مبانی حقوق در اسلام

0

درس سوم

مبانی اولیه حقوق در اسلام 

 

آیت‌الله شهید مطهری 

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

بسم الله الرحمن الرحيم

 

شب‏ بيست‏ و يكم‏ رمضان‏ است؛ هم شب عبادت است و هم شب شهادت؛ شب شهادت مولاى متقيان، عبد خالص و مخلص خدا اميرالمؤمنين على عليه السلام و شب قدر و احياء و شب زنده دارى. از خداوند متعال سعادت و توفيق عبادت و تجديد پيمان عبوديت همگى را در اين شبهاى عزيز مسئلت مى‏ كنم.

سخن ما در اصلِ عدل بود كه يكى از اصول و اركان دين اسلام است. عرض كردم اين اصل تاريخچه‏ اى در جهان اسلام دارد، و هر چند ابتدا مسئله عدل الهى مطرح بوده اما خود به خود دامنه‏ اش تا مسئله عدل اجتماعى هم كشيده شده و منتهى شده به اينجا كه عدالتى كه اسلام امر كرده و دستور داده كه روابط مردم با يكديگر بر اساس عدالت و حفظ حقوق و عدم تجاوز به حقوق يكديگر بوده باشد و كسى به كسى ظلم و تجاوز نكند آيا به خودى خود حقيقتى دارد يا نه؟ آيا مردم طبعاً و با قطع نظر از اينكه شارع اسلام دستورى بدهد و بيان كند، يك حقوق واقعى دارند و اسلام بيان كننده و توضيح دهنده حقوق واقعى آنهاست و عدالت عبارت است از رعايت و حفظ حقوق واقعى مردم؟ و يا اينكه درواقع و قطع نظر از دستورهاى دين حقى و عدالتى فرض ندارد، حق و عدالت معلول و مولود دستورهاى دين است؛ هرچه را كه دين، حق و عدالت قرار داد آن حق و عدالت است و هرچه را ظلم و ناحقى و تجاوز قرار داد و به اين عنوان معرفى كرد آن ناحق و ظلم است؟

 

گفتم عده‏ اى در ميان مسلمين پيدا شدند كه منكر اصل عدل شدند؛ قانون خدا را، هم در نظام تكوين و خلقت و هم در نظام تشريع، فوق عدل دانستند و گفتند فعل خدا و امر خدا هرگز از قانونى پيروى نمى‏ كند، هيچ حساب و قاعده‏ اى در كار نيست، آنچه خداوند مى‏ كند عدل و حق است نه اينكه خداوند آنچه حق و عدالت است مى‏ كند، و همچنين آنچه خداوند در دين دستور مى ‏دهد حق و عدل است نه اينكه دين به آنچه حق و عدل است دستور مى‏ دهد، و نتيجه گرفتند كه در نظام عالم هيچ مانعى ندارد كه يك نفر مطيع در عين كمال اطاعت و نيكى و نيكوكارى در آخرت معذّب گردد و يك نفر عاصى در عين كمال عصيان و تمرّد به بهشت برده شود و متنعم گردد، و همچنين مانعى ندارد كه اسلام دستور بدهد عده ‏اى بدون موجبى از همه موهبتهاى اين عالم بهره‏مند شوند و عده‏ اى ديگر محروم بمانند، و چون عدل و ظلمْ واقعى و عقلى نيست بلكه شرعى است و تابع دستور شرع است همين دستور عين عدل مى‏ شود.

 

گفتم اين فكر چون ظاهرش اين بود كه شرع تابع عقل و مقيد به قانون عقل نيست، در نظر عوام‏ الناس يك نوع اهميت و عظمت براى شرع تلقى مى‏ شد و جنبه عوام‏ پسندىِ خوبى داشت و به همين دليل موجى عظيم در عالم اسلام به وجود آورد.

 

⬛ نتيجه اساسى بحث عدل‏

 

نتيجه بزرگى كه اين بحث دارد اين است كه بنا بر نظريه اول- كه دستورهاى اسلام تابع حسن و قبح واقعى است و حق و عدالت واقعيت دارند و اسلام، واقعى بودن اينها را به رسميت شناخته است- ما مى ‏توانيم يك فلسفه اجتماعى اسلامى و يك رشته مبانى حقوقى اسلامى داشته باشيم و مى‏ توانيم بنشينيم و حساب كنيم ببينيم اسلام چه مبانى حقوقى دارد، چه اصولى در اين زمينه دارد، چه چيزى را مبناى ذیحق بودن مى‏ داند و بر طبق چه مبنا قانون وضع كرده؟ و آنوقت مى ‏توانيم اينها را در بسيارى از موارد راهنماى خودمان قرار دهيم.

 

ولى بنا بر نظريه دوم، اسلام فلسفه اجتماعى ندارد و اصول و مبانى حقوقى ندارد، بلكه منكر اصول و مبانى حقوقى است، تعبد محض حكمفرماست.

 

◼️اصل عدل در مذهب شيعه‏

 

براى ما از آن نظر كه شيعه هستيم اصل عدل احتياج به اثبات ندارد، زيرا اين اصل يكى از اصول اوليه و از ضروريات تشيع است. اين جمله از قديم معروف بوده:

«الْعَدْلُ وَ التَّوْحيدُ عَلَوِيّانِ وَ الْجَبْرُ وَ التَّشْبيهُ امَوِيّان» اصل عدل و اصل توحيدْ، علوى، و جبر و تشبيه اموى هستند. منظور از عدل همان است كه گفتم و مقصود از توحيد منزه دانستن خداوند است از صفات اجسام و از مغايرت ذات با صفات، و اما جبر به معنى مجبور بودن و اختيار نداشتن انسان در كارهاست، چون يكى از فروع اصل عدل اختيار است و از فروع انكار عدل جبر است. تشبيه يعنى خدا را شبيه ممكنات دانستن و صفات ممكنات را براى خدا دانستن.

