عدالت اسلامی

0

درس پنجم

تفاوتهاى بجا و تفاوتهاى بيجا

 

آیت‌الله شهید مطهری 

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحيم

 

 

[ (بيست گفتار)*]

در اين جلسه مى‏ خواهم در تشريح‏ و توضيح‏ معنى عدالت‏ و مساوات‏ صحبت كنم و اين جهت را توضيح بدهم كه آن تفاوت و اختلاف و تبعيض كه با عدالت مغاير است چيست؟ آيا هر نوع تفاوتى كه در جامعه بين افراد باشد مخالف عدالت است؟

و آيا مقتضاى عدالت اين است كه افراد هيچ امتيازى بر يكديگر نداشته باشند؟ يا آنكه مقتضاى عدالت اين است كه افراد نسبت به يكديگر امتياز بيجا نداشته باشند، تفاوت و تبعيض ناروا در ميانشان نباشد؟ و اگر مقصودْ، اين دوم است، سؤال دومى پيش مى ‏آيد و آن اينكه ملاك بجا بودن و بيجا بودن و روا بودن و ناروا بودن چيست؟ امتيازات و تفاوتها بر چه اساسى اگر باشد بجا و رواست و بر چه اساسى اگر باشد ناروا و بيجاست؟

 

◼️تعريف عدالت از نظر على عليه السلام‏

 

در جلسه اول، كلامى از على عليه السلام در جواب سؤالى كه از آن حضرت درباره عدل و جود شده بود نقل كردم. سؤال اين بود: آيا جود افضل است يا عدل؟ جوابى كه حضرت داده بودند اين بود كه عدل افضل است. دو دليل هم ذكر كرده بودند: يكى‏ اينكه عدل هر چيزى را در محل خود قرار مى ‏دهد و اما جود اشياء را از محل خود خارج مى‏ كند. نفرمود كه عدل به اين دليل از جود بهتر است كه همه مردم را در يك رديف و يك صف قرار مى‏ دهد و هيچ فرقى بين آنها نمى ‏گذارد، فرمود: عدل به اين دليل از جود افضل است كه هر چيزى را در جاى خود و محل خود قرار مى‏ دهد.

مولوى مى‏ گويد:

 

عدل، وضع نعمتى در موضعش‏

 

نى به هر بيخى كه باشد آبكش‏

 

ظلم چبود وضع در ناموضعى‏

 

كه نباشد جز بلا را منبعى‏

 

عدل چبود آب ده اشجار را

 

ظلم چبود آب دادن خار را

 

پس جواب امير المؤمنين درباره عدل و جود مبتنى بر اين است كه مقتضاى عدالت اين نيست كه الغاى همه تفاوتها بين افراد بشود، مقتضاى عدالت رعايت استحقاقهاست. اينجاست كه- همان طورى كه عرض كردم- سؤال دوم پيش مى ‏آيد كه ملاك استحقاق و عدم استحقاق، بجا بودن و بيجا بودن چيست؟

 

◼️جامعه مانند يك اندام زنده است‏

 

مقدمتاً مطلبى عرض مى‏ كنم و بعد وارد جواب اين سؤال مى‏ شوم. از بهترين و جامع‏ترين تشبيهات، تشبيه جامعه است به پيكر زنده. همان‏طورى كه پيكر، مجموعه‏ اى از اعضا و جوارح است و هر عضوى كار و وظيفه‏ اى دارد، جامعه هم از مجموع افراد تشكيل مى ‏شود و مجموع كارهاى مورد احتياج جامعه به صورت شغلها و حرفه‏ ها ميان اصناف و افراد تقسيم مى‏ شود. اعضا و جوارح پيكر، هر كدام در مقام و درجه‏ اى هستند: يكى فرمان مى‏ دهد و يكى فرمان مى‏ پذيرد، يكى مقام عالى را در پيكر اشغال كرده يكى مقام دانى را. جامعه نيز همين طور است؛ يعنى هر جامعه ‏اى با هر رژيم و سيستمى اداره بشود، از يك نوع تقسيم كار و تقسيم مشاغل و وظايف و حتى يك نوع درجه‏ بندى و طبقه ‏بندى- كه يكى فكر كند و نقشه بدهد و ديگرى اجرا كند، يكى فرمان بدهد و يكى ديگر فرمان بپذيرد، يكى پست عالى را اشغال كند و يكى پست دانى را- چاره و گزيرى نيست. جامعه با هر نظام و سيستمى اداره بشود، يك نوع ارگانيزم مخصوص خواهد داشت.

 

پيكر، سلامت و بيمارى دارد، جامعه نيز سلامت و بيمارى دارد؛ پيكر تولد و رشد و انحطاط و موت دارد، جامعه نيز همين طور است؛ پيكر اگر سالم باشد بين‏ اعضاى آن همدردى هست، جامعه نيز اگر سالم و زنده و داراى روح اجتماعى باشد همين طور است.

اين تشبيه و تعبير از سخنان رسول اكرم صلى الله عليه و آله است كه فرمود:

مَثَلُ الْمُؤْمِنينَ فِى تَوادُدِهِمْ وَ تَراحُمِهِمْ كَمَثَلِ الْجَسَدِ اذَا اشْتَكى‏ بَعْضٌ تَداعى لَهُ سائِرُ أعْضاءِ جَسَدِهِ بِالْحُمّى‏ وَ السَّهَرِ.

مَثَل مؤمنين از لحاظ علايق و عواطف متبادل كه بين ايشان هست مَثَل تن است: يك عضو كه به درد مى ‏آيد ساير اعضا يكديگر را به همدردى مى‏ خوانند و تب و بى‏ خوابى پيدا مى‏ شود.

 

چو عضوى به درد آورد روزگار

 

دگر عضوها را نماند قرار

 

باز هم وجه شبه‏ ها و قدر مشترك‏ها بين جامعه و پيكر هست.

معمولًا در تشبيه‏ ها كه چيزى به چيزى تشبيه مى‏ شود يك يا دو و حد اكثر سه وجه شبه بين آن دو هست، اما اين تشبيه يعنى تشبيه جامعه به پيكر از آن تشبيه‏ هاست كه بيش از ده وجه شبه هست و شايد بتوان ده‏ها وجه شبه ذكر كرد.

ممكن است اين تشبيه از نظر جامعيت تشبيه بى‏ نظيرى باشد.

در عين حال كه اين تشبيه چنين تشبيه جامعى است، اين طور نيست كه پيكر و جامعه از همه جهت مثل هم باشند، مواردى هست كه حكم جامعه و حكم پيكر دوتاست. امشب براى اينكه عدالت را معنى كنم، بعضى قسمتها كه بين پيكر و جامعه فرق است عرض مى‏ كنم.

 

◼️اختلاف جامعه با اندام زنده‏

 

يكى از موارد اختلاف اين است كه اعضاى پيكر، هر كدام محل ثابت و مقام معلومى دارند، تغيير محل و مقام و پست و شغل نمى‏ دهند، اما افراد اجتماع اين‏طور نيستند.

مثلًا هر كدام از چشم و گوش و دست و پا يك عضوند و يك مقام ثابت دارند و يك وظيفه دارند: چشم هميشه چشم است و گوش هميشه گوش، كار چشم هميشه‏ ديدن است و كار گوش هميشه شنيدن، همچنين دست هميشه دست است و پا، پا.

