خدای سبحان و معاد

0

خدای سبحان و معاد

 

آیت‌الله شهید مطهری

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحيم

 

یسَبِّحُ للَّهِ ما فِی السَّمواتِ وَ ما فِی الْارْضِ لَهُ الْمُلْک وَ لَهُ الْحَمْدُ وَ هُوَ عَلی‏ کلِّ شَی‏ءٍ قَدیرٌ. هُوَ الَّذی خَلَقَکمْ فَمِنْکمْ کافِرٌ وَ مِنْکمْ مُؤْمِنٌ وَ اللهُ بِما تَعْمَلونَ بَصیرٌ. خَلَقَ السَّمواتِ وَ الْارْضَ بِالْحَقِّ وَ صَوَّرَ کمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَکمْ وَ الَیهِ الْمَصیرُ. یعْلَمُ ما فِی السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ یعْلَمُ ما تُسِرّونَ وَ ما تُعْلِنونَ وَ اللهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدورِ[ تغابن/ ۱- ۴. ].

 

این سوره، سوره مبارکه تغابن و پنجمینِ مسبّحات است؛ پنجمین سوره‏ ای است که با «سبّح» و یا «یسبّح» شروع شده است و از آن جهت سوره تغابن نامیده شده است که در یکی از آیات این سوره که خواهد آمد (آیه نهم) می‌فرماید: «یوْمَ یجْمَعُکمْ لِیوْمِ الْجَمْعِ ذلِک یوْمُ التَّغابُنِ» آن روزی که خدا شما را در روزِ جمع گرد می‌آورد و آن روز، روزِ تغابن است. این که معنای تغابن چیست، هنگامی که به آن آیه رسیدیم‏ ان‏شاءالله عرض می‌کنیم.

 

در قسمتهای اول این سوره، تکیه آیات بر مسئله‌ بازگشت به خداوند یعنی مسئله‌ معاد و همچنین نبوت است و در آخر، آیات مربوط به انفاق و صبر و برخی امور دیگر خواهد آمد، ولی ظاهراً بیشتر تکیه آیات این سوره بر مسئله‌ معاد است به طوری که مسائلی هم که در ابتدا ذکر می‌فرماید به منزله تمهید و مقدمه‏ چینی یعنی ذکر مقدمات استدلال برای مسئله‌ معاد است.

 

شروع سوره با این آیه است: «یسَبِّحُ للَّهِ ما فِی السَّمواتِ وَ ما فِی الْارْضِ» هرچه در آسمانها و هرچه در زمین است ذات الله را تسبیح و تنزیه می‌کنند. هر اسمی از اسماء الهی اسم یک صفت خاص است، مثل «علیم» که خدا را به صفت خاص علم یاد می‌کنیم، یا «رحیم» که خدا را به صفت خاص رحمت یاد می‌کنیم، یا «قدیر» که خدا را به صفت خاص قدرت یاد می‌کنیم. ولی کلمه «الله» اسم یک صفت خاص نیست، بلکه «الله» یعنی آن ذاتی که هر صفتی که صفت کمال است و هر اسمی که «اسم حُسنی‏» شمرده شود [در بر دارد.] درواقع «الله» اسم جامع است، اسمی است که اجمال همه آن اسمهاست و آن اسمهای دیگر همه تفصیل این یک اسم هستند.

 

معنای تسبیح موجودات‏

همه ماسوا، همه مخلوقات، تسبیح‏ گو و تنزیه گوی او هستند. راجع به این مطلب، مکرر در اوائل سوره‏ های دیگر بحث کرده‌ایم که آیا مقصود ازتسبیح، آن چیزی است که فلاسفه آن را «تسبیح تکوینی» می‏ نامند و به اصطلاح «زبان حال» مقصود است و نه زبان واقعی، و یا قرآن امر بالاتری را می‌گوید؟

 

«زبان حال» شهادتی است که حالت یک فرد می‌دهد. مثلًا دو انسان را می‌بینید، به قیافه یکی که نگاه می‌کنید (مثل افرادی که در بعضی از نقاط مملکت ما هستند و غذا و ویتامین کافی به آنها نمی‌رسد) لاغر و گرفته است و یک انسان دیگر را که نگاه می‌کنید می‌بینید برعکس، چهره او قرمز است و پی‏های او در زیر پوست جمع شده است. می‌گویید: قیافه این فرد اول شهادت می‌دهد که غذای مناسب پیدا نکرده است برخلاف قیافه فرد دوم. در این شهادت، زبان در کار نیست یعنی کسی حرف نمی‌زند ولی این حالت گویاست؛ حالت است که حرف می‌زند. این را می‌گوییم «زبان حال».

 

مطابق این قول، معنای تسبیح موجودات این است که حالت همه موجودات حالتی است که شهادت می‌دهند بر سُبّوحیت خداوند و بر منزه بودن خداوند از هرگونه نقص در ذات و در صفات و در افعال.

