تغابن در قیامت

0

تغابن در قیامت

 

آیت‌الله شهید مطهری

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحيم

 

زَعَمَ الَّذینَ کفَروا أَنْ لَنْ یبْعَثوا قُلْ بَلی‏ وَ رَبّی لَتُبْعَثُنَّ ثُمَّ لَتُنَبَّؤُنَّ بِما عَمِلْتُم وَ ذلِک عَلَی اللهِ یسیرٌ. فَامِنوا بِاللهِ وَ رَسولِهِ وَ النّورِ الَّذی أَنْزَلْنا وَ اللهُ بِما تَعْمَلونَ خَبیرٌ. یوْمَ یجْمَعُکمْ لِیوْمِ الْجَمْعِ ذلِک یوْمُ التَّغابُنِ وَ مَنْ یؤْمِنْ بِاللهِ وَ یعْمَلْ صالِحاً یکفِّرْ عَنْهُ سَیئاتِهِ وَ یدْخِلْهُ جَنّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْانْهارُ خالِدینَ فیها أَبَداً ذلِک الْفَوْزُ الْعَظیمُ. وَ الَّذینَ کفَروا وَ کذَّبوا بِایاتِنا اولئِک أَصْحابُ النّارِ خالِدینَ فیها وَ بِئْسَ الْمَصیرُ[ تغابن/ ۷- ۱۰. ].

 

بیشتر آیات سوره مبارکه تغابن تذکر معاد است. آیاتی که قبلًا خواندیم نوعی ذکر مقدمه و به اصطلاح مقدمه‏ چینی برای معاد بود و اساساً مهمترین رسالت پیامبران آگاه کردن مردم از همین امر است. اینکه مکرر در مکرر راجع به معاد بحث می‌شود، برای این است که یک رسالت اصلی پیامبران همین است.

 

رسالت اصلی پیامبران‏

در رسالت پیامبران دو چیز، اصلِ اصل همه چیز دیگر است. یکی مسئله‌ توحید و اقسام توحید است و از آن جمله توحید در عبادت (غیر خدا را پرستش نکردن) و دوم مسئله‌ معاد یعنی بازگشت همه مردم به سوی خداوند ◀️ و به یک اعتبار بازگشت همه مردم به سوی اعمال و رفتار و کردار خودشان. ▶️

 

اگر بخواهیم از دید دیگری به این مطلب نظر کنیم این‏طور باید بگوییم که همه رسالت انبیاء در دو چیز خلاصه می‌شود که یکی مربوط به خداست و دیگری مربوط به انسان است و هر دو هم به یک اصل برمی‌گردد. آنچه که مربوط به خداست، یگانگی حق است از هر جهت، که انسان باید این یگانگی را درک کند و بر اساس این یگانگی حق عمل کند. آنچه مربوط به انسان است این است که انسان یک موجود فانی نیست، موجودی باقی است و سعادت و شقاوت جاویدان او را اعمال و رفتار او در این دنیا باعث می‌شود؛ هر گونه در این دنیا عمل کند در آنجا نتیجه‌اش را خواهد گرفت.

 

معمولًا این دعوت پیامبران در هر دو جبهه با یک نوع مقاومتی روبرو می‌شد، هم در جبهه توحید و هم در جبهه معاد و در هر کدام به یک شکل خاص. در جبهه معاد اغلب به صورت یک استبعاد بود: مگر چنین چیزی ممکن است؟ انسان بعد از اینکه مُرد، دیگر مرد و تمام شد، فانی و نیست شد. خیال می‌کردند مردن برای انسان فنا و نیستی است. وقتی که انسان مرد و نیست شد و اعضای بدنش متفرق گردید و هر جزئی به جایی پراکنده شد، مگر می‌توان باور کرد که باز همین انسان مبعوث و محشور بشود؟ قرآن می‌فرماید: «زَعَمَ الَّذینَ کفَروا أَنْ لَنْ یبْعَثوا».

 

«زَعَمَ» را معمولًا به «گمان کرد» ترجمه می‌کنند. در زبان عربی چند لفظ دیگر هم داریم که معانی آنها به معنای «زَعَمَ» نزدیک است، مثل «حَسِبَ» و «ظَنَّ».

 

«زعم» با «ظنّ» و با «حسب» فرق می‌کند. «زَعَمَ» را معمولًا در جایی می‌گویند که اظهار یک ادعا باشد، غیر از این است که انسان در مورد چیزی فقط در ذهن خودش گمان می‌کند و خیالی در ذهنش می‏ چربد. معنی «زَعَمَ» این نیست که اینها در دل خودشان خیال می‌کنند و این خیال در ذهنشان می‏ چربد، اگر مقصود این می‏ بود کلمه «ظَنَّ» به کار برده می‌شد؛ بلکه «زَعَمَ» یعنی چیزی را که به آن یقین ندارند اظهار می‏ دارند. در واقع «زَعَمَ» در اینجا یعنی ادعا می‌کنند.

 

در نهج‌البلاغه، حضرت راجع به عمروعاص که بحث می‌کنند می‌فرمایند: «عَجَباً لِابْنِ النّابِغَةِ یزْعُمُ‏ لِأَهْلِ الشّامِ أَنَّ فِی دُعابَةً»[ نهج‌البلاغه، خطبه ۸۴ ] یعنی شگفتا و عجبا از پسر نابغه (مقصود عمروعاص است) که در برابر مردم شام چنین ادعا می‌کند، نه اینکه در دل خودش گمان می‌کند. او در عیب‏جویی از من چنین ادعای پوچی می‌کند که من صلاحیت خلافت ندارم، برای اینکه من انسان خوشرو و مزّاحی هستم و انسانی که خلیفه است باید عبوس و خشمگین باشد تا مردم از او بترسند!