امكان ندارد كه مثلًا گوش بتواند در اثر ابراز لياقت، پست چشم را اشغال كند و چشم به واسطه كوتاهى در انجام وظيفه تنزل مقام پيدا كند و در جاى گوش قرار گيرد يا دست، پا بشود و پا، دست. همچنين ساير اعضا و جوارح از قلب و مغز و ريه و كبد و كليه و معده و روده، هر كدام مقامى ثابت و غير قابل تغيير دارند و هر كدام فقط براى يك وظيفه ساخته شده‏ اند نه بيشتر، و جز آن يك وظيفه وظيفه ديگر از آنها ساخته نيست.

اعضاى پيكر اجتماع چطور؟ آيا افراد هم مثل اعضا و جوارحند؟ هر فردى و هر دسته‏ اى فقط و فقط يك مقام ثابت دارند در اجتماع؟ فقط براى يك كار ساخته شده‏ اند و بيش از يك كار و يك وظيفه از آنها ساخته نيست؟ و همان‏طورى كه وظيفه چشم و وظيفه گوش و وظيفه دست و پا و قلب و مغز و ريه و كليه و كبد معلوم و مشخص است، وظايف افراد و اصناف هم مشخص است؟ افراد هر صنفى بايد به شغل معين مربوط به همان صنف بپردازند و نمى ‏توانند يا حق ندارند وارد صنف ديگر و شغل ديگر بشوند؟ يا اين طور نيست؟

واضح است كه اين طور نيست، زيرا اعضا و جوارح هيچ‏كدام از خود عقل و اراده‏ اى و تشخيص و استقلال و اختيار و انتخاب و سليقه مخصوصى ندارند، مسخَّر آن روحى هستند كه بر پيكر حكمفرماست، مظهر تامّ و تمام‏ لا يَعْصونَ اللَّهَ ما أَمَرَهُمْ‏ هستند. اما افراد نسبت به اجتماع اين طور نيستند. درست است كه اجتماع هم روح و حياتى دارد ولى روح اجتماعى اين اندازه بر اعضاى پيكر خود يعنى افراد، تسلط و سيطره ندارد؛ افراد نيز آن اندازه مسخَّر روح اجتماع نيستند.

 

◼️معنى مدنىّ بالطبع بودن انسان‏

 

حكما از زمانهاى بسيار قديم گفته ‏اند انسان مدنىّ بالطبع است، يعنى انسان طبيعتاً اجتماعى است. بعدها حكماى ديگر آمده‏ اند و اين جمله را شكافته‏ اند كه مقصود از اينكه انسان طبيعتاً و ذاتاً اجتماعى است چيست؟ اگر مقصود اين است كه انسان اين فرق را با نباتات و حيوانات- البته بعضى حيوانات- دارد كه استعدادهايى كه در انسان هست و كمالاتى كه براى انسان مترقّب است جز در پرتو زندگى اجتماعى ميسر نمى ‏شود و احتياجات زندگى انسان جز با تمدن رفع شدنى نيست، البته مطلب درست است. و اما اگر مقصود اين است كه زندگى اجتماعى امرى است غريزى و طبيعى و قهرى و بيرون از دايره انتخاب و اختيار، همان‏طورى كه بعضى حيوانات از قبيل زنبور عسل و موريانه و مورچه اين طور هستند و به حسب غريزه طورى ساخته شده‏ اند كه قهراً و به طور خودكار با هم زندگى مى‏ كنند و افراد مختلف آنها به طورى مقهور و مسخّر زندگانى اجتماعى و انجام وظيفه مخصوص به خود هستند كه عضو نسبت به روح پيكر مسخّر و مقهور است؛ اگر مقصود از اينكه انسان مدنىّ بالطبع است اين است، اين درست نيست، زندگى اجتماعى انسان اين گونه نيست.

پس اگر مقصود اين است كه انسان بدون اجتماع و به صورت انفراد قادر به ادامه زندگى نيست، بعلاوه در انسان نيازها و استعدادها نهفته است كه جز در پرتو زندگى اجتماعى به ظهور و فعليت نمى ‏رسد و اين استعدادها و نيازها در متن خلقت انسان نهاده شده و همينها انسان را به سوى زندگى اجتماعى مى‏ راند و مى‏ خواند، البته مطلب درستى است، ولى اين جهت با استقلال نسبى عقل و اراده فرد و انتخابى بودن آن منافات ندارد. پس مى ‏توانيم بگوييم زندگى اجتماعى انسان قراردادى و انتخابى است؛ انسان زندگى اجتماعى را براى خود به حكم عقل و اراده انتخاب و اختيار كرده است.

ژان ژاك روسو، دانشمند و مفكّر بزرگ اجتماعى قرون اخير، كتابى نوشته به نام‏ قرارداد اجتماعى‏ مبنى بر همين نظريه كه زندگى اجتماعى انسان قراردادى است، با توافق و قرار به وجود آمده، قهرى و غريزى نيست. هرچند نظريه روسو بر نفى اجتماعى بودن انسان به طور كلى، قابل قبول نيست، اما در اينكه انتخاب افراد نيز نقشى دارد از نظر ما سخنى نيست. فعلًا نمى ‏خواهم به اين مطلب كه مطلبى فلسفى است بپردازم.

غرضم اين است كه در عين كمال مشابهت بين جامعه و پيكر، اين فرق هم در كار است كه اعضاى پيكر هر كدام محلى ثابت و مقامى معلوم و غير قابل تخلّف و وظيفه‏ اى معين و مشخص دارند و از آن تجاوز نمى‏ كنند؛ براى هر كدام معين است كه چه عضوى باشد و چه مقامى داشته باشد و چه حق و وظيفه‏ اى دارد، بر خلاف افراد اجتماع كه اين طور نيستند. اعضاى پيكر فقط حق عضويت خاصى را دارند كه‏ هستند، اما افراد اجتماع حق هر گونه عضويتى را دارند و اين حق به سبب فعاليت و لياقت مشخص مى‏ شود. تكليف افراد از نظر اينكه چه عضوى باشند و چه مقام و درجه‏ اى داشته باشند و از نظر اينكه چه نوع شغل و خدمتى بايد به اجتماع بكنند، به شكل غريزى و طبيعى معين نيست، فرد نسبت به جامعه مقام معين ندارد، ميدان عمل فرد وسيع است، جلوش باز است، محدود به يك وظيفه خاص نيست، اختيار و انتخاب و آزادى و سليقه و در نتيجه مقامها و شغلها و پستها قابل تعويض و تبديل و تغيير است، اعضاى پيكر اجتماع متبادل مى‏ شوند، جاها را عوض مى‏ كنند، قانون خلقت به پيشانى احدى ننوشته تو بايد حتماً فلان عضو باشى، در فلان حد و مقام باشى، فلان وظيفه را انجام دهى، به پيشانى هيچ كس نوشته نشده تو بايد فلان كار و فلان شغل را داشته باشى، آن يكى فلان كار و فلان شغل ديگر را، تو بايد معلم باشى و آن يكى معمار و آن يكى نجار و آن يكى تاجر و آن يكى زارع و آن يكى طبيب و آن يكى داروساز و آن يكى مهندس برق و آن يكى مهندس ساختمان و غيره، آن طورى كه در پيشانى چشم و گوش و زبان و دست و پا نوشته شده كه بايد چه چيزى باشند.

