حکومت و عدالت

0

درس اول

حکومت و عدالت اجتماعی 

 

آیت‌الله شهید مطهری 

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحيم

 

لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ وَ أَنْزَلْنَا الْحَدِيدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَ مَنافِعُ لِلنَّاسِ وَ لِيَعْلَمَ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ وَ رُسُلَهُ بِالْغَيْبِ إِنَّ اللَّهَ قَوِيٌّ عَزِيزٌ.

إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى‏ وَ يَنْهى‏ عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ‏.

 

اين دو آيه كريمه از دو سوره است‏ و هركدام در يك جا از قرآن است. آيه اول آيه بيست و پنجم از سوره حديد است و آيه دوم آيه نودم از سوره نحل است. در هر دو آيه از يك مطلب ياد شده و آن‏ موضوع‏ عدالت‏ است. البته هر آيه مطلب اضافه‏ اى نسبت به ديگرى دارد.

 

در آيه اول مى‏فرمايد: «ما پيغمبران خود را با دلايل روشن فرستاديم و همراه آنها كتاب و مقياس و وسيله اندازه‏ گيرى فرستاديم تا مردم بر ميزان عدالت عمل كنند؛ آهن فرستاديم كه فلزى محكم و باصلابت است و منافعى براى حيات بشر در بر دارد. علت ديگرِ فرستادن پيغمبران اين است كه آمدن آنها وسيله امتحانى باشد و معلوم و روشن شود كه چه كسى به يارى حق و اهل حق مى‏ شتابد و چه كسى نمى ‏شتابد. خداوند نيرومند و غالب است.»

در آيه دوم مى‏ فرمايد: «خدا امر مى ‏كند به عدالت و به نيكى و كمك و صله ارحام، و نهى مى‏ كند از كارهاى زشت و بد و ظلم؛ خداوند پند مى‏ دهد تا شما متذكر بشويد.»

در آيه اول هدف كلى اديان آسمانى را برقرار شدن موازين عدالت ذكر مى‏ كند و در آيه دوم به عنوان يك اصل از اصول و مبانى كلى اسلام و به عنوان معرفى روح اسلام مى ‏فرمايد: خداوند به عدل و احسان امر مى ‏كند و از فحشاء و زشت‏كاريها و بديها و ظلمها نهى مى‏ كند.

موضوع عدل و احسان، خصوصاً موضوع عدل، گذشته از اينكه در خود قرآن كريم مكرر ذكر شده، در تاريخ اسلام و در ميان مسلمين فصلى طولانى دارد (چه از نظر علمى در تاريخ علوم اسلامى و چه از نظر عملى و اجرايى در تاريخ اجتماعى و سياسى اسلام) و چون واقعاً يكى از اركان اسلام اصل عدل است شايسته است كه در اطراف آن صحبت شود، مخصوصاً ما شيعيان كه يكى از اصول دين را عدل مى‏ دانيم.

 

⬛عدل، از اصول دين‏

 

اصول دين را پنچ چيز مى‏ شماريم: توحيد، عدل، نبوت، امامت، معاد. عدل و امامت اختصاصاً در شيعه از اصول دين شمرده شده و گاهى اين دو را به نام دو اصل مذهب مى‏ نامند كه البته مقصود اين است كه از نظر اسلام‏ شناسىِ اين مذهب و از نظر ديد پيشوايان اين مذهب، عدل و امامت هم از اصول اسلام است.

 

پس معلوم مى‏ شود از نظر مذهب و طريقه ما اصل عدل بسيار مهم است و در رديف مسائلى از قبيل مسائل اخلاقى نيست. لذا به همين مناسبت در اين شبهاى عزيز كه فرصتى هست، تا حدى كه مقدور است، در اطراف اين اصل و تاريخچه آن- كه با سرنوشت ما و وضع حاضر ما بستگى دارد- مطالبى به عرض شنوندگان مى‏ رسانم.

بعلاوه اينكه اين شبها تعلق دارد به امام عادل على الاطلاق، مجسمه عدل و مساوات، شيفته حق و انصاف، نمونه كامل بشردوستى و رحمت و محبت و احسان، مولاى متقيان على عليه السلام كه حتى ديگران درباره‏ اش گفتند قاتل او همان عدل و مساواتش بود: وَ قُتِلَ فى مِحْرابِهِ لِشِدَّةِ عَدْلِهِ.

دشمن طاووس آمد پرّ او

 

اى بسا شه را بكشته فرّ او

 

گفت من آن آهوم كز ناف من‏

 

ريخت آن صياد خون صاف من‏

 

⬛ على، شهيد عدالت‏

 

راستى كه علىّ مرتضى مجسمه عدل و نمونه رحمت و محبت و احسان بود. امشب شب ضربت خوردن اين شهيد عدالت است، ضربتى كه در راه تصلب و انعطاف‏ ناپذيرى از حق و عدالت و دفاع از حقوق انسان خورد و در عين حال همين ضربت به مرارتها و مجاهدتها و مشقتها و رنجهاى او در اين راه خاتمه داد و او را در حال انجام وظيفه از پا درآورد، ضربتى كه خود او را آسوده كرد اما جهان اسلامى را تا ابد در مرگ چنين امام عادلى- كه اگر حكومتش مدتى ادامه پيدا مى‏ كرد، جامعه نمونه كامل و درخشان اسلامى جامه عمل مى‏ پوشيد- سوگوار ساخت.

اينكه خود او را آسوده و راحت كرد و از نظر شخص خودش آسايش يافت، تعبيرى است كه از كلام خودش اقتباس كرده‏ ام. در همان حال كه در اثر آن ضربت در بستر افتاده بود فرمود: مَثَل من مَثَل تشنه‏ اى است كه در شب تاريك در صحراى بى‏ پايانى در جست‏وجوى آب روان باشد و ناگهان به آب برسد، و من هميشه از خداوند مى‏ خواستم كه هروقت مقرر شده بميرم در بستر نميرم، در راه خدا كشته شوم و اين آرزوى من بود كه به آن رسيدم: وَ ما كُنْتُ الّا كَقارِبٍ وَرَدَ وَ طالِبٍ وَجَدَ.