 

◼️مبانى اوليه حقوق اسلامى‏

 

به هر حال مطابق مسلك عدليه- كه شيعه نيز اهل اين مسلك است، بلكه ركن اصلى اين مسلك است- اسلام يك سلسله مبانى حقوقى دارد و در اين زمينه اصولى دارد و قوانين خود را بر اساس آن اصول و مبانى وضع كرده است و چون عدالت عبارت است از: «اعطاء كل ذى حق حقه» يعنى رساندن هر حقى به صاحبش، بايد ببينيم مطابق اصولى كه از قرآن كريم و دستور پيشوايان دين استنباط مى‏ شود مبانى اولى حقوق اسلامى چيست؟ چطور مى‏ شود كه بين انسان و يك شى‏ء ديگر علاقه خاصى پيدا مى‏ شود كه نام آن حق است و اگر كسى آن چيز را از دست او بگيرد گفته مى ‏شود حق او را از او سلب كرده؟ موجد اين علاقه چيست؟

گفتم موجد اين علاقه چيست؟ موجد يعنى به وجود آورنده، يعنى علت و سبب.

 

نظام عالم نظام علت و معلول و سبب و مسبّب است. موجد يا علت يا سبب يا هر اسمى مى‏ خواهيد رويش بگذاريد، بر دو قسم است: يا فاعلى است يا غايى؛ يعنى چيزى كه سبب به وجود آمدن چيزى مى ‏شود يا از آن جهت است كه فاعل او و كننده اوست، مثلًا انسان كه تكلم مى‏ كند فاعل كلام خويش است و البته اگر اين‏ فاعل نبود آن فعل يعنى كلام و سخن هم نبود، يا از آن جهت است كه غايت و مقصد آن فعل است و آن فعل مقدمه و وسيله است براى به وجود آمدن آن غايت و مقصد.

باز مثل همان كسى كه سخن مى‏ گويد كه يك مقصد معينى از سخن خود دارد، مى‏ خواهد طرف را قانع كند و وادار كند به يك كارى، يا يك مطلبى را مى‏ خواهد به اطلاع او برساند يا مى‏ خواهد چيزى از او بپرسد و امثال اينها، اگر اين مقصد و اين هدف نبود و اگر نبود اينكه اين سخن وسيله‏ اى است براى آن مقصد، هرگز اين سخن گفتن به وجود نمى ‏آمد. پس سخنى كه كسى مى‏ گويد، يك علاقه با خودش دارد كه علاقه فعل با فاعل است، يك علاقه هم با مقصدش دارد كه علاقه وسيله و مقدمه با مقصد و ذى‏ المقدمه است. هر كدام از اين دو سبب اگر نبود اين عمل يعنى سخن گفتن به وجود نمى‏ آمد، پس هر كدام از اينها موجد و به‏ وجودآورنده آن هستند.

در باب حق و ذیحق كه مى‏ گوييم يك نوع علاقه خاص بين بشر و مخلوقات اين عالم پيدا مى ‏شود و بشر در اين عالم حقوقى براى خود قائل مى‏ گردد، بايد ببينيم اين علاقه از كجا پيدا مى‏ شود و چه رابطه‏ اى بين آن دو هست؟ آيا از نوع علاقه وسيله و مقصد، و مقدمه و ذى ‏المقدمه است يا از نوع علاقه فعل با فاعل است؟

 

◼️رابطه حقوق و جهان‏بينى‏

 

بدون شك عقايد كلى يك مكتب در باب انسان و عالم و حيات و هستى تأثير دارد در اعتقاد به نوع علاقه حقوقى كه بين انسان و ساير موجودات پيدا مى‏ شود.◀️ مثلًا بنا بر فلسفه‏ هاى مادى معنى ندارد كه بگوييم علاقه غايى بين انسان و مواهب عالم است، چون علاقه غايى اين است كه بگوييم مواهب عالم كه به وجود آمده براى انسان و به خاطر انسان بوده و اين فرع بر اين است كه قبول كنيم يك نوع شعور كلى بر نواميس عالم حكمفرماست و آن شعور كلى چيزى را براى چيزى و به خاطر چيز ديگر به وجود مى‏ آورد و اگر آن چيز ديگر و به خاطر آن چيز ديگر نبود اين چيز به وجود نمى‏ آمد. ▶️ مثل اينكه مى‏گوييم دندان در دهان به وجود آمده براى مضغ و جويدن، براى اينكه غذا به كمك جويدن و ترشحات غده‏ هاى زير زبان يك مرحله هضم را در دهان پيدا كند و براى مراحل بعدى وارد معده و روده بشود. اما بنا بر فلسفه‏ هاى مادى هيچ نوع علاقه غايى بين اشياء وجود ندارد، هيچ نمى‏ شود گفت كه فلان چيز به خاطر فلان چيز ديگر به وجود آمده، هيچ چيزى براى هيچ چيز به‏ وجود نيامده، هيچ چيزى مقدمه و وسيله چيز ديگر نيست، اگر احياناً يك موجود از موجود ديگر استفاده مى‏ كند نه از آن جهت است كه آن يكى براى اين يكى به وجود آمده، بلكه تصادفاً آن يكى براى استفاده اين يكى مفيد واقع شده.

 

ما فعلًا روى عقايد كلى ساير روشها كار نداريم، مى‏ خواهيم ببينيم روى عقايد كلى اسلامى چه بايد بگوييم.

 

◼️علاقه غايى ميان حق و ذیحق‏

 

طبق عقايد كلى و طرز جهان‏بينى اسلامى در باب انسان و عالم و حيات و هستى، بين انسان و مواهب عالم علاقه غايى وجود دارد؛ يعنى بين انسان و مواهب عالم در متن خلقت و در نقشه كلى خلقت علاقه‏ اى و رابطه‏ اى است، به طورى كه اگر انسان جزء اين نقشه نبود حساب اين نقشه حساب ديگر بود.

 

در قرآن كريم مكرر تصريح مى‏ كند كه به حسب اصل خلقت، مواهب عالم براى انسان آفريده شده. پس، از نظر قرآن كريم قبل از آنكه بشر بتواند فعاليتى بكند و دست به كارى بشود و قبل از آنكه دستورهاى دين به وسيله پيغمبر به مردم اعلام شود، يك نوع علاقه و ارتباط بين انسان و مواهب خلقت هست و اين مواهب مال انسان و حق انسان است. مثل اينكه مى‏ فرمايد:

 

خَلَقَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَمِيعاً.