خلاصه اينكه در پيكر به طور طبيعى تقسيم كار شده و به طور طبيعى درجه ‏بندى و به طور طبيعى جاها همه معين شده، اما در اجتماع اين كار بايد به دست خود بشر بشود، خودشان ميان خودشان كارها را تقسيم و درجه‏ بندى كنند.

ميدان عمل هم براى همه وسيع است، همه انسانند، همه عقل دارند، همه اراده و اختيار دارند، همه براى خود شخصيت قائلند.

اينجاست كه سؤال ديگرى پيش مى‏ آيد و آن اينكه كارها را ميان خود چه جور تقسيم كنند؟ وظيفه ‏بندی‏ها و درجه‏ بندیها كه قهراً بالا و پايين و عالى و دانى دارد، بر چه اساسى صورت گيرد؟ افراد را روى چه ملاك و مبنايى در اجتماع جا بدهند؟

بشر از چه راهى وارد شود براى تقسيم كار و براى درجه‏ بندى؟ آيا بايد قرعه بكشند و با قرعه معين كنند؟!

فقط يك راه هست و آن اينكه اكراه و اجبارى در كار نباشد، همه را آزاد بگذارند و ميدان زندگى شكل ميدان مسابقه بلكه ميدانهاى مسابقه را پيدا كند، افراد مختلف همه حق شركت در مسابقه را داشته باشند، هر كسى متناسب با ذوق و استعداد خودش و متناسب با لياقت و فعاليت خودش مقام و شغل و كارى را حيازت كند.

 

◼️تنازع بقا يا مسابقه بقا

 

بعضى زندگى را به ميدان جنگ تشبيه مى ‏كنند، مى‏ گويند زندگى تنازع بقاست. تعبير بهتر و كامل‏تر اين است كه بگوييم زندگى مسابقه بقاست. كلمه «تنازع بقا» مفهوم جدال و مخاصمه مى‏ دهد. به زعم بعضى، زندگى جز جنگ و جدال نيست، اصل اول در زندگى انسان تخاصم و دشمنى است، تعاونها و تسالمها به وسيله تنازعها جبراً بر انسان تحميل مى‏ شود. فعلًا مجال بحث درباره اين مطلب نيست. اجمالًا بايد بگويم مطلب اين‏طور نيست كه طبع زندگى و لازمه طبيعت زندگى، جدال و مخاصمه باشد. اما لازمه طبيعت زندگى مسابقه بقا هست. زندگى اگر بخواهد بر محور صحيح قرار بگيرد بايد بر اساس مسابقه بقا باشد. لازمه مسابقه دو چيز است: آزادى افراد و ديگر نظم اجتماعى كه جلو هرج و مرج را بگيرد.

اين را بايد توضيح بدهم:

يك مسابقه ورزشى را در نظر بگيريد، مثلًا مسابقه كشتى يا دويدن يا وزنه ‏بردارى را. در مسابقه‏ ها مدال است، جايزه است، افتخار است، محبوبيت است.

اين جايزه‏ ها نصيب چه كسى است؟ نصيب آن كس كه مسابقه را بهتر انجام مى‏ دهد.

از روز اول كسى كه متولد مى ‏شود در پيشانى‏ اش نوشته نشده كه تنها اين شخص حق دارد روى سكوى افتخار بايستد و كسى ديگر حق ندارد، بلكه حق شركت در مسابقه را به همه مى‏ دهند، به همه آزادى براى شركت مى ‏دهند. از آن ميان، بعضيها در اثر تمرين و پشتكار برنده مسابقه مى‏ شوند و بعضى ديگر به علت عدم لياقت فطرى و يا به علت عدم تمرين و مجاهدت، از آن مواهب محروم مى ‏مانند. همچنين است حال دانش‏ آموزان و دانشجويان كلاس كه در مدت يك سال سر كلاس حاضر مى ‏شوند و درس مى‏ خوانند و آخر سال از طرف معلم امتحان مى‏ شوند، به آنها نمره داده مى‏ شود، يكى نمره قبولى مى ‏گيرد و يكى رد مى ‏شود، يكى نمره عالى مى‏ گيرد، يكى اعلا و شاگرد اول مى‏ شود. نمره امتيازى است كه داده مى‏ شود و به هر كس متناسب با مقدار زحمت و استعداد و فعاليتش نمره داده مى‏ شود.

جامعه به حكم اينكه با پيكر فرق دارد و وظايف افراد به حكم خلقت و به طور جبرى تعيين نشده و به حكم اينكه خداوند افراد بشر را آزاد و مختار و حرّ آفريده و يك وظيفه محدود و يك مقام ثابت و معلوم و غير قابل تخلف و تجاوز برايش قرار نداده، ميدان وسيعى براى عمل و فعاليتش قرار داده، به حكم اين امور، جامعه ميدان مسابقه است؛ افراد با بردن مسابقه و ابراز لياقت و استعداد و فعاليت بايد مواهب و حقوق را حيازت كنند. نمى‏خواهم بگويم همه مردم از لحاظ ذوق و استعداد نسبت به همه كارها مساوى‏ اند، بدون شك استعدادهاى مردم از اين نظر متفاوت است. در هر كسى ذوق و استعداد خاصى هست. به همين دليل، هر كسى در خودش علاقه به بعضى كارها را بيشتر و علاقه به بعضى ديگر را كمتر مى‏ بيند. ولى اين طور نيست كه هر كسى از اول بفهمد و حس كند كه فقط براى يك كار معين ساخته شده و يك مقام ثابت و غير قابل تخلف و تجاوزى دارد، آن طورى كه اعضاى يك پيكر چنين‏ اند.

پس بايد اجتماع در همه شئون و مواهب، شكل ميدان آزاد مسابقه را داشته باشد، حق شركت در اين مسابقه به همه داده شود و آن اجتماع آن‏چنان منظم و داراى حسن جريان باشد كه در آن ميان، شئون و مواهب اجتماعى به افرادى تعلق بگيرد كه در مسابقات اجتماعى لياقت و شايستگى بهترى از خود نشان داده‏ اند.

 

دو ركن مسابقه‏

مسابقه دو چيز دارد: يكى عملى كه مورد مسابقه قرار مى‏ گيرد از قبيل دويدن يا كشتى يا وزنه برداشتن، و يكى هم جايزه و افتخارى كه به برنده مسابقه داده مى‏ شود. در جامعه هم كه ميدان مسابقه است اين دو جهت هست: يكى كار مورد مسابقه و يكى هم حظّ و بهره و نصيبى كه به اشخاص داده مى‏ شود.