 

ولی مکرر عرض شده است که قرآن مطلبی بالاتر از این می‌گوید. البته شک ندارد که همه موجودات به زبان حال چنین شهادتی را می‌دهند ولی از آیات قرآن استنباط می‌شود که یک امر بالاتر از زبان حال در کار است؛ یعنی هر ذره‏ ای از ذرات موجودات با خدای خودش سرّی دارد و هر ذره ‏ای از ذرات موجودات در حدّ خودش از یک شعور و آگاهی نسبت به خالق خود برخوردار است و این زبان حتی «زبان قال» است نه «زبان حال» و لهذا تعبیر قرآن این است: «إنْ مِنْ شَی‏ءٍ الّا یسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکنْ لاتَفْقَهونَ تَسْبیحَهُمْ»[ اسراء/ ۴۴. ].

 

اگرچه کلمه «یسبّح» وصف [فعل‏] موجودات است، چه تسبیح به زبان حال و چه تسبیح به زبان قال، اما در ضمنِ معنای آن این است که اوست خدای منزه از هر نقص و از هر نیستی و از هر کاستی در ذات و در صفات و افعال. خودِ «یسَبِّحُ» درباره معرفت الله و آنچه که به خدای متعال مربوط می‌شود، به ما معیار و مقیاس می‌دهد: آن چیزی را می‌توان به خدا نسبت داد که با سبوحیت حق سازگار باشد و هرچه که با سبوحیت حق ناسازگار است نمی‌توان به او نسبت داد و آیه نشان می‌دهد که مقدمه‌ای است برای بحث معاد.

 

یکی از مسائلی که خدا در فعل خودش از آن منزه است مسئله‌ عبث در خلقت است، اینکه خلقت عبث و بیهوده باشد و برای یک خیر و یک غرض ذاتی نباشد که در آیه‏ «خَلَقَکمْ… بِالْحَقِّ» در مورد آن بحث می‌کنیم.

 

پس ذات حق‏تعالی منزه است و همه اشیاء و ذرات وجود او را تنزیه می‌کنند.

 

ذات حق منزه است از هرگونه صفت نقص و از هرگونه کار نقص که یکی از آنها این است که معادی در کار نباشد.

 

🎇 مُلک خداوند

 

لَهُ الْمُلْک؛ که خودش یا مضمونش زیاد در قرآن آمده است و این از آن کلماتی‏ است که باید باور کنیم که تصورش آنقدر بزرگ است که در اذهان کوچک امثال ما آنچنان که باید و شاید جا نمی‌گیرد.

 

مکرر گفته‌ایم که تفاوت «مُلک» و «مِلک» این است که مِلک را در مورد داراییهای اقتصادی و ثروت به کار می‌برند و مُلک را در مورد داراییهای قدرت؛ یعنی هرچه که در تحت نفوذ و سیطره و قدرت انسان باشد.هر مِلکی را می‌شود گفت مُلک هم هست ولی هر مُلکی مِلک نیست. معنی آیه این است که خداوند مَلِک و مالک مطلق هستی است، صاحب اصلی هستی است، اصلًا در مقابل مَلِکیت و مالکیت او که همه چیز مال خود اوست و در تحت سلطه خود اوست دیگر هیچ قدرتی معنی و مفهوم ندارد؛ تقسیم مِلک و تقسیم مُلک با خدا که این مقدار مال من و این مقدار مال تو، معنی ندارد. او مَلِک مطلق هستی است، حال که ملک مطلق هستی است، پس در مقابل آنچه که او بخواهد دیگر مسئله‌ مانع و «می‌شود» و «نمی‌شود» معنا ندارد.

‏برای قدرتهایی که در داخل هستی است، در مقابل یک قدرت، قدرت دیگری مقاومت و ایستادگی می‌کند، اما آن کسی که تمام هستی، یکپارچه در تحت نفوذ و قدرت اوست، در مورد آنچه حکمتش اقتضا کند، دیگر برای او مسئله‌ «نمی‌شود» و امثال آن معنی ندارد. پس استبعادهایی که گاهی افرادی در مورد معاد می‌کنند مانند آنچه که قرآن نقل می‌کند: «مَنْ یحْیی الْعِظامَ وَ هِی رَمیمٌ»[ یس/ ۷۸.] (استخوان پوسیده را چه کسی زنده می‌کند؟) ناشی از این است که شخص، خود را معیار و مقیاس قرار داده و با حساب خود اوضاع را سنجیده است. در کار خدا فقط حکمت خودش حکمفرماست. نمی‌خواهم بگویم حکمت خداوند قدرت او را محدود می‌کند، محدودیت در کار نیست، قدرت او عین حکمت اوست. آنچه را که حکمتش اقتضا می‌کند و اراده و مشیت حکیمانه ‏اش اقتضا می‌کند انجام می‌دهد و این مسئله‌ که این، کار مشکلی است و آن، کار آسانی است، دیگر در آنجا مطرح نیست.