 

ادعاهایی را که بی‏ مبنا و بر اساس تخیلات پوچ باشد «زعْم» می‌گویند. «به زعم فلان کس» یعنی به ادعای خیالی و پوچ او، ادعایی که هیچ اصل و مبنایی ندارد. بنابراین معنای‏ «زَعَمَ الَّذینَ کفَروا» این است که کافران ادعا می‌کنند، ولی ادعایی که هیچ مبنا و اصلی ندارد، ادعای پوچ.

 

کافران چه ادعا و چه اظهاری می‌کنند؟ «زَعَمَ الَّذینَ کفَروا أَنْ لَنْ یبْعَثوا» چنین ادعا می‌کنند که هرگز مبعوث نخواهند شد و هرگز بعث و برانگیختن و حشری نخواهد بود.

 

قرآن در اینجا جوابی می‌دهد که این جواب دو جنبه دارد؛ در عین اینکه تکرار مدعاست اقامه برهان بر مدعا هم هست.

 

توضیح [جنبه اول‏] این است که اگر کسی چیزی را مشاهده کرده است که دیگران مشاهده نکرده‌اند و دیگران دائماً او را تکذیب می‌کنند چه راهی برای بیان دارد جز اینکه دائم قسم بخورد که والله من راست می‌گویم؟ مثلًا کسی ادعا می‌کند که من شب که اینجا خوابیده بودم، نیمه‏ شب صدایی شنیدم و هنگامی که بلند شدم دیدم افرادی برای دزدی آمده‌اند. مرا که دیدند فرار کردند و رفتند. کسی می‌آید و می‌گوید آقا تو بیخود می‌گویی. چنین فردی چه راهی برای اثبات این مطلب دارد جز اینکه دائم قسم بخورد که به خدا من راست می‌گویم؟

 

خود حضرت رسول صلی الله علیه و آله عین همین تعبیر را دارند. ایشان در اوایل بعثت مردم را در تپه «صفا»- که یکی از دو طرف سعی صفا و مروه است- جمع کردند. در مکه رسم بر این بود که وقتی حادثه مهمی پیش می‌آمد و می‌خواستند به مردم اعلام کنند،آن کسی که می‌خواست اعلام کند به کوه صفا می‌رفت. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله که در دوران قبل از رسالت هم به عنوان امین و صادق و راستگو و مرد فوق‌العاده و متینی شناخته می‌شدند بالای تپه صفا رفته و مردم را فراخواندند. مردم جمع شدند. به آنها فرمودند: اگر به شما خبر بدهم که من پشت کوهستان مکه رفته‌ام و دیده‌ام که یک لشکر جرّار قصد حمله به مکه را دارند آیا قبول می‌کنید؟(مقصود امری است که برای خودم مشهود است) همه گفتند: البته، ما از تو جز راستی و درستی ندیده‌ایم؛ تو صادق و امین هستی و سخنت را می ‏پذیریم. وقتی از آنها اقرار گرفتند فرمودند: پس من به شما خبر می‌دهم که ورای این زندگی شما زندگی دیگری هست و آن زندگی دیگر چنین و چنان است؛ من آنچه را که دیده‌ام به شما می‌گویم. ابولهب که عموی پیامبر بود یکدفعه دستهایش را به هم کوبید و گفت: برای یک چنین مطلبی ما را جمع کردی؟! ما خیال کردیم صحبت پول و زندگی است.

 

غرض این است که وقتی کسی حقیقتی را مشاهده کرده است و آنچه را که می‌داند به مردمی که نمی‌دانند اطلاع می‌دهد آنگاه که مردم او را تکذیب کنند، راهش این است که مرتب قسم بخورد که مطلب همین‌طور است که من می‌گویم و اشتباهی در آن نیست و عین حقیقت است. از این نظر قرآن جواب را به همین شکل می‌دهد: «زَعَمَ الَّذینَ کفَروا أنْ لَنْ یبْعَثوا قُلْ بَلی‏ وَ رَبّی لَتُبْعَثُنَّ ثُمَّ لَتُنَبَّؤُنَّ بِما عَمِلْتُمْ وَ ذلِک عَلَی اللهِ یسیرٌ» بگو به پروردگارم قسم که چنین است، البته و البته به پروردگارم قسم که شما مبعوث خواهید شد و تمام کارهایی که امروز انجام می‌دهید در آینده یک به یک به اطلاع شما خواهد رسید و به حساب اعمال شما رسیدگی خواهد شد و این امر مستبعدی نیست. خداست، وقتی که خدا می‌گوید، بر خدا همه کارها آسان است. این یک جنبه قضیه است.

 

جنبه دوم قضیه این است که برهان مطلب هم گفته شده است. توضیح اینکه به هر اسمی از اسمهای خداوند می‌توان قسم خورد ولی در اینجا به «رب» قسم خورده شده است. اگر فرموده بود «بَلی‏ وَاللهِ» قسم بود و اگر فرموده بود «بَلی‏ وَالرَّحْمنِ» باز قسم بود ولی می‌فرماید: «بَلی‏ وَ رَبّی» یعنی بله، سوگند به ذات خداوند که پروردگار من است و پروردگارهمه عالم است. این «پروردگار» یعنی آن ذاتی که اشیاء را در رسیدن به کمال و غایتی که استعداد رسیدن به آن را دارند پرورش می‌دهد.