حالا آن امر مورد مسابقه بايد چه چيز باشد و آن جايزه بايد چه باشد؟

اينجاست كه اگر فى ‏الجمله توجهى بشود مطلب حل مى‏ گردد و جواب سؤال داده مى ‏شود. اما امور مورد مسابقه همان چيزهاست كه به حال بشر مفيد است، حيات اجتماعى بشر بسته به آن است. مسابقه بايد در كارهاى مفيد به حال مردم باشد، در علم و فضيلت باشد، در تقوا و درستى باشد، در عقل و فهم و ادراك باشد، در سعى و عمل و كار و توليد و خدمت باشد. جايزه‏ هايى كه به برندگان اين مسابقه‏ ها داده مى ‏شود همان حقوقى است كه به آنها به حسب مقدار كار و به حسب صلاحيت و لياقت و زحمت و استحقاق تعلق مى‏ گيرد. اگر فهميديم كه حقوقى كه به افراد تعلق مى‏ گيرد در واقع مثل جايزه‏ هايى است كه به شركت‏ كنندگان در مسابقات داده‏ مى‏ شود، مثل نمره‏ هايى است كه به دانش‏ آموزان بر سر امتحان مى‏ دهند، و اگر فهميديم كه مورد مسابقه چيست، تقدم و پيش افتادن در چه قسمتى ملاك است، در چه ميدانى اين افراد بايد مسابقه بدهند، چه درسى را بايد خوب امتحان بدهند و نمره بگيرند، مسابقه در كارهايى باشد كه دين آن كارها را خير و عمل صالح خوانده؛ اگر اين دو تا را فهميديم، خوب مى ‏فهميم كه به چه كسى جايزه و نمره بدهيم و به چه كسى جايزه و نمره ندهيم، به چه كسى بيشتر بدهيم به چه كسى كمتر.

اينكه در جلسات پيش گفتم حق و تكليف در اسلام دوش به دوش يكديگرند و از يكديگر جدا نيستند، همين است. ميدان مسابقه همان ميدان وظيفه و تكليف است. حقوق، همان بهره و نمره ‏هايى است كه متناسب با مسابقه تكليف و وظيفه، نصيب اشخاص بايد بشود.

اگر اصل همدوشى حق و تكليف را در اسلام بشناسيم و اين مطلب را درست درك كنيم كه اينكه مى‏ گوييم زندگى مسابقه است يعنى مسابقه انجام وظيفه و تكليف‏ (وَ انْ لَيْسَ لِلْانْسانِ الّا ما سَعى) و باز درست درك كنيم كه نتيجه و جايزه مسابقات همان بهره‏ مند شدن از حقوق اجتماعى است؛ اگر اينها را خوب درك كنيم، به بزرگترين مبناى حقوق اجتماعى اسلام پى برده‏ ايم و اين مبنا مانند چراغى روشن راهنماى ما در همه مسائل خواهد بود و ما را از خيلى ظلمتها نجات خواهد داد.

 

◼️عدالت يا مساوات‏

 

از اينجا معنى عدالت معلوم مى‏ گردد و جواب سؤالى كه در اول مطرح كردم روشن مى ‏شود. سؤال اين بود كه معنى عدالت چيست؟ تفاوت و اختلاف و تبعيضى كه نقطه مقابل عدالت است چيست؟ آيا هر نوع تفاوت كه در جامعه بين افراد باشد مخالف عدالت است و لازمه عدالت مساوات مطلق است؟ يا عدالت مستلزم مساوات مطلق نيست و گاهى عدالت ايجاب مى‏ كند كه تفاوت و امتياز گذاشته شود و مقتضاى عدالت اين است كه تبعيضها و تفاوتهاى بيجا و بلا استحقاق نباشد؟ اگر مقتضاى عدالت، اين دومى است ملاك بجا بودن و بيجا بودن چيست؟

معلوم شد كه معنى عدالت اين نيست كه همه مردم از هر نظر در يك حد و يك‏ مرتبه و يك درجه باشند. جامعه خود به خود مقامات و درجات دارد و در اين جهت مثل پيكر است. وقتى كه مقامات و درجات دارد، بايد تقسيم ‏بندى و درجه‏ بندى بشود. راه منحصر، آزاد گذاشتن افراد و زمينه مسابقه فراهم كردن است.

همين‏كه پاى مسابقه به ميان آمد، خود به خود به موجب اينكه استعدادها در همه يكسان نيست و به موجب اينكه مقدار فعاليتها و كوششها يكسان نيست، اختلاف و تفاوت به ميان مى ‏آيد: يكى جلو مى ‏افتد و يكى عقب مى‏ ماند، يكى جلوتر مى ‏رود و يكى عقب‏تر. مقتضاى عدالت اين است كه تفاوتهايى كه خواه ناخواه در اجتماع هست تابع استعدادها و لياقتها باشد. مقتضاى عدالت اين است كه دانشجويانى كه در يك امتحان شركت مى‏ كنند، به هر كدام همان نمره‏اى داده شود كه مستحق آن نمره است. مقتضاى عدالت اين نيست كه به همه مساوى نمره داده شود و گفته شود بايد به همه يك جور نمره داده شود و الّا تبعيض مى‏ شود و تبعيض ظلم است.

برعكس اگر به همه مساوى نمره داده شود، حق ذیحق پامال شده و اين ظلم است.

مقتضاى عدالت اين است كه در مسابقات قهرمانى، استعداد و لياقت و هنرنمايى ملاك تقدم و تأخر قرار گيرد. مقتضاى عدالت اين نيست كه هنرمند و بى ‏هنر را به يك چشم ببينند و فرقى بين بااستعداد و بى ‏استعداد نگذارند. اين جور مساواتها عين ظلم و بى ‏عدالتى است، و آن جور تفاوتها كه بر مبناى لياقت و استعداد يا فعاليت و كار است عين عدالت و دادگسترى است.

مقتضاى عدالت مساوات است در شرايط حقوقى مساوى، نه در شرايط نامساوى، يعنى نبايد ميان شركت‏كنندگان در يك مسابقه علمى يا در يك مسابقه قهرمانى در غير آنچه مربوط به استعداد و هنر و لياقت است فرق گذاشته شود. مثلًا يكى سفيد است و يكى سياه، يكى اشراف‏زاده است و يكى فرضاً فرزند يك فقير، يكى توصيه و پارتى دارد و يكى ندارد، يكى با معلم يا داور قرابت و قوم و خويشى دارد و يكى ندارد؛ آنچه نبايد ملاك قرار گيرد اين امور است كه مربوط به لياقت و استعداد يا فعاليت و مجاهدت افراد نيست. اگر استعدادها و لياقتها را ناديده بگيريم و به همه نمره و امتياز مساوى بدهيم ظلم كرده‏ ايم، و اگر هم امتياز و تفاوت قائل بشويم اما ملاك امتياز و تفاوت را امورى از اين قبيل قرار دهيم باز هم ظلم كرده‏ ايم.

اين است فرق بين تفاوتهاى بجا و بيجا و فرق بين تبعيضهاى روا و ناروا. اين است معنى آن جمله كه در تعريف عدالت گفته‏ اند: «الْعَدالَةُ اعْطاءُ كُلِّ ذى حَقٍّ حَقَّهُ» عدالت اين است كه حق هر ذیحقى به خودش برسد. اين است معنى كلام امير المؤمنين (سلام اللَّه عليه) كه فرمود: الْعَدْلُ يَضَعُ الاْمورَ مَواضِعَها عدل هر چيزى را در جاى خود و محل خود قرار مى‏ دهد. نفرمود عدل همه را در يك حد و يك درجه و يك صف قرار مى‏ دهد. عدالت اين است كه در شئون اجتماعى و در راه استفاده از حقوق اجتماعى، شرايط دقيق يك مسابقه كامل نسبت به همه مزاياى اجتماعى فراهم شود و طبق يك مسابقه عمل شود. معنى مساوات و به يك چشم ديدن و همه را برابر در نظر گرفتن هم اين است كه هيچ ملاحظه شخصى در كار نباشد، از نظر ملاحظات شخصى همه على‏ السويه باشند، از نظر ملاحظات طبقاتى همه على‏ السويه باشند.