 

🎇 حمد و شکر

وَ لَهُ الْحَمْدُ. حمد امری است که به این طرف یعنی به جانب انسان مربوط می‌شود.

 

حمد یعنی چه؟ حمد یعنی ستایش و بلکه سپاس. سه لغت است در عربی که معانی‏ آنها خیلی به یکدیگر نزدیک است و ما نمی‌توانیم در فارسی مرادف صددرصد برای آنها پیدا کنیم. یکی لغت «مدح» است، دیگری لغت «حمد» و سومی لغت «شکر». شاید معنای مدح تا اندازه زیادی مشخصتر باشد. مدح یعنی ستایش کردن ، ستایش کردنِ چیزی به خاطر کمال و جمالی که دارد، اعم از آنکه آن کمال و جمالش کمال و جمال اختیاری باشد یا غیر اختیاری.

 

خوبیهای اشخاص دو نوع است: یکی خوبیهایی است که خودشان آن خوبی را انتخاب کرده و به وجود آورده‌اند. مثلًا یک نفر ادب را اختیار می‌کند و بی‌ادبی را کنار می‌گذارد، درس‏ خواندن را انتخاب می‌کند تنبلی را کنار می‌گذارد، جود و سخا را انتخاب می‌کند بخل را کنار می‌گذارد. اینها کارهای اختیاری است، به دست خود انسان بوده که این کار را بکند یا نکند. چنین فردی کمالی را که خودش برای خودش انتخاب کرده است داراست. ولی کمالهایی هست که اختیاری و به انتخاب خود شخص نیست. مثلًا اگر کسی قهرمان زورمندی و دارای بنیه قوی باشد این‏طور نبوده که ضعف بنیه را اختیار نکرده و زورمندی را اختیار کرده است. قوّت بنیه چیزی است که دراختیار او نبوده و خلقت به او داده است. یا کسی که چهره و اندام زیبا دارد خودش این چهره و اندام را برای خود انتخاب نکرده است بلکه برای او انتخاب کرده‌اند. حتی در مورد جمادات و حیوانات هم همین‌طور است، مثل یک گوهر گرانبهای زیبا و یا یک اسب زیبا. در مورد همه اینها مدح گفته می‌شود: فلان قهرمان را مدح می‌کنم، فلان گوهر گرانبها و یا فلان اسب را ستایشمی‌کنم. مدح در این‏گونه موارد است ولی حتماً باید به زبان باشد.

 

ولی حمد و شکر در مورد کارهای زیبای اختیاری است بالخصوص در مورد انعامها. وقتی از ناحیه کسی به اختیار خود او خیری به انسان برسد انسان او را حمد و یا شکر می‌کند. پس هم باید پای خیر رساندن در میان باشد و هم پای یک عمل اختیاری، تا انسان در مقابل آن عمل اختیاری طرف مقابل را حمد کند. در تعریف حمد گفته‌اند: «هو الثّناء باللّسان علی الجمیل الاختیاری» و حرف درستی هم هست.

 

«لَهُ الْحَمْدُ» یعنی حمد منحصراً از آن اوست. این همان مفاد «الْحَمْدُ للَّهِ رَبِّ الْعالَمین» است که ما در نمازها می‌خوانیم. گفته‌اند در «الْحَمْدُ للَّهِ» لام، لام اختصاص است. «الْحَمْدُ للَّهِ» یعنی جنس حمد اختصاص به خدا دارد. این معنایش چیست؟ آیاغیرخدا را نباید حمد کرد؟ پاسخ این است که هم غیرخدا را باید حمد کرد و شکر کرد و هم غیرخدا را نباید حمد کرد و شکر کرد. اما غیرخدا را باید حمد کرد و باید شکر کرد چرا که وقتی انسانی به انسانی دیگر انعام و خدمت می‌کند وظیفه ایجاب می‌کند که از او تشکر کند. «مَنْ لَمْ‏یشْکرِ الْمَخْلوقَ لَمْ‏یشْکرِ الْخالِقَ». اما در عین حال انسان باید بداند که هر انعامی از ناحیه هر کس به او برسد به هر نسبت که به آن شخص ارتباط دارد بیش از آن به خدا ارتباط دارد، یعنی شما در همان حال که از کسی که به شما خدمت کرده تشکر می‌کنید و یا او را حمد می‌کنید در همان حال هم بگویید: «الحمد للَّه‏» حمد از آن خداست، چون آن فرد، هم خودش و هم فکر و اراده‏ اش و هرچه که بخواهید بگویید باز مال خداست و فعل خداست و همه‏ چیز در نهایت امر به خدا برمی‌گردد. ولی به این نکته باید توجه کرد که بازگشت همه چیز به خدا معنایش نفی [سببیت‏] انسانهای دیگر و نفی هیچ سبب دیگری نیست و این یک مسئله‌ بسیار دقیقی است. در عین‏ اینکه هر چیزی به سبب خود بستگی دارد، به خدا بستگی دارد نه اینکه به سبب خودش بستگی ندارد. ◀️ این است که بین مسئله‌ «اعتماد به نفس» و «اعتماد به خدا» تضادی نیست و بین مسئله‌ حمد و سپاس یک مخلوق و حمد و سپاس خدا تضادی نیست. ▶️

 

شنیدم یک فیلم کمونیستی چینی در یکی از دانشگاهها نمایش داده‌اند. در آن فیلم پدر و پسری مبارزه می‌کنند و در مبارزه موفق می‌شوند. پدر که پیر است و به اصطلاح به نسل گذشته تعلق دارد می‌گوید: خدا را شکر می‌کنیم که موفق شدیم.