 

پروراندن یعنی چه؟ حقیقت پروراندن چیست؟ فراهم‌کردن مقدمات و وسائل برای ‏چیزی که استعداد رسیدن به کمال و غایتی را دارد به طوری که آن چیز به نهایت خودش برسد. یک تخم گل می‌تواند همان ابتدا فاسد شود، جوانه از زمین که بیرون آمد می‌تواند به خاطر نرسیدن آب یا امر دیگری از بین برود. ولی پروراندن گل این است که کمالات و استعدادات گل به نهایت برسد؛ تا آنجا که ممکن است شکوفه کند و گل بدهد. خداوند که‏ «ربّ‏ العالمین» است، یعنی استعدادهایی را که در ذات موجودات هست به فعلیت می‌رساند. استعداد انسان و بلکه هر موجودی در دنیا پایان نمی‏ پذیرد. انسان استعداد بقا دارد و خدای‏ ربّ ‏العالمین‏ و پرورش‏ دهنده موجودات، انسان را تا آنجایی که می‌تواند برود می‌برد.

 

پس در ضمن یک قسم برهان مطلب هم گفته شده است. خداوند متعال مکرّر در قرآن می‌فرماید خلقت «عبث» نیست، بیهوده و بدون هدف و غایت نیست؛ چنین نیست که اشیاء در وسط راه معلق و فانی شوند. خدای متعال در نهایت امر هر موجودی را به هر حدی که باید برسد می‌رساند و حد نهایی انسان جاودانگی و باقی‏ماندن است.

 

پس اینکه فرمود: «سوگند به پروردگارم که پروردگار همه جهانیان است شما مبعوث می‌شوید» یعنی بعث شما شأنی از شؤون ربوبیت حق‏تعالی است.

 

«ثُمَّ لَتُنَبَّؤُنَّ بِما عَمِلْتُمْ» بعد خبر داده می‌شوید به آنچه انجام داده‌اید. «لَتُنَبَّؤُنَّ» از ماده «نبأ» است و «نبأ» یعنی خبر، اطلاع، آگاهی. این فعل، مجهول است و با نون تأکید ثقیله آمده است؛ یعنی قطعاً و شدیداً خبر داده می‌شوید به تمام اعمالی که انجام داده‌اید.

 

مقصود از خبردادن و آگاه کردن انسان در اینجا چیست؟ خبردادن یک وقت مثل خبردادن‏هایی است که در دنیاست. مثل اینکه برای یک نفر در جایی پرونده‏ای تشکیل داده‌اند و بعد از چند سال که خودش هم فراموش کرده که چه کرده است، محتوای پرونده‏ اش را به او اطلاع می‌دهند که در فلان وقت چنین کردی و در اوقات دیگر چنان. ولی قرآن آیاتش یکدیگر را تفسیر می‌کنند. در بعضی آیات می‌فرماید که خود اعمال انسانها در آنجا حضور دارند؛ یعنی خود اعمال انسان را به انسان ارائه می‌دهند و کتاب انسان که همان کتاب نفس انسان است، این کتاب پیچیده درآنجا باز می‌شود و بعد به او می‌گویند: «إِقْرَأْ کتابَک کفی‏ بِنَفْسِک الْیوْمَ عَلَیک حَسیباً»[ اسراء/ ۱۴.].

 

پس خبردادن در آنجا این‏طور است که ناگهان انسان می‌بیند که با میلیونها و بلکه میلیاردها عمل (عملهای طرف راست و عملهای طرف چپ، عملهای صالح و عملهای ناصالح) مواجه است، چون‏ «لایغادِرُ صَغیرَةً وَ لا کبیرَةً الّا أَحْصیها»[ کهف/ ۴۹.]. بالأخره همان اعمال سرنوشت انسان را تعیین می‌کنند که آیا به طرف چپ چربیده است یا به طرف راست. معنی راست و چپ را در توضیح آیه شریفه‏ «فَأَصْحابُ الْمَیمَنَةِ ما أَصْحابُ الْمَیمَنَةِ»[ واقعه/ ۸ ] بیان کردیم.

 

حال که این‏طور است که به موجب ربوبیت پروردگار، بعث و جزا و پاداش در کار است و خبردار شدن از اعمال به معنایی که گفته شد در کار است‏ «فَامِنوا بِاللهِ وَ رَسولِهِ وَ النّورِ الَّذی أَنْزَلْنا» پس ایمان آورید به ذات الله و به رسول و پیام ‏آور او و به آن نوری که ما فرود آوردیم. این نور برای راهنمایی در همین راه طولانی است که شما از اینجا تا ابدیت در پیش دارید، یعنی قرآن. وقتی که برایتان روشن شد که چنین راهی طویل و طولانی به سوی جاودانگی دارید، به خدا که خالق شماست و بازگشت شما به سوی اوست و به رسول او که آن پیام را آورده و آن حقیقت را برای شما روشن کرده است و به قرآن که نوری است که برای روشنکردن همین راه فرستاده شده است ایمان بیاورید.

