انسان شناسی قرآن

0

اهمیت انسان‌شناسی و جفای به مقام انسان در غرب

 

آیت‌الله شهید مطهری 

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحيم

 

سومین موضوع در معارف و شناسایی‌های اسلام مسئلة انسان است. مسئلة انسان در فلسفة امروز مهمترین موضوع است. دنیای غرب انسان را لگدمال کرد و کوبید و تحقیر کرد. برعکسِ گذشته که انسان را تعظیم می‌کردند و او را مرکز عالم امکان و هدف خلقت می‌خواندند و انسان را دارای روح ملکوتی، اشرف کائنات و اشرف مخلوقات می‌خواندند، یکمرتبه دنیای غرب همه این حرف‌ها را اساساً به سُخره گرفت که انسان اشرف کائنات و اشرف مخلوقات است یعنی چه؟ انسان هدف خلقت است یعنی چه؟ انسان یک موجود آسمانی است یعنی چه؟ انسان یک موجود خیلی خیلی عادی است.

 

دنیای غرب از جنبه‌های زیادی آن ارزش‌هایی را که بشر سابق برای انسان قائل بود یک‌یک انکار کرد. وقتی این موجود را به صورت یک ماشین معرفی کرد – ماشینی که فقط از ماشین‌های دیگری که در دنیا وجود دارد پیچیده‌تر است – دیگر آن شرافت و قداستی که در قدیم بود تقریباً رفت، و با سقوط انسان، طبعاً ملاک‌های انسانی و ارزش‌های اخلاقی و معنوی متزلزل شد. ◀️ این هم که امروز هرچه کوشش می‌کنند که این ملاک‌های انسانی را احیا و از نو زنده کنند ولی نمی‌شود، برای این است که خود انسان را قبلاً میرانده و متلاشی کرده‌اند و از ارزش انداخته‌اند. ▶️موجودی که فقط به صورت یک ماشین است هیچ ارزش معنوی ندارد، حال ماشین هر مقدار هم عظیم و پیچیده‌ باشد. یک «ساعت» را که همه قطعاتش فرضاً پنجاه، شصت قطعه می‌شود، با آپولو در نظر بگیرید که فرضاً از پنج میلیون قطعه ساخته شده است. آپولو از نظر شما خیلی عظیم‌تر و مهمتر از ساعت است اما شما هرگز برای آپولو احساس قداست و شرافت نسبت به ساعت نمی‌کنید. آن هم برای شما یک ماده بی‌جانی است و هیچ ارزش معنوی ندارد.

 

دنیای غرب باز برگشته و می‌خواهد به انسان ارزش بدهد منتها با فلسفه تفکیک میان انسان و خدا، که این هم باز یک بن‌بست دیگری است. برخلاف آنچه که قبلاً ادیان به انسان ارزش داده بودند که انسان ارزش خود را از همان ناحیه ارتباط و اتصالش با خدا – که از آنجا آمده است و به آنجا برمی‌گردد – [پیدا می‌کرد] اینها بدون اینکه مسئلة پیوند انسان با خدا را مطرح کنند می‌خواهند به انسان ارزش بدهند و این یک فلسفه صد در صد عقیمی است. این اصالتی که امروز می‌خواهند به انسان منهای خدا و انسان منهای روح بدهند – که انسان منهای خدا، انسان منهای روح هم می‌شود – کاری است نشدنی و تلاشی است بیهوده.

 

انسان، امروز موضوع مهمی شده است، لهذا ما باید با شناسایی اسلام درباره انسان آشنا شویم و این برای ما بسیار مفید، ضروری و لازم است.

 

◼️انسان، موجودی خاکی و ملکوتی

 

در قرآن کریم درباره انسان این تعبیر آمده است که انسان موجودی است هم خاکی و هم ملکوتی. از طرفی از خاک و لجن و گل و لای به وجود آمده و از طرف دیگر درباره او «وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ روحی»‏[^۱]گفته شده است.