 

پسر می‌گوید: نه پدر، چرا خدا را شکر کنیم؟! ما از خودمان باید ممنون باشیم، تکیه‏ مان باید بر خودمان باشد.

 

ولی تعلیم اسلامی چیست؟ آیا تعلیمات اسلامی در این موارد می‌گوید تو خودت مانند یک عروسک خیمه‏ شب‏ بازی هستی، و یا می‌گوید تو که هستی دیگر خدا یعنی چه؟ تعلیمات اسلامی هیچکدام را نمی‌گوید بلکه می‌گوید: در عین اینکه به خودت اعتماد می‌کنی خدا را هم سپاس گو باش، یعنی میان ایندو به هیچ شکل تضادی برقرار نیست، که این خود داستان مفصلی است.

 

پس، از «یسَبِّحُ» این نکته را فهمیدیم که یکی از مقیاسها و معیارهای فعل خدا این است که باید با سبوحیت الهی سازگار باشد، و از «لَهُ الْمُلْک» فهمیدیم که قدرت مطلق دست اوست. پس هرچه را که حکمتش اقتضا کند مانعی در مقابل‏ قدرت او نیست. در «لَهُ الْحَمْدُ» وقتی می‌گوییم حمد منحصراً مال اوست ضمناً این مطلب را می‌گوییم: اصلًا کار او جز انعام و جز جمال و زیبایی نیست؛ این خودش یک مقیاس و معیار دیگری است. کارهای خداوند همه از قبیل کارهای حمدخیز است یعنی همه از نوع نعمت است، از نوع جمال و زیبایی است و هر کارجمیلی به خدا برمی‌گردد؛ فقط نقصها به خدا برنمی‌گردد.«وَ هُوَ عَلی‏ کلِّ شَی‏ءٍ قَدیرٌ» در مُلکش تبعیضی نیست که بعضی چیزها مال او باشد و بعضی نباشد؛ همه مال اوست و هیچ چیزی نیست که او بر آن ناتوان باشد؛ بر هر کاری که شما فرض کنید او قادر است.

 

تا اینجا شؤون و صفات و اسماء الهی گفته می‌شود و از راه معرفت الله و از راه توحید برای معاد مقدمه‏ چینی می‌شود.

🔴🔴

آیه بعد مربوط به انسان است: «هُوَ الَّذی خَلَقَکمْ فَمِنْکمْ کافِرٌ وَ مِنْکمْ مُؤْمِنٌ» اوست که شما را آفریده است؛ تا اینجا که آفریده شده‌اید همه یک گروه هستید اما بعد از آفرینش، به حکم آنکه موجودهایی مختار و آزاد در انتخاب فعل هستید دو گروه می‌شوید: گروهی کفر و گروهی ایمان را انتخاب کرده و می‌کنند؛ انسانهایی راه راست را انتخاب می‌کنند و انسانهایی راه انحرافی را. این آیه نظیر این آیه است: «انّا خَلَقْنَا الْانْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ امْشاجٍ نَبْتَلیهِ فَجَعَلْناهُ سَمیعاً بَصیراً. انّا هَدَیناهُ السَّبیلَ امّا شاکراً وَ امّا کفوراً»[ انسان/ ۲ و ۳. ].

 

«وَ اللهُ بِما تَعْمَلونَ بَصیرٌ» و خدا به همه آنچه شما انسانها اعم از کافر و مؤمن انجام می‌دهید آگاه است؛ کوچکترین عملی از اعمال شما از دید الهی دور نمی‌ماند و هیچ چیزی از او پنهان نمی‌ماند. این آیه مربوط به خصوص انسان بود.

 

آفرینش به حق بپا شده است‏

«خَلَقَ السَّمواتِ وَالْارْضَ بِالْحَقِّ». این درواقع فلسفه خلقت است: آسمان و زمین را به حق آفریده است. نقطه مقابل حق چیست؟ باطل. باطل همان است که به آن پوچ، بی‏ معنا و بی‏ محتوا می‌گوییم. هر شئ بی‏ محتوا را به اعتباری باطل و به اعتباری عبث می‌گوییم. امروز اصطلاح «بی‏ معنا» بیشتر شایع شده است و من در اینجا از همین‏ اصطلاح رایج استفاده می‌کنم.