 

«وَاللهُ بِماتَعْمَلونَ خَبیرٌ» و بدانید که خدا به تمام اعمال شما آگاه است. شما خدایی دارید که‏ «لَاتَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ»[ بقره/ ۲۵۵. ] غفلتی و خوابی او را نمی‌گیرد و به همه اعمال شما ناظر است. پس به اصطلاح «مراقبةالله» داشته باشید، همیشه در حال مراقبه باشید، همیشه بدانید که در حضور خداوند هستید و هر کاری که می‌کنید و هر عملی که‏انجام می‌دهید و هر فکری که می‌کنید همه در حضور خداوند است و او به آنها آگاه است.

 

ما چه موقع مبعوث می‌شویم؟ معلوم است که در روز قیامت مبعوث می‌شویم. ◀️ روز قیامت القابی دارد، ولی این القاب، القاب تشریفاتی نیست بلکه هر لقب به اعتبار خصوصیتی است که در آن روز هست. ▶️

 

🎇 «یوم‏ الجمع»

 

یکی از القاب روز قیامت «یوم‏ الجمع» است.جهانِ دنیا «یوم‏ الفرق» است و جهان غیب و جهان آخرت «یوم‏ الجمع» است.«یوم‏ الفرق» یعنی روز تفرق و پراکندگی، روزِ از یکدیگر دور بودن، چه از نظر مکانی و چه از نظر زمانی.از نظر مکانی که خیلی واضح است. الآن ما که اینجا هستیم یک

عمرِ شصت ساله، هفتاد ساله در یک گوشه دنیا می‌کنیم و اصلًا از انسانهایی که پنجاه فرسخ آن طرف‏تر زندگی می‌کنند خبر نداریم، ما از آنها بی‌خبریم و آنها از ما بی‌خبرند؛ تا چه رسد به آنها که در قاره‏ های دیگر دنیا هستند و تا چه رسد به انسانهایی که احتمالًا در کرات دیگر وجود دارند.

 

اما از نظر زمانی، ما در یک قطعه مخصوصی از زمان قرار گرفته‌ایم. کسانی که قبل از ما بوده‌اند از ما جدا هستند و آنهایی هم که بعد از ما خواهند آمد از ما جدا هستند. معمولًا هر کسی حداکثر پدر و پدربزرگ خودش را دیده است ولی پدرِ پدربزرگ خودش و بالاتر را ندیده است و اغلب اشخاص اسمشان را هم نمی‌دانند چیست، غیر از سادات عظام که آن هم به افتخار سیادت، نسب خودشان را حفظ می‌کنند و چه افتخار بزرگی است. دیگرِ مردم اساساً [سلسله نسب‏] خود را نمی‌دانند. هر کس دلش می‌خواهد بداند مثلًا جد پنجم او چه کسی بوده و کجا زندگی می‌کرده و چگونه انسانی بوده است ولی نمی‌داند. به طریق اولی‏ انسان در مورد نسل آینده خود نمی‌داند که آیا نوه او و نوه پسر او و نوه نوه او به دنیا خواهند آمد یا نه و اگر به دنیا می‌آیند چگونه انسانهایی خواهند بود؟ هیچ یک را انسان نمی‌داند؛ در قطعه ‏ای از زمان قرار گرفته است، هم جداست از گذشتگان و هم جداست از آیندگان.

 

اما قیامت «یوم‏ الجمع» است. اولین و آخرین در یک جا و در یک ظرف گرد می‌آیند و دیگر مسئله‌ زمان در آنجا به شکلی که در دنیا مطرح است مطرح نیست و نیز مسئله‌ مکان به شکلی که در دنیا مطرح است در آنجا مطرح نیست. در دعاهای ماه رمضان، یکی از دعاهای سحر این است: «وَ إذا جَمَعْتَ الْاوَّلینَ وَ الْآخِرینَ یوْمَ‏ الْقِیامَةَِارْحَمْنا» خدایا! آنگاه که اولین و آخرین را در قیامت گرد می‌آوری به ما ترحم بفرما!پس در قیامت از فرق به سوی جمع می‌رویم. این متفرقات مکانی و زمانی، در آن جهان همه مجتمعات و با هم هستند. این یک لقب قیامت است.

 

🎇 «یوم‏ التغابن»

‏یک لقب دیگر قیامت که قرآن ذکر فرموده است «یوم‏ التغابن» است. تغابن از ماده «غَبْن» است. «غَبْن» داریم و «غَبَن» که معانی نزدیک به هم دارند. این مصرع از صبیان‏ است: «غَبْن در زرها زیان است و غَبَن در رأیها». این، اصطلاح بازاری است که در یک معامله و داد و ستدی که کسی انجام می‌دهد اگر کمتر از آنچه که داده است بگیرد اسمش می‌شود «غبْن». این در مال است. اگر انسان در فکر ضرر کند می‌شود «غَبَن». به هر حال ماده «غبن» مربوط به از دست‏ دادن سرمایه است.

 

قیامت روز «تغابن» است. «تغابن» به اصطلاح علمای صَرف از باب «تفاعل» است و در معنای باب «تفاعل» اشتراک است. وقتی که دو نفر یا بیش از آن در کاری شرکت داشته باشند گاهی آن را در باب «تفاعل» بیان می‌کنند. «تضاربَ زیدٌ و عمروٌ» یعنی زید و عمرو هر دو در عمل زدن شریک هستند. «تغابن» یعنی مشارکت کردن در غبن. بعضی از مفسرین جنبه باب تفاعل این کلمه را درنظر نگرفته‌اند و همین‏قدر گفته‌اند که روز قیامت روز غبن است، روز مغبونیت است، به این معنا که هر کسی احساس مغبونیت می‌کند، هم سعید احساس مغبونیت می‌کند و هم شقی.