 

چه عدالتى موجب شهادت على شد؟

به هر حال چون امشب چنين شبى است، در طليعه سخنم در اين چند شب شمه‏ اى از عدالتها و احسانهاى مولاى متقيان عرض مى‏ كنم و در اطراف اين كلمه توضيح مى‏ دهم كه چگونه عدالت على عليه السلام قاتلش شد و چگونه تصلبش در اين راه، آشوبها و فتنه‏ ها از طرف آنها كه عدالت على مستقيماً بر ضرر آنها بود بپا كرد، و اين عدالت چه جور عدالتى بود؟ آيا يك عدالت صرفاً اخلاقى بود نظير آنچه مى‏ گوييم‏ امام جماعت يا قاضى يا شاهد طلاق يا بيّنه شرعى بايد عادل باشد. اين جور عدالتها كه باعث قتل كسى نمى ‏شود، بلكه بيشتر باعث شهرت و محبوبيت و احترام مى‏ گردد.

 

◀️آن نوع عدالت مولى كه قاتلش شناخته شد، در حقيقت فلسفه اجتماعى او و نوع تفكر مخصوصى بود كه در عدالت اجتماعى اسلامى داشت و خودش شديداً اصرار مى ‏ورزيد كه عدالت اجتماعى اسلام و فلسفه اجتماعى اسلام صرفاً همين را اقتضا مى‏كند.▶️

او تنها عادل نبود، عدالتخواه بود. فرق است بين عادل و عدالتخواه، همان طورى كه فرق است بين آزاد و آزاديخواه؛ يكى آزاد است يعنى خودش شخصاً مرد آزادى است و يكى آزاديخواه است يعنى طرفدار آزادى اجتماع است و آزادى هدف و ايده اجتماعى اوست. علم هم همين طور است: يكى شخصاً عالم است، يكى علاوه بر اين طرفدار عموميت علم و سواد و تعليم عمومى است. همين طور است عدالت: يكى شخصاً آدم عادلى است و يكى عدالتخواه است، عدالت فكر اجتماعى اوست. باز مثل اينكه يكى صالح است و ديگرى اصلاح‏ طلب. در آيه كريمه قرآن مى‏ فرمايد: كونوا قَوّامينَ بِالْقِسْطِ. قيام به قسط يعنى اقامه و بپاداشتن عدل، و اين غير از عادل بودن از جنبه شخصى است.

 

⬛ جود بهتر است يا عدل؟

 

اول جمله‏ اى از خودش در جواب سؤالى نقل مى‏ كنم. كسى از علىّ مرتضى (سلام اللَّه عليه) پرسيد: آيا جود بهتر است يا عدالت؟ أيُّهُما افْضَلُ؟ الْعَدْلُ أوِ الْجودُ؟ فَقالَ عليه السلام:

الْعَدْلُ يَضَعُ الْامورَ مَواضِعَها، وَ الْجودُ يُخْرِجُها مِنْ جَهَتِها. فرمود: عدل بهتر است از جود، به دليل اينكه عدل هر چيزى را در جاى خود قرار مى‏ دهد و هر حقى را به ذیحق واقعى خود مى‏ رساند، اما جود و بخششْ، امور را و جريانها را از محل خودشان و مدارشان خارج مى‏ كند. جود اين است كه آدمى از حق مسلّم خود صرف‏نظر كند، به ديگرى كه ذیحق نيست ببخشد، پس جود اشياء را از موضع خود خارج مى‏ كند.

 

عدل وضع نعمتى در موضعش‏

 

نى به هر بيخى كه باشد آبكش‏

 

موضع رخ شه نهى ويرانى است‏

 

موضع شه پيل هم نادانى است‏

 

وَ الْعَدْلُ سائِسٌ عامٌّ، وَ الْجودُ عارِضٌ خاصٌ‏ ديگر اينكه عدالت سائس و اداره كننده عموم است، چيزى است كه پايه و مبناى زندگى عمومى و اساس مقررات است، اما جود و بخشش يك حالت استثنايى است كه در موقع خاص كسى به كسى جود مى‏ كند و ايثار مى‏ كند.

◀️جود و ايثار را نمى‏ توان مبناى اصلى زندگى عمومى قرار داد و بر اساس آنها مقررات و قانون وضع و آن را اجرا كرد.▶️ اگر جود و احسان و ايثار تحت قانون و مقررات لازم‏ الاجراء درآيد ديگر جود و احسان و ايثار نام ندارد، به اصطلاح از وجودش عدمش لازم مى‏ آيد. جود و ايثار وقتى جود و ايثار است كه هيچ قانون و مقررات حتمى و لازم‏ الاجراء نداشته باشد و آدمى صرفاً به خاطر كرم و بزرگوارى و گذشت و نوع‏ دوستى و بلكه حيات‏ دوستى جود كند. پس بنابراين عدل از جود افضل است.

اين بود جواب علىّ مرتضى عليه السلام در مورد افضليّت عدل از جود.

 

هرگز يك انسانى كه تفكر اجتماعى ندارد و با مقياسهاى فردى اندازه‏ گيرى مى‏ كند اين طور جواب نمى‏ دهد، نمى‏ گويد عدل از جود بالاتر است. اما على عليه السلام در اين سخن بسيار پرقيمت خود، به عدل از نظر اجتماعى نگاه مى‏ كند و با مقياس اجتماعى اندازه‏ گيرى مى‏ كند. اين سخن، سخن كسى است كه فلسفه اجتماعى روشنى دارد.

 

⬛ جود و عدل از ديدگاه اخلاق فردى‏

 

علماى اخلاق جود را از عدل بالاتر دانسته‏ اند، اما علىّ مرتضى عليه السلام در كمال صراحت مى‏ گويد عدل به اين دليل و اين دليل از جود بالاتر است.

