏ كنم، ببينيد چگونه است.

 

امتياز شيعه از مُرجِئه‏

طايفه‏ اى در ميان متكلّمين بودند به نام «مرجئه» كه بحمد اللَّه منسوخ شدند. اينها مى‏ گفتند كه ايمان اگر درست شد، عمل هيچ اثرى ندارد. اين هم البته ريشه سياسى داشت. اينها در زمان بنى اميه بودند و بنى اميه اينها را تأييد مى‏ كردند. اينها بدين‏وسيله مى‏ خواستند اعمال سائسين بنى اميه و سلاطين بنى اميه را تصحيح كنند.

اين مطلب را من نمى‏ گويم، تاريخ مى‏ گويد. مى‏ گفتند آقا! ايمانت درست باشد؛ ايمان كه درست بود، عمل مهم نيست. عمل كردى كردى، نكردى نكردى؛ عمل چيزى نيست. بعد از اينكه بنى اميه رفتند، بنى العباس روى خصومتى كه با بنى اميه داشتند ريشه مرجئه را زدند. ولى با كمال تأسف اين فكر مرجئى امروز در دماغ شيعه پيدا شده است، در صورتى كه داستانى كه مى‏ خواهم نقل بكنم ثابت مى‏ كند كه اصلًا عقيده شيعه نقطه مقابل اين عقيده بوده، و آن داستان اين است:

احمد امين مصرى در ضُحَى الاسلام‏ از اغانى‏ ابو الفرج اصفهانى نقل مى‏ كند. با اينكه خود احمد امين، نزعه ضد شيعى دارد ولى اين را او نقل مى‏ كند. يك نفر را اسم مى ‏برد، مى‏ گويد يك نفر شيعى و يك نفر مرجئى با همديگر درباره عقيده تشيع و عقيده ارجاء بحث مى‏ كردند. اين مى‏ گفت اصول مرجئه صحيح‏تر است و او مى ‏گفت اصول شيعى. مرجئى مى‏ گفت عمل هيچ است، اساس تنها ايمان است؛ شيعى مى‏ گفت عمل لازم است. در اين بين يكى از مطربها پيدا شد (چون‏ اغانى‏ ذكر كرده، روى آن قرينه مى‏ گويم مطرب بوده). گفتند از همين مى‏ پرسيم. البته اين هم يك آدم فهيمى بود نه اينكه آدم بى‏ خبرى باشد. گفتند از اين مى ‏پرسيم كه آيا حق با شيعه است يا با مرجئى؟ گفتند: آقا! عقيده تو چيست؟ آيا حق با شيعه است يا با مرجئى؟

حرف خوبى زد، گفت: اعْلاىَ شيعِىٌّ وَ اسْفَلى مُرْجِئىٌّ. گفت: بالاتنه‏ ام شيعه است ولى پايين‏تنه ‏ام مرجئى؛ يعنى در فكر و عقيده، من شيعه هستم اما پايين‏تنه‏ ام مرجئى است يعنى در عمل مرجئم. مى ‏خواست بگويد من عقيده شيعه را قبول دارم، عقيده آنها درست است ولى من در عمل مرجئى هستم. حالا آيا نبايد قبول كرد كه ما الآن ملتى هستيم كه «اعْلانا مُرْجِئىٌّ و اسْفَلُنا مُرْجِئىٌّ»؟ هم در فكر مرجئى هستيم، هم در عمل؟

اين يكى از آن مسائلى است كه بايد گفت فكر دينى در ما به صورت نيمه مرده يا بگوييم مرده درآمده است. البته با اين فكر مرجئى ديگر چه خواهد شد؟! فكرى كه عمل را از كار بيندازد آن‏وقت دنيا مى‏ ماند؟ آخرت مى‏ ماند؟ عزت مى ‏ماند؟

سعادت مى ‏ماند؟ انْتُمُ الأَعْلَوْنَ‏ مى‏ ماند؟ ابداً.