 

یک مثال عادی بازاری می‏زنیم. اگر معامله یک زمین پیش بیاید، عده‌ای آن را می‏خرند و عده دیگری سرمایه خودشان را صرف آن نمی‌کنند و صرف چیز دیگری می‌کنند. بعد که این زمین ترقی می‌کند هر دو دسته احساس مغبونیت و ناراحتی می‌کنند. آن کسی که نخریده احساس مغبونیت می‌کند که عجب معامله مفتی پیش آمد و انجام ندادم و آن کسی هم که معامله کرده است باز ناراحت است که چرا کم خریدم، ای کاش بیشتر می‏ خریدم.

 

در قیامت همه مردم مگر افراد بسیار نادری که یک لحظه را هم از دست نداده‌اند احساس غبن می‌کنند. حساب می‌کنند که ما هفتاد سال عمر کردیم. هفتاد سال یعنی هفتاد «سیصد و شصت و پنج روز». هفتاد را در سیصد و شصت و پنج‏ ضرب کنید و بعد آن را در بیست و چهار ساعت ضرب کنید و بعد تعداد ساعتها را ضرب در شصت دقیقه کنید. هر کس پیش خود حساب می‌کند که از هر دقیقه این عمر می‌توانستم استفاده کنم. در حدیث است که ساعات و لحظات عمر انسان همه در مقابلش مجسم می‌شود. بعد نگاه می‌کند می‌بیند مثلًا در پنج هزار دقیقه یک دقیقه هست که پر کرده است و سفید است، دقیقه‏ هایی را سیاه کرده است و دقیقه‏ هایی را خالی نگه داشته است. آن لحظاتی که سفیدی‏ اش بیش از سیاهی است، یعنی وقت خودش را نورانی کرده و از آن استفاده کرده است. ◀️ در حدیث است که اگر می‌شد کسی در قیامت به‏ خاطر احساس مغبونیت بمیرد اکثر اهل محشر می‏ مردند. ▶️ آنوقت می‌گوید چقدر عمر من تلف شد و از بین رفت! می‌توانست تمام کارهای من بر اساس رضای حق و بر طریق پیمودن صراط عبودیت باشد. حتی من می‌توانستم لحظات خواب خود را عبادت کنم. انسان به خواب احتیاج دارد. انسان اگر کارهایش بر اساس برنامه الهی باشد همه کارهایش عبادت می‌شود. خوابی که بر اساس احتیاج باشد، برای این باشد که انسان رفع خستگی کند تا باز به کارهایی بپردازد که در آنها رضای حق باشد عبادت است. غذا خوردنش هم عبادت می‌شود، شوخی و مزاح کردنش هم عبادت می‌شود. هرچه که در این مسیر در حد نیاز باشد و هدف اصلی انسان خدا باشد همه عبادت می‌شود. آیا من می‌توانم شش یا هفت ساعت پشت سر هم بخوابم و همه خواب من عبادت باشد؟ البته می‌توانم. اما آن کسیکه هیچ لحظات نورانی ندارد دیگر واویلاست.

 

🎇 «یوْمُ‏ الْحَسْرَة»

 

«وَأَنْذِرْهُمْ یوْمَ الْحَسْرَةِ إذْ قُضِی الْامْرُ وَ هُمْ فی غَفْلَةٍ وَ هُمْ لایؤْمِنون»[ مریم/ ۳۹. ]. یکی از اسمهای قیامت‏ «یوْمُ‏ الْحَسْرَة» است، روز تأسف. می‌فرماید انذار کن، بترسان مردم را از روز تأسف، وقتی که دیگر کار از کار گذشته است و دیگر راه بازگشتی نیست، سرمایه‌ها همه هدر رفته است ولی امروز در حال غفلت است.

 

پس آنها که تغابن را به همان معنای خود غبْن گرفته‌اند و از معنای باب تفاعل آن قطع نظر کرده‌اند به هر حال درست معنا کرده‌اند و در حدیث هم آمده است که در قیامت همه مردم مگر نوادری از آنها (الّا ما شَذَّ وَ نَدَر) احساس غبن می‌کنند حتی سعدا و اهل بهشت.

 

اما اگر نظر به باب تفاعل داشته باشیم، آنچنان که در بعضی تفاسیر از جمله تفسیر المیزان‏ به این نکته توجه کرده‌اند [معنای دیگری از آیه فهمیده می‌شود.[ تغابن یک کار اشتراکی است. تغابن در جایی است که دو نفر که با یکدیگر همکاری دارند، احساس کنند که هر دو ضرر کرده‌اند. این مسئله‌ای است که گاهی در فقه مطرح می‌شود و یادم هست که در شرح لمعه‏ مطرح شده است که آیا ممکن است دو نفر با یکدیگر معامله کنند و هر دو مغبون شوند؟ در باب غبن می‌گویند آن طرفی که مغبون است «خیار فسخ» دارد و حق دارد معامله را فسخ کند. قهراً این مسئله‌ را طرح کرده‌اند که آیا می‌شود خیار غبن برای هر دو طرف پیدا شود، یعنی هم فروشنده مغبون باشد و هم خریدار؟ وجوهی ذکر کرده‌اند.