البته اين دو نظر از دو زاويه و دو ديدگاه است. اگر تنها از جنبه فردى و اخلاق شخصى مطلب را مطالعه كنيم، جود از عدل بالاتر است. از نظر ملكات اخلاقى، ملكه جود و ايثار بالاتر است از ملكه عدالت، زيرا شخص عادل ازآن‏جهت كه شخصاً و از نظر اخلاق شخصى و فردى عادل است، در اين حد از كمال انسانى است‏ كه به حق ديگران تجاوز نمى‏ كند، مال كسى را نمى ‏برد، متعرض ناموس كسى نمى ‏شود؛ اما آن كه جود مى‏ كند و ايثار مى‏ نمايد نه تنها مال كسى را نمى‏ برد بلكه از مال خود و دسترنج خود به ديگران جود مى‏ كند، نه تنها نوبت كسى را نمى ‏گيرد، نوبت خود را هم احياناً به ديگران مى‏ دهد، نه تنها بر كسى جراحتى وارد نمى ‏آورد بلكه در بيمارستانها و ميدانهاى جنگ و در كلبه‏ ها و خانه‏ هاى بينوايان به سر وقت بيماران و مجروحين مى ‏رود، دارويى به كامشان مى ‏ريزد، مرهمى به جراحتشان مى‏ گذارد، مجاناً شغل پرستارى بيماران را براى خود انتخاب مى‏ كند، نه تنها خون كسى را نمى ‏ريزد بلكه حاضر است خون خود را فداى خير جامعه كند.

 

پس، از نظر ملكات اخلاقى و صفات شخصى، البته جود از عدل بالاتر است، بلكه طرف قياس نيستند.

 

⬛ عدل و جود از نظر اجتماعى

 

اما از نظر زندگى اجتماعى چطور؟ از نظر زندگى اجتماعى و از جنبه عمومى كه افراد اجتماع را به صورت يك واحد در مى‏ آورد، از اين نظر كه بنگريم مى‏ بينيم كه عدل از جود بالاتر است.

عدل در اجتماع به منزله پايه‏ هاى ساختمان است و احسان از نظر اجتماع به منزله رنگ ‏آميزى و نقاشى و زينت ساختمان است. اول بايد پايه درست باشد، بعد نوبت به زينت و رنگ‏ آميزى و نقاشى مى ‏رسد. اگر «خانه از پایبست ويران است» ديگر چه فايده كه «خواجه در بند نقش ايوان» باشد؟ اما اگر پايه محكم باشد، در ساختمانِ بى‏ نقاشى و بى ‏رنگ‏ آميزى هم مى‏ توان زندگى كرد. ممكن است ساختمانى فوق‏ العاده نقاشى خوب داشته باشد و ظاهرش جالب باشد، اما چون پايه خراب است يك باران كافى است آن را بر سر اهلش خراب كند.

بعلاوه همين جودها و احسانها و ايثارهايى كه در مواقعى خوب و مفيد است و از نظر جودكننده فضيلتى بسيار عالى است، از نظر گيرنده فضيلت نيست، حساب او را هم بايد كرد، حساب اجتماع را هم بايد كرد؛ اگر رعايت موازنه اجتماعى نشود و حساب‏ نكرده صورت بگيرد، همين فضيلت اخلاقى موجب بدبختى عمومى و خرابى اجتماع مى‏ گردد. صدقات زياد و اوقاف زياد و حساب‏ نكرده، نذورات زياد و حساب‏ نكرده در هرجا كه وارد شده مانند سيل جامعه را خراب كرده، روحيه‏ ها را تنبل و كلّاش و فاسد الاخلاق بار آورده، لطمه‏ ها و خساراتى وارد آورده كه كمتر از لطمات و خسارات يك سپاه جرّار نبوده، مصداق كلام خدا بوده درباره بعضى انفاقات كه مى‏ فرمايد:

مَثَلُ ما يُنْفِقونَ فى هذِهِ الْحَياةِ الدُّنْيا كَمَثَلِ ريحٍ فيها صِرٌّ اصابَتْ حَرْثَ قَوْمٍ ظَلَموا انْفُسَهُمْ فَأهْلَكَتْهُ وَ ما ظَلَمَهُمُ اللَّهُ وَ لكِنْ أنْفُسَهُمْ يَظْلِمونَ‏.

مَثَل انفاقهايى كه در اين دنيا مى‏ كنند (و عنوان انفاق و صدقه و امثال اينها به آنها مى‏ دهند) عيناً مَثَل باد سختى است كه با سرما همراه است و مى ‏رسد به زراعت مردمى كه ظلم به نفس كرده‏ اند و همه آن زراعتها را از بين مى ‏برد.

خداوند به آنها ستم نكرده، خودشان به خودشان ستم كرده‏ اند.

جامعه را هرگز با جود و احسان نمى‏توان اداره كرد. پايه سازمان اجتماع، عدل است. احسان و جودهاى حساب‏ نشده و اندازه‏ گيرى نشده كارها را از مدار خود خارج مى ‏كند. امام سجاد عليه السلام فرمود:

كَمْ مِنْ مَفْتونٍ بِحُسْنِ الْقَوْلِ فيهِ، وَ كَمْ مِنْ مَغْرورٍ بِحُسْنِ السَّتْرِ عَلَيْهِ، وَ كَمْ مِنْ مُسْتَدْرَجٍ بِالْاحْسانِ الَيْهِ‏.

بسيارى از مردم از بس خوبشان را و مدحشان را گفتند فاسد شدند، بسيارى از مردم چون از عيبشان چشم‏پوشى شد و مورد انتقاد قرار نگرفتند مغرور شدند، بسيارى از مردم هم چون به آنها احسان شد و از راه احسان زندگى و كارشان اداره شد متدرّجاً در غفلت فرو رفتند.

اين است معنى سخن علىّ مرتضى عليه السلام كه فرمود: الْعَدْلُ يَضَعُ الْامورَ مَواضِعَها وَ الْجودُ يُخْرِجُها مِنْ جَهَتِها عدل جريان كارها را در مجراى خود قرار مى‏ دهد، اما جود جريانها را از مجراى اصلى خارج مى‏ كند.