 

خدا هر چه در زمين است براى شما و به خاطر شما آفريد.

يا در سوره اعراف در مقدمه داستان خلقت آدم مى‏ فرمايد:

 

وَ لَقَدْ مَكَّنَّاكُمْ فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلْنا لَكُمْ فِيها مَعايِشَ قَلِيلًا ما تَشْكُرُونَ‏.

ما شما را در زمين جا داديم و مستقر كرديم و در اين زمين براى شما موهبتهايى قرار داديم كه مايه تعيّش و زندگى شماست، اما شما كم قدر اين‏ نعمت را مى ‏شناسيد و كم شكر اين نعمت را بجا مى ‏آوريد.

شكر هر نعمت يعنى از آن همان استفاده را بكنند كه براى آن استفاده آفريده شده. بسيارى از آيات قرآن اين حقيقت را بيان مى‏ كند.

 

قطع نظر از تصريحى كه قرآن كريم فرموده، اگر در خود نظام عالم دقت كنيم و فكر كنيم، حس مى‏ كنيم و مى‏ فهميم كه يك نوع رابطه غايى بين جماد و نبات و همچنين بين هر دوى اينها با حيوان و همچنين بين جماد و نبات و حيوان و بين انسان هست. در اين زمين از يك طرف يك سلسله مواد غذايى هست و از طرفى حيوانها طورى هستند كه فقط با آن مواد غذايى مى ‏توانند زندگى كنند؛ اگر آن مواد غذايى نباشد نمى ‏توانند به حيات خود ادامه دهند. حال آيا مى‏ شود گفت در نظام كلى كائنات هيچ علاقه و ارتباطى بين مواد غذايى اين عالم و طرز ساختمان جهازات تغذيه انسان يا ساير حيوانها وجود ندارد و تصادفاً موافقتى بين اينها و آنها هست؟ علماى معرفةالحياة كه مى‏ گويند به هيچ وجه نمى ‏توان اصل علت غايى را در مورد موجودات زنده انكار كرد. چنين علاقه و ارتباطى هست، خواه آنكه بگوييم آن مواد غذايى متناسب با اين احتياجات ساخته شده و خواه آنكه بگوييم ساختمان جهازات تغذيه طورى ساخته شده كه بتواند از مواد غذايى موجود استفاده كند. به هر حال علاقه غايى هست و اين دو به يكديگر تطبيق داده شده‏ اند.

چه فرق مى‏ كند كه بگوييم اگر انسان يا حيوان با اين نوع احتياجات نبود آن مواد غذايى به وجود نمى‏ آمد و يا بگوييم اگر آن مواد غذايى به اين نحو نبود ساختمان انسان طور ديگر بود؟ به هر حال نظام خلقت نشان مى‏ دهد اينها براى يكديگر آفريده شده‏ اند.

پس اين حق را قانون خلقت و آفرينش كه مقدم بر قانون شرع است قرار داده و چون هر دو از جانب خداوند است، خداوند قانون دين را هماهنگ قوانين فطرت و خلقت مقرر فرموده، قانون خلقت را طورى و قانون شرع را طورى ديگر مقرر نفرموده؛ هماهنگى آن دو را صريحاً در يك آيه قرآن ذكر مى‏ كند:

 

فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ‏ اللَّهِ‏.

چهره خود را به سوى اين دين، ثابت نگه دار. اين دين، مبنايى محكم و خلل ‏ناپذير دارد و آن فطرت و سرشتى است كه خداوند مردم را بر آن سرشت آفريده. قانون آفرينش تغييرناپذير است.

 

پس گذشته از بيان قرآن كريم، خود نظام خلقت گواه صادقى است بر اينكه آفرينش، انسان و اين مواهب را براى يكديگر آفريده است. نوزاد را كه تازه از مادر متولد مى‏ شود در نظر بگيريد. اين نوزاد در چه حالى است؟ چقدر مى‏ تواند خودش براى خودش تلاش كند؟ چه غذايى را مى ‏تواند بخورد؟ معده او چه نوع غذايى را مى ‏تواند هضم كند؟ از آن طرف ببينيد خداوند دو منبع غذايى به نام دو پستان روى سينه مادر قرار داده و همين‏كه تولد طفل نزديك مى‏ گردد، تدريجاً با وضع حيرت‏ انگيزى بهترين ماده مناسب با جهاز هاضمه كودك در آنجا ساخته مى ‏شود و همين‏كه متولد شد از غذاى آماده استفاده مى‏ كند. آيا مى ‏توان گفت در قانون خلقت هيچ رابطه ‏اى بين كودك و احتياجات كودك از يك طرف و ساختمان عجيب پستان و شير از طرف ديگر، و حتى بين دكمه مخصوص سر پستان و لبهاى كوچك كودك نيست؟ آيا آن شيرها مال آن طفل نيست؟

اين استحقاق و اين حق را چه كسى قرار داده؟ قانون خلقت.

چه علاقه و رابطه‏ اى بين كودك و آن شير موجود است؟ رابطه غايى.

يعنى آن شير و آن دستگاه و كارخانه شيرسازى براى كودك و به خاطر كودك به وجود آمده، پس خود خلقت آن شير را حق طفل قرار داده. غده‏ هاى پستان كه ترشح مى‏ كند، براى كودك ترشح مى‏ كند نه براى چيز ديگر و نه بى ‏جهت.

 

حكما اصطلاحى دارند در مورد موجودات و مخلوقات اين عالم. آنها از مجموع موجودات طبيعت تعبير مى‏ كنند به «آباء سبعه» و «امّهات اربعه» و «مواليد ثلاثه» يعنى هفت پدر و چهار مادر و سه فرزند. مقصودشان از هفت پدر، افلاك است كه قدما قائل بودند. مقصود از چهار مادر، عناصر اوليه است كه عقيده قدما اين بود كه عناصر و بسائط چهارتاست: آب و خاك و هوا و آتش. مقصود از سه فرزند، مركّبات اين عالم است كه به سه قسمت كلى تقسيم مى‏ شود: جماد، نبات، حيوان (انسان هم جزء حيوان است). از اين جهت تعبير به پدر و مادر و فرزند مى‏ كردند كه مى‏ گفتند از اثر تأثير عوامل فلكى در عناصر چهارگانه- كه عوامل فلكى فاعل ‏اند و عناصر، قابل- مركّبات (يعنى جمادات و نباتات و حيوانات) پيدا مى ‏شود. پس مركّبات فرزندان موجودات عِلوى و عناصر چهارگانه مى‏ باشند.