 

از قدیم‌الایام این مطلب درباره انسانْ بالخصوص گفته شده که انسان در میان دو قطب متضاد واقع شده که از جانب یک قطب، به سوی بالا کشیده می‌شود و تمایل به صعود و ترقی و تعالی در او هست، و از سوی دیگر به واسطه سرشت دیگری که دارد تمایلی به سوی پایین در او احساس می‌شود، که این شاید مهمترین مسئله‌ای بوده که از قدیم درباره انسان می‌گفته‌اند.

 

در حدیث معروفی آمده است که خداوند فرشته را از عقل محض آفرید و حیوان را از شهوت محض – البته شهوت در اینجا به معنی اعمّ است – و انسان را آفرید و عقل و شهوت را در این موجود ترکیب کرد و درهم آمیخت و سرشتی اینچنین پدید آورد. إنَّ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ رَکبَ فِی الْمَلائِکةِ عَقْلاً بِلا شَهْوَةٍ وَ رَکبَ فِی الْبَهَائِمِ شَهْوَةً بِلا عَقْلٍ وَ رَکبَ فی بَنِی‌آدَمَ کلَیهِمَا…[^۲]. آنچه که شهوت طبعاً به دنبال خود می‌آورد خودخواهی، حرص، طمع، جنایت و تنازع است و از آن طرف آنچه عقل – معنایش هرچه هست – به دنبال می‌آورد فهم و درک و میل به بالاست.همین امر موضوع مهمی در ادبیات ما شده است، مخصوصاً در ادبیات عرفانی. مولوی همین حدیث را به شعر درآورده است[^۱]. می‌گوید:

 

در حدیث آمد که خلاّق مجید;;;;;;;; خلق عالم را سه گونه آفرید[۱]

 

به انسان که می‌رسد همین تضاد را شرح می‌دهد و مکرر هم درباره این تضاد در انسان صحبت می‌کند.

 

;جان گشاید سوی بالا بالها;

در زده تن در زمیـن چنــگالها[^۳]

 

بهتر از همه حرف‌هایش آن تمثیل معروفی است که در این زمینه ذکر کرده است که مجنون می‌خواست با شتری که تازه زاییده بود به سوی لیلی برود و هر وقت غافل می‌شد شتر به طرف بچه‌اش برمی‌گشت. در ضمنِ این تمثیل می‌گوید:

 

میل جان اندر ترقی و شرف

 

میل تن در کسب اسباب و علف[^۴]

 

طبعاً برای انسان در این تضاد، وظیفه‌ای هم هست، آن وظیفه چیست؟ آیا وظیفه این است که یکی از دو ضد را به کلی رها کند و به ضد دیگر

 

[مثنوی دفتر چهارم، ص ۶۲۱. (۳). مثنوی دفتر دوم، ص ۶۲۳. (۴). مثنوی دفتر سوم، ص ۵۳۵. ↩]

 

بچسبد یا با استفاده از همین ضد و با تحت کنترل درآوردن همین ضد، یک ضد بر ضد دیگر حکومت کند؟ این مسئلة دیگری است و در این زمینه سخنان زیادی گفته شده است.

 

البته اگر درباره نظر قرآن بحث کنیم نمی‌گوییم چون قرآن گفته است که انسان یک موجود خاکی است و از لجن و گل و لای به وجود آمده است و از طرف دیگر «وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی»‏[۱] درباره او گفته شده است، این دلیل می‌شود که از نظر قرآن انسان یک موجودی است که دارای دو سرشت متضاد است. این که ما مثلاً لجن را نسبت به خاک رس پست بشماریم، یک امر نسبی است یعنی الان از نظر زندگی ما سنگ و خاک بهتر است از لجن متعفّن، اما از نظر طبیعی یعنی نزدیک بودن به افق حیات، بسا هست که همان لجن از نظر ترکیبات شیمی‌آیی‌اش به موجود زنده نزدیکتر باشد از این خاک رُسی که ما می‌بینیم. ولی قطع نظر از این جهت هم – که البته این جهت را حدیث هم تأیید می‌کند – انسان در قرآن یک موجود زشت و زیباست.