بسيارى از مردم ابتدا كه مى‏ شنوند على، مظهر كامل جود و سخا، عدل را از جود برتر دانسته تعجب مى‏ كنند كه چطور مى‏ شود عدل از جود بالاتر باشد! يعنى چه على عليه السلام كه سرآمد اهل جود و ايثار و كرم است، درباره جود و كرم مى‏ فرمايد كه جود و كرم كارها را از جريان خودش خارج مى‏ كند؟ اما با بيانى كه كردم و دو جنبه‏ اى كه توضيح دادم معلوم شد كه ما تا كنون به عدل و جود از يك جنبه نگاه مى‏ كرده‏ ايم و آن جنبه اخلاقى و جنبه فضيلت شخصى و نفسانى قضيه بوده و البته ازاين‏جهت، مطلب همان طور است. اما جنبه ديگر مهم است و آن جنبه اجتماعى قضيه است و ما تاكنون كمتر از اين جنبه فكر مى‏ كرده‏ ايم، و علت اينكه كمتر فكر مى‏ كرده‏ ايم اين است كه مدت زيادى نيست كه بشر به ارزش مطالعات اجتماعى پى برده و قوانين اجتماعى را شناخته؛ در سابق كم و بيش بعضى از مفكّرين عالی‏قدر ما توجه داشته‏ اند اما به صورت علوم مدوّنى نبوده است، لهذا در قضايا فقط به جنبه‏ هاى اخلاقى و فردى آنها نگاه مى‏ كرده‏ اند.

من ياد ندارم تاكنون كسى در كتابى در اطراف اين جمله كه عرض كردم بحثى كرده باشد و حال آنكه اين جمله در نهج البلاغه‏ است و در دسترس همه بوده. به نظرم علتش اين است كه اين جمله با مقياسهاى اخلاقى نمى ‏توانسته در نظرها معنى درست و قابل توجهى داشته باشد. اما امروز كه به بركت پيشرفت علوم اجتماعى، مقياسهاى ديگر غير از مقياسهاى اخلاقى به دست ما رسيده مى‏ فهميم كه چه كلام پرارزشى است و چقدر اين سخن از زمان خودش بلكه از زمان سيد رضى (ره)- كه سخنان على عليه السلام را گردآورى كرد و به نام‏ نهج البلاغه‏ به صورت كتابى درآورد- جلوتر و بالاتر است. هيچ ممكن نبود در آن زمان خود سيد رضى كه جمع‏ كننده اين كلمات است و حتى بو على سينا كه بزرگترين فيلسوف عصر گردآورى‏ نهج البلاغه‏ است، بتواند چنين حقيقت اجتماعى عالى را بيان كند.

 

⬛فرق جود با احسان‏

 

جود و احسان از لحاظ معنى نزديك به يكديگرند. در آيه قرآن كريم عدل قرين احسان ذكر شده: انَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْاحْسانِ. اين سائل كه درباره عدل و جود از امير المؤمنين عليه السلام سؤال كرده، در حقيقت مثل اين است كه پرسيده باشد: اينكه قرآن مى‏ فرمايد «انَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْاحْسانِ‏» آيا عدل بهتر است يا احسان؟ البته جود و احسان نزديك به يكديگرند نه عين هم، زيرا احسان اعمّ است از جود، هم شامل بخششهاى مالى است و هم شامل ساير نيكى رساندن‏ها. مثلًا اگر شما دست عاجزى را بگيريد و او را از اين طرف خيابان به آن طرف خيابان ببريد جود نكرده‏ ايد، احسان كرده‏ ايد، و اگر جاهلى را تعليم يا گمراهى را ارشاد كنيد باز احسان كرده‏ ايد نه جود.

 

⬛ عدالت، فلسفه اجتماعى‏

 

غرضم از نقل اين سؤال و جواب اين بود كه توجه پيدا شود كه علىّ مرتضى به عدل از چه ديدى مى ‏نگريسته، آيا از جنبه فردى و شخصى نگاه مى‏ كرده يا بيشتر به جنبه اجتماعى توجه داشته؟ از اين سؤال و جواب و تحليلى كه در جواب فرمود، معلوم شد كه به جنبه اجتماعى مطلب توجه داشته. اين است كه از يك طرف از سخنان على و از طرف ديگر از عمل او، مخصوصاً از طرز عملى كه در دوره زعامت و حكومت خود انجام داد، معلوم مى‏ شود كه عدالت به صورت يك فلسفه اجتماعى اسلامى مورد توجه مولاى متقيان بوده و آن را ناموس بزرگ اسلامى تلقى مى‏ كرده و از هر چيزى بالاتر مى‏ دانسته، سياستش بر مبناى اين اصل تأسيس شده بود، ممكن نبود به خاطر هيچ منظورى و هدفى كوچك‏ترين انحراف و انعطافى از آن پيدا كند. و همين امرْ، يگانه چيزى، بلى يگانه چيزى بود كه مشكلاتى زياد برايش ايجاد كرد و ضمناً همين مطلب يك مفتاح و كليدى است براى يك نفر مورخ و محقق كه بخواهد حوادث خلافت على را تحليل كند. على عليه السلام فوق ‏العاده در اين امر تصلّب و تعصب و انعطاف‏ ناپذيرى به خرج مى‏ داد.

درباره تصلّب على عليه السلام در امر عدالت- كه از نظر و تعبيرى بايد گفت عدالت و از نظر و تعبيرى بايد گفت حقوق بشر- همين بس كه فلسفه پذيرفتن خلافت را بعد از عثمان، بهم خوردن عدالت اجتماعى و منقسم شدن مردم به دو طبقه سيرِ سير و گرسنه گرسنه ذكر مى‏ كند و مى ‏فرمايد:

لَوْ لا حُضورُ الْحاضِرِ وَ قِيامُ الْحُجَّةِ بِوُجودِ النّاصِرِ، وَ ما أَخَذَ اللَّهُ عَلَى الْعُلَماءِ أنْ لا يُقارُّوا عَلى كِظَّةِ ظالِمٍ وَ لا سَغَبِ مَظْلومٍ، لَألْقَيْتُ حَبْلَها عَلى غارِبِها وَ لَسَقَيْتُ آخِرَها بِكَأْسِ أوَّلِها.

اگر نبود كه عده‏ اى به عنوان يار و ياور به در خانه‏ ام آمدند و بر من اتمام حجت شد، ديگر اينكه خداوند از دانايان و روشن‏ ضميران عهد و پيمان گرفته كه هر وقت اوضاعى پيش آيد كه گروهى آن‏قدر اموال و ثروتها و موهبتهاى الهى را به خودشان اختصاص بدهند و آن‏قدر بخورند كه از پرخورى بيمار شوند و عده‏ اى آن‏قدر حقوقشان پايمال شود كه مايه سد جوعى هم نداشته باشند، در چنين اوضاع و احوالى، اين دانايان و روشن‏ ضميران نمى ‏توانند بنشينند و تماشاچى و حد اكثر متأسف باشند. اگر چنين وظيفه ‏اى را در حال حاضر احساس نمى‏ كردم، كنار مى‏ رفتم و افسار خلافت را در دست نمى‏ گرفتم و مانند روز اول پهلو تهى مى‏ كردم.