اين تعبير از نظر مركّبات بسيار تعبير درستى است؛ چه آنكه چهار مادر يعنى چهار عنصر در عالم باشد يا صد مادر يعنى صد عنصر، و چه افلاكى به آن ترتيب باشد و چه نباشد، به هر صورت مركّبات، فرزندان اين زمين و اين آب و اين هوا و اين نور و گرماست. انسان همان فرزند ارشد اين پدران و مادران است. فرزند طبعاً بر عهده پدر و مادر حقوقى دارد. همان‏طورى كه در وجود مادر تعبيه‏ هايى شده براى مدتى كه [فرزند] بايد در رحم باشد و تعبيه‏ هايى شده براى وقتى كه هنوز نوزاد است و در دامن مادر است، در وجود اين مادر بزرگ كه نامش جهان است نيز تعبيه‏ هايى شده و همه آنها روى عنايت صورت گرفته. مثلًا نوزاد وقتى كه مى ‏خواهد متولد بشود دستگاه پستان به فعاليت مى ‏افتد، غده ‏ها شروع مى‏ كنند به ترشح كردن و همه اينها به خاطر و براى نوزاد است. همين طور است اين نظام چهار فصل زمين و حركت ابرها و ريزش بارانها و پيدايش فصل بهار و غيره. اين بارانها همان ترشحاتى است كه مقدمتاً پستان مادر جهان براى فرزندانش مى‏ كند.

 

در سوره مباركه نحل، آيه ۱۰ و ۱۱ مى‏ فرمايد:

هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً لَكُمْ مِنْهُ شَرابٌ وَ مِنْهُ شَجَرٌ فِيهِ تُسِيمُونَ. يُنْبِتُ لَكُمْ بِهِ الزَّرْعَ وَ الزَّيْتُونَ وَ النَّخِيلَ وَ الْأَعْنابَ وَ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ إِنَّ فِي ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ.

 

اوست كه از بالاى سر شما بر روى زمينهاى شما آب مى ‏پاشد. از اين آب، هم آب آشاميدنى براى شما تهيه مى‏ شود، هم از آن درختها براى شما مى ‏روياند و از برگهاى آن درختها استفاده مى‏ كنيد. با آن آب، كشتها و زراعتها و درختها از زيتون و از نخل و از انگور مى‏ روياند و انواع ميوه‏ ها را در اختيار شما قرار مى‏ دهد و همه اينها آيتهاست براى كسانى كه بخواهند به انديشه و تفكر بپردازند.

 

آيات قرآن در اين زمينه- كه يك نوع ارتباط و پيوستگى و هماهنگى بين گردش كلى اوضاع زمين و احتياجات انسان وجود دارد- زياد است.

از على عليه السلام نقل شده كه فرمود:

لِكُلِّ ذى رَمَقٍ قوتٌ وَ لِكُلِّ حَبَّةٍ آكِلٌ.

هر صاحب رمق و حياتى، قوتى و هر دانه‏ اى خورنده‏ اى دارد.

منظور اين است كه بين خورنده و ماده خوردنى علاقه و ارتباطى در متن خلقت هست؛ وجود آنها در متن خلقت به يكديگر مربوط است.

اين يك نوع علاقه و ارتباط كه از نظر اصول كلى و جهان‏بينى عمومى اسلامى بين حق و ذیحق هست.

◼️علاقه فاعلى ميان حق و ذیحق‏

 

نوع ديگر از علاقه، علاقه فاعلى است؛ يعنى اينكه ذیحق مورد حق را خودش براى خودش به وجود آورده باشد، فاعل و به وجود آورنده آن باشد. مثلًا كسى درختى به زمين مى‏ كارد و آن درخت را مراقبت مى‏ كند و آبيارى مى‏ كند تا آن درخت ميوه مى‏ دهد. رابطه‏ اى كه بين اين شخص و آن ميوه هست رابطه فعل و فاعل است؛ يعنى فعاليت او سبب شده كه اين ميوه به وجود آيد، اگر او فعاليت نمى ‏كرد آن ميوه به وجود نمى‏ آمد. خود اين رابطه، ايجاد حق مى‏ كند.

رابطه غايى موجب حق بالقوه است‏

رابطه اول يعنى رابطه غايى ميان انسان و مواهب عالم خلقت يك رابطه كلى و عمومى است، از آن نظر كسى بالفعل حق اختصاصى ندارد. همه مردم چون مخلوق خدا هستند و فرزند اين زمين و اين آب و خاك هستند حقى به عهده اين زمين دارند، و چون همه بالقوه حق دارند كسى نمى ‏تواند به يك عنوان مانع استيفاى ديگران بشود و همه را به خود اختصاص دهد.

اما اينكه اين حقوق را به چه نحو استيفا كند مرحله دوم است. در اين مرحله است كه تكليف و حق ضميمه يكديگر مى‏ شوند و حقوق در اثر انجام تكليف و وظيفه فعليت پيدا مى‏ كند و هر كسى به حق اختصاصى خود مى‏ رسد.

 

اول آيه‏ اى در اين زمينه از قرآن مى‏ خوانم. در سوره هود مى‏ فرمايد:

هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فِيها فَاسْتَغْفِرُوهُ‏.

اوست كه شما را از زمين آفريد و از شما خواست كه زمين را آباد كنيد. پس از سركشى بازگرديد و توبه كنيد و آمرزش گناهان خود را بخواهيد.