 

◼️انسان، موجودی زشت و زیبا

 

انسان در قرآن یک موجود زشت و زیباست؛ یعنی هم به زیبایی یاد شده در حدّ اعلای زیبایی – مقصودم از زیبایی، زیبایی ظاهری نیست، زیبایی معنوی و قدس و شرافت است – و هم به زشتی‌یاد شده، آنهم در حدّ‌اکثری

 

[حجر / ۲۹ و ص/۷۲. ↩]

 

که زشتی و انحطاط و تسفّل و پستی فرض می‌شود. از یک طرف قرآن با تعبیرات فوق‌العاده ای درباره انسان بحث می‌کند و از طرف دیگر انسان را به باد مذمت می‌گیرد: وَ کانَ اْلإنْسانُ عَجُولاً[۱]، إنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً[۲]، وَ کانَ اْلإنْسانُ أکثَرَ شَی‏ءٍ جَدَلا[۳]ً، قُتِلَ اْلإنْسانُ ما أکفَرَهُ[۴]. همان انسانی که در آیات دیگر مدح شده است، مورد سرزنش و ملامت و مذمت قرآن قرار گرفته است.

 

ما نخست آیاتی را که درباره مدح انسان است و در انسان‌شناسی قرآن نشان می‌دهد که انسان مقامی بلند دارد و موجودی فوق‌العاده در طبیعت است و یک موجود عادی نیست می‌خوانیم و بعد آیاتی را که در مورد مذمت انسان است مطرح می‌کنیم. آنوقت ببینیم چطور می‌شود که یک موجود هم ستایش می‌شود و هم مذمت؟ آیا این فقط اشاره به دو سرشتی بودن انسان است یا امر دیگری در کار است، که این را جداگانه بحث می‌کنیم.

 

◼️مدح انسان در قرآن

یکی از ستایش‌هایی که به شکل عجیبی در قرآن از انسان شده است، ستایشی است که راجع به انسان اول (آدم) شده با آن مقدماتی که قرآن ذکر می‌کند

 

[اسراء/ ۱۱. ↩احزاب/ ۷۲. ↩کهف/ ۵۴. ↩عبس/ ۱۷. –   ↩]

 

که در سورة مبارکة بقره است: وَ إذْ قالَ رَبُّک لِلْمَلائِکةِ إنِّی جاعِلٌ فِی

الأرْضِ خَلیفَةً خداوند به فرشتگان فرمود من در زمین خلیفه و جانشینی خواهم گماشت؛ مشیت و اراده من بر این است که جانشینی در زمین معین کنم[۱]. قالُوا أ تَجْعَلُ فیها مَنْ یفْسِدُ فیها وَ یسْفِک الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِک وَ نُقَدِّسُ لَک فرشتگان درباره انسان چنین گفتند: آیا کسانی خواهی گماشت که در زمین فساد کنند و خون‌ها بریزند و حال آنکه ما تو را تسبیح و تقدیس می‌کنیم؟! چرا چنین گفتند؟ آیا این به اعتبار این است که انسان‌هایی قبل از این انسان‌ها بودند و سابقه سوء انسان‌ها را می‌دانستند و یا نه، به سرشت خاکی انسان توجه کردند و این‌طور نتیجه‌گیری کردند؟ جواب داده شد: قالَ إنِّی أعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ. وَ عَلَّمَ آدَمَ الأسْماءَ کلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِکةِ فَقالَ أنْبِئُونی‏ بِأسْماءِ هؤُلاءِ إنْ کنْتُمْ صادِقینَ[۲].

 

آیا در اینجا خلیفه یعنی «خَلیفَةُ الله»؟ یا آن طور که بعضی گفته‌اند یعنی جانشین موجودات دیگری که قبلاً بودند؟ که این هم در تفاسیر آمده است. به طور کلی آیات زیادی در قرآن راجع به کلمه استخلاف درباره انسان هست: وَ أَنْفِقُوا مِمَّا جَعَلَکمْ مُسْتَخْلَفینَ فیه‏ (حدید/۷).؛ و آیات دیگری که کلمه «خلیفه» از مادة «خلافت» آمده است. فرضاً هم منظور از کلمه «خلیفه» خلیفة الله نباشد باز هم این آیات یک موضوع عجیبی را نشان می‌دهد.