 

⬛ ابراز نگرانى و اتمام حجت‏

 

و چون اين طور برنامه‏ اى در دوران حكومتش داشت كه نه تنها اين بود كه در دوره خودش نگذارد حيف و ميل بشود و حقوق مردم پايمال شود، بلكه برنامه‏ اش اين بود كه حقوق پايمال‏ شده گذشته را كه اجحافگرها مال خود و ملك خود مى‏ دانستند برگرداند، روى اين حساب و اين نقشه، خودش مى‏ دانست كه چه جنجالى بپا خواهد شد، لهذا با ترديد و نگرانى زير بار خلافت رفت و به مردمى كه آمدند بيعت كنند گفت: دَعونى وَ الْتَمِسوا غَيْرى، فَإنّا مُسْتَقْبِلونَ أمْراً لَهُ وُجوهٌ وَ أَلْوانٌ لا تَقومُ لَهُ الْقُلوبُ وَ لا تَثْبُتُ عَلَيْهِ الْعُقولُ. مرا رها كنيد، سراغ كسى ديگر برويد، آينده‏ اى رنگارنگ و ناثابت در پيش است، اطمينانى به موفقيت در اجراى آنچه وظيفه اسلامى من به عهده من گذاشته نيست، آشفتگيها در جلو است كه دلها ثابت نمى ‏ماند و افكار متزلزل مى‏ گردد و همين شماها كه امروز آمده‏ ايد، وقتى كه ديديد راه بسيار دشوارى است از وسط راه ممكن است برگرديد. وَ انَّ الْآفاقَ قَدْ اغامَتْ وَ الْمَحَجَّةَ قَدْ تَنَكَّرَتْ‏ افقها را ابر و مه گرفته و خورشيد در پشت ابرها مانده، كارهايى شده و تثبيت گشته، اشخاصى در اين تاريخ كوتاه كه از عمر اسلام مى‏ گذرد به صورت بت درآمده‏ اند، برهم زدن روش آنها بسيار دشوار است.

 

آنگاه براى اينكه با اين مردم- كه امروز با اصرار از او مى‏ خواهند خلافت را بپذيرد- اتمام حجت كند، فرمود: وَ اعْلَموا انّى انْ أَجَبْتُكُمْ رَكِبْتُ بِكُمْ ما اعْلَمُ‏ بدانيد اگر من اين دعوت را پذيرفتم، آن طور كه خودم مى‏ دانم و مى ‏فهمم و طبق برنامه‏ اى كه خودم دارم عمل مى‏ كنم و به حرف و توصيه احدى هم گوش نخواهم كرد. بلى، اگر مرا به حال خود واگذاريد و مسئوليت حكومت و خلافت را بر عهده من نگذاريد من معذورم و مثل گذشته حكم يك مشاور خواهم داشت.

 

⬛ قطايع عثمان‏

 

راجع به قطايع عثمان يعنى اراضى‏ اى كه متعلق به عامّه مسلمين است و عثمان آنها را در تيول اشخاص قرار داده بود، فرمود: وَ اللَّهِ لَوْ وَجَدْتُهُ قَدْ تُزُوِّجَ بِه النِّساءُ وَ مُلِكَ بِهِ الْاماءُ لَرَدَدْتُهُ‏ به خدا قسم زمينهايى كه متعلق به عامّه مسلمين است و عثمان به اين و آن داده پس خواهم گرفت، هرچند آنها را مهر زنانشان قرار داده باشند يا با آنها كنيزكانى خريده باشند.

 

عطف به ما سبق‏

مشكلات زيادى براى امير المؤمنين در خلافت پيش آمد. علت اساسى مطلب اين بود كه عطف به ما سبق مى‏ كرد، نمى‏ گفت بر گذشته ‏ها صلوات، مى‏ گفت به گذشته‏ ها هم كار دارم، گذشته است كه سازنده حال و استقبال است، بر روى پايه خراب و منحرف و فرسوده بنايى عالى و محكم نمى‏ توان ساخت.

 

⬛ دنياى گشاده عدالت و دنياى تنگ ظلم‏

 

بعد فرمود: انَّ فِى الْعَدْلِ سَعَةً، وَ مَنْ ضاقَ عَلَيْهِ الْعَدْلُ فَالْجَوْرُ عَلَيْهِ أضْيَقُ‏ عدالت بيش از هر چيز ديگر گنجايش دارد كه همه را راضى كند؛ يگانه ظرفيت وسيعى كه مى‏ تواند همه را در خود جمع كند و زمينه رضايت عموم واقع گردد عدالت است. اگر كسى در اثر انحراف طبيعت و در اثر حرص و آز، به حق خود و حد خود قانع نباشد و قناعت‏ به حق بر او فشار بياورد، جور و ظلم به او بيشتر فشار خواهد آورد.

زيرا دو نوع فشار به روح آدمى وارد مى‏ شود: يكى فشار و ضغطه ‏اى است كه عوامل محيط و اجتماع وارد مى‏ آورند، تنه‏ اى است كه ديگرى به انسان مى‏ زند، ضربه و شلّاقى است كه ديگرى وارد مى‏ آورد، حبس و زندانى است كه ديگرى او را گرفتار كرده است؛ يك نوع ديگر فشارها و ضغطه‏ هايى است كه از داخل روح بر آدمى وارد مى‏ آيد، مثل فشار حسد، فشار كينه، فشار انتقام‏جويى، فشار حرص و آز و طمع. اگر عدالت اجتماعى برقرار شود، از لحاظ عوامل خارجى تأمين پديد مى‏ آيد، زيرا در آن صورت كسى نمى‏ تواند به حق ديگرى تجاوز كند، ازاين‏جهت كسى نمى‏ تواند روح او را در تنگى و فشار قرار دهد. و اما اگر عدالت برقرار نشد و ميدان، ميدان زور و ظلم و غارت و چپاول شد، آنها كه تحت فشار عوامل روحى حرص و طمع هستند مطامعشان بيشتر تحريك مى‏ شود و بيشتر تحت فشار قوى اين عاملها قرار مى‏ گيرند و رنج مى ‏برند. پس كسى كه محيط عدالت بر او فشار آورد، محيط ظلم بيشتر او را مى‏ فشارد.