پيغمبر اكرم فرمود: النّاسُ كَأسْنانِ الْمُشْطِ مردم مثل دندانه ‏هاى شانه هستند و همه با هم برابرند، يا فرمود: انَّ رَبَّكُمْ واحِدٌ وَ انَّ اباكُمْ واحِدٌ، كُلُّكُمْ مِنْ آدَمَ وَ آدَمُ مِنْ تُرابٍ‏ يعنى هيچ ملاحظه شخصى و تبعيض و تفاوت و تقدمى بر غير مبناى فضيلت و تقوا و عمل و لياقت نبايد در كار باشد. اما تقدمهايى مبنى بر فضيلت و بر تقوا و بر عمل بايد باشد. لهذا بعد از اين جمله‏ ها اضافه فرمود: وَ لا فَضْلَ لِعَرَبِىٍّ عَلى عَجَمِىٍّ الّا بِالتَّقْوى. قرآن كريم هم در عين اينكه امتيازات رنگ و نژاد و جنس و خون را لغو مى‏ كند و مى‏ فرمايد: انّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ انْثى‏ وَ جَعَلْناكُمْ شُعوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفوا، پشت سرش مى‏ فرمايد: انَّ اكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُم‏، امتيازات مبتنى بر فضايل را به رسميت مى ‏شناسد.

قرآن كريم مى ‏فرمايد هرگز عالم و جاهل، متقى و غير متقى مساوى نيستند: امْ نَجْعَلُ الَّذينَ آمَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ كَالْمُفْسِدينَ فِى الْارْضِ امْ نَجْعَلُ الْمُتَّقينَ كَالْفُجّارِ آيا ممكن است كه ما اهل ايمان و اهل عمل صالح را كه صالح و مصلح‏ اند، با فسادكنندگان و خرابى‏ كنندگان كه آنچه از آنها سرمى‏ زند خرابى و فساد است در يك درجه و يك مرتبه قرار دهيم؟ آيا ممكن است كه ما اهل تقوا را همدوش و همدرجه شهوت‏رانها و بندگان هوا و هوس قرار بدهيم؟ همچنين مى‏ فرمايد: قُلْ هَلْ يَسْتَوِى الَّذينَ يَعْلَمونَ وَ الَّذينَ لا يَعْلَمونَ انَّما يَتَذَكَّرُ أُولُو الْالْبابِ‏ بگو آيا آنها كه عالم و دانايند با آنهايى كه در حضيض جهل و نادانى بسر مى‏ برند مانند هم ‏اند؟ فقط خردمندان توجه دارند كه مساوى نيستند. يا مى‏ فرمايد: فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدينَ عَلَى الْقاعِدينَ اجْراً عَظيماً خداوند مجاهدان را بر خانه‏ نشينان به اجر عظيمى برترى‏ داده است. در سوره زخرف مى‏ فرمايد: أَ هُمْ يَقْسِمونَ رَحَمَةَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعيشَتَهُمْ فِى الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيّاً آيا آنها رحمت پروردگار تو را تقسيم كرده‏ اند؟ ما هستيم كه مايه تعيّش و استعدادهاى گوناگون را در ميان مردم تقسيم كرده‏ ايم تا در نتيجه، اختلاف طبيعى در ميان آنها پيدا شود و همين اختلاف و تفاوت سبب مى‏ شود كه بعضى افراد مسخّر بعضى ديگر قرار گيرند و نظام اجتماعى زندگى بشر استقرار پيدا كند.

 

◼️اختلافات افراد از نظر استعدادها

 

يكى از شاهكارهاى خلقت اختلاف طبيعى افراد و تفاوت آنهاست، خصوصاً با در نظر گرفتن اينكه همان كه در يك جهت امتياز و تفوّق طبيعى دارد، در جهت ديگر، ديگرى بر او تفوّق و امتياز دارد و نتيجه اين است كه همه مسخّر يكديگر و محتاج به يكديگرند.

جامعه ‏هاى پيشرفته دنيا كوشش‏شان اين است كه عدالت و مساوات را برقرار كنند و تا هر اندازه كه توفيق يافته‏ اند اين طور نيست كه بين بااستعداد و بى‏ استعداد، باهوش و كودن، فعال و بى ‏حال، باشخصيت و بى‏ شخصيت، امين و غير امين، خادم و خائن، به نام عدل و مساوات فرق نگذارند؛ مساوات اين نيست، عدالت اين نيست، اين جور تفاوت نگذاشتن‏ها عين ظلم و ستمگرى است.

 

◼️مساوات حقيقى‏

 

مساوات اين است كه امكانات مساوى براى همه افراد فراهم شود، ميدان براى همه به طور مساوى باز باشد، زمينه براى همه متساوياً فراهم باشد، تا اگر كسى همت داشته باشد در هر كجا كه هست و در هر طبقه‏اى كه هست بتواند در پرتو لياقت و استعداد و بروز فعاليت به كمال لايق خود برسد. حالا هر كس كوتاهى كرد خودش كرده، هر كس كوتاهى نكرد نتيجه‏اش را مى‏برد.

مثلًا امكان تحصيل علم بايد براى همه فراهم باشد، همه بتوانند به مدرسه‏ بروند، امكانات تحصيلات عاليه براى همه فراهم باشد، نه اينكه براى يكى امكان درس خواندن باشد و براى ديگرى نباشد، براى يكى وسايل تحصيلات عاليه فراهم باشد براى ديگرى نباشد؛ آن طور امكانات به طور مساوى براى همه فراهم باشد كه مثلًا براى فرزند فلان دهقان كه در فلان گوشه كشور است و استعداد علمى و اجتماعى نهفته‏ اى در وجودش هست، وسايل فراهم باشد كه تدريجاً بتواند پله‏ پله و درجه به درجه مقامات را طى كند تا برسد مثلًا به مقام تخصص در يك رشته علمى و اگر استعداد اجتماعى‏ اش خوب است برسد به مقام وزارت مثلًا.

تبعيض و تفاوت ناروا اين است كه از لحاظ امكانات و شرايط عمل، همه افراد مساوى نباشند؛ براى يكى امكان بالا رفتن بر نردبان ترقى باشد براى ديگرى نباشد، يكى محكوم باشد به پايين ماندن و ديگرى با همه عدم لياقت دستش را بگيرند و بر صدر مجلس اجتماع بنشانند.

سعدى مى‏گويد:

 

وقتى افتاد فتنه ‏اى در شام‏

 

هر كس از گوشه‏ اى فرا

 

رفتند روستا زادگان دانشمند

 

به وزيرى پادشا

 

رفتند پسران وزير ناقص عقل‏

به گدايى به روستا رفتند

 

جامعه به گونه‏ اى نباشد كه فقط در موقعى كه فتنه ‏اى پيش بيايد و اوضاع بهم بريزد قدر دانش و هنر معلوم گردد و آن وقت روستا زادگان دانشمند به وزيرى برسند و پسران ناقص عقل وزير به گدايى بروند.