فكر دينى ما بايد اصلاح بشود. تفكر ما درباره دين غلط است غلط. به جرئت مى‏ گويم از چهارتا مسئله فروع، آنهم در عبادات، چندتايى هم از معاملات، از اينها كه بگذريم ديگر فكر درستى ما درباره دين نداريم؛ نه در اين منبرها و در اين خطابه‏ ها مى‏ گوييم و نه در اين كتابها و روزنامه‏ ها و مقاله‏ ها مى‏ نويسيم و نه فكر مى‏ كنيم. ما قبل از اينكه بخواهيم درباره ديگران فكر كنيم كه آنها مسلمان شوند، بايد درباره خود فكر كنيم. چراغى كه به خانه رواست به مسجد حرام است.

 

نمى‏ خواهم تخطئه بكنم كه چرا مبلّغ به خارج فرستادند. البته كار صحيحى است، بسيار كار خوبى است. شايد در آنجا مسلمان واقعى درست بشود و بعد نمونه شوند براى ما. ولى آنچه كه واجب‏تر است توجه و تنبّه است به اينكه ما مسلمانهايى هستيم كه فكرمان درباره اسلام غلط است. سياست حاكم بر جهان- يا بر نيمى از جهان- مى‏ خواهد كه اسلام نه بميرد و نه زنده بماند، به حالت نيم مرده و نيم زنده بماند. دنيا به دو بلوك به اصطلاح قسمت شده است: شرق و غرب. اين دو بلوك در دو مسئله، در دو چيز با هم اتفاق دارند: يكى مسئله آلمان و يكى مسئله اسلام. اما آلمان، هر دو بلوك در عين اينكه به ظاهر رويش بحث مى‏ كنند، باطناً توافق دارند به اينكه اين ملت نبايد زنده بشود، نبايد جلويش را باز گذاشت. راجع به اسلام هم عيناً همين طور، منتهاى امر فرق اين است كه بلوك شرق فكر مى‏ كند به اينكه ريشه اسلام را از بيخ بكَند، بلوك غرب فكرش اين است كه اسلام را به حال نيم زنده و نيم مرده نگه دارد، يعنى همين كه هست، اين وضعى كه الآن هست حفظ بكند؛ نه بگذارد از بين برود، نه بگذارد درست زنده بشود.

درست مثل همان چيزى است كه در كتابهاى حشره‏ شناسى و در روان‏شناسى، آنجا كه در غرايز بحث مى‏ كنند راجع به يك حشره‏ اى مى‏ گويند از زنبور كوچكتر است و از مگس بزرگتر، غريزه عجيبى دارد، كه ماديين در توجيه اين قضيه گير كرده‏ اند كه چه جور توجيه بكنند. مى‏ گويند اين حيوان موقع تخمگذار ‏اش كه مى‏ شود يكى از كرمها را پيدا مى‏ كند، مى‏ رود روى پشت آن كرم، يك نقطه مخصوص، يك عصب خيلى خيلى باريك مخصوص هست، آن عصب را پيدا مى‏ كند، روى آن عصب نيش مى‏ زند ولى نيش كه مى‏ زند نه آن جور نيش مى‏ زند كه بميرد. اگر بخواهد بزند بميرد، مى ‏ميرد. آهسته نيش مى‏ زند، اين‏قدر نيش مى ‏زند كه اين عصب كِرِخ و آن حيوان بى‏ حس بشود و بيفتد سر جايش، ولى نمى‏ گذارد بميرد.