ابن ابى الحديد مى‏ گويد: بعد از قتل عثمان، مردم در مسجد جمع شده بودند كه ببينند كار خلافت به كجا مى‏ كشد و چون غير از على عليه السلام كسى ديگر نبود كه مردم به او توجهى داشته باشند و از طرفى هم عده‏ اى بودند كه رسماً خطابه مى‏ خواندند و سخنرانى مى‏ كردند و در اطراف شخصيت على عليه السلام و سوابق او در اسلام صحبت مى‏ كردند، مردم هجوم آوردند و با على عليه السلام بيعت كردند. آن سخنان را كه فرمود: مرا رها كنيد و ديگرى را بگيريد، زيرا اوضاع آينده چنين و چنان است و بعلاوه من كسى نيستم كه از آنچه خود مى‏ دانم كوچك‏ترين انحرافى پيدا كنم، در همين وقت بود كه آمده بودند بيعت كنند و به عنوان اتمام حجت در اول كار خود آن سخنان را ايراد كرد.

 

اخطار مهم‏

مى‏ گويد در روز دوم رسماً در مسجد بالاى منبر رفت و به آنچه روز گذشته با اشاره گفته بود تصريح كرد و فرمود: خداوند خودش مى‏ داند كه من علاقه ‏اى به امر خلافت ازآن‏جهت كه رياستى و قدرتى است ندارم. از پيغمبر اكرم شنيدم كه فرمود: هركس بعد از من زمام امور امت را به دست بگيرد، روز قيامت او را بر صراط نگه خواهند داشت و ملائكه الهى نامه عمل او را باز مى‏ كنند؛ اگر به عدالت رفتار كرده باشد، خداوند او را به موجب همان عدالت نجات خواهد داد وگرنه صراط تكانى مى‏ خورد و او را به قعر جهنم مى‏ اندازد.

بعد به طرف راست و چپ نگاهى كرد و اشخاصى را كه در گوشه و كنار بودند از زير نظر گذراند و آنگاه فرمود: آن عده‏ اى كه دنيا آنها را در خود غرق كرده و املاك و نهرها و اسبان عالى و كنيزكان نازك‏ اندام براى خود تهيه كرده‏ اند، فردا كه همه اينها را از آنها مى‏ گيرم و به بيت‏ المال برمى‏ گردانم و به آنها همان قدر خواهم داد كه حق دارند، نيايند و نگويند كه على ما را اغفال كرد، اول چيزى مى‏ گفت و حالا طور ديگرى عمل مى‏ كند، على آمد و ما را از آنچه داشتيم محروم كرد. من از همين الآن برنامه روشن خود را اعلام مى‏ كنم.

بعد شرحى صحبت كرد و چون عده‏ اى كه براى خود امتياز قائل بودند و مورد اتهام بودند، دليلشان اين بود كه ما حق صحبت و مصاحبت پيغمبر را داريم و در راه اسلام چنين و چنان زحمت كشيده‏ ايم، به آنها فرمود: من منكر فضيلت صحبت و سابقه خدمت افراد نيستم، اما اينها چيزهايى است كه خداوند خود اجر و پاداش آنها را خواهد داد، اينها مجوّز نمى‏ شود كه امروز ما ميان آنها و ديگران فرق بگذاريم، اين امور ملاك تبعيض واقع نمى‏ شود.

 

آغاز كناره‏ گيريها و بهانه ‏گيريها

 

روز ديگر آنها كه مى ‏دانستند مشمول حكم على خواهند شد آمدند و به كنارى نشستند و مدتى با هم مشورت كردند، نماينده‏ اى از طرف خود فرستادند. آن نماينده وليد بن عقبة بن ابى معيط بود. آمد و اظهار داشت: يا ابا الحسن، اولًا خودت مى‏دانى كه همه ما كه اينجا نشسته ‏ايم به واسطه سوابقى كه با تو در جنگهاى اسلام داريم دل خوشى از تو نداريم و غالباً هركدام از ما يك نفر داريم كه در آن وقتها به دست تو كشته شده، ولى ما ازاين‏جهت صرف‏نظر مى‏ كنيم و با دو شرط حاضريم با تو بيعت كنيم: يكى اينكه عطف به ما سبق نكنى و به گذشته هرچه شده كارى نداشته باشى، بعد از اين هر طور مى ‏خواهى عمل كن؛ دوم آنكه قاتلان عثمان را كه الآن آزاد هستند به ما تسليم كن كه قصاص كنيم، و اگر هيچ كدام را قبول نمى ‏كنى ما ناچاريم برويم به شام و به معاويه ملحق شويم. فرمود: اما موضوع خونهايى كه در سابق‏ ريخته شده خونى نبوده كه به واسطه كينه شخصى ريخته شده باشد، اختلاف عقيده و مسلك بود، ما براى حق مى‏ جنگيديم و شما براى باطل، حق بر باطل پيروز شد؛ شما اگر اعتراض داريد، خونبهايى مى‏ خواهيد، برويد از حق بگيريد كه چرا باطل را در هم شكست و نابود ساخت. اما موضوع اينكه من به گذشته كارى نداشته باشم و عطف به ما سبق نكنم، در اختيار من نيست، وظيفه‏ اى است كه خدا به عهده من گذاشته. و اما موضوع قاتلين عثمان، اگر من وظيفه خود مى‏ دانستم كه آنها را قصاص كنم خودم همان ديروز قصاص مى‏ كردم.

 

وليد بعد از شنيدن اين بيانات صريح و قاطع، بازگشت و به ميان هم‏مسلكانش رفت و سخنان امام را به آنها گفت. آنها هم حركت كردند و رفتند و تصميم خود را بر مخالفت و دشمنى، يك‏طرفى و علنى كردند.