 

یادم هست در سالهای قبل از اینکه ما قم برویم و بچه بودیم، در فریمان یک رئیس شهربانی بود که هیکل عجیبی داشت. معلوم بود که سواد طلبگی هم دارد و یک انسان فاسق، فاجر، مشروب‏خوار و فوق‌العاده ظالمی بود. حتی ابوی ما را که یگانه ملای روحانی آن منطقه بودند مجبور کرده بود که باید حتماً مکلّا شوند و ایشان دیگر از خانه بیرون نمی‌آمدند. یک دایی هم داشتیم که او هم طلبه و اهل علم و خیلی خوش‏ ذوق بود. یک وقت دایی ما را که به شهربانی برده بود گفته بود: حاج شیخ! من یک مسئله‌ از تو سؤال می‌کنم: آیا می‌شود معامله‏ ای واقع شود که هر دو طرف فروشنده و خریدار مغبون باشند؟ دایی ما هم که خیلی اهل ذوق بود باتوجه به اینکه طرف مقابل شرابخوار بود گفته بود بله، خرید و فروش شراب.

 

حال در قیامت این مغبونیت طرفینی در کجاست؟ مفسرین گفته‌اند گاهی دو نفر و یا بیش از دو نفر، هزاران نفر با یکدیگر برای یک هدف اشتراک مساعی می‌کنند، نوعی معامله می‌کنند. یک نفر به اصطلاح یک عده ایادی دارد که آنها فرمانهای او را اجرا می‌کنند و این فرمانها در طریق ظلم و ستم به مردم و خلاف رضای پروردگار است. به تعبیر قرآن یک نفر متبوع است و دیگران تابع. متبوع به تابع خودش فرمان می‌دهد که فلان جرم را مرتکب شو و او هم انجام می‌دهد. او از این راضی است و این از او راضی است. متبوع از تابع خودش راضی است، چون‏ فرمانهای او را دقیقاً اجرا می‌کند و تابع از متبوع خودش راضی است برای اینکه درمقابل فرمانهایی که اجرا کرده است، متبوع امکانات زیادی برای او فراهم کرده است. این خودش نوعی معامله است؛ با هم داد و ستد کرده‌اند.

 

تابع و متبوع در دنیا خیال می‌کنند هر دو از این معامله سود برده‌اند. در روز قیامت است که می‌فهمند از این اشتراک مساعی و همکاری و از این داد و ستدی که در دنیا با یکدیگر داشته‌اند هر دو ضرر کرده‌اند. اگر در دنیا معامله ‏ای که فروشنده و خریدار هر دو ضرر کنند احیاناً وجود نداشته باشد در آخرت این نوع معامله‏ ها [وجود دارد.] برخی مفسرین گفته‌اند مقصود از اینکه روز قیامت روز تغابن است اشاره است به آنجا که در آیه دیگر می‌فرماید: «إذْ تَبَرَّأَ الَّذینَ اتُّبِعوا مِنَ الَّذینَ اتَّبَعوا»[ بقره/ ۱۶۶. ].

 

یکی از تابلوهایی که قرآن از قیامت مجسم می‌کند تابلوی تبرّی متبوعها از تابعها، و تابعها از متبوعهاست. تابعها و متبوعها با همکاری یکدیگر جنایت و ظلم کرده‌اند.

 

تابع می‌خواهد به گردن متبوع بیندازد، می‌گوید: من که کاره‏ ای نبودم، به من دستور دادند و من این کاررا کردم، و متبوع می‌گوید: به من مربوط نیست، آن کسی که این کار را کرده است مقصر است. نظیر کاری که یزید و ابن ‏زیاد می‌کردند که در همین دنیا این قضیه اتفاق افتاد. یزید می‌گفت: خدا لعنت کند ابن‏ زیاد را، من که نگفته بودم این‏طور بکند، و ابن‏ زیاد می‌گفت: خدا لعنت کند یزید را که این دستور را داد؛ اگر او دستور نمی‌داد من این کار را نمی‌کردم.

 

قرآن می‌گوید تابع و متبوع هر دو مغبونند و هر دو ضرر کرده‌اند. اینها معامله‏ هایی در دنیا کرده‌اند و هر دو هم در این معامله مغبون هستند. این مغبونیت را در دنیا احساس نمی‌کنند اما در آخرت احساس می‌کنند.

 

چنان که گفتیم این سوره را که «سوره تغابن» می‏ نامند به اعتبار این آیه است:

 

«یوْمَ یجْمَعُکمْ لِیوْمِ الْجَمْعِ ذلِک یوْمُ التَّغابُنِ» بعثت و بعث در آن روزی است که شما را جمع می‌کند و گرد می‌آورد، آن روزی که نامش «یوم‏ الجمع» است؛ اولین و آخرین در آن روز گرد هم می‌آیند. «ذلِک یوْمُ التَّغابُنِ» روز مغبونیت و یا روز اشتراک دو همکار در مغبونیت، آن روز است.