بعد روى پشت اين حيوان همان جا تخم مى‏ گذارد. عجب اين است كه بعد از تخم گذاردن خودش، پيش از آنكه بچه‏ هايش از تخم بيرون آيند مى‏ ميرد. لهذا هرگز نسل گذشته و نسل آينده يكديگر را نمى ‏بينند. بعد بچه‏ هاى او بزرگ مى ‏شوند يعنى از تخم درمى‏ آيند. وقتى كه مى‏ خواهند تغذّى بكنند از همان گوشت اين كرم تغذّى مى‏ كنند. همان را مى‏ خورند تا تمام شود و بعد خودشان راه مى‏ افتند و مى‏ روند. حالا چرا اين حيوان اين كرم را اين‏قدر نيش نمى‏ زند كه بميرد؟ چون اگر بميرد مى‏ گندد و زود از بين مى‏ رود. چرا نيش مى‏ زند؟ براى اينكه بى‏ حس بشود و حركت نداشته باشد. اگر حركت داشته باشد، اين نمى‏ تواند روى او تخم بگذارد و بعد بچه‏ هايش بيايند از گوشت او ارتزاق بكنند و بخورند و زندگى كنند. به اين حالت نيم مرده و نيم زنده اين را نگه مى‏ دارد به قسمى كه نه بميرد و نه آن‏قدر زنده باشد كه حركت داشته‏ باشد، هيچ كدام. آنچه عجيب است در غريزه اين حيوان اين است كه اين حيوان كه خودش مى‏ ميرد نسل بعد نسل اولى را نمى ‏بيند، در عين حال اين نسل ديگر هم بعد كه بزرگ مى‏ شود وقتى مى‏ خواهد تخم بگذارد با همان مهارت بدون اينكه نسل قبل را ديده باشد و ياد گرفته باشد آن عمل تزريق را انجام مى‏ دهد و كار خودش را ادامه مى‏دهد. اين، حالتِ نيم‏ مردگى است.

 

البته اين را نمى‏ خواهم بگويم و شما را به غلط بيندازم كه استعمار و استثمار، ما را به اين حالت درآورده است. نه، ما قبلًا به اين حالت درآمديم. آنها ما را امروز به اين حالت نگه مى‏ دارند و علت مُبقيه ما هستند، و الّا ما قبل از اينكه استعمار و استثمارى بيايد، افكارى از نواحيى تدريجاً در ما پيدا شد و ما را به اين حالت درآورد.

 

لنين گفته است دين ترياك اجتماع است. يك نفر از نويسنده‏ هاى عرب از يك فيلسوف مادى ديگرى نقل مى ‏كند كه دين انقلاب ضعفا عليه اقويا و ابرمردهاست.

اين نويسنده عرب مى ‏گويد كدام‏يك درست است؟ آيا دين ترياك است و وسيله بیحسى است يا انقلاب و جنبش است؟ مى‏ گويد هر دو تا درست است: دين، زندگى است، حركت است، جنبش است، اما كدام دين؟ آن دينى كه پيغمبران آوردند. در عين حال دين ترياك اجتماع است، اما كدام دين؟ آن معجونى كه ما امروز ساخته‏ ايم.

بارى، حديثى بخوانم و به عرايض خودم خاتمه بدهم. حديث معروفى است:

اذا ظَهَرَتِ الْبِدَعُ فَعَلَى الْعالِمِ انْ يُظْهِرَ عِلْمَهُ وَ الّا فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ اللَّهِ‏

اگر بدعتها پيدا بشود (بدعت يعنى آن چيزى كه جزء دين نيست ولى نام دين به خودش گرفته است و مردم خيال مى‏ كنند مال دين است)، اگر بدعت ظاهر شد در ميان مردم، بر داناست كه اظهار بكند و بگويد. اين حديث شريف، وظيفه احياى دين را كه در درجه اول بر عهده طبقه علماست بيان مى‏ كند، از راه مبارزه با بدعتها و تحريفها.

اميدوارم از مجموعه آنچه گفته شد بتوانيم نتيجه بگيريم كه ما اكنون بيش از هر چيزى نيازمنديم به يك رستاخيز دينى و اسلامى، به يك احياى تفكر دينى، به يك نهضت روشنگر اسلامى. اميدوارم در فرصت مناسبى توفيق يابم مشخصات تفكر اسلامى را بيان كنم و راه و برنامه احياى آن را تا حدودى كه برايم مقدور است بيان نمايم.

آنچه بحث شد مقدمه و زمينه‏ اى بود براى انديشه احياى تفكر اسلامى.

 

آیت‌الله شهید مرتضی مطهری

 

کتاب احیای تفکر دینی

 

آدرس کوتاه این مقاله: https://noorekoran.ir/hNT8K

Leave A Reply

Your email address will not be published.