 

تقاضاى دوستان‏

 

بعد مى ‏نويسد عده ‏اى از اصحاب على عليه السلام همين‏كه از جريانها واقف و مطلع شدند كه گروهى تشكيل شده و عليه زعامت على تخريب و تحريك مى‏ كنند، آمدند خدمت على عليه السلام و عرض كردند: عامل عمده‏ اى كه سبب شده اينها ناراضى بشوند و گروهى تشكيل بدهند مسئله اصرار توست بر عدل و مساوات؛ حتى قضيه تسليم قاتلين عثمان هم بهانه و سرپوشى است روى اين تقاضا، مى‏ خواهند مردم عوام را به اين وسيله تحريك كنند.

بعضى گفته‏ اند مالك اشتر يكى از اين پيشنهادكنندگان بود و يا اصلًا پيشنهادكننده او بود. به‏ هرحال مقصود از اين پيشنهاد اين بود كه اگر مى ‏توانى در اين تصميم خود تجديدنظر كن.

على عليه السلام دانست كه اين فكر شايد در دماغ عامه مردم پيدا شود كه حالا اين‏قدر اصرار به اين مطلب لزومى ندارد. حركت كرد و رفت به مسجد و براى يك خطابه عمومى آماده شد، در حالى كه فقط يك پارچه روى شانه انداخته، يك پارچه ديگر مانند لنگى به كمر بسته و شمشيرى نيز حمايل كرده بود. ايستاد بالاى منبر و به كمانش تكيه زد، شروع به صحبت كرد و فرمود: خداوند را كه پروردگار ما و معبود ماست شكر مى‏ كنيم، نعمت عيان و نهان او شامل حال ماست، تمام نعمتهاى او منّت است كه بر ما گذاشته است بدون اينكه ما از خود استقلالى داشته باشيم. آنگاه‏ فرمود: افضل مردم در نزد خدا آن كس است كه بهتر او را اطاعت كند، سنت پيغمبرش را بهتر و بيشتر پيروى كند، كتاب خدا يعنى قرآن را بهتر احيا كند. ما براى احدى نسبت به احدى فضلى قائل نيستيم مگر به ميزان طاعت و تقوا. اين قرآن است كه جلو ما حاضر است و اين سيره پيغمبر است كه همه مى‏ دانيم بر مبناى عدالت و مساوات برقرار بود، بر احدى مخفى نيست مگر آنكه كسى بخواهد غرض‏ ورزى كند و معاندت بورزد كه آن مطلب ديگرى است. آنگاه اين آيه قرآن را تلاوت كرد:

يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى‏ وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ‏.

اين آيه را به اين منظور خواند كه بفهماند من به حكم اين آيه امتيازات شما را لغو مى‏ كنم.

 

مصادره اموال‏

و نيز ابن ابى الحديد در شرح آن جمله‏ ها كه فرمود زمينها را برمى‏ گردانم و لو آنكه مهريه زنان و يا بهاى خريد كنيزان قرار گرفته باشد، مى‏ گويد: همان طورى كه گفته بود همه اموال را ضبط كرد مگر آنهايى كه حاضر نبودند و فرار كرده بودند و از تحت اختيارش خارج شده بودند. اصل «قانون عطف به ما سبق نمى ‏كند» را در زمينه حقوق اجتماعى با اين جمله كه مى‏ گفت: انَّ الْحَقَّ الْقَديمَ لا يُبْطِلُهُ شَىْ‏ءٌ (حق قديم را هيچ چيزى از بين نمى ‏برد؛ حقِ مسلّمِ ثابت مشمول مرور زمان نمى‏ شود) باطل خواند.

 

نامه عمرو عاص به معاويه‏

 

در اين بينها عمرو عاص نامه ‏اى نوشت براى معاويه: ما كُنْتَ صانِعاً فَاصْنَعْ قَبْلَ اذْ قَشَرَكَ ابْنُ أَبي طالِبٍ مِنْ كُلِّ مالٍ تَمْلِكُهُ كَما تُقْشَرُ عَنِ الْعَصا لِحاها.

نوشت هر كارى كه از تو ساخته است بكن كه پسر ابى طالب هرچه دارى و در اين مدت جمع كرده‏ اى از تو خواهد گرفت و از تو جدا خواهد كرد، آن طور كه پوست عصاى دستى را از آن جدا مى‏ كنند.

 

چگونه عدالتش او را به كشتن داد؟

اينكه گفته‏ اند: «قُتِلَ فى مِحْرابِهِ لِشِدَّةِ عَدْلِهِ منتهاى تصلّب و تعصب در عدالتش بود كه قاتلش شد» معنى ‏اش اين است كه عرض كردم. معلوم مى‏ شود ساير مسائل از قبيل تسليم قاتلين عثمان و مسئله اينكه در جنگهاى اسلام و جاهليت چنين و چنان شده بهانه بوده، همه حرفها بر سر مسئله اجراى عدالت اجتماعى بوده.

خصوصاً از اين نظر كه على عليه السلام قانع نبود كه به گذشته كارى نداشته باشد و از حال براى آينده شروع كند، عطف به ما سبق مى‏ كرد و مى‏ گفت: انَّ الْحَقَّ الْقَديمَ لا يُبْطِلُهُ شَىْ‏ءٌ.

 

⬛على و استفاده از عنوان خلافت‏

 

در آخر سخن، قسمتهايى جزئى از كارهاى شخصى و سخت‏گيريهايى كه بر خودش در اين موضوع مى‏ كرد عرض مى‏ كنم. على عليه السلام به هيچ وجه حاضر نبود نه خودش و نه كس ديگر از بستگانش و يارانش از عنوان خلافت سوء استفاده كنند؛ حتى گاهى سوء استفاده هم حساب نمى ‏شد، فى‏ الجمله اولويتى به شمار مى‏ رفت، آنهم اولويتى كه ديگران درباره او قائل مى‏ شدند نه خودش. اگر به بازار مى ‏رفت كه چيزى بخرد كوشش مى‏ كرد كسى را پيدا كند كه او را نشناسد كه او خليفه امير المؤمنين است، براى آنكه مبادا ملاحظه او را بكند و بين او و ديگران فرق بگذارد. همين قدر هم حاضر نبود از عنوان خودش استفاده كند.

مناصب اجتماعى از نظر كسى كه واقعاً وظيفه خودش را انجام دهد و نخواهد از عنوان خودش استفاده كند نبايد گفت حق است، بايد گفت تكليف است.