 

اما آن کسانی که [این‏قدر] مغبون نیستند. این‏گونه افراد یا اصلًا مغبون نیستندکه گفتیم یک اقلیتی هستند و یا مغبونیتشان از این جهت است که چرا ما کم سود بردیم، ای کاش بیش از این کار کرده بودیم. می‌فرماید: «وَ مَنْ یؤْمِنْ بِاللهِ وَ یعْمَلْ صالِحاً یکفِّرْ عَنْهُ سَیئاتِهِ» آن کسی که به ذات حق ایمان واقعی بیاورد و موحد واقعی باشد و عمل شایسته انجام دهد خداوند بدیهای او را می ‏پوشاند.

 

تاثیر ایمان درعمل

این را مکرر عرض کرده‌ایم که وقتی قرآن کلمه عمل صالح را به کار می‌برد، عمل شایسته باید از چه نظر شایسته باشد. «عمل» را پشت سر «ایمان» ذکر می‌کند. هر ایمانی نوعی عمل را ایجاد می‌کند؛ عمل انسان را ایمان انسان تعیین می‌کند. یک فرد وقتی موحد و خداشناس شد، خودِ خداشناسی، برای انسان برنامه تعیین می‌کند. به قول امروزیها جهان‏بینی برای انسان ایدئولوژی می‌سازد. انسان جهان را هرگونه که ببیند، آن برنامه عملی که باید تنظیم کند خواه‏ ناخواه باید بر اساس آن نوع بینش باشد. «وَ مَنْ یؤْمِنْ بِاللهِ» آن کسی که بینش او بینش توحیدی باشد «وَ یعْمَلْ صالِحاً» و بر اساس بینش توحیدی عمل کند، عملش شایسته بینش او باشد، اولین بشارت قرآن برای چنین فردی این است: «یکفِّرْ عَنْهُ سَیئاتِهِ» ایمان و عمل صالح گناهان او را جبران می‌کند و روی بدیهای او را می‏ پوشاند. این همان مسئله‌ مغفرت الهی است.

 

نمی‌شود که از بشر عادی انتظار داشت که گناه از او سر نزند. ولی یک وقت هست که گناه در حدی است که روی عمل صالح را می‏ پوشاند و یک وقت هم ایمان و عمل در حدی است که روی گناه را می‏ پوشاند. این که در قرآن مجید آمده است به اعمال مردم رسیدگی می‌شود و میزان و سنجشی در آنجا هست، معنایش این است که تا کدام طرف بچربد؛ آیا اعمال صالح روی اعمال ناصالح را می ‏پوشانند و یا اعمال ناصالح روی اعمال صالح را می‏ پوشانند؟ ◀️ آنجا که اعمال صالح روی گناهان را می ‏پوشانند قرآن تعبیر به «تکفیر» یعنی پوشاندن و جبران کردن می‌کند و آنجا که گناهان روی اعمال نیک را می ‏پوشانند و غلبه با گناهان است تعبیر به «حبط» می‌شود. اعمال صالح چنین افرادی حبط می‌شود و از بین می‌رود. ▶️

 

پس‏ «یکفِّرْ عَنْهُ سَیئاتِهِ» یعنی خداوند گناهان او را می‏ پوشاند. همیشه عرض کرده‌ایم که ماده «کفْر» که کلمه «کفَرَ» هم از آن مشتق است به معنی پوشاندن است.

 

خداوند متعال هر انسانی اعم از مسلم و کافر را با فطرت توحیدی آفریده است وهمه مردم در فطرت یکسان هستند. ◀️ کافر از آن جهت کافر نامیده می‌شود که روی فطرت خودش را با اعمال ناصالح می ‏پوشاند، روی حقیقت را می‏پوشاند؛ یعنی حقیقتی بر او ظاهر می‌شود ولی او روی آن را می ‏پوشاند و می‌خواهد آن را نبیند. ▶️

 

این اولین بشارت برای موحدی است که عمل صالح انجام می‌دهد.

 

«وَ یدْخِلْهُ جَنّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ» و او را به بهشتهایی وارد می‌کند که در زیر آن نهرها جاری است. «خالِدینَ فیها» و [چنین افرادی‏] جاویدان و برای همیشه در سعادت باقی خواهند ماند. «ذلِک الْفَوْزُ الْعَظیمُ» و آن است فوز و رستگاری بزرگ.«وَالَّذینَ کفَروا وَ کذَّبوا بِایاتِنا اولئِک أَصْحابُ النّارِ خالِدینَ فیها وَ بِئْسَ الْمَصیرُ».

 

گروه مغبونها را شرح می‌دهد، آنهایی که کافر شدند. کسانی که روی چهره حقیقت و روی نور فطرت خودشان را می‏ پوشانند و کفر و عناد می‏ ورزند و آیات ما را دروغ می‏ پندارند و عملًا تکذیب می‌کنند یاران آتش هستند و برای همیشه در آنجا خواهند بود. درباره بهشت فرمود: «ذلِک الْفَوْزُ الْعَظیم» آن است رستگاری بزرگ، و درباره جهنم می‌فرماید: «وَ بِئْسَ الْمَصیر» چه بد «گردیدن گاهی» است. «مصیر» از ماده «صیرورت» است. صیرورت یعنی گردیدن و به اصطلاح امروز «شدن». چه بد است که انسان گردیدنش و شدنش و تحولش به آنجا باشد که جهنم است. دائماً می‌شود و می‌گردد، چه می‌شود؟ «أصحاب النّار» می‌شود، یار آتش می‌شود که از او جدایی ندارد.