 

[ ↩بقره/ ۳۰ و ۳۱ [و (به یاد آر). هنگامی که پروردگارت به فرشتگان گفت: همانا من در روی زمین جانشینی قرار خواهم داد (نمایندة خدا در آنجا یا جانشین ساکنان پیشین منقرض شدة آنجا).. گفتند: آیا در آن کسی را (جانشین). قرار می‌دهی که فساد می‌انگیزد و خون‌ها می‌ریزد؟! در حالی که ما تو را با توصیف به کمالات تسبیح می‌گوییم و (از هر عیب و نقصی). تقدیس می‌کنیم. خدا گفت: بی‌تردید من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید و همة نام‌ها را به آدم آموخت (نام همة موجودات جهان را تا انقراض آن به یک زبان یا به همة زبان‌های آیندة بشر، و یا همه مسمّیات نام‌ها را با حقایق و خواص و آثارشان به او آموخت).. سپس آن معانی را به فرشتگان عرضه داشت و گفت: اگر شما راستگویید نامه‌ای اینها (و یا حقایق و اسرارشان). را به من خبر دهید.[ –   ↩]

 

قرآن به شکل یک تابلو جریانی را رسم کرده است. ملائکه اعتراض و یا سؤال کردند و خداوند افضلیت علمی آدم را به آنها ارائه داد. خداوند در جواب ملائکه گفت: من چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید. بعد به آنها نشان داد که این آدم چیزی را می‌داند که شما نمی‌دانید؛ آنچه که من می‌دانستم و شما نمی‌دانستید این بود که آدم می‌تواند دانا بشود و داناتر از شما بشود و چیزهایی را بداند که شما نمی‌دانید.

 

این، ترجیح مقام انسان است. حضرت آدم هم بالاخره یک فرد از افراد انسان است و منحصر به آن یک فرد هم که نبوده است. منتها همه آدم‌ها هم این‌طور نیستند جز اینکه همه آدم‌های دیگر بالقوه این‌طور هستند نه بالفعل. چنین تابلویی برای انسان رسم کردن، یعنی او را بالاتر از فرشتگان معرفی کردن، چه چیزی را نشان می‌دهد؟ این خودش انسان‌شناسی است، به ما می‌شناساند که موجودی به نام انسان استعداد و ظرفیتی دارد که می‌تواند بر فرشتگان پیشی گیرد. این یک مسئله‌.

 

◼️مسئلة نفخ روح

 

خداوند در باب خلقت آدمِ اول می‌فرماید: فَإذا سَوَّیتُهُ وَ نَفَخْتُ فیهِ مِنْ رُوحی‏ فَقَعُوا لَهُ ساجِدینَ[^۱] آنگاه که خلقتِ جسمی او را تکمیل کردم و از روح خودم در او دمیدم بر او سجده کنید. این «رُوحی‏» خیلی معنی می‌دهد، حال کلمه «روح» را به هرچه بخواهیم تفسیر کنیم.

 

این آیه نشان می‌دهد که برخلاف آنچه که فلسفه مادی و نیمه مادی عصر اخیر درباره انسان می‌گوید که انسان هرچه هست همین ترکیبات مادی است، چنین نیست. قرآن بعد از «سَوَّیتُهُ» که تمام شدن اعضا و جوارح و ترکیبات ظاهری و جسمانی و مادی است، در سرشت این موجود یک عنصر دیگری را هم وارد کرده است که آن را «روح خدا» می‌نامد؛ چیزی از روح خدا در این موجود دمیده شده است.