در اينجا اولًا نفرموده‏ «أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ» يعنى نفرموده شما را در زمين آفريد، فرمود: أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ‏ يعنى شما را از زمين آفريد، شما را از شكم زمين بيرون آورد. مثل اينكه اشاره است به همان معنى كه زمين مادر دوم شماست. ثانياً فرمود:

وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فِيها از شما عمران و آبادى اين زمين را مى‏ خواهد. يعنى تنها فرزند زمين بودن كافى نيست كه حق شما به فعليت برسد و ذیحق بشويد، حق شما مفروز و جدا شناخته شود، چيز ديگر لازم است و آن عمل و فعاليت و عمران و احياى زمين است. تا اين تكليف عملى نشود آن حق به فعليت نمى‏ رسد و محرز و مفروز نمى‏ گردد، چرا؟ چون به انسان عقل و اراده و اختيار داده شده و عقل و اختيار است كه وسعت دايره عمل او را زياد كرده.

 

◼️نقش عقل و اختيار در دو مرحله‏ اى شدن حق انسان‏

 

نظام زندگى انسان با زندگى ساير جانداران فرق دارد. آنها به حكم غريزه زندگى مى‏ كنند؛ فرزند زمين بودن كافى است كه حق آنها را مسلّم كند. اما انسان عقل و اراده دارد و با نيروى تكليف و عقل و اراده بايد كار كند، لهذا تا تكليف خود را انجام ندهد نمى‏ تواند از حق خدادادى خود استفاده كند. بلى تا مرحله، مرحله غريزه است و تكليفى در كار نيست، حق هم ثابت و مسلّم است. طفل بر پستان مادر بدون ضمانتِ هيچ تكليفى حق دارد و شير پستان حق اوست. اما آنگاه كه انسان مى‏ خواهد از پستان مادر زمين شير بخورد شير به آن آمادگى نيست، بايد با عمل و عمران و احياء و فعاليت، آن را آماده كند. لذا در مقابل حقى كه بر عهده مادر زمين‏ دارد، يك مسئوليتى هم در برابر او دارد، بلكه مى‏ توان گفت يك حقى هم اين مادر يعنى زمين بر عهده او دارد و آن اينكه زمين را آباد كند و عمران نمايد.

 

حق زمين بر انسان‏

على عليه السلام در همان روزهاى اول خلافت جمله‏ اى به مردم فرمود: انَّكُمْ مَسْؤولونَ حَتّى عَنِ الْبِقاعِ وَ الْبَهائِمِ‏ شما مسئوليت داريد و مكلّفيد و حقوقى بر عهده شما هست حتى نسبت به چار پايان و نسبت به زمين. نه تنها در برابر خدا و مردم مسئوليد، بلكه درباره حيوانات و زمينها هم مسئوليد. خيال نكنيد كه اين حيوان باركش شما به دليل اينكه ملك شماست هر طور رفتارى كه بخواهيد مى‏ توانيد بكنيد، هر اندازه بار ولو فوق قدرت آن حيوان مى‏ توانيد پشتش بگذاريد، اگر خواستيد علوفه بدهيد و اگر نخواستيد ندهيد، تشنه ماند ماند، گرسنه ماند ماند، زخم شد شد، شما هيچ مسئول سير كردن و آب دادن و حفظ سلامت آن حيوان نيستيد. خير، اين طور نيست. ديگر اينكه شما مسئول اين زمينها هستيد كه آنها را ويران نگذاريد و آباد كنيد. خداوند متعال آبادى آن را از شما خواسته.

باز على عليه السلام در فرمان معروف مالك اشتر، عنوان كلى كه به فرمان خود مى ‏دهد اين است:

هذا ما أمَرَ بِهِ عَبْدُ اللَّهِ عَلِىٌّ اميرُ الْمُؤْمِنينَ مَالِكَ بْنَ الْحارِثِ الْاشْتَرَ فى عَهْدِهِ الَيْهِ حينَ وَلّاهُ مِصْرَ جِبايَةَ خَراجِها وَ جِهادَ عَدُوِّها وَ اسْتِصْلاحَ أهْلِها وَ عِمارَةَ بِلادِها.

اين دستورى است كه بنده خدا على امير مؤمنان براى مالك بن الحارث معروف به اشتر مى‏ نويسد، هنگامى كه استاندارى مصر را به او مى‏ دهد كه در آنجا خراج و ماليات را جمع كند، امنيت ايجاد و دشمنان مصر را سركوب كند و مردم مصر را از لحاظ تربيت و اخلاق و غيره به صلاح آورد، و ديگر اينكه سرزمينهاى آنجا را آباد كند.

 

◼️تلازم حق و تكليف‏

 

درباره تلازم تكاليف و حقوق مى‏ فرمايد: لايَجْرى لِاحَدٍ الّا جَرى‏ عَلَيْهِ وَ لا يَجْرى عَلَيْهِ الّا جَرى‏ لَه‏ حقى براى كسى نيست مگر آنكه به عهده‏ اش هم حقى هست و به عهده كسى حقى نيست مگر آنكه براى او و به نفع او هم هست؛ يعنى تكليف و حق از يكديگر جدا نيستند، اگر كسى حقى دارد تكليفى همراه آن حق دارد.

چرا پيغمبر فرمود: مَلْعوْنٌ مَنْ أَلْقى‏ كَلَّهُ عَلَى النّاسِ‏ از رحمت خدا دور و مشمول لعنت خداوند است آن كس كه سنگينى خود را روى دوش مردم بگذارد، از حقوق عمومى استفاده كند و تكليفى انجام ندهد. در اينجا مطلبى ذكر كنم كه مؤيد مطالب گذشته است و ضمناً جواب سؤال و شبهه‏ اى كه ممكن است پيش بيايد نيز هست.

 

حق ضعفا

در اسلام واقعاً براى فقرا و عَجَزه و ضعفا حقى در اموال ديگران منظور شده. در سوره اسراء مى‏ فرمايد: وَ آتِ ذَا الْقُرْبى‏ حَقَّهُ وَ الْمِسْكِينَ وَ ابْنَ السَّبِيلِ‏ حق خويشاوندان و فقرا و بيچارگان را بده، و در سوره معارج مى‏ فرمايد: فِي أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ. لِلسَّائِلِ وَ الْمَحْرُومِ‏ از براى سؤال‏ كنندگان و محرومان بهره‏ اى معيّن در اموال مؤمنين هست.