 

فرق است بين حق و تكليف. حق يعنى استفاده و بهره، تكليف يعنى وظيفه. اگر ما سوء استفاده‏ ها را از مناصب اجتماعى بگيريم آن‏وقت مى ‏بينيم نمى ‏توانيم عنوان حق به آنها بدهيم، بايد عنوان تكليف به آنها بدهيم. آن‏وقت است كه اگر بخواهيم درباره بعضى مناصب بحث كنيم كه آيا شامل فلان دسته و فلان صنف مى‏ شود، بايد بگوييم آيا اين تكليف شامل آنها هست يا نيست؟ نه اينكه آيا اين حق به آنها مى‏ رسد يا خير؟ صورت مسئله بكلى عوض مى ‏شود. مثلًا مى‏ گوييم «سربازى» تكليف است نه حق، لهذا مى‏ گوييم سرباز وظيفه، نمى‏ گوييم حق سربازى. اگر بنا شود از عناوين سوء استفاده نشود و خالص عمل شود، معلوم مى‏شود همه اينها تكليف است نه حق. شرايط تكليف هم غير از شرايط حق است. براى على كه هيچ گونه سوء استفاده‏ اى از خلافت نمى‏ كرد، خلافت و حكومت تكليف بود نه حق. اگر بنا شود از تكليف و وظيفه‏ اى استفاده‏ هاى نامشروع بشود، هر تكليفى را مى‏ شود به غلط نام حق رويش گذاشت. اگر نماز خواندن- كه صد درصد تكليف است- مورد سوء استفاده واقع شود و منبع درآمد زندگى كسى بشود، از نظر آن شخص استفاده‏ جو نماز خواندن يا امامت جماعت حق است نه تكليف، بزرگترين حقها هم ممكن است باشد، اما حقيقت اين طور نيست.

 

وقتى علىّ مرتضى عليه السلام را مى‏ بينيم حتى حاضر نيست اين‏قدر از عنوان خود استفاده كند كه وقتى چيزى مى ‏خواهد بخرد از كسى مى ‏خرد كه او را نشناسد، مبادا به احترام مقام خلافت به او ارزانتر بفروشد، بايد بگوييم حتى خلافت هم تكليف است نه حق، چه تكليفى كه بالاتر از آن تكليفى نيست! از تكليف هم بالاتر است، رياضت است.

در روزهاى گرم مى‏ آمد بيرون دارالاماره و در سايه مى ‏نشست، مبادا مراجعه‏ كننده‏ اى بيايد و در آن هواى گرم به او دسترسى پيدا نكند. اين در واقع رياضت بود، پرمشقت‏ترين تكليفها بود.

در نامه‏ اى به قثم بن عباس كه از طرف خودش والى حجاز بود مى ‏نويسد:

وَ اجْلِسْ لَهُمُ الْعَصْرَيْنِ، فأفْتِ الْمُسْتَفْتِىَ، وَ عَلِّمِ الْجاهِلَ، وَ ذاكِرِ الْعالِمَ، و لا يَكُنْ لَكَ الَى النّاسِ سَفيرٌ الّا لِسانُكَ، وَ لا حاجِبٌ الّا وَجْهُكَ‏.

در هر بامداد و شام ساعتى براى رسيدگى به امور رعيت معين كن و به سؤالات آنها شخصاً جواب ده و نادان و گمراهشان را متوجه ساز، با دانشمندان در تماس باش و جز زبانت واسطه‏ اى بين خود و مردم قرار مده و جز چهره‏ ات حاجبى.

 

به مالك اشتر مى‏نويسد:

وَ اجْعَلْ لِذَوِى الْحاجاتِ مِنْكَ قِسْماً تُفَرِّغُ لَهُمْ فيهِ شَخْصَكَ، وَ تَجْلِسُ لَهُمْ مَجْلِساً عامّاً فَتَتَواضَعُ فيهِ لِلَّهِ الَّذى خَلَقَكَ، وَ تُقْعِدُ عَنْهُمْ جُنْدَكَ وَ أعْوانَكَ مِنْ أحْراسِكَ وَ شُرَطِكَ حَتّى يُكَلِّمَكَ مُتَكَلِّمُهُمْ غَيْرَ مُتَعْتَعٍ، فَانّى سَمِعْتُ رَسولَ اللَّهِ صَلَّى اللَّهُ عليه وَ آلِهِ يَقولُ فى غَيْرِ مَوْطِنٍ: لَنْ تُقَدَّسَ امَّةٌ حَتّى يُؤْخَذَ لِلضَّعيفِ فيها حَقُّهُ مِنَ الْقَوِىِّ غَيْرَ مُتَعْتَعٍ‏.

براى ارباب رجوع وقتى مقرر كن و خود شخصاً به گرفتاريهايشان برس و براى اين موضوع مجلسى عمومى تشكيل ده و در آن مجلس براى خدايت كه تو را آفريده و اين مقام داده فروتنى كن، و در اين موقع ارتش و مأموران و پاسبانان را از جلو چشم مردم دور كن تا بدون پروا و هراس با تو سخن گويند، زيرا مكرر از رسول خدا شنيدم كه مى‏ فرمود: هرگز ملتى به قداست و پاكى نخواهد رسيد مگر آنكه در ميان آنها حق ضعفا از اقويا و نيرومندان بدون لكنت و پروا گرفته شود.

 

باز درباره منع احتجاب مى ‏نويسد:

فَلا تُطَوِّلَنَّ احْتِجابَكَ عَنْ رَعِيَّتِكَ فَإنَّ احْتِجابَ الْوُلاةِ عَنِ الرَّعِيَّةِ شُعْبَةٌ مِنَ‏ الضِّيقِ‏.

خود را از رعيت، زياد در پنهان مدار كه اين پنهان داشتن، خود نوعى فشار و تنگى است.

 

سعدى در همين مضمون در بوستان‏ مى‏گويد:

 

تو كى بشنوى ناله دادخواه‏

 

به كيوان برت كلّه خوابگاه‏

 

چنان خسب كآيد فغانت به گوش‏

 

اگر دادخواهى برآرد خروش‏

 

 

آیت‌الله شهید مطهری

 

آدرس کوتاه این مقاله: https://noorekoran.ir/9qrIx

Leave A Reply

Your email address will not be published.