 

◀️ البته شک ندارد که روح خدا معنایش این نیست که – العیاذ بالله – خداوند در ذات خود جسمی دارد و روحی، و چیزی از روح خودش [در انسان[ آمده است. قرآن از یک حقیقت ماورائی در ردیف فرشتگان نام می‌برد که آن را «روح» می‌نامد: تَنَزَّلُ الْمَلائِکةُ وَ الرُّوحُ[^۲] یا: ینَزِّلُ الْمَلائِکةَ بِالرُّوحِ مِنْ أَمْرِه‏ِِ[^۳]. قرآن در مورد این حقیقت ماورائی (روح) می‌گوید از جنس این حقیقت ماورائی چیزی در انسان دمیدیم، که مسئلة روح مصطلح هم از همین جا می‌آید که این را باید جداگانه بحث کرد.▶️

 

آیا این مسئلة «نفخ روح» فقط مربوط به آدم اول است؟ آن چیزی که از روح خدا دمیده شد، فقط در آدم اول دمیده شد و این استثنائاً برای او بود یا در همه آدم‌ها چنین است؟ جواب این است که در همه آدم‌ها چنین است. حتی از بعضی آیات قرآن استفاده می‌شود که مسئلة سجده ملائکه هم اختصاص به شخص آدم اول ندارد و در واقع سجده به مقام آدم و آدمیت است، که بعد عرض می‌کنیم.

 

در یک آیه که در سوره سجده است این طور می‌فرماید: اَلَّذی أحْسَنَ کلَّ شَی‏ءٍ خَلَقَهُ وَ بَدَأ خَلْقَ اْلإنْسانِ مِنْ طینٍ[^۱]آن کسی که هر چیزی را که آفرید زیبا آفرید و خلقت انسان را از گِل آغاز کرد. ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَةٍ مِنْ ماءٍ مَهینٍ[^۲] سپس نسل انسان را از عصاره‌ای از آبی پست – که مقصود «منی» است – قرار داد. ثُمَّ سَوّاهُ سپس او را تسویه کرد؛ یعنی تعدیل کرد و خلقت جسمی‌اش را تکمیل کرد. این «سَوّاهُ» به چه برمی‌گردد؟ به انسان برمی‌گردد یا به نسل؟ می‌گوید ما نسل او را از «ماء مهین» قرار دادیم و سپس او را تعدیل کردیم. ضمیر در « سَوّاهُ» به اولاد انسان [یعنی «نسل»[ بر می‌گردد نه آدم اول. فرضاً هم این ضمیر به انسان برگردد، انسان غیر از آدم اول است. می‌فرماید: بَدَأَ خَلْقَ اْلإنْسانِ مِنْ طینٍ. این که «خلقت انسان را از گل آغاز کرد» غیر از این است که خلقت آدم را از گل آغاز کرد.می‌خواهم بگویم اگر ضمیر به انسان هم برگردد مدعای ما ثابت می‌شود. ثُمَّ سَوّاهُ بعد انسان را به طور کلی، یا نسل را -که اگر نسل بگوییم، آدم اول اصلاً از این بیان خارج می‌شود – تسویه کرد. وَ نَفَخَ فیهِ مِنْ رُوحِهِ[۱] و در او از روح خود دمید. اگر ضمیر به نسل برگردد، همان طور که عده‌ای از مفسرین گفته‌اند، دیگر خیلی صریح است در این که در همه انسان‌ها از روح خدا دمیده شده، و اگر هم به انسان برگردد باز مطلقِ انسان است [و بر همه افراد صدق می‌کند] .

 

بنابراین مسئله نفخ روح از مختصات آدم اول نیست و البته کسی هم خلاف آن را نگفته است؛ چون ممکن است کسی چنین احتمالی بدهد، عرض کردیم. به هر حال قرآن می‌خواهد بگوید در خلقت همه انسان‌ها از روح الهی چیزی هست.

 

آیا سجده ملائکه مختص آدم (ع) بوده است؟

حتی مسئله سجده ملائکه هم بنا بر نظر بعضی از مفسرین از مختصات آدم اول نیست، به این جهت که در سوره اعراف مطلب به صورت خاصی بیان شده است. در عین اینکه در آیات دیگر قرآن، مسئلة سجده نسبت به آدم اول بیان شده، در سورة اعراف مسئلة سجده بر همه انسان‌ها بیان شده است. آیه این است: وَ لَقَدْ خَلَقْناکمْ ما شما را خلق کردیم یعنی تقدیر و اندازه‌گیری کردیم («خلق» غالباً به معنای اندازه‌گیری‌ می‌آید) ثُمَّ صَوَّرْناکمْ

 

سجده/ ۹. ↩سپس به شما صورت بخشیدیم، مصوّرتان کردیم، که ظاهر این است که اعضاء و جوارح شما را شکل دادیم، ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِکةِ اسْجُدُوا لآدَمَ[۱]سپس گفتیم که ای ملائکه! به آدم سجده کنید.