 

دو کلمه «معنی‏ دار» و «بی‏ معنا» از کجا گرفته شده است؟

الفاظی که بشر در محاورات خود به کار می‌برد الفاظ معنی‏ دار است و قبلًا این لغات را برای معانی‏ ای وضع کرده‌اند. مثلًا اگر می‌گویم «آب»، این «آ به علاوه ب ساکن» یک معنای قراردادی دارد که همان ماده سیالی است که مورد احتیاج انسان است. همین‌طور است اگر می‌گویم خانه، زمین و یا آسمان. ولی ممکن است کسی لغتی از خودش بسازد- مثل بعضیها که شوخی می‌کنند و الفاظی که هیچ معنی ندارد پشت سر یکدیگر ردیف می‌کنند- و کلمه‌ای را به کار ببرد که شما در هر کتاب لغتی هم بگردید آن را پیدا نکنید، چون اساساً معنی ندارد یعنی پوچ و توخالی است؛ فقط لفظ است و هیچ محتوایی ندارد.

 

این اصطلاح در باب کارها هم- که اموری واقعی هستند- به کار می‌رود. اگر انسان کاری را برای رسیدن به حقیقتی که مقتضای طبیعت و فطرت انسان است (یعنی کمال انسان به آن بستگی دارد) انجام دهد این کار «بامعنا» ست. مثلًا یک دانش‏ آموز به مدرسه می‌رود، برای چه؟ (این «برای» فوراً پشت سرش می‌آید) برای‏ اینکه درس بخواند و باسواد بشود. چرا می‌خواهد باسواد شود؟ زیرا آدم بی‏سواد بی‌خبر است و بسیاری چیزها را نمی‌فهمد. یک دانش‏ آموز می‌رود و با معلومات می‌شود برای اینکه علم پیدا کند. این را می‌گوییم یک کار «بامعنی»، کاری که معنی‏ اش هم در آن هست، زیرا این کار مقدمه‌ای است برای رسیدن به چیزی که خیر است.این خیرها در نهایت به کجا می‌رسد؟ به جایی می‌رسد که آن خیر، بالذات است و دیگر در آنجا چرا ندارد و منطق الهی و منطق مادی در این جهت تفاوتی ندارند.

 

همان مسئله‌ مدرسه رفتن یک دانش‏ آموز را دنبال می‌کنیم: یک کودک چرا مدرسه برود؟ برای اینکه درس بخواند. برای چه درس بخواند؟ تا دارای سواد و معلومات بشود و بعد رشته‌ای مثل رشته فنی را انتخاب کند. برای چه رشته فنی را انتخاب کند؟ برای اینکه مهندس شود. برای چه مهندس شود؟ (در اینجا دو جنبه فردی و اجتماعی پیدا می‌کند. حال جنبه فردی را درنظر می‌گیریم). اگر مهندس شود ماهی چندین هزار تومان حقوق می‌گیرد و بعد از آن می‌تواند یک زندگی خیلی مرفه و خوبی برای خودش ترتیب دهد و خوش زندگی کند. برای چه خوش‏ زندگی کند؟ دیگر «برای» ندارد؛ در منطق مادی آدم همه چیز را می‌خواهد برای اینکه در دنیا خوش زندگی کند. در این مسیر که حرکت کنیم بالاخره می‌رسیم به چیزی که آن چیز، دیگر برای خودش است، یعنی خوشی زندگی فردی در منطق فردی؛ این دیگر آخرین حد است.

 

همچنین است اگر کسی از راه منطق اجتماعی وارد شود: یک فرد مهندس می‌شود تا بعد بتواند کارهای خیلی مهم انجام دهد و به جامعه خودش خدمت کند و چنین افرادی می‌توانند جامعه خود را از جامعه خارجی بی‌نیاز کنند تا دیگر احتیاج نداشته باشیم هر چیزی را از خارج وارد کنیم و می‌توانیم مستقل شویم. مستقل شویم که چه بشود؟ برای چه مستقل شویم؟ برای اینکه جامعه ما هم ترقی کند و ما هم به سطح جامعه‌های دیگر برسیم و بلکه از آنها هم جلو بیفتیم. برای چه جلو بیفتیم؟ پاسخ داده می‌شود که دیگر «برای» ندارد، اینها اموری است که بشر به فطرت خودش آنها را می‌خواهد مثل سعادت اجتماع؛ این دیگرخودش خیر مطلق است.

 

حال کسی را فرض کنید که با منطق آخرتی محض بخواهد صحبت کند.می‌گوید فلان کار را می‌کنم برای اینکه خدا دستور داده است و اگر دستور خدا را اطاعت کنم خدا از من راضی است. اگر اطاعت کردیم و خدا راضی شد بعدش چه می‌شود؟ بعد که خدا راضی شود سعادت دارین (دنیا و آخرت) را به دنبال دارد.