 

حقيقت اين است كه جامعه عادل و متعادل، جامعه‏ اى كه قانون مساوات بر آن حكمفرماست، جامعه‏ اى كه اولًا امكانات مساوى براى همه افراد فراهم مى‏ كند و ثانياً با عدالت رفتار مى ‏كند، يعنى در عمل آن طور با افراد رفتار مى‏ كند كه در يك مسابقه علمى و قهرمانى صحيح معمولًا رفتار مى‏ شود، چنين جامعه ‏اى هميشه بايد اين طور باشد كه روستا زادگان بااستعداد بتوانند دانشمند بشوند و بعد از دانشمندى به مقام وزيرى برسند، و هميشه بايد اين طور باشد كه پسران ناقص عقل وزير عقب بمانند و سقوط كنند.

جامعه ‏اى كه مطابق دستور رسول اكرم از نظر امكانات مساوى، همه‏ كَأسْنانِ الْمُشْط مانند دندانه‏ هاى شانه باشند و از نظر كسب امتيازات مصداق‏ قُلْ هَلْ يَسْتَوِى الَّذينَ يَعْلَمونَ وَ الَّذينَ لا يَعْلَمونَ‏ و مصداق‏ انَّ اكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ‏ و مصداق‏ امْ نَجْعَلُ الَّذينَ آمَنوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ كَالْمُفْسِدينَ فِى الْارْضِ امْ نَجْعَلُ الْمُتَّقينَ كَالْفُجّارِ باشند، خود به خود بايد همين طور باشد.

مگر در صدر اسلام همين طور نشد؟ مگر مصداق‏ وَ نُريدُ أنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذينَ اسْتُضْعِفوا فِى الْارْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثينَ‏ صورت نگرفت؟ مگر در صدر اسلام غلامان و غلام‏زادگان دانشمند و متقى از قبيل عبد اللَّه بن مسعود به سيادت و بزرگوارى نرسيدند؟ مگر شخصيتهاى حل و فصل كن نالايق مانند ابوجهل‏ ها و ابولهب‏ ها و وليد بن مغيره‏ ها به خاك ذلت ننشستند؟ مگر زيردستان و غلامانى به نيروى لياقت و تقوا و عمل، سادات قوم، و سادات نالايق و فاسد قوم در چاه‏ها سرنگون نشدند؟

 

◼️جامعه بى‏ طبقه اسلامى‏

اسلام به طور مسلّم با اينكه دينى است اجتماعى و براى جامعه شخصيت قائل است، حيات و ممات قائل است، سعادت و شقاوت قائل است، مصلحت و مفسده قائل است، به تقدم مصلحت جامعه بر مصلحت فرد قائل است و امتيازات طبقاتى را لغو كرده است، با همه اينها در عين حال نظام اجتماعى اسلامى حقوق و امتيازات واقعى افراد را ناديده نمى‏ گيرد، فرد را از نظر شخصى در مقابل اجتماع ناچيز نمى‏ شمارد، مانند برخى مفكّرين جهان نمى‏ گويد فرد هيچكاره است، هر چه هست جامعه است، جامعه ذی‏حق است نه فرد، جامعه مالك است نه فرد، جامعه اصيل است نه فرد. به طور مسلّم اسلام حقوق اختصاصى قائل است، مالكيت اختصاصى قائل است، براى فرد اصالت و استقلال قائل است، عدالت را به اين نمى‏ داند كه فرد در جامعه بكلى نابود بشود، عدالت را به اين مى‏ داند كه شرايط يك مسابقه صددرصد كامل هميشه فراهم باشد و به حكم اين مسابقه كه در ميدان كار و تكليف و فضيلت صورت مى‏ گيرد امتيازات و حقوق اختصاصى به افراد اعطا شود.

البته آن چيزى كه به هيچ وجه قابل ترديد نيست اين است كه اسلام با امتيازها و تفاوت گذاشتن‏هايى كه مربوط به عمل و تقوا و علم و جهاد در راه حق نيست به شدت مبارزه كرده؛ نه تنها در دستورهاى خود مبارزه كرده، عمل پيشوايان بزرگ دين اين طور بوده است.

جامعه بى ‏طبقه اسلام، يعنى جامعه بى ‏تبعيض، يعنى جامعه‏ اى كه امتيازات موهوم در آن بی اعتبار است، نه جامعه بى ‏تفاوت كه حتى امتيازات و مكتسبات و لياقتها و استعدادها نيز در آن اجباراً ناديده گرفته مى ‏شود.

 

جويبر و ذلفا

مردى از اهل يمامه به مدينه آمد و اسلام آورد و اسلامش خوب شد، يعنى معارف اسلام را فرا گرفت و به تربيت اسلامى تربيت شد. اسم اين مرد جويبر بود؛ مردى بود كوتاه قد، بدشكل، سياه رنگ، فقير و مستمند، و چون كسى را در مدينه نداشت، شبها در مسجد مى‏ گذارد می خوابيد و در حقيقت خانه‏ اى جز مسجد نداشت. مدتى در مسجد بود. كم‏ كم رفقايى مثل خودش پيدا كرد؛ يعنى عده‏ اى ديگر از مسلمانان پيدا شدند كه آنها هم مثل جويبر، هم فقير بودند و هم غريب، و به دستور رسول اكرم آنها نيز مانند جويبر موقتاً شبها در مسجد بسر مى‏ بردند.

تدريجاً عده‏ شان زياد شد. از طرف خداوند دستور رسيد مسجد بايد پاكيزه باشد، جاى خوابيدن نيست، و حتى درهايى كه از خانه ‏ها به سوى مسجد باز است به استثناى درِ خانه علىّ مرتضى و فاطمه زهرا همه درها بسته شود، رفت و آمدها از خانه ‏ها به مسجد موقوف شود، فقط از درهاى معمولى به مسجد رفت و آمد بشود كه احترام مسجد محفوظ بماند.

رسول خدا دستور داد براى اين عده بى‏ خانه و فقير سايبانى در گوشه ‏اى بزنند، و زدند و آنها در زير آن سقف بسر مى ‏بردند و آنجا صُفّه خوانده مى‏ شد و آنها هم به اصحاب صفّه معروف شدند.

جويبر يكى از اصحاب صفّه بود. رسول خدا و همچنين افراد مسلمين به آنها محبت مى‏ كردند و زندگى آنها را اداره مى‏ كردند. يك روز رسول اكرم نگاهى به جويبر كرد و فرمود: جويبر! چقدر خوب بود كه زن مى‏ گرفتى! هم احتياج جنسى تو رفع مى‏ شد و هم آن زن كمك تو بود در كار دنيا و آخرت. گفت: يا رسولَ اللَّه! كسى زن من نمى ‏شود، نه حسب دارم و نه نسب، نه مال و نه جمال. كدام زن رغبت مى‏ كند كه زن من بشود؟ فرمود: يا جويبر! انَّ اللَّهَ قَدْ وَضَعَ بِالْاسْلامِ مَنْ كانَ فِى الْجاهِليَّةِ شَريفاً، وَ شَرَّفَ بِالْاسْلامِ مَنْ كانَ فِى الْجاهِلِيَّةِ وَضيعاً، وَ أعَزَّ بِالْاسْلامِ مَنْ كَانَ فِى الْجاهِلِيَّةِ ذَليلًا جويبر! خداوند به سبب اسلام ارزشها را تغيير داد، بهاى بسيار چيزها را كه در سابق پايين بود بالا برد و بهاى بسيار چيزها كه در گذشته بالا بود پايين آورد، بسيارى از افراد در نظام غلط جاهليت محترم بودند و اسلام آنها را سرنگون كرد و از اعتبار انداخت، بسيارى در جاهليت حقير و بى‏ ارزش بودند و اسلام آنها را بلند كرد.