 

عرض کردیم که قرآن کریم قیامت را «یوم‏ التغابن» نامیده است، روز مغبونیت و یا روز مغبونیت مشترک. روز مغبونیت مشترک یعنی روزی که بعضی از آنچه در این دنیا همکاری است در آن دنیا به صورت ضرر مشترک ظاهر می‌شود.

 

عکس قضیه هم هست. در آن جهان همکاریهایی به تعبیر قرآن به صورت «خُلّت» و دوستیهای مشترک ظاهر می‌شود. از آیات قرآن چنین استنباط می‌شود که پیوندها و همکاریهای افراد با یکدیگر اگر برای خدا باشد در قیامت گسسته نمی‌شود و بلکه مستحکمتر می‌شود، ولی پیوندهایی که در دنیا بر اساس گناه و ظلم ‏است و بر اساس حق و حقیقت نیست، تمام اینها در آن جهان گسسته می‌شود و تبدیل به دشمنی می‌شود. آیه قرآن این است: «الْأَخِلّاءُ یوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إلَّا المُتَّقینَ»[ زخرف/ ۶۷.]. تعبیر قرآن در اینجا کلمه «خلیل» است. «اخلّاء» به معنی دوستان است ولی معنای آن مقداری از کلمه دوستان عمیق‏تر است. «خُلّت» از همان ماده‌ای است که می‌گوییم: «تخلّل». مثلًا اگر آبی در زمین فرو برود، می‌گوییم متخلّل شده است یعنی خُلل و فُرَجی را که در اینجا بوده پر کرده است. فرض کنید مقداری خاک در اینجا هست؛ آب که روی آن می ‏ریزیم در خاک جذب می‌شود، حجم بیشتری را ایجاد نمی‌کند. یا در استکان که قدری شکر می‏ریزیم و روی آن کمی آب می‏ریزیم، بر حجم شکر افزوده نمی‌شود. علتش این است که در این وسطها جاهای خالی و «خلل» وجود دارد. آب آن جاهای خالی را پر می‌کند. بعد که مقداری بیشتر آب بریزیم که حجم آن از آن جاهای خالی بیشتر باشد آب بالا می‌آید.

 

دو نفر دوست، وقتی که دوستیهایشان در یکدیگر نفوذ کرده باشد مثل این است که در یکدیگر فرو رفته‌اند یعنی جزء یکدیگر شده‌اند. محبتِ یکی جاهای خالی قلب دیگری را پر کرده و محبت دومی جاهای خالی قلب اوّلی را پر کرده است.

 

ابراهیم علیه السلام را «خلیل الله» می‌گویند. بعضی از عرفا خیلی از این کلمه خلیل الله خواسته‏ اند راجع به مرتبه حضرت ابراهیم استفاده کنند. گفته‌اند ایشان «خلیل الله» نامیده شده است از این جهت که آنچنان با خداوند یگانگی پیدا کرده است که گویی ابراهیمی وجود ندارد.

 

«أَلْأَخِلّاءُ یوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إلَّاالْمُتَّقین». پیوندها در قیامت همه بریده می‌شود و تبدیل به دشمنی می‌شود مگر پیوندی که میان متقین است؛ آنها که یکدیگر را به خاطر خدا دوست دارند، آنها که به معنی واقعی برادر دینی هستند. آن سنخیتی که میان آنها وجود دارد که آنها را با یکدیگر دوست کرده است، سنخیت معنوی و الهی است. دوستی میان متقین در قیامت از بین نمی‌رود و باقی می‌ماند.

 

حدیثی در کافی‏ هست که در داستان راستان‏ هم نقل کرده‌ایم که روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله رو به اصحاب خود کرده و فرمودند: «ای عُرَی الْایمانِ أَوْثَقُ؟» کدام ‏دستگیره ایمان مستحکمتر و محکمتر است؟ ایمان دستگیره‏ های زیادی دارد که با تمام آنها انسان می‌تواند خود را نگهداری کند. فرمود: کدام یک از دستگیره‏ های ایمان محکمتر است؟ یک نفر عرض کرد: نماز. دیگری عرض کرد: روزه. سومی گفت: زکات. چهارمی گفت: حج… فرمود: همه اینها که شما می‌گویید درست است و از دستگیره ‏های ایمان هستند، ولی آن محکمترین دستگیره ‏ها چیز دیگری است.

 

عرض کردند: شما بفرمایید یا رسول الله. فرمودند: «الْحُبُّ فِی اللهِ وَالْبُغْضُ فِی اللهِ » این که افراد یکدیگر را به خاطر حق دوست بدارند و به خاطر حق دشمن بدارند؛ یعنی انسان با کسی دشمن باشد به خاطر خدا، به‏ خاطر ظلمش و فسقش، و با دیگری دوست باشد به خاطر توحیدش و ایمانش و عدالتش و عمل صالحش. فرمود محکمترین دستگیره‏ های ایمان این است.

 

«أَلْأَخِلّاءُ یوْمَئِذٍ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ إلَّاالْمُتَّقینَ» دوستان در آنجا همه با یکدیگر دشمن هستند مگر پرهیزکاران، آن کسانی که اساس دوستی‏شان خدا بوده است.

 

 

الحمد لله رب العالمين

 

کتاب آشنایی با قرآن، آیت الله شهید مرتضی مطهری، جلد هفتم ، صفحه ٢۰۹

آدرس کوتاه این مقاله: https://noorekoran.ir/h1Df9

Leave A Reply

Your email address will not be published.