 

فرض کنیم به سعادت دارین نائل شدیم بعدش چه؟ می‌گوید: دیگر «بعد» ندارد، مگر سعادت هم باید بعد داشته باشد؟ مگر انسان سعادت دارین را که داشت باز آن را هم باید برای امر دیگری بخواهد؟

 

این است که هر منطقی را که شما دنبال کنید به جایی می‌رسد که دیگر آنجا خود بشر می‌آیستد، اما نه از باب اینکه راه ندارد که جلو برود، بلکه از باب اینکه به نهایت رسیده است.

 

نقطه مقابل، کار پوچ است؛ کاری که همان قدم اولش لنگ می‌زند. مثالهای متعارفی در این مورد ذکر می‌کنند. معمولًا اغلب اشخاص این نوع اعتیادها را دارند: یکی عادتش این است که با انگشترش بازی می‌کند، دیگری عادتش این است که با تسبیحش بازی می‌کند و سومی با ریشش بازی می‌کند. می‌پرسیم برای چه با ریشت بازی می‌کنی؟ می‌گوید الکی. این «الکی» یعنی پوچ، بیهوده. این قبیل کارهااز همان قدم اول «برای» ندارد تا به قدم دوم برسد. کاری است که فقط همان کار است و برای هیچ انجام شده است، کاری است غیرحکیمانه، غیرعاقلانه. اگر انسان کاری انجام دهد که اگر از او بپرسند برای چه چنین می‌کنی، «برای» نداشته باشد، این کار را می‌گوییم پوچ، باطل.

 

برمی‌گردیم به کارهای بامعنا و غیرپوچ. آنجا که در آخر، امری مثل سعادت فرد مطرح می‌شود معنایش این است که این امر یک کمال است.خود کمال، دیگر برای انسان مطلوب بالذات است و نه تنها برای انسان بلکه در عالم خلقت [کمال، مطلوب بالذات است. ]

 

قرآن منطقش این است که خلقت آسمانها و زمین از آن جهت که منتسب به ذات حق است یک کار پوچ و بیهوده نیست. این یک امر بدیهی است که هر چیزی وجودش کمال است و نیستی‏ اش نقص. وجود عالم بر عدمش رجحان داشته است یعنی نفس وجود دادن به آن کمال بوده است و علاوه بر این چون عالم ما عالم حرکت است و هر موجودی باید تدریجاً به منتهای کمال خود برسد پس خدا عالم را خلق کرده است تا موجودات به نهایت کمال خودشان برسند. قرآن حرفش این است که نه تنها انسان بلکه همه موجودات قافله‏ ای هستند که به طرف عالم آخرت حرکت می‌کنند و برای همه آنها عالم آخرت هست. اگر نشئه بعد از این دنیا که نشئه بقا و جاودانگی است و نشئه ‏ای است که کِشته ‏ها در آنجا به ثمر می‌رسد نبود، کار این دنیا عبث بود، همان‏طور که اگر دوره کشت داشته باشیم و دوره درو نداشته باشیم عبث است.

 

خدا خلقت را به حق آفریده است و خلقت پوچ نیست و معنا دارد. روح آخرت یعنی بازگشت اشیاء به سوی خداوند؛ از خداوند به وجود آمده‌اند و به خداوند بازمی‌گردند. اگر از خدا به‌وجود می‌آمدند و به خدا باز نمی‌گشتند، خلقت باطل بود.

 

◼️◼️ یک مقدمه برای قیامت همین مسئله‌ است که آفرینش به حق بپا شده است، آفرینش پوچ و باطل نیست، آفرینش «برای» دارد. اما باید توجه داشت که این در فکر کوچک ماست که به سعادت فرد و سعادت اجتماع که می‌رسیم در این نقطه می‌آیستیم، ولی اگر کسی این «برای» ها را خوب تعقیب کند می‌بیند آن چیزی که همه «برای» ها به آنجا منتهی می‌شود خودِ خداست؛ آن نهایتی که وقتی به آنجا می‌رسند دیگر آنجا نهایت کار است و آنجاست که همه چیز به پایان می‌رسد خدای‏ متعال است. ◀️ خدای متعال خودش حق است و خلقت را که به حق آفریده است درواقع این‏گونه است که خلقت را به سوی خود آفریده است. ▶️

 

 

«وَ صَوَّرَ کمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَکمْ» خدا شما را مصور گردانید و صورت شما را نیکو گردانید. مفسرین این سؤال را مطرح کرده‌اند که آیا مقصود از «صورت» در اینجا همان است که در فارسی به آن «چهره» می‌گوییم و مقصود آیه این است که خدا اندامهای انسان مثل چشم را زیبا آفرید؟ این در سوره‏ «وَالتین» آنجا که می‌فرماید: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْانْسانَ فی احْسَنِ تَقْویمٍ» به تفصیل گفته خواهد شد. مفسرین گفته‌اند که مقصود از «وَ صَوَّرَکمْ فَأَحْسَنَ صُوَرَ کمْ» این است که در خلقت شما نیکوترین تعبیه ‏ها را فرمود و هر چیزی به جای خودش نیکوست. «الَّذی أَحْسَنَ کلَّ شَی‏ءٍ خَلَقَهُ»[ سجده/ ۷. ] هر چیزی نیکو آفریده شده است و مقصود از اینکه نیکو آفریده شده، این است که متناسب با آن هدفی است که برای آن آفریده شده است. هر چیزی که برای هدفی آفریده می‌شود نیکو بودنش به این است که برای آن هدفش هرچه بهتر باشد.