 

در اینجا دو احتمال است: یکی اینکه مقصود از «کمْ» همه انسان‌ها باشد: ما شما را خلق کردیم، سپس تقدیر کردیم و سپس به ملائکه گفتیم سجده کنید. اگر این طور باشد این معنایش آن خضوعی است که ملائکه در مقابل نوع انسان دارند. احتمال دوم این است که بگوییم مقصود از «خَلَقْناکمْ» خلقت آدم اول است و مجازاً [خطاب[ به ما انسان‌ها گفته است: ای انسان‌ها شما را خلق کردیم، یعنی روزی که جدّ اعلایتان را آفریدیم؛ ثُمَّ صَوَّرْناکمْ سپس شما را صورت بخشیدیم. مقصود نه صورت بخشیدن به شما در رحمهاست بلکه آن جدّ اعلایتان را صورت بخشیدیم؛ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِکةِ اسْجُدُوا لآدَمَ.

اصراری نداریم که بگوییم مقصود حتماً احتمال اول است ولی عده‌ای گفته‌اند که مقصود همان است. به هر حال اگر در این آیه تردید کنیم که مفهوم آن چیست، در این جهت نمی‌توانیم تردید کنیم که آن شرافتی که قرآن برای آدم اول از نظر «نفخ روح» بیان کرده است، اختصاص به آدم اول ندارد و برای همة انسانهاست.

 

[اعراف/ ۱۱. ↩]

 

◼️ انسان، امین الهی

مسئلة دیگر که در قرآن آمده مسئله امین الهی بودن انسان است[^۱]. می‌فرماید: إنَّا عَرَضْنَا اْلأمانَةَ عَلَى السَّمواتِ وَ اْلأرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَینَ أَنْ یحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا اْلإنْسانُ إنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً[^۲]. ما امانت[^۳] را بر آسمان‌ها و زمین و کوه‌ها (یعنی بر همه چیز دیگر) عرضه داشتیم. «آسمان و زمین»می‌گوید تا شامل همه چیز بشود؛ از زمین هم کوه‌ها را به تنهایی ذکر کرده است. می‌خواهد بگوید امانت را به اشیاء عظیم عرضه داشتیم. فَأبَینَ أنْ یحْمِلْنَها همه از اینکه حامل این امانت باشند ابا کردند. وَ أشْفَقْنَ مِنْها و ترسیدند از اینکه این امانت را بپذیرند. وَ حَمَلَهَا اْلإنْسانُ اما انسان این امانت را حمل کرد. اینجا پشت سرش مذمت هم هست: إنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولاً انسان بسیار ستمگر و بسیار نادان است (در «کان» البته زمان نیست). روی این آیه باید بحث شود که آیا این آیه تمامش مذمت انسان است یا تمام این آیه مدح است – آن طور که بعضی فهمیده‌اند – یا نه، هم مدح است و هم ذمّ و این دو با یکدیگر توأم است، به این معنی که قرآن زیبایی و زشتی انسان را با یکدیگر ذکر کرده است.

 

◼️تقدم دینداری بر بی‌دینی

مسئله دیگر دربارة انسان، پیوند فطری انسان با خداست؛ یعنی اینکه این موجود در نهاد و سرشتش، قبل از هر تعلیم و تربیتی و حتی به تعبیر قرآن قبل از اینکه به این دنیا بیاید – حال قبل رتبی یا قبل زمانی – به ندای الهی پاسخ مثبت گفته‌ است. این مسئله‌ از نظر انسان‌شناسی قرآن مسئله مهمی است. در مسئلهٔ پیدایش دین این سؤال مطرح می‌شود که دین چگونه در میان افراد بشر پدید آمد و آیا بی‌دینی تقدم دارد بر دینداری یا دینداری تقدم دارد بر بی‌دینی؟ آیا بشر، اول دیندار بود و از دینداری به سوی بی‌دینی رفت یا اول بی‌دین بود و از بی‌دینی به سوی دین آمد؟ البته اینجا که می‌گوییم [دینداری،[ مقصود مطلقِ گرایش است، گرایش به یک امری به عنوان پرستش.