ضعيفان و عاجزان و بينوايان كه قادر به كار و كسب نيستند و يا كسب و كارشان وافى نيست، مكلف به كار و زحمت نيستند يا بيش از آن اندازه كه كار مى ‏كنند و توانايى دارند مكلف نيستند، پس تكليف از آنها ساقط است. از طرف ديگر درست است كه آنها توليدكننده نيستند و وظيفه كار و عمران را نمى‏ توانند انجام دهند اما نمى ‏توان آنها را محروم كرد، زيرا به حكم اصل اوّلى و به حكم رابطه غايى كه بين آنها و مواد اين عالم است اين سفره كه پهن شده براى آنها هم پهن شده: وَ الْأَرْضَ وَضَعَها لِلْأَنامِ‏ يعنى خداوند اين زمين را براى همه (نه براى بعضى) قرار داده. اينها اگر قادر بودند و وظيفه خود را انجام نمى‏ دادند جريمه‏ شان اين بود كه از اين سفره‏ محروم باشند، ولى حالا كه قادر نيستند حق اوّلى آنها سر جاى خود باقى است.

واقعاً ضعفا و فقرا و بينوايان در اموال اغنيا ذیحق‏ اند.

 

◼️يك تفاوت اساسى‏

 

فرق بين فلسفه اجتماعى و مبانى حقوقى اسلامى كه بر اصل علت غايى مبتنى است با مبانى حقوقى مادى، يكى در همين جاست. مطابق مبانى حقوقى الهى اسلامى واقعاً بينوايان ذیحق‏ اند. اما طبق مبانى حقوقى غير الهى، حقوق فقط و فقط با فعاليت و توليد و كار و صنعت ايجاد مى‏ شود.

در ضمن سخنانم جمله‏ اى از على عليه السلام نقل كردم مبنى بر رابطه غايى بين انسان و مواد غذايى عالم كه فرمود: لِكُلِّ ذى رَمَقٍ قوتٌ وَ لِكُلِّ حَبَّةٍ آكِلٌ. يك جمله هم از آن حضرت نقل مى‏ كنم در رابطه فاعلى حق و ذیحق. شخصى از شيعيان آن حضرت آمد و از فى‏ء و غنائم مسلمين كه سربازهاى اسلامى با جانبازى به دست آورده بودند چيزى مطالبه كرد. حضرت در جواب فرمود: اين مال، فى‏ء مسلمين است؛ اگر تو با آنها بوده‏ اى و مانند آنها رنجها و تعبها تحمل كرده‏ اى مى ‏توانى شريك باشى و حقى داشته باشى، وَ الّا فَجَناةُ أَيْديهِمْ لاتَكونُ لِغَيْرِ أفْواهِهِمْ‏ و اگرنه محصول دستها و بازوهاى آنها مال دهانهاى خودشان است نه مال دهانهاى ديگران؛ يعنى هر بازويى كه زحمت مى‏ كشد و رنج مى‏ برد و از يك راه مشروع چيزى به دست مى‏ آورد طبيعى است كه مال دهان خودش است و تعلق به شخص خودش دارد، معنى ندارد كه دستى و بازويى كار كند و چيزى را تحصيل كند و آنگاه دهان شخص ديگر با آن محصول بجنبد.

 

◼️حق اجتماع‏

 

حق در اسلام خيلى محترم است، حقوق مردم فوق ‏العاده احترام دارد، عدالت فوق ‏العاده مقدس است. خيانت در حقوق بالاخص حقوق عمومى از نظر اسلام بالاترين خيانتهاست. علىّ مرتضى فرمود: انَّ اعْظَمَ الْخِيانَةِ خِيانَةُ الْامَّةِ وَ أفَظعُ الْغِشِّ غِشُّ الْائِمَّةِ.

بزرگترين خيانتها خيانت به امت است و بدترين دغلكاريها دغلكارى با پيشوايان مسلمين است (كه آن هم باز خيانت به مسلمين است).

اسلام در مدت بسيار كمى و با سرعت فوق ‏العاده‏ اى جهانگير شد و جاى خودش را در دنيا باز كرد، چرا؟ آيا تنها به خاطر يك سلسله دستورهاى ساده اخلاقى بود؟

اگر اسلام به اصلاحات اجتماعى همت نمى‏ گماشت امكان نداشت از دستورهاى اخلاقى خود نتيجه بگيرد. اسلام منادى عدل و منادى حق و منادى آزادى و مساوات و الغاى امتيازات بود، به اين دليلها جهانى نو به وجود آورد. لطمات و خساراتى هم كه ديد از ناحيه مسخ شدن و زير و رو شدن همين مسئله بود.

آرى در اسلام حقوق محترم است، عدالت كه حفظ حقوق است مقدس است.

محترم شمردن اسلام حقوق و عدالت را مهمترين عامل پيشرفت نهضت اسلامى بوده. در اسلام حقوقى پيش‏بينى شده و بر مبناى آنها مقرراتى وضع شده كه از منتهاى لطافت و باريك‏بينى اين دين حكايت مى‏ كند. حقوق پدر و مادر و معلم و …

به جاى خود، به مواردى بر مى ‏خوريم خيلى دقيق و لطيف.

حق همسفر

على عليه السلام در ايام خلافت روزى براى كارى از شهر كوفه كه مركز خلافت بود به خارج شهر بيرون رفت. طبق معمول خود كه اجازه نمى‏ داد جمعى به عنوان اسكورت او را همراهى كنند، آن روز نيز ساده و تنها رفته بود. هنگام برگشتن، با يك نفر كتابى (يعنى يك نفر مسيحى يا يهودى يا زردشتى) در راه مصادف شد. آن مرد على را نمى‏ شناخت. مقصد يكديگر را پرسيدند، معلوم شد مقدار زيادى از راهشان مشترك است. توافق كردند كه با هم طى مسافت كنند. صحبت‏ كنان راه را طى كردند تا رسيدند به سر دوراهى كه راه كوفه را از مقصدى كه آن مرد كتابى داشت جدا مى‏ كرد. آن مرد به راه خود رفت. على عليه السلام شاهراه را كه به كوفه مى‏ رفت رها كرد و از همان راه كه همسفرش رفت آهنگ رفتن كرد. او گفت: مگر تو نگفتى من به كوفه‏ مى‏ روم؟ فرمود: چرا. گفت: پس چرا از آن راه نمى‏ روى؟ فرمود: پيغمبر ما فرموده است كه هر گاه دو نفر با هم مسافرت كنند و از مصاحبتِ هم بهره‏مند شوند «حقى» بر عهده يكديگر پيدا مى‏ كنند، بنابراين چون من از وجود تو در اين سفر بهره‏مند شدم تو به گردن من «حق» پيدا كرده‏ اى، من مى‏ خواهم به خاطر اين حق، تو را مقدارى مشايعت كنم.