 

انسان اتومبیل می‌سازد. بهترین اتومبیل کدام اتومبیل است؟ بهترین اتومبیل آن اتومبیلی است که هدفهایی را که منظور از اتومبیل است بهتر تأمین کند. یک اتومبیل به عنوان یک وسیله نقلیه به چه چیزهایی نیاز دارد؟ به موتور، ترمز، فرمان و برخی چیزهای دیگر. بهترین اتومبیل آن است که متناسب با هدفهایی که انسان از یک اتومبیل دارد همه ویژگیهای لازم را به بهترین وجه داشته باشد.

 

پس معنای اینکه «انسان را خوب آفریدیم» این است که همه ابزارهای لازم را در وجود او برای رسیدن به آن هدفی که انسان برای آن خلق شده است تعبیه کردیم.

 

«وَ الَیهِ الْمَصیرُ». گفتیم‏ «خَلَقَ السَّمواتِ وَالْارْضَ بِالْحَقِّ» یعنی آسمانها و زمین را به حق و نه به باطل آفرید، یعنی به سوی هدفی و به سوی مقصدی آفرید. این کاروان که حرکت می‌کند دارد به کجا می‌رود؟ مراد از حرکت، حرکت مکانی نیست تا کسی بگوید مثلًا خورشید ساکن است و حرکت نمی‌کند، بلکه مقصود این است که این‏ جهان در مجموع تحولها و تکاملهایی که پیدا می‌کند به سوی چه و به سوی که می‌رود؟ همه فکرهای مادی اینجا که می‌رسند پایشان لنگ است. می‌گویند: می‌رود به ناکجاآباد، نیست ‏آباد! قرآن خیلی واضح و روشن می‌گوید جهان جز به سوی خود او به هیچ جای دیگر نمی‌رود: «وَ الَیهِ الْمَصیرُ».

 

کلمه «صیرورت» در فلسفه‌های امروزی از کلمات خیلی رایج است و در فلسفه اسلامی از زمان ملاصدرا خیلی رایج شده است و در اصطلاحات برخی فلسفه‌های جدید از قبیل فلسفه هگل «صیرورت» که امروز به آن «شدن» می‌گویند زیاد به‌کار می‌رود.

 

آنچه در عالم است نه این است که چیزهایی است که می‌گردد[^۱] بلکه آنچه هست اساساً عین گردیدن است. مثلًا هر انسان یک قطعه «گردیدن» است، حقیقتش شدن است، چیزی جز شدنِ پی‏ درپی نیست؛ یعنی چیزی می‌شود و بعد چیز دیگری می‌شود و همین‌طور.

 

عارفان در دمی دو عید کنند

 

عنکبوتان مگس قدید کنند

 

«وَ الَیهِ الْمَصیرُ». این گردیدنها به سوی کجاست؟ قرآن می‌گوید به سوی اوست.

 

این «به سوی او» همه حرفها را حل می‌کند. متأسفانه کتاب‌هایی به‏ نام‏ به سوی او نوشته‌اند که حقیقتاً چیزی که نیست «به سوی او» است.

 

🎇 علم خداوند به سرّ و پنهان‏تر از سرّ

 

«یعْلَمُ ما فِی السَّمواتِ وَ الْارْضِ وَ یعْلَمُ ماتُسِرّونَ وَ ماتُعْلِنونَ». بعد از اینکه می‌فرماید بازگشت همه به سوی اوست، انسان را متوجه می‌کند که مراقب باش!

 

انسان دو جور می‌تواند مراقبت کند: یک مراقبت، مراقبتهایی است که انسانی از انسانهای دیگر می‌کند که این همیشه ملازم است با نوعی نفاق که در سوره منافقون خواندیم. مثلًا، بلاتشبیه، اگر گفتند دارید به گمرک می‌رسید معمولًا برخی افراد به خود می‌آیند و می‌خواهند کاری کنند که آنچه به مأمور گمرک می ‏نمایانند غیر از چیزی باشد که واقعاً هست. مثلًا طوری قیافه می‌گیرند که آنها متوجه چیزی نشوند. انسان زود پرده ‏ای روی خودِ واقعی خود می‌کشد و یک خود مصنوعی برای خودش درست می‌کند تا بتواند مفرّی پیدا کند. قرآن به دنبال‏ «وَ الَیهِ الْمَصیرُ» فوراًمی‌فرماید: پیشاپیش به شما بگوییم: او همه چیز را می‌داند، پس مراقبت شما این‏طور باشد که خودتان را درست بسازید نه اینکه خودتان چیزی باشید و خود را چیز دیگری بنمایانید. دیگر در آنجا نمایاندن و این حرفها معنی ندارد، پس خودتان را واقعاً درست بسازید.