فَالنّاسُ الْيَوْمَ كُلُّهُمْ ابْيَضُهُمْ وَ اسْوَدُهُمْ وَ قُرَشِيُّهُمْ وَ عَرَبِيُّهُمْ وَ عَجَمِيُّهُمْ مِنْ آدَمَ وَ انَّ آدَمَ خَلَقَهُ اللَّهُ مِنْ طينٍ‏ امروز مردم همان طور شناخته مى ‏شوند كه هستند. اسلام به آن چشم به همه نگاه مى‏ كند كه سفيد و سياه و قرشى و غير قرشى و عرب و عجم، همه فرزندان آدمند و آدم هم از خاك آفريده شده. اى جويبر! محبوب‏ترين مردم در نزد خدا كسى است كه مطيع‏تر باشد نسبت به امر خدا و هيچ‏كس از مسلمين مهاجر و انصار كه در خانه‏ هاى خود هستند و زندگى مى‏ كنند بر تو برترى ندارند مگر به ميزان و مقياس تقوا.

بعد فرمود: حركت كن برو به خانه زياد بن لبيد انصارى، به او بگو رسول خدا مرا پيش تو فرستاده كه از دختر تو ذلفا براى خود خواستگارى كنم. جويبر به دستور رسول خدا به خانه زياد بن لبيد رفت. زياد از محترمين انصار و اهل مدينه بود. در آن‏وقت كه جويبر وارد شد عده‏ اى از قوم و قبيله‏ اش در خانه ‏اش بودند. اجازه ورود خواست. اجازه دادند و وارد شد و نشست، رو كرد به زياد و گفت: از طرف رسول خدا پيغامى دارم، آن را محرمانه بگويم يا علنى؟ زياد گفت: پيغام رسول خدا مايه افتخار من است، البته علنى بگو. گفت: رسول خدا مرا فرستاده براى خواستگارى دخترت ذلفا براى خودم، حالا تو چه مى‏ گويى؟ بگو تا خبرش را براى پيغمبر ببرم.

زياد با تعجب پرسيد كه پيغمبر تو را فرستاده به خواستگارى؟! گفت: بلى پيغمبر فرستاد، من كه دروغ به پيغمبر نمى ‏بندم. گفت: آخر رسم ما اين نيست كه دختر بدهيم به غير هم‏شأن‏هاى خودمان از انصار، تو برو من خودم پيغمبر را ملاقات مى‏ كنم.

جويبر بيرون آمد. از طرفى فكر مى‏ كرد در آنچه پيغمبر فرموده بود كه خداوند به وسيله اسلام تفاخر به قبايل و عشاير و انساب را از بين برده، و از طرفى به سخن اين مرد فكر مى‏ كرد كه گفت ما رسم نداريم به غير هم‏شأن‏هاى خودمان دختر بدهيم. با خود گفت: حرف اين مرد با تعليمات قرآن مباينت دارد. همان‏طورى كه مى‏ رفت، آهسته اين جمله از او شنيده شد: «وَ اللَّهِ ما بِهذا نَزَلَ الْقُرْآنُ وَ لا بِهذا ظَهَرَتْ نُبُوَّةُ مُحَمَّدٍ» به خدا كه تعليمات نازله در قرآن اين نيست كه زياد بن لبيد گفت، پيغمبر براى چنين سخنانى مبعوث نشده است.

همان‏طور كه جويبر مى ‏رفت و اين سخنان را با خود زمزمه مى‏ كرد، ذلفا دختر زياد اين حرفها را شنيد. از پدرش پرسيد: قصه چه بوده؟ زياد عين قضيه را نقل كرد.

دخترك گفت: به خدا قسم كه جويبر دروغ نمى‏ گويد، كارى نكن كه جويبر برگردد پيش پيغمبر در حالى كه جواب يأس شنيده باشد، بفرست جويبر را برگردانند. همين كار را كردند، جويبر را به خانه برگردانيدند.

خود زياد شخصاً رفت حضور رسول اكرم و گفت: پدر و مادرم قربانت، جويبر چنين پيغامى از طرف تو آورد و آخر ما رسم نداريم جز به كفو و هم‏شأن و هم‏طبقه خودمان دختر بدهيم. فرمود: يا زيادُ، جُوَيْبِرُ مُؤْمِنٌ وَ الْمُؤْمِنُ كُفْوُ الْمُؤْمِنَةِ، وَ الْمُسْلِمُ كُفْوُ الْمُسْلِمَةِ زياد! جويبر مؤمن است و مرد مؤمن كفو و هم‏شأن زن مؤمنه است و مرد مسلمان كفو و هم‏شأن زن مسلمان است، با اين خيالات مانع ازدواج دخترت نشو.

زياد برگشت و قضايا را براى دخترش نقل كرد. ذلفا گفت: من بايد راضى باشم، و چون پيغمبر او را فرستاده من راضى‏ ام. زياد دست جويبر را گرفت و به ميان قوم خود برد و طبق سنت پيغمبر دختر خود را به اين مرد فقير سياه داد. چون جويبر خانه نداشت، زياد خودش خانه‏ اى با همه لوازم برايش تهيه كرد و آراست. به دخترش جهاز داد و با آن جهاز به خانه شوهر فرستاد. دو دست لباس هم براى خود جويبر فراهم كرد. وقتى كه جويبر وارد حجله عروس با آن تشريفات شد، در روحش حالت رضايت و شكرگزارى نسبت به ذات اقدس احديت كه به واسطه اسلام اين‏قدر او را عزيز كرد پيدا شد. حالت شكر و سپاسگزارى به درگاه حق آن‏قدر شديد بود كه به گوشه‏ اى از خانه رفت و تا صبح مشغول راز و نياز و شكر و سپاس بود، يك وقت متوجه شد كه ديد صبح شده. آن روز را به شكرانه قصد روزه كرد. سه شبانه روز در اين حالت وجد و سرور معنوى بود. كم‏ كم خانواده عروس به ترديد افتادند كه نكند اين مرد احتياجى به زن نداشته باشد.

قضايا را به اطلاع رسول خدا رساندند. رسول اكرم جويبر را خواست و جريان را از او پرسيد. گفت: يا رسول اللَّه! وقتى كه وارد آن خانه وسيع با فرش و اثاث كامل شدم و دخترى زيبا در برابر خود ديدم كه همه آنها به من تعلق داشت، به فكر افتادم كه من آدم غريب و فقيرى در اين شهر هستم و خداوند اين طور به وسيله اسلام به من تفضل فرمود، خواستم به پاس اين همه نعمت اين شب را تا صبح به حال عبادت بسر برم، فردايش را نيز به شكرانه روزه گرفتم، تا سه روز در اين حال بودم كه شبها به شكرانه عبادت مى‏ كردم و روزها را روزه مى‏ گرفتم، البته از اين به بعد نزد خانواده‏ خود خواهم رفت.