آن مرد به فكر عميقى فرو رفت، سر برآورد و گفت: علت اينكه اسلام با اين سرعت رواج گرفت و توسعه يافت، اخلاق بزرگوارانه پيغمبر شما بود.

آن مرد در آن وقت على را نمى‏ شناخت، تا يك روز به كوفه آمد و اميرالمؤمنين را در مسند خلافت ديد، متوجه شد كه همسفر آن روز او على بن ابیطالب خليفه وقت بوده است. بیدرنگ مسلمان شد و در زمره اصحاب آن حضرت درآمد.

 

◼️نام على، قرين عدالت‏

 

نام على عليه السلام بعدها با نام عدالت قرين شد. عمر بن عبدالعزيز گفت: على پيشينيان را فراموشاند و بعديها را در زحمت انداخت؛ مردم سيره و روش او را وسيله ملامت و سركوفت خلفا قرار مى‏ دادند.

در يكى از سالها كه معاويه به حج رفته بود، سراغ يكى از زنان را كه سوابقى در طرفدارى على و دشمنى معاويه داشت گرفت، گفتند زنده است. فرستاد او را حاضر كردند. از او پرسيد: هيچ مى‏دانى چرا تو را احضار كردم؟ تو را احضار كردم كه بپرسم چرا على را دوست دارى و مرا دشمن؟ گفت: بهتر است از اين باب حرفى نزنى. معاويه گفت: نه، حتماً بايد جواب بدهى. آن زن گفت: به علت اينكه او عادل و طرفدار مساوات بود و تو بى‏ جهت با او جنگيدى؛ على را دوست مى‏ دارم چون فقرا را دوست مى‏ داشت و تو را دشمن مى ‏دارم براى اينكه به ناحق خونريزى كردى و اختلاف ميان مسلمانان افكندى و در قضاوت ظلم مى‏ كنى و مطابق هواى نفس رفتار مى‏ كنى.

معاويه خشمناك شد و جمله زشتى ميان او و آن زن رد و بدل شد. اما بعد خشم خود را فرو خورد و همان‏طورى كه عادتش بود آخر كار روى ملايمت نشان داد، پرسيد: هيچ على را به چشم خود ديدى؟ گفت: بلى ديدم. گفت: چگونه ديدى؟

گفت: به خدا سوگند او را در حالى ديدم كه مُلك و سلطنت كه تو را فريفته و غافل‏ كرده، او را غافل نكرده بود. گفت: آواز على را هيچ شنيده‏ اى؟ گفت: آرى شنيده‏ ام، دل را جلا مى ‏داد، كدورت از دل مى ‏برد آن طور كه روغن زيت زنگار را مى‏ زدايد.

معاويه گفت: حاجتى دارى؟ گفت: هرچه بگويم مى ‏دهى؟ گفت: مى‏ دهم. گفت: صد شتر سرخ مو بده. گفت: اگر بدهم، آن وقت در نظر تو مانند على خواهم بود؟ گفت:

ابداً.

معاويه دستور داد صد شتر همان طور كه خواسته بود به او دادند و به او گفت: به خدا قسم اگر على زنده بود يكى از اينها را به تو نمى‏ داد. او گفت: به خدا قسم يك موى اينها را هم به من نمى ‏داد، زيرا اينها مال عموم مسلمين است.

عدى بن حاتم‏ طايى يكى از كبار صحابه و از علاقه‏مندان و شيفتگان مولاى متقيان است. اين مرد در اواخر عمر رسول خدا صلى الله عليه و آله اسلام آورد و اسلامش نيكو شد.

در زمان خلافت على عليه السلام در خدمت آن حضرت بود و سه پسرش به نام طريف و طرفه و طارف در ركاب آن حضرت در صفّين شهيد شدند. بعد از شهادت على و استقرار خلافت براى معاويه، اتفاق افتاد كه بر معاويه وارد شد. معاويه براى اينكه بلكه بتواند با يادآورى كردن داغ فرزندان عدى، او را وادار كند كه درباره على عليه السلام مطابق ميل وى حرفى بزند به او گفت: «أيْنَ الطُّرُفاتُ؟» پسرانت طرفه و طريف و طارف چه شدند؟ عدى با كمال متانت و خونسردى گفت: «قُتِلوا بِصِفّينَ بَيْنَ يَدَىْ عَلِىِّ بْنِ أبى‏طالِبٍ عليه السلام» در صفّين پيشاپيش على شهيد شدند. مخصوصاً كلمه «پيشاپيش على» را اضافه كرد كه رضايت و افتخار خود را برساند. معاويه گفت: «ما انْصَفَكَ ابْنُ ابى‏طالِبٍ اذْ قَدَّمَ بَنيكَ وَ أخَّرَ بَنيهِ» على درباره تو انصاف را رعايت نكرد كه پسران تو را پيشاپيش جبهه فرستاد تا كشته شدند و پسران خود را در پشت جبهه نگه‏ داشت كه زنده ماندند. عدى گفت: «بَلْ ا نَا ما انْصَفْتُ عَلِيّاً اذْ قُتِلَ وَ بَقيتُ» بلكه من درباره على انصاف را رعايت نكردم كه او كشته شد و من زنده ماندم.

معاويه ديد از نقشه خود نتيجه نمى ‏گيرد، لحن خود را عوض كرد، گفت: «صِفْ لى عَلِيّاً» اوصاف على را براى من بگو. عدى گفت: مرا معذور بدار. گفت: ممكن نيست.