 

بعد می‌فرماید: «وَ اللهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدورِ» و خدا به آنچه در سینه‏ هاست آگاه است.

 

مفسرین اینجا این مطلب را مطرح کرده‌اند که بعد از اینکه می‌فرماید: «وَ یعْلَمُ ماتُسِرّونَ وَ ماتُعْلِنونَ» (می‌داند آنچه را شما پنهان می‌کنید و آنچه را آشکار می‌کنید) دیگر «وَ اللهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدورِ» چیزعلاوه‏ ای نیست؛ یعنی آن چیزهایی که در سینه ‏ها هست همان است که در باطن مخفی کرده‌اید.

 

◼️◼️ ولی این‏طور نیست بلکه‏ «و اللهُ علیمٌ بِذاتِ الصُّدورِ» یک چیز علی‏حده است. «یعْلَمُ ماتُسِرّونَ وَ ماتُعْلِنونَ» یعنی آنچه را که شما مخفی می‌کنید و آنچه را آشکار می‌کنید می‌داند ولی هم آنچه را که آشکار می‌کنید و هم آنچه را که مخفی می‌کنید خودتان می‌دانید چیست؛ هرچه شما می‌دانید او هم می‌داند. «وَ اللهُ عَلیمٌ بِذاتِ الصُّدورِ» نه تنها او آنچه را که شما می‌دانید می‌داند بلکه او هرچه را که در باطن شماست می‌داند؛ یعنی در باطن شما چیزهایی هست که خودتان هم نمی‌دانید.

 

 

مکرر گفته‌ایم: این که در سوره مبارکه طه می‌فرماید: «انَّهُ یعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفی‏»[ طه/ ۷. ] خدا از سرّ آگاه است و از پنهان‏تر از سرّ، معلوم می‌شود که از سرّ پنهان‏ تر هم چیزی هست. انسان یک علنی دارد و یک سرّی، دیگر از سرّ پنهان ‏تر چیست؟ ◀️ وقتی از حضرت صادق علیه السلام سؤال می‌کنند که «از سرّ پنهان ‏تر» دیگر چیست، می‌فرماید: سرّ آن پنهانی است که خودت از وجود آن آگاهی، و پنهان‏ تر از سرّ چیزهایی است که خودت هم خبر نداری؛ یعنی خودت غافلی، خودت فراموش کرده‌ای ولی الآن در باطنت وجود دارد. برخلاف آنچه افراد خیال می‌کنند که هرچه ما فراموش کرده‌ایم محو شده است، آنچه که فراموش کرده‌ای در تو وجود دارد منتها نمی‌توانی به‏ یاد بیاوری. این یک مسئله‌ دقیقی است. ▶️

 

دنیا، قیامت کوچک

«الَمْ یأْتِکمْ نَبَأُ الَّذینَ کفَروا مِنْ قَبْلُ فَذاقوا وَبالَ أَمْرِهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلیمٌ». قرآن همیشه از خودِ دنیا به عنوان یک قیامت کوچک یاد می‌کند، یعنی چنین نیست که اعمال انسان در همین دنیا هیچ بازگشتی نداشته باشد. این را از این جهت ذکر می‌کند که انسانها چون اهل دنیا هستند و دنیا را جلوی چشمشان می‌بینند عواقب دنیوی بیشتر در آنها اثر می‌گذارد با اینکه خیلی کوچکتر از عواقب اخروی است، زیرا آخرت فعلًا از چشمشان مخفی است. قرآن می‌فرماید قسمتی از عقوبتها و مکافاتها در همین دنیا به انسانها می‌رسد. آیه شریفه مزبور می‌فرماید: آیا خبر و داستان و سرگذشت ملتها و امتهایی که قبل از شما بوده‌اند به اطلاع شما نرسیده است که اینها چگونه عاقبت و نتیجه سوء اعمال خود را در همین دنیا و در همین دادگاه الهی چشیدند؟ یعنی این راه غلطی که اینها می‌روند و پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و همه انبیاء می‌آیند برای اینکه مردم را از این راه غلط نجات دهند راهی است که در دنیا هم عاقبت شومی دارد. بعد این سؤال مطرح می‌شود که آیا اینها دیگر کارشان تمام شد و به حسابشان رسیدگی شد؟ نه، «وَ لَهُمْ عَذابٌ الیمٌ» عذابی دردناک [در انتظار آنهاست] …[۱].[

 

[متأسفانه چند دقیقه آخر نوار ضبط نشده است.]

 

الحمد لله رب العالمين

 

کتاب آشنایی با قرآن، آیت الله شهید مرتضی مطهری، جلد هفتم ، صفحه ١٩٨

آدرس کوتاه این مقاله: https://noorekoran.ir/rAwIG

Leave A Reply

Your email address will not be published.