 

◼️عنايت رسول اكرم به از بين بردن ناهمواريها

 

وقتى كه در شيوه بزرگوارانه رسول اكرم صلى الله عليه و آله مطالعه مى‏ كنيم مى‏ بينيم آن حضرت عنايت زيادى داشت كه تفاوتها و اختلافهايى كه تدريجاً عادت شده بود در ميان مردم و ربطى با آنچه نامش مسابقه در عمل و فضيلت و پيشى گرفتن در خيرات است- كه‏ فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ‏- نداشت و صرفاً عاداتى بود كه ايجاد ناهمواريها و پست و بلندیهاى بيجا مى‏ كرد، از بين ببرد و معدوم كند.

مثلًا عنايت داشت كه در مجالس، گرد و حلقه به دور هم بنشينند، مجلس بالا و پايين نداشته باشد. دستور مى‏ داد و تأكيد مى‏ كرد كه هر وقت وارد مجلس مى‏ شويد، هر جا كه خالى است همان جا بنشينيد، يك نقطه معين را جاى خودتان حساب نكنيد و به آن نقطه فشار نياوريد. اگر خودش وارد مجلسى مى‏ شد خوشش نمى‏ آمد كه جلو پايش بلند شوند، و گاهى اگر بلند مى‏ شدند مانع مى‏ شد و مردم را امر مى‏ كرد كه قرار بگيرند. حاضر نمى‏ شد وقتى كه سواره است پياده‏ اى همراهش حركت كند، آن پياده را سوار مى‏ كرد و يا به او مى‏ گفت تو جلوتر برو يا بعد از ما بيا، به هر حال حاضر نمى‏ شد آن پياده در ركابش حركت كند. به روى خاك مى‏ نشست و با دست خودش از بز شير مى‏ دوشيد.

 

جنبه اجتماعى سيره نبوى‏

ممكن است همه اينها را تفسير اخلاقى بكنيم و حمل به تواضع و فروتنى آن حضرت بكنيم. شك ندارد كه آن حضرت در منتهى‏ درجه تواضع و فروتنى بود. او آنى از اينكه عبد خدا و بنده خداست غافل نمى‏ شد. هميشه خود را در برابر عظمت حق، عبدى ضعيف كه «لا يَمْلِكُ لِنَفْسِهِ نَفْعاً وَ لا ضَرّاً وَ لا مَوْتاً وَ لا حَيوةً وَ لا نُشوراً» مى‏ ديد. كسى كه اين جور است چقدر نسبت به بندگان خدا متواضع و مهربان است! تاريخ آن حضرت پر است از تواضع و فروتنى و مهربانى نسبت به خلق، و عبوديت‏ و اظهار ذلت نسبت به خالق. زنى به حضرتش عرض كرد كه تو همه چيزت خوب است، فقط يك عيب دارى و آن اينكه خود را نمى‏ گيرى، مثل بندگان با خودت رفتار مى‏ كنى، روى زمين مى‏ نشينى. فرمود: كدام بنده از من بنده‏ تر است‏ (اىُّ عَبْدٍ أعْبَدُ مِنّى)؟

شك ندارد كه سيرت متواضعانه و خودشكنانه آن حضرت جنبه اخلاقى و فروتنى دارد، اما قرائن نشان مى‏ دهد كه رسول اكرم به جنبه اجتماعى اين قضايا هم زياد توجه داشته؛ توجه داشته كه همين احترامات، همين القاب

و عناوين، همين عادات كه كوچك به نظر مى‏ رسد، چه ديوار ضخيمى ميان افراد به وجود مى‏ آورد، چقدر تأثير دارد در اينكه دلها را از هم دور كند.

همينهاست كه ناهمواريها و پست و بلندی‏ها و سنگلاخها به وجود مى‏ آورد.

همينها كه در بادى امر يك رشته امور اعتبارى و خيالى است، در نهايت امر منتهى مى‏ شود به امور عينى و خارجى. تخم اوّلى تفاوتهاى ناروا را همين احترامات غلط و همين عناوين و القاب دروغين مى‏ كارد.

استادى داشتيم بسيار متقى و زاهد، عقيده داشت كه در نيم قرن اخير يك كار خوب صورت گرفت و آن مبارزه با عناوين و القاب بود.

رسول خدا در يكى از مسافرتها در حالى كه اصحابش همراه بودند، ظهر در منزلى فرود آمد. قرار شد گوسفندى ذبح شود و ناهار از گوشت آن گوسفند استفاده شود. يكى از اصحاب گفت: سر بريدن گوسفند به عهده من. ديگرى گفت: كندن پوست آن با من. سومى گفت: پختن گوشت با من. رسول خدا فرمود: جمع كردن هيزم از صحرا با من. اصحاب عرض كردند: يا رسول اللَّه! شما زحمت نكشيد، شما بنشينيد ما خودمان با كمال افتخار همه كارها را مى‏ كنيم، ما راضى به زحمت شما نيستيم. فرمود: مى ‏دانم شما مى‏ كنيد، لكن‏ انَّ اللَّهَ يَكْرَهُ مِنْ عَبْدِهِ انْ يَراهُ مُتَمَيِّزاً بَيْنَ اصْحابِهِ‏ خداوند خوش ندارد از بنده‏ اش كه او را ببيند در حالى كه در ميان يارانش براى خود امتيازى نسبت به ديگران قائل شده است.

در سيرت رسول اكرم و ائمه اطهار قضايا و داستانها از اين قبيل زياد است كه مى‏ رساند كوشش داشتند اين گونه عادتها را كه ابتدا كوچك به نظر مى‏ رسد و همينها منشأ تفاوتهاى بيجا در حقوق مى ‏گردد، هموار كنند.

خلاصه سخن‏

خلاصه سخن اين شد كه معنى عدالت و مساوات اين است كه ناهمواريها و پست و بلندی‏ها و بالا و پايين‏ها و تبعيضهايى كه منشأش سنتها و عادات و يا زور و ظلم است بايد محو شود و از بين برود، و اما آن اختلافها و تفاوتها كه منشأش لياقت و استعداد و عمل و كار و فعاليت افراد است بايد محفوظ بماند. همان‏طورى كه در مسابقه‏ ها ميدان مسابقه بايد هموار باشد، مساوى و همسطح باشد، براى همه يك‏جور باشد، امكانات اجتماعى بايد براى همه بالسويه فراهم شود، شرايط شركت در مسابقه اجتماعى بايد براى همه فراهم شود، تا آنجا كه به ميدان مسابقه يعنى امكانات اجتماعى مربوط است همه مساوى هستند و بايد مساوى باشند.

اما در مسابقه يك چيز ديگر هست كه مربوط به ميدان مسابقه يا شرايط مسابقه نيست، مربوط است به خود مسابقه‏ دهندگان: يكى چابك‏تر است، يكى لاغرتر، يكى باعزيمت‏تر و باهمت‏تر و كوشاتر است، يكى سابقه تمرين بيشتر دارد. اين تفاوتها در نتيجه مسابقه دخالت دارد و نبايد آنها را ناديده گرفت، بايد به آنها احترام گذاشت و در نتيجه اينهاست كه تقدم و تأخّر پيش مى‏ آيد.

درباره امورى كه به منزله پستى و بلندى‏هاى ميدان مسابقه است و از نظر اسلام خوب است محو شود، مطالب زيادى هست كه فرصت نشد بيان كنم.

 

 

 

 

 

آدرس کوتاه این مقاله: https://noorekoran.ir/jrdCy

Leave A Reply

Your email address will not be published.