 

نمی‌توان تردید کرد که از نظر اسلام دینداری بر بی‌دینی مقدم است. حال آیا آن دینی که مقدم است – دین به معنی مطلق پرستش – دین توحیدی است و دین صحیح و توحیدی و خداپرستی مقدم بر سایر پرستشهاست یا سایر پرستش‌ها بر خداپرستی مقدم است؟ آیا بشر، اول خداپرست بود بعد مشرک شد یا اول مشرک و بت‌پرست بود بعد خداپرست شد؟

 

در کتاب‌ها می‌خوانیم – فرنگی‌ها غالباً، نه همه، این طور می‌گویند – که بشر در ابتدا اساساً هیچ مفهومی از پرستش نداشته است و بعد پرستش به شکل‌هایی پیدا شده است و این پرستش‌ها تطوّر پیدا کرده تا به خداپرستی رسیده است.

 

باز در این هم نمی‌شود تردید کرد که از نظر قرآن، اول خداپرستی بوده است و شرک – یعنی پرستش غیر خدا – بعد به صورت یک انحراف پیدا شده است.

 

در اخبار و احادیث ما آمده است که اولین بشری که روی زمین آمده پیغمبر بوده است، یعنی حجت خدا بوده، و آخرین بشری هم که در روی زمین باشد باز حجت خدا خواهد بود و یک لحظه هم زمین از حجت خدا خالی نیست.

 

◼️معرفت خداوند در نهاد انسان

قرآن در انسان‌شناسی خود مسئله‌ را به این شکل طرح می‌کند که اصلاً بشرقبل از اینکه به این دنیا بیاید به توحید جواب مثبت داده، حال می‌خواهد آن عالمی که ما اسمش را عالم «ذَرّ» می‌گذاریم تقدم زمانی بر این عالم داشته باشد یا تقدم رتبی. اسلام به موحد بودن انسان قبل از این که زندگی دنیوی را شروع کند قائل است. وَ إذْ أخَذَ رَبُّک مِنْ بَنی‏ آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیتَهُمْ و آنگاه که پروردگار تو ذرّیة فرزندان آدم را از پشت «فرزندان آدم» گرفت[^۱]. وَ أشْهَدَهُمْ عَلى‏ أنْفُسِهِمْ و آنها را بر باطن‌های خودشان گواه گرفت. نکته این است که می‌گوید «بر باطن خودشان»؛ مثل اینکه می‌خواهد بگوید این، کتابِ باطنتان است، بیایید گواهی دهید که در این کتاب باطنتان چه چیز نوشته شده است. وَ أشْهَدَهُمْ عَلى‏ أنْفُسِهِمْ آنها را بر خودشان گواه گرفت، نمی‌گوید آنها را بر ما گواه گرفت. وقتی بر خودشان و دربارة خودشان گواهی دادند، به چه گواهی دادند؟ أ لَسْتُ بِرَبِّکمْ آیا من پروردگار شما نیستم؟ قالُوا بَلى‏[۱]. خیلی عجیب تعبیری است از قرآن! در مرحلة قبل از اینکه انسان در این دنیا بیاید (قبل زمانی یا رتبی) خدا او را بر خودش گواه گرفت، از خودش بر خودش گواهی گرفت و نتیجة گواهی این شد که به ربوبیت پروردگار اقرار و اعتراف کرد. ببینید چقدر قرآن توحید و خداشناسی و اقرار به ربوبیت پروردگار را «در عمق جان انسان نوشته شده»می‌داند!