عدى گفت:

كان و اللَّه بعيد المدى، شديد القوى، يقول عدلًا ويحكم فضلًا، تنفجر الحكمة من جوانبه و العلم من نواحيه، يستوحش من الدنيا و زهرتها، و يستأنس باللّيل و وحشته. و كان واللَّه غزير الدمعة، طويل الفكرة، يحاسب نفسه إذا خلا و يقلّب كفّيه على ما مضى‏. و كان فينا كأحدنا: يجيبنا إذا سألناه و يدنينا إذا أتيناه، و نحن مع تقريبه لنا و قربه منا لانكلّمه لهيبته، و لا نرفع أعيننا إليه لعظمته، فإن تبسم فعن اللؤلؤ المنظوم، يعظم أهل الدين و يتحبب الى المساكين، لايخاف القوى ظلمه و لاييأس الضعيف من عدله، فاقسم لقد رأيته ليلة و قد مثل فى محرابه و أرخى الليل سرباله و دموعه تتحادر على‏ لحيته و هو يتململ تململ السليم و يبكى‏ بكاء الحزين، فكأنى الآن أسمعه و هو يقول: يا دنيا الىّ تعرضت أم الىّ اقبلت؟ … قال: فوكفت عينا معاوية فجعل ينشفهما بكمّه ثم قال: رحم اللَّه أبا الحسن كان كذلك، فكيف صبرك عنه؟ قال: كصبر من ذبح ولدها فى حجرها فهى لاترقأ دمعتها و لاتسكن عبرتها.

به خدا قسم على ژرف‏نظر و نيرومند بود، به عدالت سخن مى‏ گفت و با قاطعيت فيصله مى‏ داد، علم و حكمت از اطرافش مى‏ جوشيد، از زرق و برق دنيا متنفر و با شب و تنهايى شب مأنوس بود، زياد اشك مى‏ ريخت و بسيار فكر مى‏ كرد، در خلوتها از نفس خود حساب مى‏ كشيد و بر گذشته دست ندامت مى‏ سود، لباس كوتاه و زندگى فقيرانه را مى ‏پسنديد، در ميان ما كه بود مانند يكى از ما بود، اگر چيزى از او مى‏ خواستيم مى ‏پذيرفت و اگر به حضورش مى ‏رفتيم ما را نزديك خود مى‏ برد و از ما فاصله نمى‏ گرفت، با اين همه كه هيچ به خودبندى نداشت آنقدر با هيبت بود كه در حضورش جرأت تكلم نداشتيم و آنقدر عظمت داشت كه چشمها را به طرفش بلند نمى‏ كرديم، وقتى كه لبخند مى‏ زد دندانهايش مانند يك رشته مرواريد به نظر مى‏ آمد، اهل ديانت و تقوا را احترام مى ‏كرد و نسبت به بينوايان مهر مى‏ ورزيد، نه نيرومند از او بيم ستم داشت و نه ناتوان از عدالتش نوميد مى‏ شد. به خدا قسم يك شب به چشم خود ديدم كه در محراب عبادت ايستاده بود در حالى كه شب، تاريكى خود را همه جا كشيده بود، اشكهايش بر ريشش مى‏ غلتيد، مانند مارگزيده به خود مى‏ پيچيد و مانند مصيبت‏ ديده‏ ها مى‏ گريست. الآن مثل اين است كه آوازش را با گوشم مى ‏شنوم كه مى‏ گفت: اى دنيا! آيا متعرض من شده‏ اى و به من رو آورده‏ اى؟ برو ديگرى را بفريب، وقت تو نرسيده است، تو را سه طلاقه كرده‏ ام و رجوعى در كار نيست، لذت تو ناچيز و اهميت تو اندك است، آه آه از توشه اندك و سفر طولانى و انيس كم.

سخن عدى كه به اينجا رسيد اشك معاويه سرازير شد، وَجَعَل يَنْشِفُهُما بِكُمِّهِ شروع كرد با آستين خود اشك خود را پاك كردن. آنگاه گفت: خداوند رحمت كند على را، همين‏طور بود كه گفتى، اكنون بگو حالت تو در فراق او چگونه است؟ گفت:

مانند زنى كه فرزندش را در دامنش سر بريده باشند. معاويه گفت: آيا هيچ فراموشش مى ‏كنى؟ عدى گفت: مگر روزگار مى‏ گذارد فراموشش كنم؟!

 

شيخ مفيد در ارشاد مى‏ نويسد: مدت امامت اميرالمؤمنين بعد از پيغمبر سى‏ سال بود كه از آن جمله فقط پنج سال و شش ماه متصدى امر خلافت بود. در اين مدت كم، مشغول زد و خورد با اهل نفاق و عده‏ اى ظاهر مسلمان بود. تا آنجا كه مى‏ گويد:

وفات اميرالمؤمنين شب جمعه بيست و يكم ماه رمضان نزديك طلوع فجر واقع شد و آن حضرت در اثر شمشير پسر ملجم مرادى از دنيا رفت.

در كافى‏ پس از آنكه وصيت مشروح و معروف اميرالمؤمنين را ذكر مى‏ كند (همان وصيتى كه خطاب بود به فرزندان و اصحاب و ساير مردمى كه آن وصيت تا روز قيامت به آنها مى ‏رسد) مى ‏نويسد: در پايان آن وصيت گفت: حَفِظَكُمُ اللَّهُ مِنْ اهْلِ بَيْتٍ وَ حَفِظَ فيكُمْ نَبِيَّكُمْ‏ يعنى خداوند شما اهل‏بيت را محفوظ بدارد و با محفوظ و محترم بودن شما در ميان امت، احترام پيغمبر را محفوظ بدارد. أَسْتَوْدِعُكُمُ اللَّهَ‏ همه شما را به خدا مى ‏سپارم.

 

در كافى‏ مى‏ نويسد: از اين پس يكسره كلمه‏ لا اله إلّااللَّه‏ از زبانش قطع نشد تا روح مقدسش به عالم اعلى شتافت. صَلَواتُ اللَّهِ عَلَيْهِ وَ عَلى‏ آلِهِ الطّاهِرينَ.

 

اين سخنرانى در شب ۲۱ رمضان ۱۳۸۱ هجرى قمرى (۱۳۴۰ هجرى شمسى) ايراد شده است.

 

 

آدرس کوتاه این مقاله: https://noorekoran.ir/1pBxh

Leave A Reply

Your email address will not be published.