 

اعراف/ ۱۷۲. ↩

 

خود آیة فَأقِمْ وَجْهَک لِلدِّینِ حَنیفاً فِطْرَتَ اللهِ الَّتی‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَیها[۱] هم تعبیر دیگری است از همین مطلب. مستقیم کن، بپا دار، ثابت بدار چهرة خودت را برای این دین حنیف، دینی که فطرة الله است، خلقة الله است، ‏ الَّتی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیها مردم را بر این دین آفریده است.

 

آیات دیگری در قرآن داریم که از آنها نیز همین مفهوم استفاده می‌شود که توحید و معرفت الله در نهاد انسان نهاده شده است. این هم یک مسئله‌ای است در انسان‌شناسی. پس انسان در نظر قرآن چنین موجودی است و این مسئله‌ که آیا دین تقدم دارد یا بی‌دینی، توحید تقدم دارد یا شرک و بی‌توحیدی، ریشه‌اش اینجاست.

 

◼️آینده دین

وقتی دین تا این حد در فطرت و سرشت انسان باشد، طبعاً بی‌دینی را باید یک امر انحرافی و عارضی بدانیم و این خود یک نوید راجع به آینده دین است؛ چون اینجا دو مسئله‌ است: یکی راجع به گذشته دین و دیگری راجع به آینده دین.

 

فروید کتابی دارد به نام آینده یک وهم (به «آینده یک پندار» هم ترجمه کرده‌اند). طبعاً کسانی که دین را نتیجة یک پدیده اجتماعی آنهم یک انحراف اجتماعی تلقی می‌کنند، مثل کمونیست‌ها که می‌گویند «چون

(روم/۳۰. ↩)

تفاوت طبقاتی و امتیازات طبقاتی پیدا شد، یک عده‌ برای اینکه امتیاز خودشان را در جامعه حفظ کنند دین را جعل و وضع کردند» و یا آن دیگری که می‌گوید «در اثر محرومیت‌های جنسی فکر پرستش به وجود آمد و تقریباً همان، تعالی پیدا کرد تا به اینجا رسید» و یا آنهایی که می‌گویند «دین مولود جهل است» و یا فرضیه‌های دیگر، طبعاً در نظر این افراد وقتی این ناراحتی‌ها یا انحرافات از میان برود دین هم از بین می‌رود. اما آن کسی که می‌گوید دینداری یک امری است که با سرشت انسان پیوند دارد، قهراً قضاوتش دربارة گذشتة دین و همچنین درباره آینده دین غیر از اینهاست و ریشه آن در همان انسان‌شناسی قرآن است.

 

◀️ شک ندارد خدا دین را حفظ می‌کند، اما خداوند هر چیزی را با اسبابش حفظ می‌کند. از انسان‌شناسی و جهان‌شناسی قرآن می‌فهمیم این که خدا دین را حفظ می‌کند به این معنا نیست که دین طبعاً در عالم جریان دارد [و وقتی در معرض از بین رفتن باشد[ خدا قدرت‌هایی می‌فرستد تا به زور و به قهر و جبر و با تحمیل آن را حفظ کنند، بلکه این طور حفظ می‌کند که وقتی امری را در نهاد انسان قرار داد، طبیعت، هر حالت انحرافی را بالاخره حذف خواهد کرد و آن امر باز در همان صراط مستقیم و مسیر اصلی خود قرار می‌گیرد. پس دین هم طبعاً محفوظ است و خدا به این شکل دین را حفظ کرده و خواهد کرد.▶️

 

اگر بخواهیم هرکدام از این آیاتی را که خواندیم مثل یک مفسر تفسیر کنیم خیلی طولانی می‌شود ولی همین مقداری هم که بحث می‌کنیم، اجمالا نظر اسلام و قرآن را درباره شناسایی انسان‌ نشان می‌دهد. اینهامعارف است، یعنی شناسایی است؛ تکلیف و مقررات نیست و قرآن که اینها را بیان کرده خواسته است که ما هم درباره انسان نظر پیدا کنیم.

 

آیت‌الله شهید مطهری، کتاب انسان شناسی در قرآن، جلسه ۲

آدرس کوتاه این مقاله: https://noorekoran.ir/uZyEy

Leave A Reply

Your email address will not be published.